کد مطلب:294546 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:118

فصل 35


فاطمه در اين دنياي فريبگر، غمگين و تنها مانده است. خاك، چهره اي را كه به جهان روشني مي بخشيد، فروپوشانده و قلبي كه همواره سرشار از اميد بود، از تپش بازمانده است.

هنوز كودكي خُردسال بود كه مادرش درگذشت. و اكنون، كه در بهار زندگاني است، پدرش را از كف داده است.

اشيا شفّافيّت خود را از دست داده اند و همه چيز سرد و زشت جلوه مي كند. پيش از اين، هرگاه به جزيره مي نگريست، آن را سبز در سبز مي يافت. لحظه اي با چشمان محمّد به هستي نگريست و ديد كه شكوفه ها لبخند مي زنند و گل ها عطر مي افشانند و آسمان سرشار از طنين بالهاي فرشتگان دوگانه و سه گانه و چهارگانه است و كلمات


«جبرئيل» فضا را انباشته اند. امّا آنگاه كه پدر چشمانش را بست، همه ي شعله ها به خاموشي گراييدند، جام هاي سرخ حنايي رنگ باختند، گل هاي خوشبو پژمردند، و بهار جزيره راترك گفت. بتها بيدار شدند و چشمان سنگي خود را گشودند و بانگ گوساله در «فدك» پيچيد.

طوفان، سرسختانه مي وزيد و همه چيز را درهم مي كوبيد. اين طوفان اگر به ستارگان راه مي يافت، آنها را افسرده و خاموش مي ساخت و اگر بر درخت زيتون مي زد، آن را از زمين برمي كند. فاطمه تنها بود و جز مَردش كسي را نداشت؛ مردي كه پس از فروكش كردن آتش جنگ ها، اكنون «ذوالفقار» را در نيام كرده بود، بزرگمردي كه نمي خواست شمشير فتنه را برافرازد. سلاح او «صبر» بود كه سلاح پيامبران است.

در خانه ي فاطمه، كسي نبود جز دو پسربچّه كه بازگشت پدربزرگ را انتظار مي كشيدند، و يك دختر كوچك كه در اندوهي جاودانه غرق شده بود؛ دختري به نام «زينب». در خانه ي فاطمه، كسي نبود جز كودكاني ناتوان. اينك، اين خانه به حصاري متروك شبيه بود كه آثار «جبرئيل» را در خود داشت. به زودي، طوفاني در راه بود با زبانه هاي شعله ور؛ طوفان آتشي كه پيشتر موش هاي ترسو از بيم آن به لانه هاشان گريخته بودند. در برابر اين طوفان، سلاحي جز صبر نبود. و صبر همچون شَرَنگ تلخ است، چنان تلخ كه تنها مظلومان با طعم آن آشنايند.

آن روز، علي همانند شيري زخم خورده مي نمود؛ شيري كه او را به زنجير و بند كشيده باشند. سخت ترين درد مرد اين است كه همسرش را تنها و ستمديده بنگرد و دستش بسته باشد. علي مي دانست كه پشت پرده چه مي گذرد. او از ديرباز بوي توطئه را استشمام كرده بود، امّا كاري


از دستش برنمي آمد. عنكبوت ها روز و شب تار تنيده بودند. آسمان از پاره هاي ابر سياه پوشيده شده و ماه در حجاب بود.

ناگاه، طوفان برخاست. «ابن صهاك» بانگ برآورد و «قنفذ» با چشماني كه برق شيطان در آن موج مي زد، خيره نگريست:

- علي! بيرون آ و همانند مردم بيعت كن!

شير به سكوت پناه برد. «ابن صهاك»، با خشم و سركشي فريادش را رساتر كرد:

- يا بيرون آ، يا خانه را به آتش مي كشم.

مردي به اعتراض بانگ برآورد:

- در اين خانه، فاطمه هست.

ابن صهاك پاسخ داد:

- باشد!

فاطمه خشمگينانه ندا داد:

- چه زود به اهل بيت يورش آورده ايد!

«قنفذ»، وحشيانه لگدي بر در فرودآورد. دختر محمّد نمايان شد، با پرچم مقاومت در دست! چهره ي تابانش آكنده از شميم نبوّت بود. «حسن» و «حسين»، بيمناكانه به مرداني مي نگريستند كه تا ديروز به آنها لبخند مي زدند و امروز آمده بودند و همچون گرگ، دندان هاي تيز خود را نشان مي دادند.

- كجايي پدربزرگ؟ بشتاب و ببين كه اصحابت چه مي كنند!

فاطمه، با خشمي پيامبرانه فرياد برآورد:

- بيرون رويد از خانه! پسر عموي مرا رها سازيد!


آنگاه، دست طلب به سوي آسمان دراز كرد و گفت:

- اگر او را رها نكنند، گيسوان خويش را مي پراكنم و رو به خدا ناله برمي آورم.

«سلمان» كه احساس مي كرد عذاب در آستانه ي فرودآمدن است، ندا داد:

- بانوي من! خداوند پدرت را با مِهر و رحمت برانگيخت.

آنگاه، سلمان رو به «عمر» كرد و گفت:

- علي را آزاد سازيد! او سوگند خورده است كه از خانه بيرون نيايد تا روزي كه قرآن را گرد آورَد.

مردان، از پيش پاي بانويي نازك اندام عقب نشستند؛ بانويي كه به نخلي فروتن همانند بود، فروتن با ريشه هايي در اعماق.

همچنان، درفش مقاومت، همچون رنگين كماني از نقش پرچم پيامبران، بر فراز خانه ي فاطمه برافراشته ماند.

تاريخ، سرگشته بر كناره ي خانه ي كوچكي ايستاد كه بانويي نازك اندام را در خود داشت.

تاريخ، فروتنانه در برابر فاطمه سر فرودآورد؛ در برابر بانويي شگفت كه هيچ كس را به صفاي او نديده بود؛ بانويي كه گويي از آنِ جهان برتر است و با عالَمِ خاك هرگز خويشاوندي ندارد.

تاريخ ايستاد تا از نوري فروغ برگيرد كه همچنان از روزنِ پيكري نحيف مي تراويد؛ پيكري كه گويا فرشته اي در روز ميلادش، فروتنانه از خدا خواسته بود:

- پروردگارا! او را استوار گردان همانند كوه؛ بركت خيز گردان همانند


نخل؛ پاك گردان همانند قطره هاي شبنم؛ و بانويي بهشتي از او پديد آور!

تاريخ، واله و شيفته روياروي فاطمه ايستاد: پاره ابري سفيد كه باردار تُندرهاست؛ بانويي كه در محراب خويش، رو به سوي پروردگار ناله مي زند تا آنگاه كه پوسته ي خاكي را بردرد و ستاره اي درخشان شود و از لابه لاي ذرّه هاي خاك به جهان نور پرگُشايد.

تاريخ در برابر بانويي زانو زد كه بيشترين روزهاي زندگاني اش را غرق ملكوت آسمان بود: «پروردگار ما! تو اين جهان را بيهوده نيافريده اي. تو از هر گماني پاك و پيراسته اي.»؛ بانويي كه در قاب پيكرش قلبي بود كه صحرا در آن گم مي شد.

آري؛ تاريخ در برابر بانويي سترگ ايستاده بود كه روياروي طوفان قامت افراشت و مي خواست «فدك» را عرصه ي يك كارزار كند.