کد مطلب:304386 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:189

تبيين راه عقل و دل در گفتار فاطمه
گفته شد كه براي اثبات وجود خدا و يگانگي او، هر گروه از متفكّران، راهها و روشهايي را پيشنهاد مي كنند: فيلسوفان از روش عقلي - استدلالي سخن مي گويند و با برهانهاي فلسفي، وجود و توحيد خداوند را اثبات مي كنند. متكلّمان با تكيه بر دين و با تأكيد بر آن و با بهره گيري از «نقل» (ادلّه ديني) در كنار عقل، از برهان حدوث بهره مي گيرند و يگانه موجود هميشگي را «مُحدِث» و «قديم» مي خوانند. امّا در برابر اين سخنان و اين دليلها و برهانها، اهل تصوّف و عرفان بر آن اند كه خداجويي و اثبات يگانگي با دليل و برهان، جستجوي آفتاب با چراغ است و مَثَل آن كه با دليل و برهان، خدا را مي جويد و يگانگي او را اثبات مي كند، مَثَل آن ناداني است كه با چراغ، آفتاب مي جويد. به گفته شبستري:


زهي نادان كه او خورشيد تابان

به نور شمع جويد در بيابان


فروغي بسطامي مي گويد:


كِي رفته اي ز دل كه تمنّا كنم تو را

كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را


غيبت نكرده اي كه شوم طالب حضور

پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را


با صد هزار جلوه برون آمدي كه من

با صد هزار ديده تماشا كنم تو را


گاهي آنچه را دل مي يابد و بدان واله و شيدا مي شود، در پيشگاه انديشه، معقول و مقبول نمي افتد و گاهي نيز آنچه انسان با عقل و انديشه يافته و با پاي استدلال به سوي آن رفته، دلربا نيست؛ چرا كه عرصه انديشه، جايگاه تعقّل و دريافت معاني و مفاهيم است و بارگاه دل، ميعادگاه وصل و دلدادگي است. عرصه انديشه، مجال فيلسوفان و متكلّمان (استدلاليان) است كه مي خواهند حكايت ذات پاك جامع كمالات را در دفتر عقل بخوانند؛ ليكن بارگاه دل، كمينگاه عارفان و زنده دلاني است كه در وادي دل به تماشاي جمال مطلق مي نشينند.

فاطمه(س) كه حكمت را از آموزگار بزرگ حكمت، پدر بزرگوارش آموخته و جام معرفت را او برجانش ريخته، با زيباترين و دلرباترين تعبيرها، از يك سو استدلاليان را به تعقّل و درك معنا و مفهوم «لا اله الا الله» فرا مي خواند تا با ترتيب دادن مفاهيم عقلي و مقدّمات معلوم، ذهنها را با حقيقت مطلق، انس بدهد و از سوي ديگر، عارفان و عاشقان دلباخته به وصل و پيوند با دوست را دعوت مي كند تا جانشان را از «شراب طهور» قرب، سيراب سازند. بدين روي، بر شمردن ويژگي هاي كلمه طيّبه توحيد، هم حكايت عقل و خردمندي است و هم حديث عشق و شوريدگي. هم خردها را بدان پايبند مي كند و هم دلها را شيفته و بيقرار، تا با حضور در «پيش آن خورشيد، كو بس روشن است»، حديث هجران را فراموش كنند و سرود وصل را تلاوت كه:


اي خدا اين وصل را هجران مكن

سرخوشان عشق را نالان مكن


باغ جان را تازه و سرسبزدار

قصد اين مستان و اين بستان مكن


چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسكين و سرگردان مكن


بر درختي كآشيان مرغ توست

شاخ مشكن، مرغ را پرّان مكن


جمع و شمعِ خويش را بر هم مزن

دشمنان را كور كن، شادان مكن


گر چه دزدان خصم روز روشن اند

آنچه مي خواهد دل ايشان مكن


كعبه اقبال اين حلقه ست و بس

كعبه اوميد را ويران مكن


اين طناب خيمه را بر هم مزن

خيمه توست، آخر اي سلطان، مكن


نيست در عالم ز هجران تلخ تر

هر چه خواهي كن وليكن آن مكن


(كليات شمس)

آدمي در آغاز زندگي تا مدت زماني از خويشتن بي خبر است و راجع به خود نمي انديشد يا كمتر مي انديشد؛ امّا پس از چند سالي كه به خود مي آيد، در هستي خويشتن مي انديشد. گويي اين به خود آمدن و در خود انديشيدن، ريشه در آرزوهايش دارد؛ يعني در مورد آن آرزوها و راه رسيدن به آنها مي انديشد. اينجاست كه به خود مي آيد كه آيا او از آن خويشتن است يا ملك ديگري است؟ آيا مالك آرزوهاي خويش است كه به هر آنچه بخواهد، دست يابد، يا نه ديگري، هم مالك اوست و هم مالك آرزوهايش و اين چنين نيست كه هر چه را آرزو كند، بدان دست يابد؟ «ما كُلّ ما يَتَمَنّا الْمَرْءُ يُدرِكُهُ». در اين هنگام، در مي يابد كه مالك خويشتن نيست و مراحل حيات خويش را پديد نياورده و به اراده خود در شكم مادر جاي نگرفته و از آنجا به اين عالم نيامده است و كودكي و جواني و پيري و سپس مرگ، همه و همه در دست ديگري است. با گوش جان مي شنود كه: اَللَّهُ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَيْبَةً يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ هُوَ الْعَليمُ الْقَديرُ. [1] خداست آن كسي كه شما را ناتوان آفريد؛ آنگاه پس از ناتواني، قوّت بخشيد؛ سپس بعد از قوّت، ناتواني و پيري داد. هر چه بخواهد، مي آفريند و هموست داناي توانا.

اكنون مي خواهد مالك خود را بشناسد؛ يعني بداند كه وجودش در دست كيست، چه كسي او را آفريده و بدين صورت پرداخته و در گذر زندگي، صورتهاي ديگر مي دهد؟ و مي شنود كه:هُوَ الَّذي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ. [2] اوست كسي كه شما را آن گونه كه مي خواهد، در رحِمها صورتگري مي كند. آنگاه مي پرسد: چه كسي او را زنده كرده و مي ميراند؟ و مي شنود كه: وَ اعْلَمْ اَنَّ مالِكَ الْمَوتِ هُوَ مالِكُ الْحَياةِ، وَ اَنَّ الْخالِقَ هُوَ الْمُميتُ وَ اَنَّ الْمُفْني هُوَ الْمُعيدُ وَ اَنَّ الْمُبْتَلِيَ هُو الْمُعافي؛ [3] بدان كه مالك مرگ و زندگي، يكي است و آفريدگار و ميراننده، يكي. همو كه نابود مي كند، باز مي گرداند و همان خدايي كه مبتلا مي كند، عافيت نيز مي بخشد.

باز مي پرسد: چه كسي به او چشم داده تا ببيند و گوش داده تا بشنود و هوش داده تا بفهمد و زبان داده تا بگويد؟ و مي شنود كه: وَ اللَّهُ اَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ اُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْاَبْصارَ وَ الْاَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. [4] و خدا شما را از شكم مادرانتان - در حالي كه چيزي نمي دانستيد - بيرون آورد و براي شما گوش و چشمها و دلها قرار داد، باشد كه سپاسگزاري كنيد.

اَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَينِ. وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ. [5] آيا دو چشمش نداده ايم؟ و زباني و دو لب؟

در اين هنگام، آدمي به موجودات كوچك و بزرگ ديگر كه در اطراف اويند، از قبيل انسانها و ديگر جانداران و گياهان، كوه و دريا و دشت و صحرا و زمين و آسمانها و... مي نگرد و مي يابد كه آنها نيز مالك خود نيستند و ناصيه آنها در دست ديگري است. خالق آنها را سراغ مي گيرد. به او مي گويند: ما مِنْ دابَّةٍ اِلّا هُوَ آخِذٌ بناصِيَتِها؛ [6] هيچ جنبنده اي نيست؛ مگر اينكه او مهار هستي اش را در دست دارد. او هنوز نمي داند كه مالك همه، يكي است و در پي شناختن صاحبِ خود به جستجو مي پردازد. در آغاز، گمان مي كند كه زمين و ستاره يا ماه يا آفتاب كه داراي عظمت اند، مالك اويند؛ امّا پس از تأمّل، پي مي برد كه آنها نيز همچون او، مملوك و مربوب ديگري هستند در حركت و تحوّل اند و گرداننده آنها نيز ديگري است. سالها بر وي مي گذرد و تجربه ها مي اندوزد و در مي يابد كه همه موجودات به هم مربوطاند و هستي، كارواني است كه همه راهروان آن، همانند حلقه هاي زنجير به هم متّصل اند و همچون اجزاي ريز و درشت يك دستگاه، براي هم و در جهت واحدي با يكپارچگي و خويشاوندي تمام اجزا و عناصر با يكديگر از يك مبدأند و به سوي يك مقصد به فرمان سلسله جُنبان آفرينش در يك راه اند: «اِنّ رَبّي عَلي صِراطٍ مُسْتَقيمٍ». [7] .

خداي متعال در قرآن كريم از زبان حضرت ابراهيم(ع)، داستان فطرت را، به گونه اي زيبا و دلربا، به تصوير كشيده است كه خواندني است:

وَ اِذْ قالَ اِبْراهيمُ لِاَبيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ اَصْناماً الِهَةً اِنّي اَرئكَ وَ قَوْمَكَ في ضَلالٍ مُبينٍ. وَ كَذلِكَ نُري اِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ. فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَءا كَوْكَباً قالَ هذا رَبّي فَلَمّا اَفَلَ قالَ لا اُحِبُّ الْآفِلينَ. فَلَمَّا رَءَا الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبّي فَلَمَّا اَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِني رَبّي لَاَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالّينَ. فَلَمَّا رَءَا الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبّي هذا اَكْبَرُ فَلَمَّا اَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ اِنّي بَري ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ. اِنّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذي فَطَرَ السَّمواتِ وَ الْاَرْضَ حَنيفاً وَ ما اَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ. [8] و [ياد كن]هنگامي را كه ابراهيم به پدر خود «آزر» گفت: «آيا بُتان را خدايان [خود]مي گيري؟ من همانا تو و قوم تو را در گمراهي آشكاري مي بينم»؛ و اين گونه، ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين كنندگان باشد. پس چون شب بر او پرده افكند، ستاره اي ديد. گفت: «اين، پروردگار من است»؛ و آنگاه، چون غروب كرد، گفت: «غروب كنندگان را دوست ندارم»؛ و چون ماه را در حال طلوع ديد، گفت: «اين، پروردگار من است. اين بزرگتر است»؛ و هنگامي كه افول كرد، گفت: «اي قوم من! من از آنچه [براي خدا]شريك مي سازيد، بيزارم. من از روي اخلاص، پاكدلانه روي خود را به سوي كسي گردانيدم كه آسمانها و زمين را پديد آورده است؛ و من از مشركان نيستم».

ابراهيم(ع) در محيطي چشم گشود كه سراسر آن را شرك و اوهام پرستي فرا گرفته بود و در بتكده هاي مجلّل، بتهاي زيادي ديده مي شد و افراد زيادي پاسداري از اين معبدها را برعهده داشتند. مردم آن سرزمين، گرفتار اوهامي بودند كه با دانشهاي مخصوص آن زمان درهم آميخته بود و به توارث و تقليد در نفوس ريشه دوانده بود و همه طبقات در برابر بتهايي كه به صورت پيشوايان گذشته بود و يا نقش ربوبيّت و تدبير ستارگان را مي نماياند، سر تعظيم فرود مي آوردند و پيشاني نيايش به خاك مي ساييدند. در چه خاطري جز آنچه همه مي انديشيدند، انديشه اي راه مي يافت؟ چه چشم عقلي، جز آنچه همه مي ديدند، مي توانست ببيند؟ چه نفسي مي توانست از بند اوهام، رهايي يابد و بطلان آنها را دريابد؟ چه زباني جرئت آن را داشت كه سخن مخالفي بگويد؟ و سرانجام، چه اراده اي مي توانست در برابر آنها پا برجا بماند؟ ابراهيم(ع) كه در پرتو ربوبيّت الهي به كشف و مشاهده «ملكوت» نائل آمده بود و تقليدها و شهوات و انگيزه هاي نفساني، حجاب فطرت او نشده و مانع تابش آيات روشن توحيد بر او نگشته بود، توانست با دقّت و تأمّل در موجودات اين جهان و تحوّلات آنها، ناشايستگي هر يك از آنها را براي ربوبيّت كشف كند. او بر اين نكته تكيه كرد كه موجود ناپايدار و غروب كننده، موجودي است نيازمند و خود، نشانه اي بر بودن موجود بي نيازي است كه آفريننده و گرداننده جهان است. علّامه طباطبايي مي نويسد: اگر آدمي ذهني صاف و روشن داشته باشد و با قطع نظر از آنچه در روايات آمده است و پيش از آنكه ذهنش به مشاجرات اهل تفسير و درهم آميختن تفسير آيات با مضامين روايات، و همچنين به آنچه در كتب تاريخ و در تورات و اسرائيليات است، مشوب گردد، در اين آيات (79-74 انعام) بينديشد، از آهنگ آنها به خوبي در مي يابد كه اين سخنان از كسي صادر شده كه داراي ذهن صاف و شفاف و به دور از آلودگي هاي افكار و انديشه هاي متناقض و اوهام بوده است. در حقيقت، سخنان كسي است كه از لطافت شعور و احساس و فطرت پاك، و ادراكاتِ آغازين عقل فطري وي نشئت گرفته و در قالب اين الفاظ در آمده است. خلاصه اينكه اگر از روي انصاف در اين آيات دقّت كند، ترديد نخواهد كرد كه سخنان ابراهيم(ع) با قوم خود كه در اين آيات حكايت شده است، بسيار به سخن يك انسان آغازين فرضي، مانند است كه زندگي خود را در نقبي (در زير زمين) يا در غاري (در دل كوه) گذرانده است و با هيچ انساني، جز براي رفع نيازهاي ابتدايي اش در تماس نبوده است. گويا تا كنون چشمانش ستاره اي را نديده و طلوع و غروب خورشيد و ماه را در آسمان، مشاهده نكرده است؛ انساني كه هنوز در جامعه هاي بشري و شهرهاي وسيع آن قدم ننهاده است، با افكار و انديشه هاي متضاد و متناقض و مذاهب و اديان گوناگون، برخوردي نداشته است و اكنون، ناگهان، گذارش به سرزميني وسيع كه يكي از جوامع بزرگ انساني است، افتاده و صحنه هايي را مي بيند كه هرگز نديده است. [9] .


[1] سوره روم، آيه 54.

[2] سوره آل عمران، آيه 6.

[3] خورشيدبي غروب (نهج البلاغه)، ص 325.

[4] سوره نحل، آيه 78.

[5] سوره بلد، آيه 98.

[6] سوره هود، آيه 56.

[7] سوره هود، آيه 56.

[8] سوره انعام، آيه 79 - 74.

[9] الميزان، ج 7، ص 161.