کد مطلب:294543 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:120

فصل 32


«ابوعايشه»، سرشار از ترديد و سردرگمي، همانند انساني كه راه خود را گم كرده باشد، پيش و پس مي شد و با حساب سنجي يك تاجر كارورزيده، زير و بالاي كار را مي سنجيد. پيش خود گفت:

- گيرم «بني هاشم» به نبوّت اكتفا كنند و خلافت را به طوايف ديگر قريش بسپارند، امّا با سفارش ها و وصاياي پيامبر كه در سينه ها و قلب ها جاودان مي مانَد، چه مي كنند؟

او غرق انديشه هاي خود بود و دوستش دزدانه به او مي نگريست. نگاهش لبريز از عزم و اراده اي استوار بود كه جز «جرّاح» كسي آن را درنمي يافت. اينك، «ابوحفصه» همانند طوفاني سركش و سيلي نيرومند مي نمود و در ژرفناي جانش شعله ي كلماتي كه روزي مردي يهودي بر زبان


رانده بود، زبانه مي كشيد:

- تو پادشاه عرب هستي.

«عمر» در اين رؤيا غوطه مي خورد، كه «عويم» و «معن» فرارسيدند.

ابوحفصه بانگ زد: -

چه شده است؟

اينك، مجال درنگ نبود. وقت، به سان ابر مي گذشت. هر سه مرد با هم روان شدند. اگر از دور، آنها را مي ديدي، درمي يافتي كه بلايي بزرگ بر سرشان فرود آمده است. با شتاب و سراسيمه، راه را پشت سر نهادند. پيامبر هنوز جامه پيچيده، در بستر، با زبان سكوت سخن مي گفت؛ با زباني شگفت كه تنها گوش هاي هوشيار آن را درمي يابند.

مرداني از «اوس» و «خزرج»، از بيمِ آينده، گرد هم آمده بودند؛ و مرداني از قريش به سوي «سقيفه ي بني ساعده» مي شتافتند، در حالي كه پيامبر آنها را با زبان سكوت ندا مي داد.

گويي اكنون در «عينين»، غنائمي دلاويز و وسوسه انگيز از دور جلوه مي كردند و تيراندازان سنگر خويش را رها مي ساختند؛ و پيامبر آنها را فرامي خواند.

آن سه مرد به سقيفه پاي نهادند. چهره ها رنگ پريده و نزار مي نمودند و زردي بر آنها سيطره يافته بود. رشته ي كار از دستشان بيرون رفته بود. «ابوحفصه» در آستانه ي انفجار بود، اگر ابوبكر پا در ميان نمي نهاد:

- اي عمر! درنگ كن. اكنون، مدارا سزاوارتر است.

آنگاه، ابوبكر به آرامي با اوس و خزرج سخن گفت:

- اي انصار! چه كسي فضل ديانت شما و پيشينه ي ارجمندتان در ياري


اسلام را انكار مي كند؟ خداوند شما را به ياري دين و پيامبر خود برگزيد و هجرت رسول را در ميان شما مقدر ساخت. بيشترين همسران و اصحاب پيامبر هم از شمايند.

سپس، تير خود را به هدف نشاند:

- ما اميرانيم و شما وزيرانيد.

«حبّاب» به اعتراض برخاست تا زير بار اين خواري نرود:

- خير! از ما اميري و از شما نيز اميري!

عمر براي هجوم برخاست:

- هرگز! هيچ گاه دو نفر در يك جاي نمي گنجند. به خدا سوگند! عرب هرگز نمي پذيرد كه شما امير باشيد، در حالي كه پيامبرشان از غير شماست. امّا عرب باكي ندارد كه اميرش از همان خانداني باشد كه پيامبر و صاحب اختيارشان از آن بوده است. هرگاه نيز عربي از اين امر سرباز زند، ما مي توانيم در برابرش دليلي آشكار و دستاويزي استوار ارائه كنيم.

او كه اينك وجودش را حماسه و دليري پيروزمندانه اي فراگرفته بود، سخنش را چنين پي گرفت:

- هيچ كس نيست كه در ولايت و رهبري محمّد و نيز در اين كه ما نزديكان و خويشان اوييم، با ما جدال كند، مگر آن كه ياوه گو باشد يا در راه گناه گام بردارد يا بخواهد خود را به هلاكت بيفكند.

حبّاب، خمشگينانه پاسخ داد:

- اي انصار! اميري خود را در اختيار گيريد و به سخن اين فرد گوش نسپاريد، زيرا آنان مي خواهند سهم شما را بربايند. اگر از خواسته ي شما سرباز زدند، از اين وطن برانيدشان. ما به اميري، سزاوارتر از آنانيم. با


نيروي شمشير ما بود كه عرب به اين دين سرسپرد.

در اين هنگامه، او نيز در چنگال غيرت و حماسه گرفتار شده بود. از اين رو، بر تهديدات تند و تيز خود افزود:

- من شيرزاده اي هستم در آشيان شير. به خدا سوگند! هر كس از سخن من سربپيچانَد، بيني اش را با شمشير درهم مي كوبم.

عمر مهيّا شد تا با نرم زباني همراه با صلابت، اين طوفان را فروبنشانَد:

- آنگاه، خداوند تو را هلاك خواهد ساخت.

- بلكه تو را هلاك خواهد ساخت.

مردي از خزرج برخاست تا پرچم سفيد را برافرازد:

- ما نخستين كساني بوديم كه خدا و رسولش را ياري كرديم و با مشركان به جهاد برخاستيم، امّا در پي بهره ي دنيايي نيستيم. همانا محمّد از قريش بود و قوم او در اين امر سزاوارترند. اي انصار! تقواي خدا را پيشه سازيد و با آنان به مخالفت و جدال برنخيزيد.

عمر نفسي به آسايش كشيد و در انتظار ماند تا قلعه ها فروريزند. حبّاب با سرافكندگي فرياد زد:

- به پسر عموي خود حسد ورزيدي!

- به خدا سوگند! چنين نيست. من بيزارم از اين كه با مردمي در حقّ خدا دادشان به ستيز برخيزم.

آنگاه، ابوبكر دست به كار شد تا نخستين ثمره ها را برچيند. به عمر و «ابوعبيده» اشاره كرد و گفت:

- من يكي از اين دو تَن را به اميري مي پسندم. با هر يك كه خود مي خواهيد، بيعت كنيد.


به شيوه اي كه پيدا بود اتّفاقي نيست، عمر برخاست و انكارورزانه گفت:

- پناه بر خدا! تو برترين مهاجري. دست پيش آر!

ابوبكر دست پيش آورد و بدينسان سيب در دست او افتاد! مردي از خزرج به پا خاست و با او بيعت كرد؛ آنگاه، مردي از اوس... و چنين شد كه قلعه ها و حصارها فروريختند. و اين گونه بود كه نخستين گام نابخردانه در تاريخ اسلام برداشته شد.

حبّاب سخت برآشفته شد، همانند انساني كه جنون به او روي آورده باشد.

ابوبكر، مداراگرانه به او روي نمود:

- اي حبّاب! آيا از من بيم داري؟

- از تو نه! امّا از آن كه پس از تو خواهدآمد، آري.

- اگر چنين شد، تو و يارانت صاحب اختيار خواهيد بود، زيرا بند طاعت ما بر گردن شما افكنده نمي شود.

- هيهات اي ابوبكر! آنگاه كه من و تو رخت بربنديم، كسي خواهد آمد كه ما را خوار و زبون خواهد ساخت.

ابوعبيده با نرم زباني گفت:

- اي انصار! شما نيز داراي فضليد، امّا همانند ابوبكر و عمر و علي در ميان شما يافت نمي شود.

«زيد» كه نام علي او را برانگيخته بود، به سخن آمد:

- ما منكر فضيلت آنها كه نام بردي، نيستيم. امّا در ميان ما نيز كساني يافت مي شوند، همچون: بزرگِ انصار «سعد بن عباده»، پيشواي عالمان


«سعد بن معاذ»، و «خزيمه»ي ذوالشهادتين. از آنان كه نام بردي نيز يكي هست كه اگر در پي خلافت باشد، هيچ كس با او ستيز نخواهد كرد.

- او كيست؟

- علي بن أبي طالب... به خدا سوگند! تنها هنگامي انصار در سقيفه گردآمدند كه بوي خيانت شبانگاهي را استشمام كردند.