کد مطلب:294545 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:120

فصل 34


«حفصه» نزد «عايشه» نشست، همان سان كه كنيزي نزد سرور خويش مي نشيند يا مريدي در محضر استاد خود زانو مي زند و از او تعليم مي گيرد يا از حركت ها و رفتارش درس مي آموزد. شايد صداقتي كه ميان پدرانشان برقرار بود، حسِّ دروني يك زن نسبت به هَوو را از ميان برده و آن برتري جويي خشن را دور افكنده بود. اكنون، روزگار ميان آن دو پدر وحدتي پديد آورده بود. عمر با ابوبكر بيشتر خلوت داشت و روابط عايشه و حفصه دوستانه تر جلوه مي كرد.

دو زن به گونه اي گردآمدند كه گويي مجلس پيروزي تشكيل داده اند يا براي اجلاس آينده برنامه مي ريزند.

عايشه بر حسِّ ناآرامي و انتقام كشندگي خود چيره گشته بود، زيرا


پدرش نخستين گام را در راه پيروزي بر رقيب خويش برداشته بود.

از سال ها پيش، ابوبكر به اين آرزوي دست نيافتني مي انديشيد كه خلافت را بر عهده گيرد، زيرا او در غار همراه پيامبر و در كجاوه همنشين او بود. او احساس مي كرد كه در برتريها و فضيلتها همپاي علي است، امّا چه كند كه علي در همه چيز بر او پيشي گرفته بود؟ و اين همه را عايشه هم به ياد داشت: «خيبر»، «ذات السّلاسل»، سوره ي براءت،...

عايشه، كينه اي سخت از علي در دل داشت. هيچ گاه نمي توانست از ياد ببرد كه در ماجراي «اِفك»، علي به پيامبر پيشنهاد داد او را طلاق بدهد. نيز با فاطمه هم سر كينه داشت، زيرا به او و مادرش «خديجه» رَشك مي ورزيد. امّا اينك ديگر چه مي خواست؟ پدرش به رهبري و خلافت دست يافته بود!

و از آن سو، علي در خانه تنها نشسته بود و هيچ كس به ياري اش برنمي خاست. فاطمه نيز همچنان شب و روز بر پدر مي گريست.

عايشه، سبكبالانه از نعمت شُكوه لذّت مي برد:هم همسر برترين مرد جزيره بود و هم دختر مردي كه اينك همگان از او فرمان مي بردند.

باري؛ عايشه در رؤياهاي گذشته و آينده غرق بود كه پدرش از راه رسيد. عمر نيز با او همراه بود.

ابوبكر غمزده مي نمود. «ابو سفيان» آمده بود و او از اقتدار وي هراس داشت. عمر كه مي دانست در خاطرش چه مي گذرد، گفت:

- اي خليفه ي رسول خدا! كار بسيار ساده است. من او را مي شناسم. آنچه بايد زكات بپردازد، به او ببخش! ما براي رويارويي با «بني هاشم»، به «بني اميّه» نيازمنديم. گروهي را به گروهي مشغول مي كنيم تا كار براي تو


روان و آسان شود.

- اي عمر! مرا از اندوهي رهاندي. امّا اندوه هاي ديگر برجا مانده اند.

- علي و يارانش را مي گويي؟ به خدا سوگند! آنان را وامي دارم كه با تو بيعت كنند، خواه بخواهند و خواه نخواهند. به زودي، خود نزد آنان خواهم رفت و اگر چند و چون كنند، خانه را بر سرشان به آتش خواهم كشيد.

- اي عمر! در آن خانه، «فاطمه» هست.

- باشد!

خاطره ها در ذهن ابوبكر جان گرفتند. به يادآورد روزي را كه به خواستگاري فاطمه رفت و پيامبر او را نااميد بازگرداند. او هرگز اين را بر فاطمه نبخشيد، همان گونه كه رنجهاي دخترش را از رهگذر وجود فاطمه، از ياد نمي توانست بُرد: عايشه هيچ گاه چشمِ ديدن فاطمه و همسرش را نداشت. ابوبكر، خود، نيز از فاطمه خسته دل بود و به خاطر رنجهاي عايشه حسرت به جان داشت.

عمر نگاهي معنادار به دوستش افكند و گفت:

- راستي كه با چه تجربه و مهارتي، آن حديث را دستاويز قرار دادي! من نيز به ياد دارم كه پيامبر فرمود: «ما پيامبران هيچ ميراثي به جا نمي گذاريم. آنچه از ما به جا مي مانَد، صَدَقه به شمار مي رود.»

ابوبكر لبخندي زد. گويا مي گفت: «چاره اي جز اين ندارم. پيش روي ما ميدان ها و ميدان هاست. و فاطمه همچنان مقاومت مي كند.»

آنگاه، بيمناكانه گفت:

- امّا من از فاطمه بيم دارم. او برانگيخته شده است و سكوت نخواهد


ورزيد. چگونه سكوت كند، كه او دختر محمّد و همسر علي است؟

- دوست من! از هيچ چيز نهراس! همه چيز به خوبي پايان خواهد پذيرفت. او، تنها يك زن است و هيچ كس همراهي اش نمي كند.

در ژرفاي جان ابوبكر، اندكي از وجدان باقي مانده بود. گفت:

- چه مي شود اگر «فدك» را به او بازسپاريم و از اين همه رنج آسوده گرديم؟

- چه مي گويي دوست من؟ اگر امروز فدك را به او بسپاري، فردا خواهد آمد تا خلافت را براي همسرش بازستانَد. تو خود، خوب مي داني كه براي او، فدك، ميوه و خرما و زمين نيست، بلكه سمبل خلافت است. نه! نه! هرگز به اين كار تن مده!

- اي «ابوحفصه»! آيا از خشم او بيم نداري؟ خشم او يعني خشم خدا و رسولش. اين را همگان مي دانند.

- اين نيز همانند گذارِ طوفان، خواهد گذشت. روزي از او ديدار مي كنيم و او ما را مي بخشايد و همه چيز پايان مي پذيرد. تو روزه مي گيري، نماز مي خواني، حج مي گزاري، و جهاد مي كني؛ پس نگران نباش!

- آرزو دارم كه چنين باشد.

عايشه كه در سكوت به گفتار پدرش گوش فرامي داد، دريافت كه چه حسّي درون او موج مي زند و اگر دوستش- كه همانند گردبادي همواره هجوم مي آورَد- نباشد، صلابتش در هم مي شكند و ديگر چنين تند و تيز رفتار نمي كند. با اين حال، عايشه خوب مي دانست كه عمر پدرش را همراهي مي كند تا در آينده از او بهره برگيرد. اين، پيماني بود كه آن دو


همواره با «جرّاح» بسته بودند.

عايشه از اين دودلي پدرش رنج مي بُرد. او آرزو مي كرد اين بار پدرش نيرومند باشد. اكنون كه محمّد رخت بربسته بود، پدرش بايد به پا مي خاست تا علي را پيش چشمان فاطمه به شكست كشانَد. عايشه بسي مشتاق بود كه فاطمه را شكسته دل و پريشان بنگرد كه بر شكوه گذشته و شوكت از دست رفته ناله مي كند.

- نه! نه! اي عايشه... تا اين اندازه سنگدل نباش! آنگاه كه بر درختي فروافتاده مي گذري، ميوه هاش را لگدمال نكن! آن دَم كه كبوتري شكسته بال را مي نگري، تيغ تيز نكن تا سرش را ببُري! خدا را، آيا در سينه ي تو جايي براي محبّت نيست؟

- آيا از من مي خواهي كه بر فاطمه دل بسوزانم؛ فاطمه كه قلب همسر مرا تسخير كرد؟ نه! نه! هرگز او را نخواهم بخشيد؛ و نيز علي را كه از پيامبر مي خواست تا طلاقم دهد. هرگز! از آن دو هرگز درنمي گذرم.

پژواكِ آواي جان فروخفت و نداي «انسان» خاموش شد. آنگاه، آن پلنگ وحشي خفته در جان پيروز شد و برخاست تا از نگاه هاي لبريز از شراره سر برآورَد، نگاه هايي كه تا عمق استخوان نفوذ مي كنند.