کد مطلب:294544 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:122

فصل 33


روز دوشنبه هم گذشت. اكنون، اندوه همچون كلاغي افسانه اي، بال و پر خويش را بر سرِ زمين گسترده بود. فاطمه، ماتمزده، سرش را به سينه اي تكيه داده بود كه ديگر نسيم به زيارتش نمي آمد.

فاطمه در حال گوش فرادادن به آواز سكوت پيامبرانه بود. سكوت، زباني دارد كه تنها قلب ها آن را مي شنوند و عقل ها به آن گوش فرامي دهند.

چشماني كه پنجره ي نور بودند، اكنون پلك بر هم نهاده اند. دستاني كه گهواره ي هستي بودند، اينك فروآويخته اند. روحي كه تاريخ و انسان را ساخته بود، به دوردست كوچيده است و اين سيّاره ي پر هياهو را در ميان تيرگي ها و سختي ها رها كرده است.


سرانجام، لحظه ي فِراق فرارسيد. انسان آسماني، جامه ي زميني اش را فرونهاد تا به جهان سرشار از نور بكوچد. زمينيان، واژه هاي پيامبر را شنيدند كه به آسمان نگريست و ندا داد:

- هموست برترين دوست!

اي خاموشي گزيده! سكوت تو رساتر از همه ي زبان هاي دنياست و سكون تو آواي حق را در جهانِ باطل پژواك مي بخشد. به راستي كه زمين سخت لرزيد و پايه ي آن رَدا از جاي كنده شد؛ ردايي كه باد در برابرش سر تسليم فرود مي آورد؛ ردايي كه جامه ي زرنگار يماني را از هم مي دريد؛ ردايي كه پيامبر، آن واپسين پيامبر را در خود فرامي گرفت، و نيز مردي را كه در همه چيز جز نبوّت همانند «هارون» بود، و هم بانويي را كه سرور دختران «حوّا» بود، و دو نواده را كه آخرين نوادگان رسول در تاريخ بودند.

علي، در برابر كالبدي زانو زده بود كه روح بزرگش جزيره را روشن ساخت و اينك، هنوز پرتو آن نور بر پيشاني سردش مي درخشيد، همانند خورشيدي كه روي به سوي شفق داشته باشد. اكنون، پشت ديوارهاي خانه اي كه اندوهي جاودانه بر آن سايه افكنده بود، فرياد مردان، همچون باد زرد، در هوا مي پيچيد؛ فريادي كه تا مسجد فاصله اي نداشت، همان مسجدي كه تنها يك ديوارِ در حال فروريختن، آن را از خانه جدا مي كرد.

مردي از بني هاشم پيش آمد و با خود اخبار سقيفه را آورد: باد، هجوم خيز و ويرانگر خواهد وزيد و هيچ چيز و هيچ كس را بر جا نخواهد نهاد.

علي پرسيد:

- انصار چه گفتند؟


- گفتند: «از ما اميري و از شما نيز اميري!»

- چرا اين گونه در برابرشان استدلال نكرديد كه پيامبر سفارش كرد: «به نيكوكارانِ انصار احسان ورزيد و از بدكارانشان در گذريد.»؟

- با اين سخن چگونه مي توان در برابر آنان استدلال كرد؟

- اگر امامت در ميان ايشان جاري بود، هرگز پيامبر چنين سفارشي درباره ي آنان نمي كرد.

اندكي درنگ ورزيد و سپس پرسيد:

- قريش چه گفتند؟

- گفتند: «ما همچون درختي از ريشه ي محمّديم.»

علي با اندوه نجوا كرد:

- درخت را دستاويز ساختند و ثمره ي آن را تباه كردند.

«هارون» ايستاده بود و با سرگشتگي به ريگزاران «سينا» مي نگريست و مشتاقانه انتظار بازگشت برادرش را مي كشيد. «موسي» روي به سوي كوه داشت:

- اي موسي! چه چيز تو را واداشت تا از قومت پيشي گيري؟

- آنها همانهايند كه از پي من روان اند. اي پروردگار من! به سوي تو شتافتم تا خشنود گردي.

- ما قومت را پس از عزيمت تو آزمايش كرديم و «سامري» گمراهشان ساخت.


موسي، خشمگين و اندوهناك بازگشت و لوح هاي آسماني را با خود بازآورد.

«هارون» در برابر طوفان ايستاده بود و گوساله در ميان پرستندگان خود نعره مي زد. هارون مِهرورزانه گفت:

- شما با اين گوساله آزموده شده ايد و پروردگارتان خداي رحمان است. از پي من بياييد و فرمانبردارم باشيد.

- ما هرگز از پرستش آن دست بر نمي داريم تا موسي نزدمان بازگردد. آنگاه كه موسي بازگشت، لوح ها را فروافكند و با خشم گفت:

- پس از من، بد جانشيني برگزيديد!

هارون، با اندوه گفت:

- اين قوم مرا ناتوان ساختند و مي خواستند مرا بكشند.

اندكي گذشت و خشم موسي فرونشست. لوح ها را ديگر بار برگرفت و زمزمه كرد:

- آنان كه گوساله را خداي خود برگزيدند، به زودي خشم پروردگارشان بر آنها فرود مي آيد و در زندگاني دنيا خواري و زبوني مي كشند.

سپس موسي روي به آسمان نمود و زاري كنان تقاضا نمود:

- پروردگارا! مرا و برادرم را بيامرز و در پهنه ي رحمت خويش داخل گردان؛ كه تو مِهر ورزترينِ مِهرورزاني.

آنگاه، موسي به سامري رو كرد و پرسيد:

- اين چه كار بود كه انجام دادي؟

- من چيزي ديدم كه آنها نمي ديدند. مشتي از خاكي كه نقش پاي


رسول بر آن بود، برگرفتم و در آن، پيكر افكندم. و نفس من اين كار را در چشمم آراست.

موسي او را در ژرفناي بيابان گمراهي افكند:

- برو! در زندگي دنيا چنان شوي كه همواره بگويي: «به من نزديك نشو!» و تو را وعده اي است كه از آن رها نمي شوي. اكنون، به خدايت كه پيوسته عبادتش مي كردي، بنگر كه آن را مي سوزانيم و به دريا مي افشانيم. [1] .

چنين بود كه سامري در بيابان، گرفتار موج هاي صحرا و زوزه هاي گرگان شد. صداي او تا دوردست مي پيچيد كه وطن را جستجو مي كرد؛ امّا وطن هرگز درختي بي ريشه و بركنده از زمين را نمي پذيرد.

تا دوردست، صحراست. مرد رانده شده، ردايي را كه باد در هم دريده گرد خويش مي پيچد و بيابان را پي مي گيرد. مشتي از خاك برمي دارد و مي بويد، شايد ردّپاي رسول را در آن پيدا كند؛ امّا چيزي جز باد در دستش نمي مانَد. سرانجام به «فدك» در جزيرةالعرب مي رسد، بر ريشه هاي آن فرومي افتد و با مرگ دست و پنجه نرم مي كند. اكنون، عرب ديگر بار بت هايش را بيدار كرده است!



[1] به اقتباس از: طه/ 83 تا 97.