کد مطلب:294547 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:119

فصل 36


بر گستره ي زمين و در جغرافياي هستي، چه كوچك است «فدك». امّا چه بزرگ است و پهناور بر نقشه ي تاريخ.

«سامري» شتافت تا پيش پاي گوساله زانو زند. بتهاي عرب، چشمان سنگي خود را گشودند و ابلهانه خيره ماندند. در چشمان «اسخريوطي» برق نيرنگ درخشيد، همو كه به فرزند «مريم» خيانت ورزيد. «بني اسرائيل» به «هارون» هجوم آوردند و پروانه ها به نهانگاه خويش گريختند. آنگاه، باد زمهرير همچون گرگي ديوانه، زوزه سرداد.

«فاطمه» در برابر طوفان قامت افراشت و فرياد برآورد:

- «يوسف» را نكشيد! او را در عمق تاريك چاه نيفكنيد!

- به فرزند «مريم پاك دامن» خيانت نورزيد... گوساله را در برابر خدا به


پرستش نگيريد... هارون را نكشيد!

- بگذاريد پروانه ها در امواج نور شناور باشند... شعله ها را خاموش نسازيد... زمين را از بار گناه گرانبار نكنيد... بگذاريد «هابيل» رمه ي خويش را به سلامت بچراند!

فاطمه ايستاده بود و به افق دوردست كه از سختي ها و حوادث بزرگ نشان داشت، مي نگريست. او همچنان پيش رويِ طوفان چراغ افراشته بود، به اين اميد كه صحرا و تاريخ را روشن سازد.

زود است كه كارزاري سخت درگيرد و همه چيز را نابود كند؛ كارزاري شگفت كه سلاح آن صبر و سكوت شكسته بالانه است. «علي» بايد «ذوالفقار» را كناري نهد و با سكوت فرياد كند؛ با سكوتي كه در تاريخ طنين مي اندازد. و «فاطمه» بايد پس از سالياني عبادت و زاري در محراب، اكنون سلاح سخن در دست گيرد.

فاطمه برخاست. از محراب سكوت سر بر آورد تا در برابر كساني كه «فدك» را در تاريكي شب به سرقت بردند، فرياد كند؛ مبادا آينده و تاريخ را در روشنايي روز به سرقت برند.

فاطمه آمد تا ميراث خويش را بخواهد. تنها سلاح او، قامت درختان فدك بود:

- ميراث من از پدرم «رسول الله» را بازده!

«ابوبكر» پاسخ داد:

- از پدرت شنيدم: «ما پيامبران هيچ ميراثي به جا نمي گذاريم.»

- پس چگونه «داود» براي «سليمان» ميراث نهاد؟ و چگونه «زكريّا» گفت: «او از من و خاندان يعقوب ارث مي بَرَد»؟


- من، خود، از پيامبر شنيدم: «ما پيامبران هيچ ميراثي به جاي نمي گذاريم.» «عايشه» و «حفصه» نيز بر اين سخن گواه اند.

- سبحان اللّه! پدرم هرگز از كتاب خدا رويگردان نبود و با احكام آن مخالفت نمي ورزيد.

شعله ي انقلابي در قلب فرزند فاطمه زبانه كشيد. او كه هنوز كودكي بود، رداي مردي را كه در ميراث مادرش با او در افتاده بود، كشيد و فرياد برآورد:

- از منبر پدر من فرودآ و بر منبر پدر خويش بنشين!

مرد، زيركانه پرسيد:

- اين سخن را چه كسي به تو آموخته است؟

كودك به سكوت پناه برد.

مرد ديگربار به سراغ همان بهانه رفت كه اينك نيكو آموخته بود. فاطمه، گل خوشبوي پيامبر را به سينه چسباند و در آنان كه ميراث پدري اش را ربوده بودند، خيره شد:

- چنين نيست. نفس شما كاري را در نظرتان آراسته است. اكنون براي من «صبر زيبا» بهتر است و خداست كه درباره ي آنچه مي گوييد، بايد از او ياري خواست. [1] .

فاطمه آن جا را ترك گفت و بدينسان پرسشها برانگيخت و نشانه هاي سؤال را پراكند. خليفه، اندوهگينانه نزد دوستش به سخن درآمد:

- آيا سزاوارتر نيست كه فدك را به او بازگردانيم؟ من از دختر محمّد


بيم دارم.

«ابوحفصه» به او دليري بخشيد و گفت:

- دوست من؛ نترس! از پس اين غبارِ تيره، آفتاب برخواهد زد. اين، تنها اندكي به طول مي انجامد و آنگاه، همه چيز پايان مي يابد، گويي كه هيچ چيز رخ نداده است. سپس آهسته دست بر شانه ي او نهاد. به راستي كه خوب مي دانست چگونه در دل او راه پيدا كند:

- نماز بگزار... زكات بپرداز! نيكي ها، بدي ها را مي شويند. در ميان اين همه نيكوكاري، از يك گناه كاري بر نمي آيد.

چهره ي ابوبكر به شادماني شكفت و گفت:

- عمر! اندوهي را از من زدودي.

آنگاه، خليفه به فرياد آمد، در حالي كه اراده اي استوار كلماتش را بُرندگي مي بخشيد و مرگ و تباهي را مي پراكند:

- آگاه باشيد كه اگر مي خواستم، زبان مي گشودم و اگر زبان مي گشودم، پرده ها را مي دريدم. امّا سكوت ورزيدم تا اين سرا را ترك گفت... از دختري ياري مي جويند و زنان را برمي انگيزند! امّا من پرده دري نمي كنم و دست و زبان نمي گشايم، مگر در برابر كسي كه سزاوار باشد.

«امّ سلمه» كه زني نيكومنش بود، به اعتراض برخاست:

- آيا با فاطمه بايد اين گونه سخن گفت؟ او بانويي بهشتي و هَمْشُمار «مريم» است. او در دامان پيامبر پرورش يافته و فرشتگان دستگردانش كرده اند. آيا مي پنداري رسول خدا ميراثش را بر او حرام ساخته است؟ فاطمه به خانه بازگشت. اندوه، همچون پرنده اي شكسته بال، بر خانه هاي مدينه فروافتاده بود.


فاطمه به محراب پناه برد تا از آسمان، روح و حيات و نور بجويد و از عناصر زمين، اين زمين گرانبار از خون آدمي، تن برهانَد. مي خواست به جهان ديگر بپيوندد؛ جهاني كه در آن از رنج و عذاب نشاني نباشد. در جستجوي خانه اي بود از ياقوت كه در آن نه دردي باشد و نه مصيبتي. او همچنان در پي مادر مي گشت.

آن شب، فاطمه به محراب پناه برد و ناليد:

- پروردگار من! برايم در بهشت خانه اي بساز و رهايي ام بخش! لحظه اي چشمانش بر هم آمدند: آبشاري از نور نبوّت جريان يافت. با شور و شوق، آواز داد:

- پدر جان، اي رسول خدا! آسمان از ما پيوند بُريده است.

بال هاي فرشتگان آهسته فرود آمدند و بستري از نور، آسمان را گستراند. فاطمه به جهان ملكوت پاي نهاد و رفت تا در عالَم نور شناور گردد.

فرشتگان صف آراسته بودند و باغستان ها پُر درخت مي نمودند. جويباران، زندگي را جاري مي ساختند و بانوان سيه چشم بهشتي در ميان درختان، جاودانه در تكاپو بودند. يكي از آنان به فاطمه خطاب كرد:

- خوش آمدي اي بهشتي بانوي آدمي پيكر!

فاطمه در جهاني شفّاف و رنگين گام مي نهاد. به جويباري روان اشاره كرد كه موج هاي سپيدش، شكن در شكن پيش مي تاختند و گرداگرد قصري جريان مي يافتند، قصري برپا در آغوش انبوه درختان كه نور از هر سو آن را در دامان گرفته بود. بانوي بهشتي گفت:

- اين «فردوس» است؛ جايي كه بهترين فرزند آدم، «محمّد»، در آن


مي آسايد.

- پدرم كجاست؟

آبشاري از نور محمّد جريان يافت. جامه اي از ابريشم به تن داشت، به رنگ بهار.

فاطمه پيش دويد. شكيبايي اش را يكسره از دست داد. احساس كرد كه به دامان مادرش بازمي گردد؛ به جهاني كه وابسته ي آن است:

- بنگر كه خداوند برايت چه فراهم كرده است. دردهاي تو پايان يافته اند و هنگام آسودگي ات فرارسيده است. بنگر كه پارسايي و زُهدت چگونه بهشتي پديد آورده است كه پهنه اش به گستردگي آسمان هاست. بنگر كه آن بستر تنيده از الياف خرما چگونه به سَريري از حرير تبديل گشته است. بنگر كه گرسنگي و كم جامگي ات چگونه در چهره ي ميوه ها و خوشه هاي در دسترس و جامه هايي از ديباي زرّين و ابريشمين جلوه كرده است. بنگر كه اشك هايت، جوي هاي شير و عسل جاري ساخته اند. بنگر كه حجره ات قصري شده است... بنگر كه تاريكيهاي زميني ات آبشاراني از نور گشته اند.

ناگاه، فاطمه به خود آمد. به زمين بازگشت تا با آن وداع كند و واپسين كلماتش را پيش از كوچ هميشگي بر زبان براند. بازگشت تا «خانه ي اندوه» را به پا كند؛ جايي كه زمينِ گرانبار از رنج و اشك و درد در آن بگريد.



[1] يوسف/18:«... سولت لكم انفسكم امرا فصبر جميل والله المستعان علي ما تصفون.