کد مطلب:304382 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:171

تار و پود دلها را به توحيد سرشت
وَ ضَمَّنَ الْقُلوُبَ مَوْصُولَها. و دلها را گستره پيوند با آن نمود و تار و پودِ جانها را بدان سرشت.

ضَمَّنَ: «ضِمْنُ الشَّي ءِ (بِالْكَسرِ) طَيُّهُ؛ ميان آن، همراه و داخل چيزي». «ضِمْنُ الِكتابِ؛ ميان كتاب». ضَمِنَهُ ضَماناً (بِالْفَتْحِ) مِنْ بابِ عَلِمَ؛ كفالت كرد او را؛ در برگرفت و پيوستِ خود ساخت». تضمين كردن: تاوان احتمالي چيزي را تقبّل كردن؛ مسئوليت درستي چيزي يا كسي را به عهده گرفتن؛ گنجانيدن چيزي در ميان چيز ديگر. تضمين در علم بديع، اين است كه شاعر، آيتي يا حديثي يا بيتي يا دو بيتي از شعر (يا نوشته) شاعران و نويسندگان پيشين يا معاصر را در سروده خود بياورد و اگر آن سخن، مشهور نباشد، نام آن شاعر (يا نويسنده) را در سخن خود، ذكر كند؛ مانند تضميني كه سعدي از يك بيت شعر فردوسي كرده است:


چه خوش گفت فردوسي پاكزاد

كه رحمت بر آن تربت پاك باد:


«ميازار موري كه دانه كش است

كه جان دارد و جان شيرين خوش است»


بدين روي گفته اند: «وَ الْمُضَمِّنُ مِنَ الْبَيْتِ، مالا يَتُمُّ معناه اِلّا بالّذِي يَليه؛ گويا معناي بيت در ضمن بيت ديگر قرار داده شده است». قَلْب: عضو ماهيچه اي ضربان داري است كه خون را در تمام بدن به جريان مي اندازد. خاطر، عقل، هوش، خِرَد و دانش، گوهر، مغز، خالص از هر چيزي، درون، باطن آدمي. لطيفه ربّاني كه متعلّق به قلب جسماني است. جوهر نوراني مجرّد كه ميان روح و نفس است. «وَ عَنْ بَعْضِ اَهْلِ التَّحقيق: اِنَّ الْقَلْبَ يُطْلَقُ عَلي مَعْنِيَيْنِ:... اَلْمَعني الثَّاني: لَطِيفَةٌ ربَّانِيَّةٌ رُوحانيَّةٌ لَها بِهذا الْقَلبِ تَعَلُّقٌ... [1] برخي از صاحب نظران و محقّقان گفته اند كه قلب داراي دو معناست... معني دوم قلب: لطيفه اي است الهي و روحاني كه از سوي پروردگار متعال بر اين قلب جسماني كه در جانبِ چپِ سينه آدمي است، تعلّقِ خاطر دارد - اگر چه نحوه پيوند و ارتباط آن با قلب ظاهري به گونه اي پيچيده است، كه دانايان از فهم و درك اين ارتباط در شگفت اند كه اين ارتباط و پيوند، چگونه است. آيا چون ارتباط «عَرَض» با «جوهر»، يا «وصف» با «موصوف»، يا «مادّه»، و «صورت» و «ابزار» با به «كار گيرنده» آن و يا «متمكّن» با «مكان» و مانند اينهاست؟... و از اين لطيفه الهي، گاهي به قلب و گاهي به نفس و گاهي ديگر به روح و در نهايت، به خودِ انسان نيز تعبير شده است». علّامه طباطبايي در تفسير شريف خود با بهره گيري از آيات الهي مي گويد: اَلْقَلْبُ هُوالْاِنْسانُ بِمعنَي النَّفْسِ وَ الرُّوحِ. [2] مراد از قلب در قرآن كريم، خود آدمي، يعني خويشتن او و نفس و روح است. مُوْصُول: وصل كرده؛ پيوند داده شده. اسم مفعول از «وَصَلَ» است. «وَصَلَ» يا «وَصَّلَ»: تركيب كرد. به هم آميخت. با توجه به معنا و مفهومِ «تضمين» در «ضَمَّنَ» كه گنجانيدن چيزي در جايي است، مقصود از قلب در اينجا، همان حقيقت آدمي، يعني خويشتنِ اوست كه چون ظرف براي جاي گيري و نگهداري معارف الهي است. علي(ع) فرمود:

اِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ اَوعيَةٌ فَخَيْرُها اَوْعاها. [3] اين قلبها، در حقيقت، ظرفهايي را مانند كه فراگيرترين شان، بهترين آنهاست.

و با توجّه به معناي موصول كه پيوند و به هم آميختن است و ارجاع ضمير «ها» در «موصولها» به كلمه «توحيد» (لا اله الا اللَّه) و با توجّه به اينكه معناي هر كلمه با آن ارتباطي تنگاتنگ، همچون مغز و پوست دارد؛ همچنين با درآمدن «الف و لام» (ال) بر سرِ جمع (قلوب) كه عموم را مي فهماند. فاطمه(س) در اين فقره پر اهمّيت از سخنان خويش، به گونه اي ظريف به تبيين فطري بودن اعتقاد به توحيد پرداخته است؛ بدين معنا كه خداوند تعالي، سرشت و ساختار وجودي آدمي را چنان پرداخته كه با اعتقاد به توحيد درهم آميخته و تار و پود دلها را با رشته محبّت و عشق به آفريدگار بافته است و جان آدمي را از روزگار «اَلَسْت» از جام ربوبيّت خويش، سيراب كرده و به تعبير زيباي حضرت زين العابدين(ع) آنان را در راه محبّت خود برانگيخته است: «بَعَثَهُمْ فِي سبيلِ مُحَبَّتِهِ»؛ [4] و اين، همان حقيقتي است كه خداي تعالي درباره آفرينش انسان فرموده است:

فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها. [5] همان سرشتي كه خدا مردم را بر آن سرشته است.

چكيده سخن اينكه در اين فقره، به بهترين وجهي فطري بودنِ اعتقاد به خداوند و يگانگي او تبيين شده است.

بديهي است كه مقصود آن بزرگوار، فطرتِ عقل نيست؛ بدين معنا كه آدمي به اقتضاي عقل فطري و بدون نياز به تحصيل مقدّمات استدلالي و با توجّه به نظام هستي و مقهوريّت و مربوبيّت موجودات به وجود خداوند و يگانگي او ايمان يافته، بدان معتقد شود؛ بلكه هدف در اين تعبير ظريف، فطرت دل است. يعني خداوند، ساختار روحي انسانها را به گونه اي آفريده كه خداجويي و خداخواهي و خداپرستي و يگانه دانستن او به صورت يك غريزه در نهادش قرار داده شده است؛ همچون غريزه جستجوي مادر در نهاد كودك:


همچو ميل كودكان با مادران

سِرّ ميل خود نداند در لبان


همچو ميل مفرط هر نومريد

سوي آن پير جوانبخت مجيد [6] .


اين غريزه، نوعي جاذبه معنوي است ميان كانون دل از يكسو و كانون هستي، يعني كمال مطلق از سوي ديگر؛ يعني آدمي بدون اينكه خود بداند، در سيطره اين نيروي مرموز است:


در اندرونِ من خسته دل ندانم كيست

كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست


(حافظ)

انديشمنداني كه گرايش نيرومند عرفاني دارند، از نوعي ارتباط ديگر ميان انسان و خدا دم مي زنند كه مي تواند معناي مناسبي براي «فطرت الله» باشد. اين ارتباط، عبارت است از عشق به مطلق، به هستي مطلق، به كمال مطلق، به خير مطلق و... كه در هر انسان سالم، لااقل در حدّ يك كِشش ساده سراغ داريم. همين كشش است كه انسان را به ياد خدا، كه همان كمال مطلق است، مي اندازد و به سوي او مي كشاند و همين كِشش است كه در گروهي از انسانها، نيرومند و نيرومندتر مي شود، تا آنجا كه گاهي [اين كِشش] به سرحدّ عشق و شور و شيدايي مي رسد و عارفِ سالك را واله و شيدا مي سازد. به نظر اينان، كمال دوستي و گرايش به سوي كمال مطلق، حتّي در نهاد منكران خدا نيز هست، هر چند خود آنان از اين راز درون، بي خبر باشند. غفلت انسان و بي خبري او از بسياري از خواستهاي نيرومند باطني كه در ضمير باطنش نهفته است، امروزه از مسائل روشن دانشِ تجربي و زمينه اصلي يكي از شاخه هاي پرثمر علوم انساني، يعني روانكاوي است. بنابراين، جاي آن هست كه با استفاده از روشن ترين فرآورده هاي اين علم، درباره «حال» و «شور» عرفاني، مطالعه علمي ريشه داري به عمل آيد و عوامل واقعي آن به اسلوبي علمي كشف گردد و به اظهار نظرها و توجيه هاي دورا دور، كه غالباً سطحي و ناشي از پيش داوري ها و موضع گيري هاي شخصي است، اكتفا نشود.

به هر حال، از نظر اهل سلوك و عرفان، بشر اگر به اين «كمال دوستي فطري» خويش بيشتر برسد و به كمك سير و سلوك، رياضت و تمرين و عبادت به آن نيرو بخشد، به تدريج به مرحله اي مي رسد كه خدا را مي يابد. مرحله شهود و يافتن، كه خود به خود با «يقين» همراه است، يافتن و يقيني كه مجالي براي شك باقي نمي گذارد. به نظر اينان، تنها راه مطمئن براي خداشناسي، همين «خداجويي» است كه سرانجام به خدايابي مي رسد؛ چنانكه در قرآن، خطاب به پيامبر(ص) آمده است:

فَاصْدَعْ بِما تُؤمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ. اِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزءينَ. الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ اِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ. وَ لَقَدْ نَعْلَمُ اَنَّكَ يَضيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ. فَسَبِّحْ بَحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدينَ. وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ. [7] پس آنچه را بدان مأموري، آشكار كن و از مشركان، روي برتاب كه ما [شرّ]ريشخندگران را از تو برطرف خواهيم كرد. همانان كه با خدا معبودي ديگر قرار مي دهند. پس به زودي [حقيقت را]خواهند دانست؛ و قطعاً مي دانيم كه سينه تو از آنچه مي گويند، تنگ مي شود. پس با ستايش پروردگارت، تسبيح گوي و از سجده كنندگان باش، و پروردگارت را پرستش كن تا اينكه يقين به تو برسد. (تا اين كه به يقين دست يابي).

يقين، يعني آگاهي روشن و خالي از هرگونه ابهام و ترديد.


[1] مجمع البحرين، ج 2، ص148.

[2] الميزان، ج 2، ص 228.

[3] خورشيد بي غروب (نهج البلاغه)، ص 428.

[4] دعاي يكم صحيفه سجاديه.

[5] سوره روم، آيه 30.

[6] مثنوي، دفتر چهارم، بيت 3641-3642.

[7] سوره حجر، آيه 99 - 94.