کد مطلب:304364 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:214

حمد
الحمد للَّه علي ما اَنعم. سپاس و ستايشْ خداي را بر نعمتهايي كه ارزاني داشت.

الحمد: بنا بر آنچه شهرت يافته، حمد: «هو الثناء علي الجميل الاختياري»، ستايش انسان يا موجودي است بر عملي يا صفتي كه از روي اختيار از او سر مي زند و از زيبايي و حسن برخوردار است. مانندِ ستودن شجاعت يا بخشندگي كسي كه از شجاعت و سخاوت برخوردار است براي فهم معناي «حمد» به تعبيرقرآني آن، آيات ذيل را بررسي مي كنيم:

ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خالِقُ كُلِّ شَي ءٍ. [1] اين است خدا، پروردگار شما كه آفريننده هر چيزي است.

اَلَّذي اَحْسَنَ كُلَّ شَيْ ءٍ خَلَقَهُ. [2] [خدا] همان كسي است كه هر چيزي را كه آفريده، نيكو آفريده است.

همان طور كه مي بينيم، در آيه پيشين، خالق و آفريدگارِ همه موجودات (آنچه كه بر آن، شي ء يا چيز اطلاق مي شود)، پروردگار متعال دانسته شده و در آيه اخير به حُسن و زيبايي آنها اشاره شده است. به تعبير دقيق تر، هستي با حُسن و زيبايي و نيكويي، برابر معرّفي شده است.

در توصيف خداوند آمده است:

هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ. [3] اوست خداي يگانه قهّار (چيره شونده).

و نيز آمده است:

وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ. [4] و چهره ها براي آن [خداي] زنده پاينده، خضوع مي كنند.

همچنين در جاي ديگر آمده است:

اِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمواتِ وَالْاَرْضِ اِلّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً. [5] هر كه در آسمانها و زمين است، جز بنده وار به سوي خداي رحمان نمي آيد.

از كنار يكديگر نهادن اين آيات، فهميده مي شود كه خداوند در آفرينش جهان، مقهور و مغلوبِ هيچ قاهر و غالبي نبوده و نيست و تمام آنچه در آسمانها وزمين است، بنده و مطيع و مملوك او هستند و هستي در برابر عظمت، قدرت و حشمت خداي حيِّ قيّوم، فروتنانه رسم بندگي را به جاي مي آورد:

وَلَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِي السّمواتِ وَ الْاَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ اِلَيْهِ يُرْجَعُونَ. [6] آنها كه در آسمانها و زمين اند، خواه ناخواه، گردن نهاده فرمان اويند، و به سوي او بازگردانده مي شوند.

با تأمّل و تحقيق در آيات ياد شده، نكاتي مهم استفاده مي شود كه از اصول معارفِ توحيد اسلامي است و در واژه جامع و گوياي «حمد»، انعكاس يافته است.

نكته نخست: آفرينش، آفريدگاري جز خدا ندارد. در فلسفه الهي به اثبات رسيده است كه تنها خداي تعالي فاعلِ مستقل و مبدأ حقيقي موجودات عالم است و در آفرينش هستي، قائم به ذات خويش است و به تصريح قرآن كريم: «اَللَّهُ لا اِلهَ اِلّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ». اوست مؤثّر حقيقي در عالم و هيچ چيز ديگر و هيچ كس جز او در هستي تأثيرگذار نيست: «لامؤثّر في الوجود الّا اللَّه». چرا كه استقلال در هستي كه ملاك عليّت و ايجاد است، جز در او نيست و استقلال همه موجودات، نسبي است و همه علل فاعلي وجود، از خود، هستي و قوامي ندارند و نيازمند اجزاي علل تركيبي هستند. بنابراين، قائم به ذات نيستند، نه در اصل هستي و نه در تركيبات از اجزا و صورتها و مواد و نه در وضع و حال و اطواري كه دارا هستند. هستي و قيام و قوام و دوام آنها بايد از ذات قيّومي باشد كه به خود، قائم است. عِلَل فاعلي وجود، در واقع، مُعِدّات (زمينه ها) و عوامل مؤثّر در حركات و دگرگوني هاي اجسام هستند تا معلول را به منبع فيض و مبدأ اوّل، نزديك سازند. فاعل حقيقي (الهي)، آن است كه جاذبه عمومي و حيات، از تجلّيات اوست. صدرالمتألهين مي گويد: «قد اشتهر من الفلاسفة الاَقدمين، انّ المؤثّر في الوجود هو الواجب تعالي والفيض كلّه من عندّه و هذه الوسائط كالاعتبارات والشروط الّتي لابدّ منها في اَنْ تصدر الكثرة عنه تعالي فلا دَخْلَ لها في الايجاد بل في الْاِعدادِ. [7] مشهور درميان پيشينيان از فيلسوفان، آن است كه در عالم، مؤثّري جز خداي تعالي نيست و فيض هستي، تماماً از پيشگاه اوست و اين واسطه ها (علل طبيعي)، اعتبارات و زمينه ها و شرايطي هستند كه در صدور كثرتها به عنوان عللِ اِعدادي لازم اند؛ لكن در ايجاد و اعطاي هستي، هيچ گونه نقش و تأثيري ندارند».

او همچنين در اين زمينه مي نويسد:«فَقَدْ ثَبَتَ اَنَّ العِلَلَ السّابِقَةَ ليست عِلَلاً بالذّات فهي مُعِدّاتٌ و مُعَيّناتٌ. و بالجملة علل بالعَرَض، فالفاعل بالحقيقة مبدأ الوجود و مفيده كما في عرف الاِلهيّين، و اَمّا ما يطلق عليه الفاعل في الطّبيعيات ممّا لايفيد وجوداً غير التحريك، فقد دريتَ اَنّ مثل هذه العِلّة تكون مُعِدَّةً، و ليست علّةً بِالذّات. [8] .

[در گذشته]ثابت شد كه علّتهاي سابقِ بر هر موجودي، علّت بالذّات نيستند؛ بلكه معدّات و زمينه ها و تعيّن هاي آن موجودند. چكيده سخن اينكه: [در عرف فيلسوفان الهي] فاعل حقيقي، آن است كه مبدأ و اصل هستي و معطيِ (دهنده) آن است. امّا آنچه كه در علوم طبيعي (طبيعيات) بدان فاعل گفته مي شود، اثري جز تحريك ندارد (گرچه اين اثر نيز از فاعل حقيقي است) و هيچ گاه فيض هستي از آن سر نمي زند. بر اين اساس، دريافتي كه چنين علّت (فاعل طبيعي) را علّت اِعدادي مي نامد، زمينه تأثير علّت حقيقي را فراهم مي كند، و لكن علّت واقعي و بالذّات نيست».

و به قول فيلسوف سبزواري، مرحوم حاج ملّاهادي:


مُعْطِي الوجودِ، فِي الاِلهي، فاعلٌ

مُعْطِي الْتَّحرُّكِ الطَّبيعيِ قائلٌ [9] .


در عرف فيلسوفان الهي، فاعل حقيقي آن است كه اعطاي هستي مي كند و موجودات را از عدم و نيستي به عرصه هستي و حيات (به حسب ماهيّت و وجود مادّه و صورت) مي آورد، لكن فاعل طبيعي كه در حركات و دگرگوني هاي اجسام، مؤثّر است، در حقيقتْ «مُعِدّ» و زمينه است، نه موجدِ مادّه و نه صورت آن. در قرآن كريم در سوره واقعه، در ضمن آياتي چند و در خطاب با منكران معاد آمده است:

اَفَرَاَيْتُمْ ما تُمْنُونَ. ءَاَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ اَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ؟ [10] آيا آنچه را كه [به صورت نطفه در رحمها]فرو مي ريزيد، ديده ايد؟ آيا شما آن را خلق مي كنيد يا ما آفريننده ايم؟

اَفَرَاَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ. ءَاَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ اَمْ نَحْنُ الزارِعُونَ؟ [11] آيا آنچه را كِشت مي كنيد، ملاحظه كرده ايد؟ آيا شما آن را [بي ياري ما] زراعت مي كنيد، يا ماييم كه زراعت مي كنيم؟

اَفَرَاَيْتُمُ الْماءَ الَّذي تَشْرَبُونَ. ءَاَنْتُمْ اَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ اَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ؟. [12] آيا آبي را كه مي نوشيد، ديده ايد؟ آيا شما آن را از [دل] ابر سپيد فرود آورده ايد، يا ما فرود آورنده ايم؟

اَفَرَاَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ. ءَاَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها اَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُونَ. نَحْنُ جَعَلْناها تَذْكِرَةً وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِينَ. [13] آيا آن آتشي را كه بر مي افروزيد، ملاحظه كرده ايد؟ آيا شما [چوبِ]درخت آن را پديدار كرده ايد، يا ما پديد آورنده ايم؟ ما آن را مايه عبرت و وسيله استفاده براي بيابانگردان قرار داده ايم.

از اين آيات و نظير اين ها، به وضوح در مي يابيم كه در بينش قرآن كريم، خالق حقيقي انسان، خداوند است و نيز زارع حقيقي و آفريدگار آب و آتش، اوست. پدر و مادر، كشاورزان، ابر و باد و باران، همه و همه، شرايط و زمينه ها و مُعِدّها هستند كه در عرف و اصطلاح، فاعل ناميده مي شوند و خداي تعالي، فيض هستي را به واسطه آنها به آفريده هاي خود مي رساند.


ابر و باد و مَه و خورشيد و فلك دركارند

تا تو ناني به كف آريّ و به غفلت نخوري


همه از بهرِ تو سرگشته و فرمانبردار

شرطِ انصاف نباشد كه تو فرمان نبري


در قرآن كريم آمده است:

اَللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ ءٍ وَهُوَ عَلي كُلِّ شَيْ ءٍ وَكيلٌ. [14] خدا آفريدگار هر چيزي است، و اوست كه بر هر چيز نگهبان است.

و نيز آمده است:

وَما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْاَرْضُ جَميعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَالسَّمواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالي عَمَّا يُشْرِكُونَ. [15] و خدا را آنچنان كه بايد به بزرگي نشناخته اند، و حال آنكه روز قيامت، زمين يكسره در قبضه [قدرت] اوست و آسمانها در پيچيده به دست اوست. او منزّه است و برتر است از آنچه [با وي]شريك مي گردانند.

نكته دوم: زيبايي و نيكويي عالم است. همان گونه كه گفته شد، حُسن و زيبايي و آفرينش، برابر يكديگرند؛ بدين معنا كه آنچه زيبا و نيكوست، مخلوق خداوند است و هرآنچه كه مخلوق و آفريده اوست، زيبا و نيكوست. به تعبير دقيق تر، در نگرش قرآن به جهان، و در هندسه هستي، جمال و زيبايي موج مي زند و آفريدگار جهان، زيباترين و نيكوترين خالق است. در قرآن كريم، بعد از اشاره به مراحل آفرينش انسان، آمده است:

فَتَبارَكَ اللَّهُ اَحْسَنُ الْخالِقينَ. [16] آفرين باد بر خدا كه بهترين و نيكوترين آفرينندگان است!

و در جاي ديگر آمده است:

اَلَّذي اَحْسَنَ كُلَّ شَيْ ءٍ خَلَقَهُ. [17] خدا همان كسي است كه هر چيزي را كه آفريده، نيكو آفريده است.

و درخصوص انسان كه عصاره آفرينش است، فرمود:

وَ صَوَّرَكُمْ فَاَحْسَنَ صُوَرَكُمْ. [18] و [خدايي كه] شما را صورتگري كرد و صورتهاي شما را نيكو نمود.

و همچنين در سوره تين، بعد از چهار سوگند فرموده است:

لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسانَ فِي اَحْسَنِ تَقْويِم. [19] به راستي، انسان را در نيكوترين ساختار آفريديم.

سرمايه كمال هر كاملي، اثري از آثار كمال حق است و پيرايه جمال هر جميلي، پرتوي از انوار جمال مطلق است:


فَكُلُّ مليحٍ حُسنُهُ من جَمالِهِ

مُعارٌ لَهُ بل حُسْنُ كُلِّ مليحةٍ


بينايي هر ديده بينا همه او بين

زيبايي هرچهره زيبا همه او دان


استاد محمّد تقي جعفري مي گويد: «در تفسير هويّت زيبايي هاي محسوس و معقول و تعريف آنها تاكنون مطالب بسيار فراواني گفته شده است. اگر يك متفكّر محقّق در آن تفسيرات و تعريفات، دقّت لازم و كافي نمايد، يقين حاصل خواهد كرد به اين كه هيچ يك از آنها نمي تواند زيبايي را، چه محسوس و چه معقول، به طوري توضيح بدهد كه هيچ سؤالي و ابهامي در موضوع باقي نگذارد؛ مگر اين كه زيبايي را خواه از قطب درون ذات و خواه از قطب برون ذات، با خالق جمال كه خداست، منظور بدارد؛ يعني شخص متفكّر محقّق، در نهايتِ كوشش و سعي خود به اين نتيجه خواهد رسيد كه همه زيبايي ها، چه در قلمرو محسوس و چه در منطقه هاي معقول، نمودهايي نگارين يا حقايق بهجت انگيزي هستند كه با شفافيّت خود، كمالي را نشان مي دهند كه وابسته به كمال مطلق، يعني وابسته به خدا مي باشند. [20] «


جمال يوسف آمد خمّي از مي

به قدر خود نصيبي هركس از وي


يكي را بهره، مخموريّ و مستي

يكي را رستن از پندار هستي


يكي را جان فشاندن برجمالش

يكي را لال ماندن در خيالش


نكته سوم: خداوند در آفرينش جهان، مقهور قدرت هيچ قاهري نبوده و نيست. تمام هستي، تسليم اراده و مشيّت اوست. فرمانروايي آسمانها و زمين از آنِ اوست. زنده مي كند و مي ميراند. او بر هر چيزي تواناست و كتاب الهي، سرشار از اين تعبيرات است كه بيان كننده قهر و غلبه خداوند بر هر موجودي است:

اِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّمواتِ وَالْاَرْضَ فِي سِتَّةِ اَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِاَمْرِهِ، اَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالْاَمْرُ، تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ. [21] در حقيقت، پروردگار شما آن خدايي است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد؛ سپس بر عرش [جهانداري]استيلا يافت. روز را به شب - كه شتابان آن را مي طلبد - مي پوشاند و [نيز]خورشيد و ماه و ستارگان را كه به فرمان او رام شده اند [پديد آورد]. آگاه باش كه [عالم]خلق و امر، از آنِ اوست. فرخنده خدايي است پروردگار جهانيان!

بنا بر محتواي آياتي كه در تبيين و توضيح معناي حمد بدانها اشاره شد، روشن مي شود كه حمد، همان ستايش انسان يا موجودي است بر عمل يا وصفي كه از روي اختيار از او سرمي زند و از حُسن و زيبايي و نيكويي، برخوردار است: «هو الثناءُ علي الجميل الاختياري». گذشته از آنچه گفته شد، «حمد» و «لؤم» (ستايش و سرزنش) دو واژه مقابل اند و به مصداق «تُعرف الأَشياء بأضدادها»، ملامت و سرزنش در صورتي مقبول و معقول است كه شخص مورد سرزنش، كار زشت و ناشايستي را از روي اختيار و آزادي انجام داده باشد؛ چرا كه اگر از روي اجبار و اكراه مرتكب شود، در عرف، سرزنش او را نمي پسندند؛ بلكه ملامتگر، خود سزاوار سرزنش خواهد بود. بدين روي، حمد و ستايش در جايي پسنديده و معقول است كه شخص مورد ستايش، كار خوب و پسنديده اي را در پرتو آزادي و اختيار و اراده خويش انجام بدهد.

حاصل سخن اين كه ذات و صفات حق متعال، زيباست و منشأ هر زيبايي و حُسن است و آفرينش، جلوه زيبا و نگارين نگارنده غيب و شهود است و عروس زيباي هستي، نمايشي از جلوه زيبايي اوست:


اين همه عكس مي و نقش نگاري كه نمود

يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد


ساقيا جام مي ام ده كه نگارنده غيب

نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد


آنكه پُر نقش زد اين دايره مينايي

كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد


(حافظ)

بنابراين، مي شايد كه فاطمه(س) سخن خويش را در پايگاه توحيد، با زيباترين ستايشها از معبود يگانه زيبا بيآغازد؛ چرا كه روح پاك و ضمير شفاف و صيقل يافته اش در كوران روزگار پرحادثه بعثت، سامان گرفته است و طبيعي است كه در پرتو عرفان ژرف و وسيعش هيچ يك از رويدادهاي تلخ و شيرين زندگي، كه مشيّت ربّاني و جلوه هاي زيباي رحماني است، در او تأثير منفي و تلخي نمي گذارد و همه چيز را - آنچنان كه هست - زيبا مي بيند و شيرين تلقّي مي كند.


غم و شادي بَرِ عارف چه تفاوت دارد

ساقيا باده بده شادي آن كاين غم از اوست


به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقي است

به ارادت بكشم درد كه درمان هم از اوست


زخم خونينم اگر بِه نشود بِه باشد

خُنُك آن زخم كه هر لحظه مرا مرهم از اوست


پادشاهي و گدايي برِ ما يكسان است

كه بر اين در همه را پشت عبادت، خم از اوست


(سعدي)

بدين روي، آنچنان كه شايسته مقام بندگي و معرفت بود، خدا را ستود، چونان همسرش امامِ عارفان، علي(ع) كه در سخت ترين شرايط خدا را به زيباترين شكل ستايش مي كرد:

اللّهم اَنت اهلُ الوصفِ الجَميل والتَعدادِ الكثير. [22] بار خدايا! ستايش نيك و بي شمار، تنها تو را سزد.


[1] سوره غافر، آيه 62.

[2] سوره سجده، آيه 7.

[3] سوره زمر، آيه 4.

[4] سوره طه، آيه 111.

[5] سوره مريم، آيه 93.

[6] سوره آل عمران، آيه 83.

[7] الأسفار الأربعة، ج2، ص283.

[8] همان، ص 280.

[9] غرر الفرائد، ص418.

[10] سوره واقعه، آيه 59 - 58.

[11] سوره واقعه، آيه 64 - 63.

[12] سوره واقعه، آيه 69 - 68.

[13] سوره واقعه، آيه 73 - 71.

[14] سوره زُمَر، آيه 62.

[15] سوره زمر، آيه 67.

[16] سوره مومنون، آيه 14.

[17] سوره سجده، آيه 7.

[18] سوره غافر، آيه 64.

[19] سوره تين، آيه 4.

[20] ترجمه و شرح نهج البلاغة، ج 16، ص80.

[21] سوره اعراف، آيه 54.

[22] نهج البلاغه، خطبه 90.