کد مطلب:294551 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:118

فصل 40


فاطمه آرام خوابيده و دستش را زير گونه اش نهاده بود. اينك آن روح بزرگ از قاب اين پيكر نحيف پر كشيده بود؛ پيكري كه بسي انتظار كشيده بود تا به عناصر خاكي بپيوندد؛ پيكري كه از همراهي با آن روح بزرگ درمانده و اينك هنگام آسودنش بود.

در حجره ي فاطمه تنها دو كودك بودند و زني و چند مَرد كه صداقت را در دل داشتند.

تاريخ به زمزمه ي نماز و گريه اي گوش سپرده بود كه از نواي سينه ي ياران در هنگامه ي باران حكايت مي كرد.

تاريخ حس كرد كه باري بر دوشش سنگيني مي كند. براي لحظه اي، سرش از خواب فروافتاد و در تاريكي، به انتظار، چشمان خويش را بست:


فاطمه همانند رنگين كماني دامن بركشيد و رفت. تاريخ چشمان خود را گشود و چيزي نيافت؛ تنها علي را ديد كه ايستاده، از جان خويش غبار مي تكاند و در گوش پيامبر نجوا مي كند:

- اي رسول خدا! درود بر تو؛ درود من و دخترت كه نزد تو فرود آمد و بسي شتابان به تو پيوست. اكنون بر آن گُزيده ي تو بي صبرم و از غم او آرام ندارم. اندوهم جاودانه است و شبم بي قرارانه، تا آنگاه كه خداوند مرا نيز به منزلگاه تو بركشد؛ همان سرايي كه او در آن آرام گرفته است. زود است كه دخترت به تو خبر دهد چگونه امّتت همدست شدند تا او را در هم بشكنند. پس از او بپرس و حال را از او جويا شو. اين در حالي است كه هنوز از مرگ تو ديري نگذشته و ياد تو از دلها رخت بر نبسته است. درود بر شما دو تن؛ درودِ بدرود گوينده اي كه نه ياوه مي گويد و نه بد دل است. اگر كناره مي گيرم نه از دلتنگي است و اگر برپا مي شوم نه از بدگماني به وعده هايي كه خداوند به شكيبايان داده است.

علي برخاست تا تنها روياروي دنيا بايستد. او سخت احساس غربت مي كرد. با دست خويش، بر آرزوهاي خود، بر قلب خود، و بر «ذوالفقار» خود خاك ريخت و حسرتمندانه زمزمه كرد:

- از كف دادنِ محبوب ها، عين غربت است.

تاريخ ايستاد و بر زمان از كف رفته حسرت خورد. اين فاطمه بود كه در سكوت كوچيده بود و تاريخ نمي دانست او به كدام سو هجرت كرده است. نمي دانست به جهان چه پاسخي دهد. او، خود، چنان كه بايد، ويژگي هاي اين بانو را در نيافته بود.

كسي مي گويد: او پنج سال پيش از فرود آمدن «جبرئيل»، به اين دنيا


پاي نهاد. كسي ديگر مي گويد: او پنج سال پس از فرود آمدن جبرئيل، به اين دنيا پاي نهاد. ديگري مي گويد: او همراه با جبرئيل آمد و سالياني بر زمين درنگ ورزيد و آنگاه كه جبرئيل زمين را ترك گفت او را نيز با خود برد.

آري، او همانند بانويي بهشتي بود كه به دنيا آمد و سپس به بهشت بازگشت تا ميان درختان جاودان دامن گسترَد و تا آن دم كه آسمان پابرجاست، زمين را از منشور نور خويش بهره مند سازد.

مدينه از خواب برخاست و در جستجوي فاطمه برآمد كه اينك كوچيده بود.

دو شيخ آمدند تا زمين را در جستجوي او بكاوند. يكي از آن دو، پياپي بيم مي داد و تهديد مي كرد، تا آن جا كه به شكافتن گورها روي آورد. تاريخ نيز در ميان «بقيع» به جستجو مشغول بود و با سرگشتگي به دنبال مزار فاطمه مي گشت. آنگاه، در جايي از بقيع، شميم بهشت را استشمام كرد. گفت: «فاطمه اين جا خفته است.» ديگر بار شميم بهشت از جايي برخاست كه محمّد آرميده بود. گفت: «فاطمه اين جا خفته است.» باز ديد كه فرشتگان بر حجره ي او بال و پر گشوده اند. با دست به آن سو اشاره كرد و گفت: «بلكه مزار فاطمه اين جاست»....

پير تاريخ حيران است كه به كاروان هاي مسافر چه بگويد. هر بار كه مردمي از راه مي رسند و نشان مزار فاطمه را از او مي جويند، دست بر دست مي نهد و مي گويد:

- نمي دانم.

و آنگاه كه به تنگ مي آيد، به سوي حجره ي فاطمه روي مي كند و از او


پوزش مي خواهد. شمعي بر مي افروزد و به پاسداري اش مي نشيند. شمع مي سوزد و ذرّه ذرّه آب مي شود و در سكوت، سيل اشكش جاري مي گردد. آنگاه رفته رفته نورش به افول مي گرايد تا آنگاه كه از ديدگان پنهان مي شود و تاريكي چيره مي گردد...

فرجامِ ترجمه:

قم مبارك- تيرماه 1375