کد مطلب:304392 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:144

پرسش هاي اساسي در بحث جهان شناسي و هدفداري آفرينش
مِنْ غَيْرِ حاجَةٍ اِلي تَكوينِها وَ لا فائِدةٍ لَهُ في تَصْويرها؛ بي آنكه هيچ نيازي او را در اين آفريدن باشد و بدون آنكه هيچ سودي در اين صورتگري و پرداختن، به او بازگردد.

التصوير: صورت پردازيِ موجودات است، به گونه اي كه با يكديگر مشتبه نشوند. واژه تصوير، همانند كلمه تكوين، متضمّن معناي ايجاد است و فرع بر آفريدن موجودات است. بدين معنا كه خداوند، پديده ها را آفريد؛ سپس آنها را از يكديگر با صورت پردازيش، جدا و ممتاز ساخت: وَ لَقَدْ خَلَقْنا كُمْ ثُمَّ صَوَّرنا كُمْ؛ [1] در حقيقت، شما را خلق كرديم؛ سپس به صورتگري شما پرداختيم.

از جمله مباحث شورانگيز و نشاطآوري كه گاه شيدايي و دلبردگي را نيز به دنبال دارد، بحث «غناي ذاتي» و بي نيازي مطلقِ پروردگار متعال است. همه براهين فلسفي و كلامي، بر اين اتفاق اند كه «وجود واجب تعالي» به لحاظِ اينكه «لِذاتِهِ واجب» است، مطلق بوده، به هيچ حدّ و مرزي، محدود و به هيچ شرطي، مشروط نيست؛ چرا كه اگر محدود به چيزي مي شد، در وراي حدّ و بيرون از آن، وجود نمي داشت و به فرضِ نبودن قيد و شرط، معدوم و باطل مي گشت، اكنون، هستي اش واجب فرض شده است. بنابراين، خداي تعالي از وحدتي برخوردار است كه دومي براي او قابل فرض و تصوّر نيست، و مطلقي است كه به هيچ قيدي و شرطي، مقيّد و مشروط نيست. در تعبير پيشوايان دين آمده است:

خداي تعالي غنّي است؛ امّا نه چون اغنيا، زنده است؛ نه چون زنده ها، عزيز است؛ نه چون عزيزان، عليم و داناست؛ نه چون دانايان؛ يعني از هر كمالي، صِرف و خالص و محض آن - كه هيچ گونه آلايش و آميختگي با خلافش ندارد - در اوست. [2] .

خداوند تعالي، پديد آورنده همه پديده هاست و هر آنچه كه نام «چيز» بر آن صدق كند، هر چه دارد، از اوست و در ذات و صفات و آثارش نيازمند خداست و در بر آوردن نيازهايش رو به سوي او دارد و قصد او را مي كند؛ همچنان كه در قرآن كريم آمده: «اَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْاَمْرُ» و نيز به طور مطلق، هر موجودي سرانجامش اوست: «وَ اَنَّ اِلي رَبِّكَ الْمُنتَهي»؛ يعني هر موجودي، هر چه را قصد كند، نهايي ترين مقصدش خداست و بر آورنده حاجت و نيازش، تنها اوست:


اين همه گفتيم ليك اندر بسيج

بي عنايات خدا هيچ ايم، هيچ


بي عنايات حق و خاصان حق

گر مَلَك باشد، سياهستش ورق


اي خدا، اي فضل تو حاجت روا

با تو ياد هيچ كس نبود روا [3] .


بحث استغناي خداوند (غناي ذاتي و بي نيازي مطلق او) از آفريده ها، در جاي جاي قرآن كريم، موج مي زند؛ علاوه بر اينكه در آياتي ويژه، به طور صريح بدان پرداخته شده است:

وَ اَللَّهُ غَنِيٌّ حَليمٌ. [4] .

وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللَّهَ غَنِيُّ حَميدٌ. [5] .

فَاِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمينَ. [6]

اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْاَرْضِ جَميعاً فَاِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ. [7]

لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ اِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ. [8] .

يا اَيُّهَا النَّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَراءُ اِلَي اللَّهِ و اللَّهُ هُوَ الغَنِيُّ الْحَميدُ. [9] .

وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ. [10] .

آيات ديگري نيز هست كه استغناي خداوند را به عنوان مهمترين معارفِ قرآني، در بحث توحيد آورده اند. در همه اين آيات، سخن از بي نيازي خداوند است در رويارويي با پديده هاي هستي، به ويژه انسان. اگر چه، مخاطب قرآن كريم، تنها انسان است؛ امّا در حقيقت، بحث استغنا در مورد همه هستي مطرح شده است؛ زيرا غناي خداوند، مطلق است و شامل جميع جهات است و فقر و حاجتمندي، هم در اصل هستي و هم در كمالات آن، ذاتيِ پديدهاي آن، از جمله انسان است و به تعبير دقيقِ فلسفي آن، وجود آفريده ها عين ربط است. به گفته صدر المتألهين شيرازي، فيلسوف نامدار اسلامي: اِنَّ العاقِلَ اللَّبَيبَ بقُوَّةِ الحدسِ يَفْهَمُ... اَنَّ جميعَ الوجوداتِ الْاِمكانيّة وَ الاِنّيّات الاِرتِباطيّة التَّعلّقيه اِعتباراتٌ و شؤونٌ لِلوجودِ الواجبي، وَ اَشعَّةٌ وَ ظِلال لِلنّورِ الْقَيّومي، لا اِستقلالَ لَها بِحَسبِ الهُويّة و لا يُمكِن ملا حَظَتُها ذواتاً منفصلةً وَ اِنّيّاتٍ مُسْتَقِلَّةٍ لِاَنَّ التابِعيَّةَ و التَّعَلُّقَ بالغير و الفقرَ و الحاجةَ عينُ حقائقها، لا اَنَّ لها حقائِقُ علي حِيالها عَرَضَ لَها التَّعَلُّقُ بالغير و الفقرُ و الحاجةُ اِليه، بَلْ هِيَ فِي ذَواتِها محضُ الْفاقَةِ و التَّعَلُّقْ، فلا حقائِقَ لَها اِلّا كَوْنُها تَوابِعَ لِحَقيقَةٍ واحِدَةٍ، فَالْحَقيقَةُ واحدِةٌ وَ لَيْسَ غَيْرُها اِلّا شؤونَها وَ فُنُونَها وَ حِيْثيّاتِها وَ اَطوارَها وَ لَمَعاتِ نُورِها وَ ظِلالَ ضَوئِها و تجليّاتِ ذاتها. [11] اينكه ما هيچ هستيم و همه چيز، اوست؛ ما عدمِ محض ايم و وجود حقيقي، خداوند است، از نكته هاي بسيار ظريف و دل انگيزي است كه حكيمان الهي، به ويژه حكيم شيراز در پرتو معارف قرآن كريم و اهل بيت پيامبر اكرم(ص) بدان دست يافته اند. عارف رومي در مقام مناجات، چه زيبا و ظريف سروده است؛ چنانكه گويي تبيين و توضيحِ كلام صدرالدين شيرازي، بر زبانِ وي جاري گشته است:


ما چو چنگيم و تو زخمه مي زني

زاري از ما نه، تو زاري مي كني


ما چو ناييم و نوا در ما ز توست

ما چو كوهيم و صدا در ما ز توست


ما چو شطرنج ايم اندر بُرد و مات

بُرد و ماتِ ما ز توست اي خوش صفات


ما كه باشيم اي تو ما را جانِ جان

تا كه ما باشيم با تو در ميان؟


ما عدمهاييم و هستي هاي ما

تو، وجود مُطلقي فاني نُما


ما همه شيران، ولي شيرِ عَلَم

حمله شان از باد باشد دَم به دَم


حمله شان پيدا و نا پيداست باد

آنكِ ناپيداست هرگز گُم مباد


بادِ ما و بودِ ما از دادِ توست

هستي ما جمله از ايجادِ توست


لذّتِ هستي نمودي نيست را

عاشقِ خود كرده بودي نيست را


لذّتِ انعامِ خود را وا مگير

نُقل و باده و جامِ خود را وا مگير


ور بگيري كيت جُست و جو كند؟

نقش با نقّاش چون نيرو كند؟


منگر اندر ما، مكن در ما نظر

اندر اِكرام و سخاي خود نگر


ما نبوديم و تقاضامان نبود

لطفِ تو ناگفته ما مي شُنود


نقش باشد پيش نقّاش و قلم

عاجز و بسته، چو كودك در شكم


پيش قدرت، خلقِ جمله بارگه

عاجزان چون پيشِ سوزن كارگه


گاه نقشش ديو و گه آدم كند

گاه نقشش شادي و گَه غم كند


دست نِه، تا دست جنباند به دفع

نطق نِه، تا دَم زند در ضرّ و نفع


تو ز قرآن باز خوان تفسير بيت

گفت ايزد: «ما رَميْتَ اِذْ رَمَيْت»


گر بپرّانيم تير، آن نه زِماست

ما كمان و تير اندازش خداست


اين نه جبر، اين معني جبّاري است

ذكرِ جبّاري براي زاري است [12] .


اكنون كه روشن شد خداي تعالي، غنيّ مطلق است و از هر حيث، بي نياز و به تعبير قرآن، «صَمَدِ عَلَي الاِطلاق» است، اين سؤال پيش مي آيد كه: خداوند براي چه جهان را آفريد؟ آيا به اين آفريدن نيازمند بود؟ فاطمه(س) با تعبير «مِنْ غَيْرِ حاجَة مِنْهُ اِلي تَكْوينِها وَ لا فائِدَةٍ لَهُ في تَصويرها»، زمينه پاسخ به اين پرسش اساسي را فراهم نموده است؛ يعني پيش از بيان چرايي اصل آفرينش، ذهنها را به «غناي ذاتي و بي نيازي مطلق خداوند»، توجّه داده است كه خداوند، نه در آفرينش و نه در صورت پردازي آفريده ها، هيچ گونه نيازي نداشته و هيچ گونه سودي را براي خويش در نظر نگرفته و در آفريدن، قصد سودايي را ننموده است.

علي(ع) فرموده است:

كُلُّ شَي ءٍ خاضِعٌ لَهُ وَ كُلُّ شَي ءٍ قائِمٌ به، غِنَي كُلِّ فَقيرٍ وَ عِزُّ كُلِّ ذَليلٍ، و قُوَّةُ كُلِّ ضَعيفٍ، و مَفْزَعُ كُلِّ مَلْهُوفٍ... بَلْ كُنْتَ قَبْلَ الْواصِفينَ مِنْ خَلْقِكَ لَمْ تَخْلُقِ الْخَلْقَ لِوَحْشَةٍ، وَ لَاسْتَعْمَلْتَهُمْ لِمَنْفَعَةٍ. [13] همه چيز در برابر او خاضع و فروتن است و همه اشيا به [اراده] او موجود و بر پاست؛ بي نياز كننده هر نيازمند، و عزّت دهنده هر خوار و زبون، و نيرو بخش هر ناتوان، و پناهِ غمزدگان است... تو پيش [14] از آفريدگاني كه وصف تو را مي گويند، وجود داشته اي؛ خلق را براي رهايي از بيم تنهايي نيافريده اي، و آنان را براي سودي به كار نگرفته اي.

و در خطبه اول نهج البلاغه مي فرمايد:

مُتَوَحِّدٌ اِذْ لا سَكَنَ يَسْتأنِسُ بِهِ وَ لا يَسْتَوحِشُ لِفَقْدِهِ. او يگانه اي است؛ نه بدين معنا كه وجودِ همدم، باعث آرامش او نمي شود و نبودن همدم، وي را به وحشت نمي اندازد.

امام رضا(ع) به عمران صابي فرمود:

وَ اعْلَمْ يا عِمران، اَنَّهُ لَوْ كانَ خَلَقَ ما خَلَقَ لِحاجَةٍ لَمْ يَخْلُقْ اِلّا مَنْ يَسْتَعينُ بِهِ عَلي حاجَتِهِ، وَ لَكانَ يَنْبَغي اَنْ يَخْلُقَ اَضْعافَ ما خَلَقَ، لِاَنَّ الْاَعْوانَ كُلَّما كَثَرُوا كانَ صاحِبُهُمْ اَقْوي، وَ الْحاجَةُ يا عِمْرانُ لايَسَعُها لِاَنَّهُ لَمْ يُحْدِثْ مِن الْخَلْقِ شَيْأً اِلّا حَدَثَتْ فِيهِ حاجَةٌ اُخْري وَ لِذلِكَ اَقُولُ: لَمْ يَخْلُقِ الْخَلْقَ لِحاجَةٍ، وَ لكِنْ نَقَلَ بِالْخَلْقِ الْحَوائِجَ بَعْضُهُمْ اِلي بَعْضٍ وَ فَضَّلَ بَعْضَهُم عَلي بَعْضٍ بلا حاجَةٍ مِنْهُ اِلي مَنْ فَضَّلَ وَ لا نِقْمَةٍ مِنْهُ عَلي مَنْ اَذَلَّ، فَلِهذا خَلَقَ. [15] و بدان اي عمران، اگر خداي تعالي آنچه را كه آفريده است، از روي احتياج و نيازمندي بود، نمي آفريد، مگر آنچه را كه در بر آوردن نيازش از آن كمك بگيرد، و سزاوار بود كه چندين برابر آفريده هايش بيآفريند؛ زيرا هر اندازه كمك براي يك موجود بيشتر باشد، نيرومندتر مي گردد. اي عمران! نيازمندي هيچ گاه براي خداوند امكان پذير نيست؛ زيرا اگر آفرينش براي بر آوردن نيازش مي بود، ناگزير، آفريدن هر يك از آنها خود، نيازي ديگر را پديد مي آورد. براي همين است كه مي گويم: خداي متعال، آفريده ها را از روي نياز نيآفريده است؛ بلكه نيازمندي را در آفريده ها قرار داده كه به وسيله برخي از آنها به برخي ديگر انتقال مي يابد؛ و بعضي از آفريده ها را بر بعضي ديگر برتري داده است، بدون نياز به آنچه برتر است و بدون دشمني با آنچه كه در مرتبه پايين تر است؛ پس بدين سان آفريد.

در اين سخن، امام رضا(ع) براي تبيين بي نيازي خداوند متعال به آفرينش جهان مي فرمايد: اولاً، اگر براي برآوردن نياز خود مي آفريد، مي بايد چيزهايي را بيافريند كه در برآوردن نيازها او را ياري دهند، حال آنكه جهان هستي، هم در حدوث و هم در بقا به او نيازمندند:


سيه رويي ز ممكن در دو عالم

جدا هرگز نشد، واللَّه اعلم


ثانياً، اگر خداي تعالي به آفريده هاي خود نيازمند بود، نيازي را بر نياز خود مي افزود؛ زيرا هر آفريده اي در پيدايش و بقاي خود، به چيزهايي نيازمند است كه بدون آنها نه پديد مي آمد و نه در صورت پديد آمدن، مي توانست به هستي خود ادامه بدهد. بنابراين، آفريدن هر آفريده اي، خود، بي نهايت آفريده هايي مي طلبيد و در نهايت، بر نيازمندي خداوند مي افزود.

امام حسين(ع) در مناجات عرفه به پيشگاه خداوند، غناي مطلق ذات مقدّسِ حق را چنين تبيين مي كند:

اِلهِي اَنْتَ اْلَغَنِيُّ بِذاتِكَ اَنْ يَصِلَ اِلَيْكَ النَّفْعُ مِنْكَ فَكَيْفَ لاتَكُونُ غنيّاً عَنّي. خداي من! تو در ذات خود، بي نيازتر از آن هستي كه براي تو سودي از خودت برسد، پس چگونه بي نياز از من نباشي؟

چرا آفريد؟

حال مي رسيم به پرسش اساسي كه در پيش مطرح كرديم: خداي تعالي - با توجّه به غناي ذاتي و بي نيازي مطلق - براي چه آفريد، در حالي كه هيچ گونه نيازي به آفريدن جهان نداشت؟ در پاسخ اين پرسش بايد گفت: هستي خداوند، اقتضاي ذاتش «رحمانيّت» و «فيّاضيت» است؛ بدين معنا كه گستردن فيض و رحمت، مقتضاي خدايي اوست، «گُلِ خندان كه نخندد، چه كند؟»؛ و اگر نيافريند، نسبتِ «بُخل» بر ذات اقدس او روا خواهد بود و بخل ورزيدن، علاوه بر آنكه با فيّاضيتش سازگار نيست، مستلزم نقص و عيب خواهد بود: «سُبْحانَ رَبِّيَ الْاَعْلي وَ بِحَمدِهِ» و گفته شد كه صمد است و منزّه از مطلق نقصها. با نگاهي عميق تر مي توان گفت كه همه پديده هاي جهان، در علم خداوند وجود داشته اند و گويا با زبان استعداد و آمادگي، خواهان وجود بودند؛ خواهان پديد آمدن و ظهور.

يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في شَأنٍ. [16] هر كه در آسمان و زمين است، از او در خواست مي كند، هر زمان، او در كاري است.

و خداي تعالي، بدين خواسته پاسخ داده است كه پاسخ خداوند، همان هستي و تحقق موجودات است.

وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَألْتُمُوهُ. [17] و از هر چه از او خواستيد، به شما عطا كرد.

عارفان شوريده اي كه كام جانشان از زلال ناب معارف وحي محمدي(ص) سيراب گشته است، با استناد به حديث شريف «حُبّ» - گذشته از درستي استناد آن به قدسي بودن - هستي جهان را طفيلِ «حُبِّ ظهور و اظهار» و به گفته حافظ، «طفيل عشق» مي بينند:«طفيل هستي عشق اند آدميّ و پري». يعني اگر پاي عشق در ميان نبود، هيچ آفريده اي پديد نمي آمد. اينان، حق را كه بنياد ذاتي جهان هستي است، خير محض و جمال مطلق مي دانند و لازمه اين سرشاري و زيبايي را نيز فيضان و جلوه گري.

در روايت از حضرت داوود(ع) آمده است:

يا رَبِّ لِماذا خَلَقْتَ الْخَلْقَ؟ قال: كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ اُعْرَفَ. [18] [داوود پرسيد:]پروردگارا! از بهر چه آفرينش را پديد آوردي؟ فرمود: من گنجي پنهان بودم، دوست داشتم كه شناخته شوم. پس آفريدم آفريدگان را تا شناخته شوم.

به گفته مولاناي روم:


گنج مخفي بُد، ز پُّري چاك كرد

خاك را تابان تر از افلاك كرد


گنج مخفي بُد، ز پُّري جوش كرد

خاك را سلطانِ اطلس پوش كرد [19] .


گنجي نهان بود كه از شدّت فزوني و پري، هستي را شكافت و همين جهان خاكي را درخشان تر از كُرات نوراني كرد. گنجي نهان بود؛ ولي از فرط كمال و سرشاري جمال، جوشيدن گرفت و خاك بي مقدار (انسان) را پادشاه پرشكوه و فرّ نمود، و به گفته شيخ محمود شبستري:


حديث «كنتُ كنزاً» را فرو خوان

كه تا پيدا ببيني گنج پنهان


گنج هستيِ مطلقِ حضرت حق كه در كمال نورانيت خود نهان بود، در خراب آباد اعيان ممكنات، نمايان شد. [20] .

فخر الدين عراقي در شرح اين حديث مي گويد: سلطان عشق، خواست كه خيمه به صحرا زند، دَرِ خزائن بگشاد، گنج بر عالم پاشيد، ورنه، عالم با بود و نبود خود، آرميده بود و در خلوتخانه شهود، آسوده. آنجا كه: «كانَ اللَّهُ وَ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيْ ءٌ» ناگاه، عشق بيقرار، از بهر اظهار كمال، پرده از روي كار بگشود و از روي معشوقي، خود را بر عين عاشق، جلوه فرمود صبح ظهور، نَفَس زد؛ آفتاب عنايت، بتافت؛ نسيمِ سعادت بوزيد؛ دريايِ وجود در جنبش آمد؛ سحابِ فيض، چندان باران بر زمين استعداد باريد كه عاشق، سيرابِ آبِ حيات شد؛ از خواب عدم بر خاست، قباي وجود در پوشيد.


چتر برداشت و بر كشيد عَلَم

تا به هم برزند وجود و عدم


بيقراري عشقِ شورانگيز

شرّ و شوري فِكند در عالم [21] .


اين غوغايي كه در سرتاسر جهان و پديده هايش بر پاست؛ اين همه شور و شرهايي كه قلب عاشقان و دلباختگان را لبريز ساخته است و اين طغياني كه در سينه هاست؛ اين طوفاني كه بر پيشاني دريا و اقيانوس مي وزد؛ اين همه شيدايي ها و چشمك زدن هاي ستارگان؛ همه و همه، جرقّه هايي از ظهور نور بي نهايت «حق» است كه در اين جهان متجلّي گشته است: «اَللَّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ». [22] .


پري رو، تاب مستوري ندارد

در اَر بندي، سر از روزن برآرد


اِلّا تَثْبِيتاً لِحِكْمَةِ... [پديده ها را نيافريد،] جز آنكه ثبات و پايداري حكمت خويش را برساند. حكمت: «حَكَمَ؛ اَصْلُهُ مَنَعَ مَنْعاً لِاِصلاحٍ؛ وَ مِنْهُ سُمِّيَتْ اللِّجامُ حَكَمةَ الدَّابَة، فَقيلَ حَكَمْتُهُ، حَكَمتُ الدَّابَةَ: مَنَعْتُها بِالْحِكْمَةِ، وَ اَحْكَمْتُها: جَعَلْتُ لها حَكَمةً؛ [23] ريشه حكم از باب مَنَعَ مَنْعاً به معناي اصلاح و تصحيح و سامان دادن است، و به معناي دهانه و زمام اسب نيز آمده است؛ چون اسب را در راه رفتن از تندروي و يا كُندروي، باز مي دارد. حكيمان در تعريف حكمت آورده اند كه: اَلْحِكْمَةُ هِيَ افْضَلُ عِلْمٍ بِاَفْضَلِ مَعْلُومٍ وَ اُخْري، اَنَّ الحِكْمَةَ هِيَ الْمَعرِفَةُ الَّتي هِيَ اَصَحُّ مَعْرِفَةٍ وَ اَتْقَنُها. [24] حكمت، عبارت است از برترين علم و آگاهي به برترين معلوم، و ديگر اينكه، صحيح ترين و درست ترين و متقن ترين و استوارترين شناختها». به روشني در مي يابيم كه در تعريف واژه حكمت، دو عنصر اساسي حضور دارد: 1. برترين آگاهي، 2. اتقان و استحكام در عمل.


[1] سوره اعراف، آيه 11.

[2] براي آگاهي بيشتر به تفسير آيه هاي نخستين سوره حديد و تفسير سوره توحيد در تفسير الميزان رجوع شود.

[3] مثنوي، دفتر يكم، بيت 1880 - 1878.

[4] سوره بقره، آيه 263.

[5] سوره بقره، آيه267.

[6] سوره آل عمران، آيه 97.

[7] سوره ابراهيم، آيه8.

[8] سوره لقمان، آيه26.

[9] سوره فاطر، آيه15.

[10] سوره انعام، آيه113.

[11] الأسفار الأربعة، ج1، ص77.

[12] مثنوي، دفتر يكم، بيت 617 - 598.

[13] شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، خطبه 106.

[14] مقصود از پيش (قبل)، تقدّم رُتْبي است، نه زماني «كانَ اللَّهُ وَ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيْ ءٍ».

[15] التوحيد، ص 431.

[16] سوره الرحمن، آيه 29.

[17] سوره ابراهيم، آيه 34.

[18] احاديث مثنوي، ص 29، به نقل از: شرح مثنوي، ج 1.

[19] مثنوي، دفتر يكم، بيت 2863- 2862.

[20] شرح گلشن راز، ص 109.

[21] لَمَعاتِ، ص 52.

[22] سوره نور، آيه 35.

[23] مفردات، ماده «حكم».

[24] الهيات شفا، ص5.