کد مطلب:294549 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:119

فصل 38


همان سان كه شمع ها در دل تاريكي مي سوزند و قطره قطره آب مي شوند و اشك هاي سوزان خويش را جاري مي سازند، فاطمه مي سوخت و ذرّه ذرّه رو به خاموشي مي رفت.

اكنون، فاطمه با سكوت فرياد مي كرد. او همانند «مريم» روزه ي سكوت را برگزيد. علي دريافته بود كه هنگامه ي رحلت نزديك است و خانه اي كه با شاخه هاي نخل در «بقيع» برافراشته بود، اينك پناهگاه فاطمه است: خانه ي اندوه و رنج. آن خانه به چشم خويش مي ديد كه شمع در حال افسردن است و ستاره در حال كوچيدن و آفتاب در حال افول؛ آفتابي كه گرما و روشنايي و اميد را در همه سو مي پراكنْد.

آري، فاطمه به سكوت پناه برد و آنان كه از گريه هاي او گلايه داشتند،


ديگر صداي ناله اي را كه از ژرفاي قلبي شكسته بر مي خاست نشنيدند.

هيچ كس نواي برآمده از دل او را نمي شنيد، مگر آن كه گذارش به «بقيع» مي افتاد.

آن گونه كه ستارگان پشت ابرهاي تيره پنهان مي شوند، فاطمه از ديدگان پنهان شد. پنهان شد تا همانند پروانه اي به جستجوي خورشيد رود؛ به جستجوي بهارِ پشت سر كه بادهاي پاييزي آن را آشفته بودند.

فاطمه پنهان گشت. اينك هيچ كس نوايش را نمي شنيد. در حجره اي از شاخه ي خرما كه بازندگاني دنيا بيگانه بود، خلوتي داشت: فرشتگان حيات زميني را نمي خواهند؛ بانوان بهشتي زندگي در جهان خاكي را نمي پسندند؛ آنها كه آسمان را جسته اند تاب و توان انتظار ندارند.

آري؛ پيامبران هم آنگاه كه مي بينند براي اندرزهاشان گوش شنوايي نيست، به زبان سكوت سخن مي گويند.

در «خانه ي اندوه»- بيت الاحزان- فاطمه همانند شمعي بر افروخته مي سوخت وجان خويشتن را به شعله مي كشيد تا نور و گرما را به همه جا بپراكند. فاطمه به زبان شمع سخن مي گفت؛ زباني كه جز پروانگان نورآشنا، توان تكلّم به آن را ندارند. به اين سان، فاطمه با سكوت فرياد مي كرد:

- با طنين ناله ي خويش، شما را فرامي خوانم... انقلاب من در اندوه من فروپيچيده است... و اعتراضم در اشك هايم نهفته است. اين است زباني كه من بر آن چيره ام. اميد كه شما اين زبان را بفهميد... پروردگارا! اينان به من ستم كرده اند. مرا از چنگشان آزاد ساز!

و شمع، سراپا آب شد و جان خود را به آتش كشيد، تا آن دم كه جز


حلقه هاي نور چيزي از آن باقي نماند. اكنون هنگام خاموشي اش فرامي رسيد. چهره اش به ماهي همانند بود كه شب زنده داري يك شامگاه دراز زمستاني، رخسارش را زرد كرده باشد. صدايش از فرودست برمي آمد، همگام با موج اندوه. اشك هايش به سان باراني كه از آسماني پرخشم فرومي بارد، سيل انگيز بود.

«اسماء» بستر بانوي خويش، اين بانوي هر زن در هر جاي تاريخ، را گسترد. آن پيكر نحيف ديگر نمي توانست روحي چنان بزرگ را تاب بياورد؛ روحي كه مي خواست تا بي نهايت بال بگشايد.

دو شيخ آمدند تا از او ديدار كنند؛ دو شيخ كه ترس بر جانشان چيره شده بود. آنان فاطمه را به خشم آورده بودند و اينك خشنودي اش را جستجو مي كردند؛ خشنودي آسمان و زمين و تاريخ را. و اين را پيشتر محمّد گفته بود. امّا آن دو كجا و خشنودي فاطمه كجا؟ آنچه آن دو كرده بودند، فاطمه را يكپارچه خشم ساخته بود.

«عمر» به «علي» گفت:

- اي «ابوالحسن»! «ابوبكر» پيري است نازكدل و هموست كه با رسول خدا در غار همراه بوده است. پيش از اين نيز نزد فاطمه آمده ايم، امّا او ما را نپذيرفته است. تو پا در ميان بگذار و از او بخواه كه ما را بپذيرد.

«ابوحفصه» چه مي گويد؟ اين دو با خود چه مي انديشند؟

علي برخاست و نزد فاطمه رفت و اجازه خواست:

- اي دختر رسول خدا! اين دو مرد كارها كرده اند كه تو خود ديده اي و مي داني. تا كنون، آن دو چند بار آمده اند و تو آنها را نپذيرفته اي. اينك نزد من آمده اند تا از تو رخصت طلبم.


- به خدا سوگند! تا آن دَم كه پدرم را ديدار كنم، با آن دو سخن نمي گويم.

- اي دختر محمّد! من به آن دو وعده دادم كه از تو رخصت طلبم.

- اكنون كه به آنان وعده داده اي، با تو مخالفت نمي كنم.

ابوبكر شعله ي اميد را در قلب خويش احساس كرد و سپاسگزارانه به دوست خود نگريست.

- سلام بر تو اي دختر رسول خدا!

-....

- ما آمده ايم تا از تو پوزش بخواهيم و اقرار مي كنيم كه بد كرده ايم.

-....

- از ما خشنود باش؛ خداوند از تو خشنود باد!

-....

- چهره ي خويش را از ما بر متاب! ما اميدواريم كه پروردگارمان از ما درگذرد.

فاطمه واپسين سخن خود را بر زبان راند:

- اگر گفتارتان صادقانه است، به اين پرسش من پاسخ دهيد!

- بپرس اي دختر رسول خدا!

- شما را به خدا سوگند! آيا از پدر من شنيده بوديد كه: «فاطمه پاره ي پيكر من است و هركه او را بيازارد مرا آزرده است.»؟

- آري، چنين است.

«زهرا» دستان خويش را به سوي دادگاه فرازين واگشاد:

- خداوندا! گواه باش كه اين دو مرا آزرده اند. و من نزد تو از آنها


شكايت مي كنم.

ابوبكر ازجاي جهيد. آرزوكرد زمين دهان باز كند واو را درخود فروبَرَد:

- واي بر من! واي بر من! كاش هرگز تو را به دوستي بر نمي گزيدم. تو مرا پس از دريافتن ذكر، گمراه كردي.

دوستش با درشتخويي و سختدلي پاسخ داد:

- اي خليفه ي پيامبر! از خشم زني به اندوه و ناشكيبايي پناه مبر! ابوبكر به تلخي فرياد بر آورد:

- مرا به كار خويش رها كنيد... من در جستجوي خشنودي فاطمه ام. عمر با چشماني خشم آگين به او نگريست:

- اي خليفه ي پيامبر! چه مي گويي؟ آيا فاطمه را خشنود مي سازي تا «عايشه» را به خشم آوري؟ نزديكان به نيكي سزاوارترند. و اكنون، كار از كار گذشته است.

ابوبكر ايستاد، زيرا از رويارويي با طوفان ناتوان بود؛ طوفاني كه ديوانه وار مي تاخت و درختي را كه به دست رسول آسمان كاشته شده بود سخت مي لرزاند تا آن را ريشه كن سازد.

خليفه اينك نمي توانست كاروان تاريخ را به همان سويي كه بزرگِ تاريخ مي خواست، رهنمون گردد؛ كارواني كه در بيابان به سوي سراب راه مي سپرد.

روزها مي گذرند. بادهاي ديوانه اي كه مي خواهند درختي را كه رسول آسمان در زمين كاشته بود، ريشه كن سازند، به سوي شمعي مي تازند كه از اشك هايش قطره هاي اندوه مي چكند؛ شمعي كه زود است تا خاموش گردد...