کد مطلب:304371 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:191

فلسفه ستايش و سپاس
وَ نَدَبَهُمْ لِاسْتَزادَتِها بِالشُّكْرِ لِاِتّصالِها وَاسْتَحْمَدَ اِلَي الْخَلائِقِ بِاِجزالِها، وَثَنّي بِالنَّدْبِ اِلي اَمثالِها. مردمان را براي تداوم و تسلسل نعمتها به سپاسگزاري فراخواند و به پاس فراواني پاداش، درِ ستايش و سپاسگزاري را به روي خلايق گشود و با اين فراخواني [به ستايش و سپاس]، نعمتهاي خود را دوچَندان كرد.

در اين فقره از گفتار كه در قالب تعبيرهايي گويا و بديع و برتر از بلاغت جلوه كرده است، دختر بزرگوار پيامبر(ص) به نكته هاي بسيار ظريف و پرشگفتي اشاره كرده است كه تأمّل در آنها - گذشته از آنكه خِرَد برانگيز است - گنجينه هايي از اصول بنيادين معارف دين و الطاف پنهان الوهيّت با اين مشتي خاك را از ازل تا ابد و همچنين دست قدرت آن كارسازِ بنده نواز را در زدودن زنگار تاريكي از چهره زيبا و شفّاف و خداجوي آينه فطرت آدمي، يكجا به تماشا مي گذارد و چشمه هايي از معرفت و دانايي را به سوي جانِ تشنه كام و جوياي حيات پاكيزه و ابدي جاري مي سازد و به سان نسيم بهاري، نشاط و طراوت مي آفريند.

نكته نخست: خداوند، آدميان را براي ثنا و ستايش خود و سپاسگزاري از نعمتهاي بي دريغش، فراخوانده است كه اين فراخواني، از يك سو در ماجراي آفرينش و در معبد عالم قُدس و با حضور فرشتگان صورت گرفت؛ بدين معنا كه او را بر اين انديشه مبارك سرشت و ديارِ «اَلَسْت» را صحنه گواهيِ عبوديّت زاده آدم و ربوبيّت خويش قرار داد:

وَ اِذْ اَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلي اَنْفُسِهِمْ اَلَسْتُ بِرَبِّكُم قالُوا بَلي شَهِدْنا اَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقيمةِ اِنَّاكُنَّا عَنْ هذا غافِلينَ. اَوْ تَقُولُوا اِنَّمَا اَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَكُنّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِم اَفَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ. [1] و [ياد كن] هنگامي را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذرّيه آنان را برگرفت و ايشان را بر خودشان گواه ساخت كه: آيا پروردگار شما نيستم؟ گفتند: چرا، گواهي داديم تا مبادا روز قيامت بگويند ما از اين [امر]غافل بوديم، يا بگويند پدران ما پيش از اين مشرك بوده اند و ما فرزنداني پس از ايشان بوديم. آيا ما را به خاطر آنچه باطل انديشان انجام داده اند، هلاك مي كني؟

و از سوي ديگر، پيامبران، به ويژه قافله سالارشان را با پيامهايي ارجمند از حريم قدس به سويشان گسيل داشت تا اوّلاً، خاطره شيرين ازل را به ياد آورند:

فَبَعَثَ فيهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ اِلَيْهِمْ اَنبِياءَهُ لِيَسْتَأدوُهُمْ مِيثاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ. [2] پس هر چند گاه، پيامبراني فرستاد و به وسيله آنان به بندگان هشدار داد تا حقّ ميثاق «اَلَسْت» بگزارند و نعمت فراموش كرده را به ياد آرند.

همچنين مي فرمايد:

اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَني آدَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ. وَ اَنِ اعْبُدُوني هذا صِراطٌ مُستَقيمٌ. وَ لَقَدْ اَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلّاً كَثيراً اَفَلَمْ تَكُونُوا تَعقِلُونَ. [3] اي فرزندان آدم! مگر با شما عهد نكرده بودم كه شيطان را مپرستيد؛ زيرا وي دشمن آشكار شماست، و اينكه مرا بپرستيد؛ اين است راه راست، و او گروهي انبوه از ميان شما را سخت گمراه كرد؛ آيا تعقّل نمي كنيد؟

ثانياً، با زبان وحي نيز اجازه بردن نام پاك او و ستايش و تسبيحش را به گونه اي صريح و روشن اعلام كنند كه: اي فرزندان آدم! بنگريد تا عهد ما را كه در اَلَسْت با شما بستيم، فراموش نكنيد و بسيار به ياد ما باشيد و پيوسته ثنا و ستايش ما گوييد:

يا اَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذكُروا اللَّهَ ذِكْراً كَثيراً وَسَبِّحُوهُ بُكرَةً وَ اَصيلاً. [4] اي كساني كه ايمان آورده ايد، خدا را ياد كنيد، ياد بسيار، و صبح و شامْ او را به پاكي بستاييد.

امام زين العابدين(ع) در مناجات ذاكرين مي فرمايد:

اِلهي! لَو لَا الْواجِبُ مِنْ قَبُولِ اَمْرِكَ لَنَزَّهْتُكَ مِنْ ذِكْري اِيّاكَ عَلي اَنّ ذِكري لَكَ بقَدرْي لا بِقَدْرِكَ وَ ما عَسي اَنْ يَبْلُغَ مِقْداري حتّي اُجْعَلَ مَحَلّاًَ لِتَقْدِيسِكَ. خداي من! اگر پذيرش فرمان تو نبود، هرگز تو را ياد نمي كردم، در حالي كه ياد من از تو در اندازه توان من است، نه در خور شأن و منزلت تو، و هيچ گاه مرا نرسد كه جايگاه شايسته اي باشم براي تقديس تو (هرگز مرا شايستگي تقديس تو نيست). بِكَ عَرَفْتُكَ وَ اَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَني اِلَيْكَ وَ لَولا اَنْتَ لَمْ اَدْرِ ما اَنْتَ. [5] خداي من! تو را با تو شناختم. اين تو بودي كه مرا به سوي خود رهنمون گشتي و فراخواندي، و اگر تو نبودي، من تو را نمي شناختم.


بوي گل شد به چمن راهنما بلبل را

ور نه بلبل چه خبر داشت كه گلزار كجاست


بر اساس آنچه گفته شد، خداي مهربان از سرِ بنده نوازي، ساختار روحي فرزندان آدم را چنان سرشت و قالب وجودي آنان را به گونه اي پرداخت كه هر يك به قدر حقّانيت خويش كه تجلّيِ حقّ مطلق است، او را مي شناسد و از او سخن مي گويد و او را مي خواند و نفس هستي اش، عين ستايش و تنزيه اوست. آنگاه با نامه هاي آسماني، اجازه بردن نام پاك خويش را زادراهِ وصول به مقام قرب اعلام كرد. و اگر اين اجازه، بلكه هدايت او به وسيله فرستادگانش نبود، چگونه و به كدام شيوه مي توانستيم او را بستاييم: «اَينَ التُّرابُ وَ رَبُّ الْاَرْباب». چه نسبت خاك را با عالم پاك؟


اين دعا تو امر كردي ز ابتدا

ور نه خاكي را چه زهره اين بُدا؟ [6] .


به راستي كه فلسفه عالي بعثت و هدايت، آيا جز آوردن پيام اذنِ خواندن خدا و تبيين چگونگي ستايش و ثناي اوست؟ امام صادق(ع) فرمود:

نُسَبِّحُ فَيُسَبِّحُ اَهْلُ السَّماءِ بِتَسْبيحِنا اِلي اَنْ هَبَطْنا اِلي الاَرْضِ فَسَبَّحْنا فَسبَّحَ اَهْلُ الْاَرْضِ بِتَسْبيحِنا. [7] ما تسبيح و ستايش و تنزيه او مي كرديم و اهل آسمان به تسبيح و تنزيه ما خدا را تسبيح مي كردند، تا آن گاه كه به سوي زمين فرود مي آمديم. خدا را تسبيح كرديم. و آسمانيان به تسبيح ما، خدا را تنزيه كردند.

علي(ع) فرمود:

اِنَّا آلُ مُحَمَّدٍ كُنَّا اَنواراً حَوِّل الْعَرْشِ، فَاَمَرنَا اللَّهُ بِالتَّسْبيحِ فَسَبَّحْنا فَسَبَّحَتْ اَهْلُ الْاَرضِ بِتَسْبيحِنا. [8] .

و در سخن ديگري پيامبر(ص) فرمود:

خَلَقَ الْمَلائِكةَ فَسَبَّحْنا فَسَبَّحَتِ المَلائِكةُ، وَهَلَّلْنا فَهَلَّلَتِ الْمَلائِكةُ، وَكَبَّرنا فَكَبَّرتِ الْمَلائِكةُ، فَكان ذلِكَ مِنْ تَعليمي وَ تَعْليِمِ عليٍّ(ع). [9] .

آري! اين اولياي معصوم الهي، اگرچه از سنخ نور بودند، رنج حضور در اين جهان و زندگي درميان اين مردم را پذيرفتند، تا راه و روش بندگي را به انسان بياموزند و با تسبيحات و ستايشهاي خود، شيوه سخن گفتن با خدا را تعليم دهند و عاشقان حقيقت و جويندگان معرفت را بهره ور سازند. خداي بزرگ، آنان را بيافريد تا فيض معرفت و پرستش و ستايش خود را به بندگانش برساند. بدين روي، امام صادق(ع) فرمود: لَوْلانا ما عُرِف اللَّهُ؛ [10] اگر نبوديم، خداوند شناخته نمي شد.

نكته دوم: اذن خداوند بر ثنا و ستايش كردن او و شكر نعمتهايش، از بزرگترين نعمتهايي است كه بشر از آن بهره مند شده است. بديهي است اگر ياد خداوند، گوهري است كه در جهان، برتر از آن هيچ نيست: «وَ لَذِكْرُ اللَّهِ اَكْبَرُ»، اذن و اجازه جاري ساختن آن بر زبان و نشاندن آن بر دل نيز، شكوهمندترين نعمت خواهد بود. امام زين العابدين(ع) فرمود:

و مِنْ اَعْظَم النِّعَم عَلَيْنا جَرَيانُ ذِكْرِكَ عَلي اَلْسِنَتِنا وَ اِذْنُكَ لَنا بِدُعائِكَ وَتَنزيهِكَ وَ تَسْبيحكَ. [11] و از بزرگترين نعمتها بر ما، جاري بودن نام تو بر زبانمان است؛ مجاز بودن ما بر خواندن و پرداختن به تنزيه و ستايش تو.

وَ اِذْ قالَ مُوسي لِقَوْمِهِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ اَنْجاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ... وَ اِذْ تَاَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَاَزيدَنَّكُمْ. [12] و [به خاطر بياور] هنگامي را كه موسي به قوم خود گفت: نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد، آنگاه كه شما را از فرعونيان رهانيد،... و آنگاه كه پروردگارتان اعلام كرد كه اگر واقعاً سپاسگزاري كنيد، [نعمت] شما را افزون خواهم كرد.

در اين آيات، اذن و اجازه بر خواندن خداوند و پاس داشتن حريم نعمتهاي او را به سان رهايي از شكنجه هاي فرعونيان - كه با زشت ترين شيوه ها همراه با خواري و ذلّت، طعم عذاب را به ذائقه آنان مي چشانيدند و براي تضعيف مبارزانشان، پسرانشان را سر مي بريدند و دخترانشان را زنده نگه مي داشتند - يكي از نعمتهايي مي داند كه در پرتو لطف و مهرِ خود، نصيب بني اسرائيل كرده و يادآوريِ خاطره اين نعمت را از آنان مي طلبد.

نكته سوم: ثنا و ستايش خداوند و سپاسگزاري از نعمتهاي او با انبوهي و تسلسل آنها چنان درآميخته است كه گويي يگانه وسيله وثيق براي افزوني و دوام نعمت، ستايش خدا و سپاسگزاري از نعمتهاي اوست: «لَئِن شَكَرْتُم لَاَزيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ انَّ عَذابي لَشَديد».


شكر نعمت، نعمتت افزون كند

كفر، نعمت از كفت بيرون كند


تا تو را چو شكر گويي بخشد او

روزَكي بي دام و بي خوفِ عدو


شكر نعمت خوشتر از نعمت بود

شُكرباره، كي سوي نِقْمَت رود


شكر، جان نعمت و نعمت چو پوست

زانكه شكر آرد تو را تا كوي دوست


نعمت آرد غفلت و شكر، انتباه

صيدِ نعمت كن، به دامِ شكرِ شاه [13] .


علي(ع) فرمود:

اَلْحَمْدُ للَّهِ الْواصِلِ الحَمْدَ بِالنِّعَم وَالنِّعَمَ بِالشُّكرِ. [14] سپاس، خداي راست كه ستايش را به نعمتها پيوسته مي دارد و نعمتها را به سپاس، وابسته.

در سخن ديگر فرمود:

اَلْحَمْدُ للَّهَ الَّذي جَعَلَ الْحَمَد مِفْتاحَاً لِذِكْرِهِ، وَسَبَباً لِلْمَزيدِ مِنْ فَضْلِهِ وَ دَليلاً عَلي آلائه وَ عَظَمَتِهِ. [15] سپاسْ خداي را كه حمد و ستايش را براي گنجينه ذكرِ عظمتِ خويش، كليدي، براي افزوني بخشش هاي خود، ابزاري، و بر شناختن داده ها و شوكت خود، دليلي قرار داد.

و به مناسبت ديگري فرمود:

اِذا وَصَلَتْ اِلَيْكُمْ اَطْرافُ النِّعَمِ فَلا تُنَفِّرُوا اَقْصاها بِقِلَّةِ الشُّكْرِ. [16] چون طليعه نعمتها به شما رسيد، با ناسپاسي دنباله آن را مَبُريد.

همچنين در جاي ديگر فرمود:

اِحْذَرُوا نِفارَ النِّعَمِ فَما كُلُّ شارِدٍ بِمَرْدُودٍ. [17] از رميدن و گريختن نعمتها بترسيد كه هر گريخته اي باز نخواهد گشت.

نتيجه اين كه در يك نگاه كوتاه و گذرا بر اين فِقره پراهمّيت، به نكته هاي ظريف و نابي بر مي خوريم كه عمده ترين و بنيادي ترين عناصر زمينه ساز شخصيّت معنوي و انساني جامعه اسلامي در حوزه تعليم و تربيت ديني و معارف الهي است؛ و دريغا كه توده انبوه مسلمانان، از اين همه سرمايه هاي معنوي و كرامتهاي انساني كه جوشيده از منبع لايزال دانايي و معرفت است و مي خواهد تا خاكيان را بر معراج معرفت بنشاند و به ساحت خورشيد حقيقت برساند، غافل اند و به محبّت و عشق و شور صوري، بسنده كرده اند.


[1] سوره اعراف، آيه 173 - 172.

[2] نهج البلاغه، خطبه 1.

[3] سوره يس، آيه 62 - 60.

[4] سوره احزاب.

[5] مفاتيح الجنان، دعاي ابوحمزه ثمالي.

[6] مثنوي، دفتر ششم، بيت 2319.

[7] بحارالأنوار، ج24، ص87.

[8] همان، ص 89 - 88.

[9] همان، ص 89 - 88.

[10] همان، ج 26، ص 247.

[11] مفاتيح الجنان، مناجات الذاكرين.

[12] سوره ابراهيم، آيه 7و6.

[13] مثنوي، دفتر سوم، بيت 2895-2897.

[14] نهج البلاغه، خطبه 114.

[15] نهج البلاغه، خطبه 156.

[16] همان، حكمت 13.

[17] همان، حكمت 238.