کد مطلب:294550 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:119

فصل 39


خورشيد در آستانه ي وداع بود. شعله هاي سرخ فامش همچون زخم شهيدان، در افق مي سوختند. سپاه شب آرام آرام پيش مي خزيد و خورشيد، دامن خويش را فرامي چيد تا به دور دست بكوچد... آنگاه، ستارگاني پديدار شدند كه اميد را بر مي تابيدند. و فاطمه هنوز مي درخشيد و خون زندگي در رگهايش جريان داشت. آرام و باوقار، به «اسماء» گفت:

- آبي بريز تا خويشتن را بشويم.

اسماء بسيار شاد شد، زيرا ديد بانويش به زندگاني روي مي كند و سلامتش را باز مي يابد.

فاطمه خويشتن را شُست و از آلودگي هاي زميني پيراسته گشت.


سپس جامه اي نو به تن پوشيد و خود را به عطر كافوري كه «جبرئيل» به پدرش پيشكش كرده بود، آراست. آنگاه، در حالي كه لبخندي چهره اش را واگشاده بود، گفت:

- بسترم را در ميان حجره بگستر!

فاطمه براي كوچيدن آماده مي شود. در خانه، جز اسماء كسي نيست. اسماء با نگراني به بانويي جوان مي نگرد كه در ميانه ي ظلمت فراگستر شب، به هر سو نور مي پاشد.

فاطمه پيش از آن كه به بستر رود، گفت:

- اسماء! من بسي بيزارم از اين كه پس از مرگ، جامه اي بر زن مي افكنند كه پيكرش را نشان مي دهد. آيا مي تواني مرا پس از مرگ، به خوبي بپوشاني؟

و اسماء با پاسخ خويش، خاطر او را شاد ساخت:

- من آن گاه كه در «حبشه» به سر مي بردم، ديدم كه آنان براي اين هنگامه چيزي مي سازند. اگر بپسندي، همانند آن را برايت مي سازم.

فاطمه به نشانه ي موافقت، سر تكان داد و چند لحظه به اسماء خيره شد كه اينك جويبار اميد در قلب شكسته اش جاري گشته بود.

اسماء تختي آماده كرد و آن را واژگونه ساخت. آنگاه، شاخه اي نخل آورد و پايه هاي تخت را به هم پيوست و با ريسماني از الياف خرما، آن را استحكام بخشيد. سپس پوششي بر آن گسترد.

بر چهره ي بانوي بهشتي زمين، خشنودي و لبخند نمايان گشت:

- آري، همانندِ اين را برايم بساز. چه زيباست اين، اي اسماء! مرا بپوشان؛ خداوند تو را بپوشاند.


فاطمه در بستر خويش آرميد و دستش را زير گونه اش نهاد. آنگاه، چشمانش را فروبست و خوابيد. اسماء مي شنيد كه او با آوايي فرشته وش زمزمه مي كند:

- سلام بر «جبرئيل». پروردگارا! مرا در گستره ي خشنودي و به همسايگي و بر سراي خويش جاي ده؛ كه سراي تو جايگاه صلح و صفاست.

شميم بهشت در فضا پيچيد. اسماء به چهره ي فرشته گون بانويي نگريست كه در آغاز جواني با زمين وداع گفت، آن سان كه نوگلي در قلب بهار مي پژمرد؛ همچون كبوتر سپيدي كه بالش را شكسته باشند... آه، اي بهشتي بانوي شهيد!

سپس علي آمد، با پشتي خميده؛ گويي كه كوه اندوه را بر دوش داشت. اسماء با دستاني لرزان، نامه اي را كه فاطمه پيش از مرگ نگاشته بود، به علي سپرد.

اشك، همچون ابري كه هواي باريدن دارد، در چشمان علي حلقه زد. آنگاه، همانند كبوتري كه امواج در ميانش گرفته باشند، در واژه هاي فاطمه غرق شد:

«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

اين، وصيّت فاطمه دختر رسول خداست صلي الله عليه وآله. او گواهي مي دهد كه معبودي جز اللّه نيست و محمّد بنده و فرستاده ي اوست و بهشت و جهنّم راست و حقيقي اند و هنگامه ي قيامت- كه هيچ ترديدي در آن نيست- فرامي رسد و آنگاه، خداوند همه ي خفتگان گورها را برمي انگيزد.

اي علي! خداوند مرا كه فاطمه ام و دختر محمّدم، همسر تو ساخت تا


در دنيا و آخرت، از آنِ تو باشم.

مرا به حنوط معطّر ساز و شستشو ده و با كفن جامه بپوشان و بر من نماز بگزار و شبانه به گور بسپار و هيچ كس را آگاه نساز. تو را تا هنگامه ي قيامت به خداوند مي سپارم.»

علي سرگشته و حيران، بر جاي ايستاده بود. فاطمه، تنها مايه ي آرام و قرار و شكيبايي اش، اكنون با او وداع گفته و در ميانه ي اين بادهاي آتش خيز تنهايش نهاده بود.

علي با كوه اندوه بر دوش، ايستاد؛ كوهي كه ابرهاي انبوه اشك خيز بر آن مي باريدند: آن قلب كه دوستي از آن مي تراويد، بازايستاد؛ آن چهره كه آفتاب را فرامي تابيد، در حجاب رفت؛ آن پرتو كه راهِ زندگاني او را روشن مي ساخت، به خاموشي گراييد.

«ذوالفقار» درهم شكست. ستون شادي فروريخت. تاريكي، زمين را فروپوشاند. ستارگان لحظه به لحظه رخشنده تر مي شدند، همانند چشماني كه از فراز زمين به ستاره اي كه در حال فروپاشيدن است خيره مانده اند.

تاريخ هم حيران و سرگشته ايستاد. تاريكي شب افزون گشت و اندوه همانند ابري كه در سكوت مي گريد، در خانه هاي مدينه جاري گشت. زوزه ي گرگ هاي دور دست، كوچ صلح و آرامش را بيم مي داد.

مردم مدينه گرد آمدند تا او را به خاك بسپارند. «ابوذر» به آنها گفت:

- باز گرديد! تشييع فاطمه به هنگامي ديگر وانهاده شده است.

مردم بازگشتند و تاريخ، حيران ايستاد تا بنگرد كه چه پيش مي آيد. مدينه در خواب فرورفت و پلك هاي سنگين از اندوه و اشك را بر هم نهاد. در آن شب، «يثرب» با چهره ي بيم آلود خويش، خاموش مي گريست.