کد مطلب:304372 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:183

پرسش و پاسخ
تأمّل در آنچه كه آمد، ما را با پرسش مهم و دقيقي روبه رو مي كند كه: آيا خداي متعال به چه منظور از بندگان خويش طلب كرد تا او را بستايند و حريم نعمتهاي بي دريغش را پاس بدارند؟ آيا اين موج برخاسته از درياي معارف الهي، به ويژه قرآن كريم و تأكيدهاي مكرّر بر ستودن و تحسين و ثناي خداوند منعِم و ارج نهادن به نعمتهاي نامتناهي او براي چيست؟ به تعبير ديگر، حكمت و فلسفه دعوت به ستايش خداوند و سپاسگزاري از نعمتهايش چيست؟ بي ترديد، تعبيرهايِ دل انگيزي چون: «وَ نَدَبَهُمْ...» و «وَاسْتَحْمَدَ اِلَي الْخَلائِق...»، برانگيزاننده انديشه آدمي براي درك و دريافت پاسخ همين پرسش مهم در حوزه معرفت خداوند و نعمتهاي اوست، تا در پرتو گشايش اين مشكل و پاسخ صحيح بدان، به عالي ترين فلسفه بعثت و عمده ترين و اصلي ترين بخش دعوت پيامبران، به ويژه دعوت جامع و جهاني پيامبر اسلام(ص) راه يابد. پيش از پاسخ به اين پرسش و تحليل درست از حكمت دعوت به ستايش و ثنا، بيان دو نكته اساسي ضروري است:

1. در باب شكر و ثنا و ستايش كه مبتني بر مباني كلامي، فلسفي، عرفاني و ديني است، خداي منعم، بي نياز از ستايش و تحسين بندگان است؛ زيرا موجودي كه در قالب تنگ و تاريك طبيعت، گرفتار است و از فكر و فهم محدودي برخوردار، كوچكتر از آن است كه با ذكر و ثناي خداوند، سودي به او برساند يا با سرپيچي و غفلت از ستايش، ضرري متوجّه ساحت پروردگار خويش سازد؛ چرا كه خداي بزرگ با آفرينش جهان پر از راز و رمز، بازاري را نگشوده است تا كالاي هستي را در معرض ِ سود و زيان قرار دهد. او بي نيازِ مطلق است و همه موجودات به او نيازمند؛ بلكه در عرصه نامتناهي بذل و اِحسانش، همگان جز فقر و ناداري هيچ ندارند:


ما بري از پاك و ناپاكي همه

از گرانْ جانيّ و چالاكي همه


من نكردم امر تا سودي كنم

بلك تا بر بندگان جودي كنم [1] .


در قرآن كريم، همه جا سخن از غناي حقّ و فقر و ناداري خلق است. در سوره توحيد (اخلاص) با گوياترين و جامع ترين تعبيرها در توصيف خداوند، آمده: «قُل هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ. اللَّهُ الصَّمَدُ...» و كمالات ذات مقدّس حق را برمي شمرد و به اوصاف تنزيه پرداخته و ذات لايزال الهي را از هر نقص و عيب و نيازي مبرّا دانسته و «ما سِوَي اللَّه» را در تمامي نيازهاي وجودي، وابسته به او دانسته است. حضرت امام جواد(ع) در توضيح معناي «صَمَد» فرمود:

السَيِّدُ الْمَصْمُودُ اِلَيْهِ فِي الْقَليلِ وَالْكَثيرِ. [2] سيّد و سالاري كه همگان در همه نيازها، خواه اندك و خواه بسيار، رو به سوي او دارند.

بنابراين، هيچ موجودي، نه در ذات، نه در صفات و نه در افعال، با او همسنگ و شريك نيست؛ زيرا به حسب ذات، «احد» است و در نسبت با آفرينش، «صمد». در مناجاتي كه از دستخطِ حضرت وليّ عصر(عج) نقل شده است و دعايي است با مضامين بسيار بلند و نيكو، كه درهايي از علم و معرفت را به روي صاحبدلان مي گشايد، آمده است:

يا مُوجِدَ كُلِّ موجودٍ... وَ فاقِدَ كُلِّ مَفْقُودٍ. اي هستي بخشِ هر آنچه هست و اي نادارِ هر ناداري.

در جمله «فاقِدَ كُلِّ مَفْقودٍ»، راز و رمزي نهفته است كه شايسته تأمّل است و نه تنها نقصي به ذات مقدّس او راه ندارد؛ بلكه از هرآنچه كه كمال ناقص است نيز مبرّاست:


ز عشق ناتمام ما جمالِ يار مستغني است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را


(حافظ)

2. ذات مقدّس پروردگار، برتر از توصيف و ثناي بندگان است و نعمتهايش، بيرون از حدّ است. امام عارفان، علي(ع) در مقام ستايش، خداي متعالي را چنين توصيف كرده:

ألحَمْدُ للَّهِِ الَّذي لا يَبلُغُ مِدْحَتَهُ الْقائِلُونَ وَ لا يُحصي نَعْمائَهُ الْعادّونَ و َلايُؤدّي حَقّه الْمُجتَهِدوُنَ. [3] سپاس و ستايشْ خداي را كه حق ستايشش بالاتر از حدّ ستايشگران است، نعمتهايش مافوق انديشه شمارشگران، و حقّ جويان كوشا از اَداي حقّش، ناتوان اند.

مرحوم علّامه جعفري مي نويسد: آن همه عظمت حيرت انگيز در كاخ مجلّل هستي و اين همه امتياز و كمال بيكران در موجودي به نام انسان، چيزي جز گسترش دَمي از مشيّت بي نهايت نيست كه آن را با كلمه «باش» برافروخته است و نوع انساني با آن همه ابعاد وجودي و استعداد و وجدان و انديشه - كه لحظه اي از جريانش، جهاني را آباد و يا عالمي را ويران مي سازد - چيزي جز قطره ناچيز از اقيانوس بي پايان قدرت او نيست. [4] .

حضرت زين العابدين(ع) فرمود:

اَلَّذي قَصُرَتْ عَنْ رُؤيَتِه أبْصارُ النّاظرينَ وَ عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ اَوْهامُ الْواصِفينَ. [5] خدايي كه ديده هاي بينندگان از ديدنش فرومانده و انديشه هاي توصيف كنندگان از وصفش عاجز شده اند.

بدين روي، سپاس و ستايش ما درخور موجوديّت محدود و بضاعتِ اندكِ ماست، نه در خورِ ذاتِ مقدّس حق. در قرآن كريم آمده است:

سُبحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّا يَصِفُونَ. [6] منزّه است پروردگار تو، پروردگار شكوهمند، از آنچه وصف مي كنند.

علي الاصول، توصيف و ستايش، ثناي ذات مقدّس حق تعالي است و بديهي است كه ثناي هر ثناكننده به قدرِ معرفت اوست؛ و چون دست معرفت آدمي از حريم عزّتِ جلال و جمالش كوتاه است، هيچ گاه به دامن ثناي او نخواهد رسيد:


گفت اگر چه پاكم از ذكر شما

نيست لايق مر مرا تصويرها


ليك هرگز مست تصوير و خيال

در نيابد ذات ما را بي مثال


ذكر جسمانه خيال ناقص است

وصف شاهانه از اينها خالص است


شاه را گويد كسي جولاه نيست

اين چه مدح است، اين مگر آگاه نيست؟ [7] .


براي همين است كه، قافله سالار پيامبران و اولياي مكرّم خداوند، صاحب مقامِ محمود، برترين و جامع ترين جلوه جمال و جلال الهي، با اينكه در هر دو قلمرو معرفت و ستايش، لِواي «حمد» را بر دوش مي كشد، مفتخرانه بدين عجز و ناتواني اعتراف مي كند:

لا اَبلُغُ مَدْحَكَ وَالثَّناءَ عَلَيْكَ، اَنْتَ كَما اَثْنَيْتَ عَلي نَفسِكَ. [8] [بار الها!] هرگز ژرفاي مدح و ثنايت را درنمي يابم، تو آنچناني كه خود ثنا كرده اي.

پاسخ نخست: فلسفه و حكمت دعوت به ستايش خداوند و سپاسگزاري از نعمتهاي او، اين است كه پديده هاي هستي با همه اختلافي كه در صورتها و كمالات و مراتب و حدود دارند، جملگي با عشق و شور و مستي، تسبيح گويان و ستايش كنان، راهي اقليمِ حُسن و كمال اند و به شوقِ ديدارِ جمالِ مستغنيِ آن يارِ بي مثال، با نظم و پيوستگي و آهنگ ويژه اي در پرواز:

تُسَبِّحُ لَهُ السَّمواتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَ مَنْ فيهنَّ وَ اِنْ مِنْ شَيْ ءٍ اِلّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لاتَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ اِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً. [9] آسمانهاي هفتگانه و زمين و هركس كه در آنهاست، همه ستايش و تنزيه او مي گويند، و هيچ چيز نيست، مگر اينكه در حال ستايش، تسبيح او مي گويد؛ ولي شما تسبيح و تنزيه آنها را درنمي يابيد. به راستي كه او همواره بردبارِ آمرزنده است.


همه ذرّات عالم همچو منصور

تو خواهي مست گير و خواه مخمور


در اين تسبيح و تهليل اند دائم

بدين معنا همي باشند قائم


جالب اينكه اين ستايش و سلوك در سراسر هستي، بر اساس درك و شعور طبيعي يا فطري يا عقلي موجودات از ذات مطلقِ «اللَّه» است و به شكل نمازي عارفانه در معبد عشق انجام مي گيرد؛ اگرچه ما خاك نشينان را نَرسد كه حقيقت و ژرفاي اين ستايش شورانگيزِ هستي را دريابيم و آواي دلنوازِ كائنات با زيبايي مطلق و لطيف را با آن زيبايي پايان ناپذيرش، جز با گوش جان بشنويم:


به ذكرش هرچه بيني در خروش است

دلي داند درين معنا كه گوش است


نه بلبل، برگلش تسبيح خوان است

كه هر خاري به تسبيحش زبان است


در سوره نور، آمده است:

اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّمواتِ وَالْاَرْضِ وَالطَّيْرُ صافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلوتَهُ وَ تسْبيحَهُ وَاللَّهُ عَليمٌ بِما يَفْعَلُونَ. [10] آيا نديدي كه هر كه [و هرچه در آسمانها و زمين است و پرندگان نيز در حالي كه در آسمان پَر گشوده اند، تسبيح او مي گويند؟ همه ستايش و نماز خود را مي دانند، و خدا به آنچه مي كنند، داناست؟


ذرّه ذرّه عاشقانِ آن كمال

مي شتابند در علوّ همچون نهال


سَبَّحَ للَّهَِ هست اشتابشان

تنقيه تن مي كنند از بهر جان [11] .


چكيده سخن اينكه قافله هستي، سراسر تسبيح گويان و ستايش كنان رو به سوي خيمه عزّت در سلوك اند:

وَ كُلٌّ في فَلَكٍ يَسْبَحُونَ؛ [12] و هر يك در سپهري در اين درياي بي پايان، شناورند.

مقصود از دعوت به ستايش خداي منعم و سپاسگزاري از نعمتهاي او، اين است كه آدميان نيز در اين سير ابدي، هماهنگ و همدل با كاروان هستي به تسبيح و ستايش جمال مطلق برخيزند و جان ناآرام خويش را با ورود به سراي امن و دارالسّلام ابديت، آرامش بخشند:

وَاللَّهُ يَدْعُوا اِلي دارِ السَّلامِ. [13] و خداوند، [شما را] به سراي سلامت فرامي خواند.

پاسخ دوم: انسان موجودي است زنده؛ يعني حيوان است؛ امّا با حيوانهاي ديگر متفاوت است، در حدّي كه شايسته نيست او را در رديف ساير حيوانها برشمرد. همه حيوانها، به اصطلاح عالمان منطق، در جنس (حيوانيّت) با هم اشتراك دارند، لكن هر كدام داراي فصل مميّزي هستند كه آنها را از ديگران جدا مي سازد و نوع خاصّي به شمار مي آيند.

البتّه تفارق انسان از ديگر حيوانها، تنها در نوعِ خاص بودن نيست؛ زيرا اين حدّ تفارقي است كه هر يك از انواع حيوان در مقايسه با ديگري دارد و درعين حال، همه در يك رديف و طبقه قرار مي گيرند، برخلاف انسان كه تفارق رازآميزي با حيوانها دارد؛ بدين معنا كه هرگاه بخواهيم موجودات زنده را طبقه بندي علمي بنماييم، نبايد او را نوعي از انواع حيوانها به شمار آوريم.

در حقيقت، انسان درميان زندگان از شگفتي ويژه اي برخوردار است و به گفته عارفان، حقيقت ممتدي است در امتداد نظام هستي، كه از يك سو وابسته به جهان طبيعت است (خاك و آب و هوا، گياهان و جانوران كه ميلياردها سال پيشتر از وي پديد آمده اند). و از سوي ديگر، گستره هستي اش تا ابديّت و جاودانگي امتداد مي يابد و جامع ويژگي هاي موجودات نوراني و ظلماني است. بدين معنا كه از علوم فرشتگان تا غرائز حيوانات در وجود انسان جمع آمده است و قدما انسان را با جهان مقايسه كرده و او را «جهانِ صغير» ناميده اند. بر اين اساس، آدمي را نسخه فشرده آن مي دانستند. جمله معروف: «اَلْاِنْسانُ عالَمُ الْاَصْغَرِ وَالْعالَمُ اِنسانُ الْاَكْبَرِ»، يادگار حكيمان و دانايان پيشين است. در ديوان منسوب به علي(ع) آمده است:


اَتَزْعَمُ اَنَّكَ جِرمٌ صَغيرٌ

فيكَ انْطَويَ الْعالَمُ الاَكْبَرُ


شاعري مي گويد:


اي نسخه نامه الهي كه تويي

وي آينه جمال شاهي كه تويي


بيرون ز تو نيست هرچه در عالم هست

در خود بطلب هر آنچه خواهي كه تويي


بدين روي، اگر چه انسان در رده بندي هاي منطقي، نوعي از انواع حيوان شمرده مي شود، ليكن در مكاتيب انسان شناسي ديني كه از سوي پيامبران عرضه شده است، به ويژه در معارف اسلامي، در شكل و قواره «اَحْسَنَ تَقْوِيم» از تعديل نيكو و تقويم بايسته به لحاظ ساختار بدني، و گرايش هاي والا و فوق حيواني به لحاظ توانايي ها و استعدادهاي معنوي اش، برخوردار است و زبده ترين و ناب ترينِ آفريده هايي است كه خداوند به موجب همين هنرنمايي شگفتش، خود را تحسين كرده و «اَحْسَنُ الْخالِقينَ» مي نامد: «فَتَبارَكَ اللَّهُ اَحْسَنُ الْخالِقينَ». [14] .

حاصل سخن اينكه برازندگي وجودي انسان، مرهون هوش سرشار، انديشه نيرومند، عقل و اراده آزاد و برتر از همه، حاصل داشتن رابطه بندگي با خالق خويش است. با داشتن اين سرمايه هاست كه انسان، تنها حيواني غرق در هستي نيست؛ بلكه با آن در تعامل و تأثير و تأثّر آگاهانه است و موجودي است كه در پي يافتن معناي جهانِ خويش، يعني درپي يافتن علّتِ آغازين و غايت نهايي آن است.

بر اين اساس، خداي تعالي با برگزيدن پيامبران، براي هرچه بيشتر بالنده كردنِ هويّتِ انسان و بالا بردن آدمي از سطح عمومي و عادي ديگر حيوانات، او را فراخواند تا هماهنگ با همه هستي، زبان به ستايش و ثنا و تحسينِ آفريدگار خويش بگشايد و در اين سلوكِ به سوي ابديت، نه تنها از مرز حيواني بگذرد؛ بلكه پيشاپيش فرشتگان، شاهد يكتاي هستي را در آغوش گيرد و به تعبير ظريف اميرالمؤمنين(ع)، پرده هاي نور را بِدَرَد، به معدن عظمت واصل گردد و جانش را چون شعاعي به عزّت قدس الهي بيآويزد: «حتي تَخْرِقَ اَبصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِلَي مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصيرَ اَرْواحُنا مَعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ». امام صادق(ع) فرمود:

اِنَّ رُوحَ الْمؤمِنِ لَاَشَدُّ اِتّصالاً بِرُوحِ اللَّهِ مِن اتِّصالِ شُعاعِ الشَّمْسِ بها. [15] جان مؤمن به روح خدا بيشتر پيوسته است تا شعاع آفتاب به آفتاب.


اتّصالي بي تكيّف بي قياس

هست ربُّ النّاس را با جان ناس [16] .


حضرت زين العابدين(ع) در نيايش خود، نقاب از رخ اين دعوت برگرفته و حكمت فراخواني به ستايش خداوند و سپاسگزاري از نعمتهاي او را براي ستايشگران و شكرگزاران، تبيين فرموده است:

وَالْحَمْدُ للَّهِِ الَّذي لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلي ما اَبْلاهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتابِعَةِ، وَ اَسْبَغَ عَلَيْهِم مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظاهِرَةِ لَتَصرَّفُوا في مِنَنِهِ فَلَمْ يَحْمَدُوهُ وَ تَوسَّعُوا في رِزْقِهِ فَلَمْ يَشكرُوهُ، وَ لَو كانوا كَذلِكَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدودِ الاِنْسانية اِلي حَدِّ البَهيميَّةَ فَكانُوا كَما وَصَفَ في مُحْكَمِ كِتابِهِ: «اِنْ هُمْ اِلّا كَالْاَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبيلاً [17] [18] .

و سپاسْ خدايي را كه اگر بندگانش را از شناختن آيين سپاسگزاري اش بر عطاياي متواتري كه به ايشان داده و نعمتهاي پيوسته اي كه برايشان كامل ساخته، محروم مي ساخت، در نعمتهايش تصرّف مي كردند و سپاس نمي گزاردند و در روزي اش دست تصرّف مي گشودند و شكر نمي كردند، و اگر چنين مي بودند، از حدود انسانيّت به مرز بهيميّت (حيوانيّت) مي رفتند و چنان مي بودند كه در كتاب محكم و استوار خود، وصف كرده است: «ايشان جز مانند چارپايان نيستند؛ بلكه خود، گمراه ترند».


اُذكُروا اللَّه شاه ما دستور داد

اندر آتش ديد ما را نور داد


پاسخ سوم: عشق به ستايش و تحسين، به معناي توصيف زيبايي ها وتمايل به سپاسگزاري، به معناي شمارش ِ نيكي هاي ديگران و تجليل و قدرداني از آنها، در فطرت الهي انسان ريشه دارد: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها» [19] ، و احساس لذّت از اين ستايش و سپاس، موهبتي است نهفته در ساختار آدمي؛ زيرا اين عشق ورزي ها و احساس ِ لذّتها، سلوكي هماهنگ با نظام خلقت و بر وفق قانون آفرينش است:

يُسَبِّحُ للَّهِِ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الْاَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزيزِ الْحَكيمِ. [20] آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، خدايي را كه پادشاه پاكِ ارجمندِ فرزانه است، تسبيح مي گويند.

و به تعبير ظريف حضرت زين العابدين(ع):

ثُمَ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ اِرادَتِهِ و بَعَثَهُمْ في سَبِيلِ مَحَبَّتِهِ. [21] آنگاه [كه آفريدگان را به قدرت خود پديد آورد و ايشان را بر وفق خواست خود آفريد] در طريق اراده خود، روان ساخته و در راه محبّت خويش، برانگيخته است.

و در نهايت، پيوستن به كاروان عرشيان است كه گِردا گِرد عرش الهي و بارگاه جلال ربوبي به تسبيح و ستايش مشغول اند:

وَ تَرَي الْمَلائِكَةَ حافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ. [22] و فرشتگان را مي بيني كه پيرامون عرش به ستايش پروردگارِ خود، تسبيح مي گويند.

الَّذينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ. [23] كساني كه عرش [خدا]را حمل مي كنند و آنان كه پيرامون آن اند، به سپاس پروردگارشان تسبيح مي گويند.

بي گمان، ستايش و سپاسْ در پاره اي موارد، معقول و پسنديده و امري ضروري است. چنانكه اگر كسي از خصلتي نيكو برخوردار باشد، يا اينكه در راه خدا فداكاري كند و از خود بگذرد، يا در راه تعالي انسانها و بالا بردن آنان از سطح عادي و تخلّق به اخلاق الهي، يا گره گشايي از كارهاي فروبسته آنان، اقدامي نيكو و خدمتي شايسته انجام دهد، بايسته ستايش و ثناست؛ چرا كه اين ارجگزاري و تجليل، مايه شور و شوق نيكوكاران نسبت به كارهاي نيك و خدمات اجتماعي، تهييج و تشويق ديگران و نيز بالندگي روح همبستگي و خيرخواهي و در نهايت، بازدارنده آدمي از زشتي ها و پلشتي هاست. علي(ع) فرمود:

مَنْ اَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا اِلَيْه طَرِيقَهُ، وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجاةِ، وَ مَنْ اَخَذَ يَمِيناً وَ شِمالاً ذَمّوُا اِلَيهِ الطّرِيقَ. [24] [بندگان پاك خداوند] هر كه را كه به تعادل گرايد، راهش را مي ستايند و به نجات، بشارتش مي دهند، و هر آن كه را به چپ يا راست منحرف شود، نكوهش مي كنند و از هلاك و سقوط برحذرش مي دارند.

امّا در مواردي ديگر، ثنا و ستايش، نكوهيده و امري نامطلوب است؛ چراكه آدمي، گاهي در تنگناي خيالبافي هاي خود گرفتار مي شود، لذا از استعدادهاي دروني خويش غافل مي گردد و جايگاه ستايش را نمي شناسد و بندِ بندگي جز خدا را بر گردن مي نهد و در برابر هر شَبَح بي روح و ناتوان و هر موجود حقير و رَذْلي، سرِ تعظيم فرود مي آورد و زبان حمد و ستايش به ناروا مي گشايد و قدرتمندانِ تهي مغز و فرومايگان و بدسِگالان و نام پرستانِ چاپلوس پرور را مي ستايد.

از اين روي، مسئله اصلي و به عبارتي، اصلي ترين مسئله در رسالت و دعوت پيامبران، به ويژه آخرين آنان، پس از معرفت خداوند، دعوت به ستايش و ثناي اوست و حكمتِ اين دعوت (به ستايش خداوند و اذن بر پاس داشتن نعمتهاي او) برانگيختن شعور آدمي به درك حقيقتِ «حمد» و «شكر» و گشودن چشم او به جهانِ سراسر زيبايي و جمال و در نهايت، رهايي انسان است از محيط تاريك ستايشگري و چاپلوسي و تملّق گويي و ثناخوانيِ ثناخواهان و چاپلوسان. در عرصه ستايش و قلمرو سپاسگزاري خداوند و اينكه: «اَلْحَمدُللَّهَ»؛ «وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّه»؛ «وَ اِن تَعُدُّوا نِعْمَة اللَّهِ لاتُحْصُوها»؛ [25] «اُذْكُروا نِعْمَة اللَّهِ عَلَيْكُمْ». [26] «وَاشْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ اِنْ كُنْتُمْ اِيَّاهُ تَعْبُدُونَ». [27] ستايش كننده، پستي و حقارت و نقص و نياز خود را تصوّر مي نمايد و تنزّه و جلال و غناي ربوبي را درمي يابد و با ادراك نقص خود و توجّه به استعدادِ سرشار و قدرت خويش براي برتري جويي، خويشتن را از هرآنچه غير اوست، مي رهاند و تنها او را مي ستايد و نعمت را - هرچه هست - تنها از او مي بيند و ديگر ثنا و تحسين خود را نثار كساني كه نُماد انساني دارند و در باطن حيواني بيش نيستند، نمي كند: [28] .

اِلهي وَالْحِقْني بِنُورِ عِزِّكَ الْاَبْهَجِ، فَاَكُونَ لَكَ عارفاً وَ عَنْ سِواكَ مُنحَرِفاً وَ مِنْكَ خائِفاً مُراقِباً يا ذَاالْجَلالِ وَالْاِكرامِ. [29] .

معبود من! اِله من! مرا [از اين تخته بند تن و سراچه طبيعت تاريك و تنگنايِ دريوزگيِ خلقِ محتاج، بِرهان و]به طَرَب سراي نورانيِ عزّت و استغنايِ خود كه از هر چيز مسرّت انگيزتر است، ملحق فرما تا معرفتم تنها از آنِ تو باشد و از غير تو رويگردان باشم و با تكيه بر اين معرفت، تنها از تو خائف باشم، اي خدايي كه صاحب صفات قهرآميز جلال و مهرانگيز جمالي.


ما ز آز و حرص خود را سوختيم

وين دعا را هم ز تو آموختيم


حرمتِ آنكه دُعا آموختي

در چنين ظلمت چراغ افروختي [30] .


اي خدا اي فضل تو حاجت روا

با تو ياد هيچ كس نبوَد روا


اي كريم و اي رحيم سرمدي

در گذار از بدسِگالان اين بدي


اي بداده رايگان صد چشم و گوش

بِي ز رَشوت بخش كرده عقل و هوش


پيش از استحقاق بخشيده عطا

ديده از ما جمله كُفران و خطا


اي عظيم از ما گناهان عظيم

تو تواني عفو كردن در حريم [31] .



[1] مثنوي، دفتر دوم، بيت 1756 - 1755.

[2] أصول الكافي، ج 1، ص 123.

[3] ترجمه و شرح نهج البلاغة، ج 2، ص 24.

[4] ترجمه و شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 24.

[5] دعاي يكم صحيفه سجاديه.

[6] سوره صافات، آيه 180.

[7] مثنوي، دفتر دوم، بيت 1719 - 1716.

[8] فروع الكافي، ج 3، ص 324.

[9] سوره اسراء، آيه 44.

[10] سوره نور، آيه 41.

[11] مثنوي.

[12] سوره يس، آيه 40.

[13] سوره يونس، آيه 25.

[14] سوره مؤمنون، آيه 14.

[15] أصول الكافي، ج 2، ص 166.

[16] مثنوي، دفتر چهارم، بيت 760.

[17] دعاي يكم صحيفه سجاديه.

[18] سوره فرقان، آيه 44.

[19] سوره روم، آيه 30.

[20] سوره جمعه، آيه 1.

[21] دعاي يكم صحيفه سجاديه.

[22] سوره زمر، آيه 75.

[23] سوره غافر، آيه 7.

[24] نهج البلاغه، خطبه 213.

[25] سوره ابراهيم، آيه 34.

[26] سوره فاطر، آيه 3.

[27] سوره نحل، آيه 114.

[28] درباره چاپلوسي و تملّق و مدّاحي كه يكي از لغزشهاي زبان آدمي و از آفتهاي مهمّ اجتماعي است و با تأسف بايد گفت كه در جامعه ما بسيار رواج يافته، به كتاب چاپلوسي و تملق ازمؤلف رجوع شود.

[29] مفاتيح الجنان، مناجات شعبانيّه.

[30] مثنوي، دفتر سوم، بيت 2215-2216.

[31] همان، بيت 2211-2215.