کد مطلب:304393 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:147

تفاوت حكمت خدا و حكمت انسان
اصولاً كسي را كه به انجام كاري اقدام مي كند، چنانچه پيش از شروع آن، نيكوترين و جامع ترين نقشه ها را طرّاحي كند، به دليل اينكه انجام آن كار به منظور يك مقصد و هدف است و از يك سو، نيكوترين و پرفايده ترين مقصد را در نظر مي گيرد و از سوي ديگر، براي وصول به آن مقصد و هدف عالي، آسان ترين و نزديك ترين راه بر گزيند، حكيم مي نامند و كار او را حكيمانه مي خوانند؛ زيرا در انتخاب و گزينش هدف و راهِ وصول به آن و همچنين در شيوه تحقّق و انجام آن، بهترين و نيكوترين ها را برگزيده است. براي همين، در معناي حكمت، دو عنصر علم و عمل، در كنارِ يكديگر منظور شده است و بديهي است كه چنين كاري از مصلحت نيز برخوردار است. بنابراين، انسان حكيم، به كسي گفته مي شود كه كامياب از آگاهي مفيد و استحكام در عمل، براي وصول و دستيابي به هدف و مقصدي عالي و مصلحت خيز، بهترين و نزديك ترين راه، و نيكوترين ابزار را برگزيده است. و امّا حكمت خداوند؛ حكيمان الهي مي گويند: «واجب الوجود»، «فاعل بالاراده» است، بر خلاف انسان كه «فاعل بالقصد» است؛ زيرا قصد، يعني اراده اي كه ريشه در انگيزه اي دارد كه غير از ذات فاعل است و روشن است كه چنين انگيزه و محرّكي، در مورد خداوند متعال، قابل تصوّر نيست. به واقع، هر «فاعل بالقصدي»، خود مفعول و محكوم امرِ ديگري است؛ يعني زير تأثير و جبر چيز ديگري است كه «علّت غايي» و غَرَض ناميده مي شود و اين انسان است كه «فاعل بالقصد» است و هر كاري را كه اراده مي كند، زير تأثير انگيزه هايي است كه او را به انجام آن كار وا داشته اند؛ يعني در حقيقت، اين انگيزه ها و غايتها هستند كه فاعل بالقوّه را به فاعل بالفعل تبديل مي كنند. بدين روي، در فلسفه الهي گفته اند كه خداوند، «فاعل بالقصد» نيست تا مقصدي داشته باشد و براي وصول به آن، كاري را انجام دهد. [1] بنابراين، حكمت در خداوند با حكمت در انسان، فرق جوهري دارد و از مقوله اي ويژه است. انسان حكيم، كسي است كه كاري را براي رسيدن به غايت و غرضي انجام مي دهد، يعني بهترين كارها را براي دستيابي به بهترين غايتها انجام مي دهد؛ امّا حكمت در خداوند، يعني اينكه موجودات را به غايتها و اهدافشان مي رساند و از برترين راهها به سوي بهترين غايات سوق مي دهد.

حكيم بودن خداوند، به معناي «فاعل بالقصد» بودن نيست كه براي وصول به غايتي كاري را انجام دهد؛ بلكه حكيم بودنش بدين معناست كه براي رساندن موجودات و آفريده هاي خويش به غايت و مقصودشان، كاري را انجام مي دهد. حكيم بودن انسان، مانند كسي است كه قطعات چوب را براي مقصدي كه ساختن صندلي براي استفاده كردن است، سامان مي دهد. در اين صورت، مقصد، از آنِ سامان دهنده چوبهاست كه براي نشستن روي صندلي، آنها را به گونه اي مناسب، كنار يكديگر قرار مي دهد تا بدان مقصد نائل گردد. حكيم بودن خداوند در اين است كه براي مثال، «نطفه» بايد به مقصد و هدف خود - كه همان «انسان» شدن است - برسد و اقتضاي حكمت الهي، اين است كه نطفه را از مراحلي كه بايد بگذرد و به هدف خود نائل گردد، عبور بدهد؛ يعني از نطفه بودن تا انسان شدن، او را هدايت كند:

اِنَّا خَلَقْنَا الْاِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ اَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً. اِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ اِمَّا شاكِراً وَ اِمَّا كَفوُراً. [2] ما انسان را از نطفه مختلطي آفريديم، و او را مي آزماييم؛ [بدين جهت [3] [او را شنوا و بينا قرار داديم.

وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسانَ مِنْ سُلاَلَةٍ مِن طِينٍ. ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَّكِينٍ. ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ اَنشَاْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ اَحْسَنُ الْخَالِقينَ. [4] و به يقين، انسان را از عصاره اي از گِلْ آفريديم. سپس او را [به صورت]نطفه اي در جايگاهي استوار قرار داديم. آنگاه نطفه را به صورت علقه [آويزك]در آورديم. پس آن علقه را [به صورت] مضغه گردانيديم، و آنگاه مضغه را استخوانهايي ساختيم؛ بعد استخوانها را با گوشتي پوشانيديم. آنگاه [جنين را در] آفرينشي ديگر، پديد آورديم. آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است!

بنابراين، در تبيين حكمت الهي بايد گفت: طبيعت و مصنوعات خداوند، داراي مقصد است و حكمت خداوندي نيز اقتضا مي كند كه طبيعت را به مقصد و غايتش برساند. به گفته حكيم سبزواري:


اِذْ مُقْتضَيَ الْحِكْمَةِ وَ الْعِنايَهِ

اِيصالُ كُلِّ مُمْكِنٍ لِغايَةٍ [5] .


آري، آنجا كه هر چيزي، خواهان غايت و هدفي است كه در پيِ خويش دارد، حتّي فاعلهايي كه از سنخ طبايع (فاعلهاي طبيعي) هستند و فاقد شعور و ادراك اند، مقتضاي حكمت و عنايت پروردگار، اين است كه هر ممكن الوجودي (پديده اي) به غايت و كمال خود برسد. اگر در كلمه «اِيصال» دقّت كنيم، متوجّه مي شويم كه مقصود از حكيم بودن خداوند، رسيدن به كمال و غايت خويش نيست؛ چرا كه او غايتي جز ذات مقدّس خود ندارد؛ بلكه مقصود از حكمت الهي، رساندن موجودات و پديده هاي عالم به كمال و غايت آنهاست. حضرت موسي(ع) در پاسخ به پرسش فرعون فرمود:

رَبُنَا الَّذي اَعْطي كُلَّ شَيْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدي. [6] پروردگار ما كسي است كه هر چيزي را خلقتي كه در خورِ اوست، داده؛ سپس آن را [به سوي مقصودش]هدايت فرموده است.

يعني خداوند، به نطفه آدمي - از باب مثال - با استعدادي كه براي آدم شدن دارد، خلقتي را كه ويژه اوست، عطا كرده و آن خلقت، همان وجود خاصّ انساني است، آنگاه همان وجود، با آنچه از قوا و اعضا كه بدان مجهز شده، به سوي مطلوبش كه همان غايت وجود انساني و آخرين درجه كمال مخصوص به اين نوع است، سير داده مي شود. [7] در اين فقره، فاطمه(س) مي فرمايد كه خداوند، پديده هاي جهان را آفريد تا حكمت خويش را كه همانا رساندن آفريده ها و مخلوقات به كمال لايق و در خور آنهاست، اظهار و تبيين كند؛ زيرا او خالق است و چشمه فيض آفرينش از ذات او مي جوشد: «يا دائِمَ الفَضْلِ عَلَي الْبَريّةَ؛ يا باسِطَ الْيَدَينِ بِالْعَطِيَّةَ؛ يا صاحِبَ الْمَواهِبَ الَّسنِيةَ»؛ و اگر لحظه اي نيافريند و بخشش احسانش را باز گيرد، ديگر آفريننده نيست؛ در حالي كه فيّاض علي الاطلاق است و خود نيز در ذكر مباركش فرمود:

وَ ما كانَ عَطآءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً. [8] و عطاي پروردگارت [از كسي] منع نشده است.

اصولاً اقتضاي خدايي، چنين است؛ پس چرا نيافريند؟ چرا كاري را كه مي تواند، انجام ندهد؟ و چرا قابليت ممكنات را براي هستي ناديده بگيرد؟ و چرا تقاضاهاي آنها را بي پاسخ بگذارد؟ ذات او كه لبريز از لطف و سرشارِ از مِهرِ محض است و ممكنات نيز با زبان استعداد، مدام در طلب اند؛ پس چرا بُخل ورزد، در حالي كه بُخل در ذات او راه ندارد؟ در حقيقت، فاطمه(س) با منظور كردن «حكمتِ الهي» در آفرينش جهان، به دو نكته اساسي و ظريف كه از مسائل مهم و كليدي در فلسفه الهي و الهيّات قرآني است، اشاره فرموده است.

نكته اوّل: اينكه خداوند هيچ گاه، كاري را براي رسيدن به هدف و وصولِ به غرض، انجام نمي دهد. پيش از پرداختن به تحليل و تبيين اين نكته، بايد مفهوم «غرض» و «هدف» روشن شود. غرض و هدف، دو واژه مترادف اند، به معناي آهنگ، قصد، مراد، مقصود، نيّت، آماج، تيرخور، نشان، نشانه، غايت و... و در محاورات و گفتگوهاي متعارف، به نتيجه كاري اختياري گفته مي شود كه فاعل مختار، از آغاز در نظر مي گيرد و كار را براي رسيدن به آن، انجام مي دهد؛ به طوري كه اگر نتيجه كار، منظور نباشد، كار انجام نمي گيرد. نتيجه كار، از آن جهت كه منتهي اليه آن است، «غايت» و از آن جهت كه از آغاز، مورد نظر و قصد فاعل بوده است، هدف و غرض و از آن جهت كه مطلوبيّت آن، موجب اراده فاعل به انجام كار شده است، «علّت غايي» ناميده مي شود؛ ولي آنچه در حقيقت، در انجام كار مؤثّر است، علم و حبّ به نتيجه است، نه وجود خارجي آن؛ بلكه نتيجه خارجي، معلول كار است و نه علّت آن. در اينكه همه پديده هاي جهان براي تكامل، در تلاش هستند، هيچ گونه ترديد نيست و غرض و هدف از همه تلاشها، بر طرف كردن نقص است. اساساً غرض داشتن و هدفدار بودن، بدين معناست كه يك فاعل، كمالي را فاقد است و مطلوبي را واجد نيست و در تلاش است تا در پرتو كارش به آن هدف و كمال، دست يابد. در افعال اختياري، غرض و هدف، اثر مناسبي است كه در منتهي اليه فعل قرار گرفته، و تكاملي است كه نقصِ فاعل را از ميان بر مي دارد. كار، در حقيقت رابط بين فاعل و هدف اوست كه مي خواهد با انجام كارش به كمال و هدف درخورِ خويش نائل آيد. اين رابطه، نه تنها در موجودات و پديده هاي باشعور و ادارك است؛ بلكه در تمام پديده هاي جهان، از جمادات تا انسان، وجود دارد؛ زيرا در درون اشيا، تلاشهاي پيگيري هست كه موجب مي شود به طور دائم، نقصهاي خود را جبران كنند و از قوّه به فعليّت يافتن، و از نقص به سوي كمال، در تكاپو هستند. [9] امّا اگر فاعل، خود، كمال محض و از هر حيث غير متناهي بود، ديگر كمالي بيگانه از اين فاعل فرض نمي شود تا فاعل، فاقدِ آن باشد و كاري را انجام بدهد تا بدان كمال دست يابد: «اِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمينَ». [10] اگر خداوند بي نياز محض است، كه هست، ديگر كمبود و فقداني ندارد تا براي تأمين و ترميم آن، كاري را انجام دهد. پيشتر، به تفصيلْ غناي پروردگار متعال را بررسي كرديم.

نكته دوم: اينكه خداي متعال حكيم است و حكمت، اقتضايش اين است كه از فاعلِ حكيم، كارِ عبث و بيهوده و بي هدف، صادر نمي شود. در آياتي از قرآن كريم و روايات معصومان(ع) اين حقيقت متعالي به طور صريح مورد توجّه قرار گرفته است و ما در اينجا بخشي از آنها را مي آوريم:

1. وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْاَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبينَ. لَوْ اَرَدْنا اَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لَاتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا اِنْ كُنَّا فاعِلينَ. بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَي الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَاِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَكُمُ الوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ. [11] و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است، به بازيچه نيافريديم. اگر مي خواستيم بازيچه اي بگيريم، قطعاً آن را از پيش خود اختيار مي كرديم. بلكه حق را بر باطل فرو مي افكنيم؛ پس آن را در هم مي شكند، و به ناگاه، آن نابود مي گردد، واي بر شما از آنچه وصف مي كنيد!

2. وَ ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الْاَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبينَ. ما خَلَقْناهُما اِلّا بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ. [12] و آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است، به بازي نيافريديم. آنها را جز به حق نيافريده ايم، ليكن بيشترشان نمي دانند.

3. وَ هُوَ الَّذي خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْاَرْضَ بِالْحَقِّ وَ يَوْمَ يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ قَوْلُهُ الْحَقُّ وَ لَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ وَ هُوَ الْحَكيمُ الْخَبيرُ. [13] و او كسي است كه آسمانها و زمين را به حق آفريد، و هر گاه كه مي گويد:«باش!» بي درنگ موجود شود؛ سخنش راست است؛ و روزي كه در صور دميده شود، فرمانروايي از آن اوست؛ داننده غيب و شهود است؛ و اوست حكيم آگاه.

4. ما خَلَقَنَا السَّمواتِ وَ الْاَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما اِلّا بِالْحَقِّ وَاَجَلٍ مُسَمّيً وَ الَّذينَ كَفَرُوا عَمَّا اُنْذِرُوا مُعْرِضُونَ. [14] [ما]آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است، جز به حق و [تا]زماني معيّن نيافريديم، و كساني كه كافر شده اند، از آنچه هشدار داده شده اند، رويگردان اند.

5. خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْاَرْضَ بِالْحَقِّ يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَي النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَي اللَّيْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْري لِاَجَلٍ مُسَمّيً اَلا هُوَ الْعَزيزُ الْغَفَّارُ. [15] آسمانها و زمين را به حق آفريد؛ شب را به روز در مي پيچد، و روز را به شب در مي پيچد؛ و آفتاب و ماه را تسخير كرد. هر كدام تا مدّتي معيّن روان اند. آگاه باش كه او همان شكست ناپذير آمرزنده است.

6. وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْاَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ. [16] و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان اين دو است، به باطل نيافريديم. اين، گمان كساني است كه كافر شده [و حق پوشي كرده]اند. پس واي بر كساني كه كافر شده اند.

7. اَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا في اَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّمواتِ وَ الْاَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما اِلّا بِالْحَقِّ وَاَجَلٍ مُسَمّيً وَ اِنَّ كَثيراً مِنَ النَّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِرُونَ. [17] آيا در خودشان به تفكّر نپرداخته اند؟ خداوند آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است، جز به حق و تا هنگامي معيّن، نيافريده است، و [با اين همه]بسياري از مردم، لقاي پروردگارشان را سخت منكرند.

در آيه نخست، مسئله لهو و لعب مطرح شده كه بايد مفهوم اين دو روشن شود. لهو: به آنچه كه انسان را از هدفهاي عالي و مهم، باز مي دارد، لهو گويند: «اللَّهْوُ: ما يَشْغَلُ الْاِنْسانَ عَمَّا يَعْنيهِ وَيَهُمُّهُ». لغو نيز هر كار بيهوده اي را مي گويند. لهو، بازي و بيهودگي بازدارنده از توجّه به سود يا زيان است.

لَعِبْ: به معناي انجام كاري است كه با نظمي ويژه انجام مي گيرد و غرضي عقلايي (عقلاني) بر آن مترتّب نيست؛ بلكه به منظور رسيدن به يك هدف و غرض خيالي و غيرواقعي انجام مي شود؛ مانند بازي بچّه ها. لعب، جز مفاهيمي خيالي از سود و زيان و رنج و خسارت - كه تماماً فرضي موهوم است - اثري ندارد و چون لعب، كاري است كه آدمي را مجذوب خود مي سازد و از كارهاي عقلاني و واقعي و سودمند، باز مي دارد، يكي از مصداقهاي «لهو» نيز خواهد بود. حال كه معناي اين دو واژه روشن شد، بايد گفت: اگر آفرينش، هدفدار و داراي روندي جهت دار نباشد و خداي تعالي، پيوسته بيافريند و نيست نمايد، بميراند و زنده كند، و آباداني بخشد و ويرانه سازد، بدون اينكه هدفي و غرضي در كارهايش باشد؛ بلكه صرفاً براي سرگرمي انجام بدهد تا يكي را پس از ديگري ببيند و از يكنواختي و يكساني، دچار كسالت و افسردگي نشود، و يا از تنهايي به در آيد و از وحشتِ خلوت خويش رهايي يابد، در اين صورت، همانند ما آدميان، ضعيف و نيازمند خواهد بود كه از تكرار در كاري، دچار خستگي و افسردگي و بيحالي مي شويم و براي رهايي از اين خستگي و سرخوردگي، آن را به بازي مي گيريم: «وَلَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا يَصِفُونَ».

حضرت علي(ع) مي فرمايد:

لَمْ تَخْلُقِ الْخَلْقَ لِوَحْشَةٍ. [18] بيم تنهايي نداشتي تا خلق را بيافريني.

مُتَوَحِّدٌ اِذْ لاسَكَنَ يَسْتَاْنِسُ بِهِ وَلا يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ. [19] بلنداي يگانگي او چنان است كه در آن، خودنمايي هيچ پديده اي را زمينه فراهم نيايد تا بودش اُنسي پديد آورد يا نبودش هراسي افكند.

در اين آيات و آياتي ديگر كه آهنگهاي گوناگوني دارند، خداوند سبحان فرموده كه جهان را به بازي نيافريدم؛ چرا كه بازيگر نيستم و لهو و لعب و باطل را به حوزه كارهاي من راه نيست؛ چرا كه آفرينش من، حق، يعني هدفدار است. و تنها باطل گرايانِ پوچ انگارند كه مي پندارند پديده هاي هستي، كارواني سرگردان و هرزه پويند: «ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ».


قطره اي كز جويباري مي رود

از پي انجام كاري مي رود


در روايتي از امام صادق(ع) به مُفضّل - يكي از اصحاب آن حضرت - آمده است:

يا مُفَضَّل، اِنَّ الشُّكّاكَ جَهِلُوا الاَسبابَ وَالْمَعانِيَ فِي الْخِلْقَةِ، وَحَصُرَتْ اَفْهامُهُم عَنْ تَأمُّلِ الصَّوابِ وَالْحِكْمَةِ، فيما ذَرَأ الباري - جَلَّ قُدْسُهُ - وَ بَرَأ مِنْ صُنُوفِ خَلْقِهِ فِي البَّرِ وَالْبَحْرِ وَالسَّهْلِ وَالوَعْرِ فَخَرَجُوا بِقَصْرِ عُلومِهِم اِلَي الجُحُود، بِضَعفِ بَصائِرِهم اِلَي التَّكذيْبِ وَالْعُنُود، حَتّي اَنْكَرُوا خَلْقَ الاَشياءِ وَادَّعوا اَنَّ كَوْنَها بِالاِهْمال، لاصَنْعَةَ فيها وَلاتَقْديرَ، وَلاحِكْمَةَمِنْ مُدَبِّرٍ وَلا صانِعٍ، تعالَي اللَّه عَمّا يَصِفون، وَقاتَلَهُمُ اللَّه اَنّي يُؤفَكُون، فَهُم في ضَلالِهِم وَعَماهُم وَتَحَيُّرِهِمْ بِمَنْزِلَةِ عُميانٍ دَخَلُوا داراً قَدْ بُنِيَتْ أَتْقَنَ بَناءٍ وَاَحْسَنَه، وَفُرِشَتْ بِاَحْسَنِ الفَرشِ وَاَفْخَرِهِ، وَاُعِّدَ فيها ضُرُوبُ الاَطعِمَةِ وَالاَشْرِبَةِ وَالمَلابِسَ وَالْمَآرِبَ الَّتِي يُحْتاجُ اِلَيْها [وَ] لا يُستَغني عَنْها، وَ وُضِعَ كُلُّ شَيْ ءٍ مِنْ ذلِكَ مَوضِعَه، عَلي صَوابٍ مِنَ التَّقْديرِ وَ حِكْمَةٍ مِنَ التَّدبير، فَجَعَلُوا يَتَرَدَّدُونَ فيها يَميناً وَ شِمالاً، وَ يَطُوفُون بُيوتَها اِدباراً وَ اِقبالاً، مَحْجُوبَةً اَبصارُهُم عنها، لايُبْصِرُونَ بُنْيَةَ الدّارِ وَ ما اُعِّدَ فيها، وَ رُبَّما عَثَرَ بَعضُهم بِالشَّيْ ءِ الَّذِي قَدْ وُضِعَ مَوضِعُه، وَاُعِّدَ لِلْحاجَةِ اِلَيْهِ، وَ هُوَ جاهِلٌ بِالمَعني فيهِ، وَلِما اُعِدَّ وَلِماذا جُعِلَ كَذلِكَ، فَتَدَمَّرَ وَتَسَخَّطَ، وَ ذَمَّ الدّارَ وَ بانيها، فَهذِهِ حالُ هذا الصِّنْفِ في اِنْكارِهِم ما اَنْكَرُوا مِنْ اَمرِ الخِلقَةِ وَاِثباتِ الصَّنْعَةِ، فَاِنَّهُمْ لَمّا عَزَبَتْ اَذْهانُهُم عَنْ مَعْرِفَةِ الاَسْبابِ وَالْعِلَلِ فِي الاَشْياءِ، صارُوا يَجُولُونَ فِي هذا الْعالَم حَياري، وَلايَفْهَمُونَ ما هُوَ عَلَيْهِ مِنْ اِتْقانِ خِلْقَتِهِ وَ حُسْنِ صَنْعَتِهِ وَصَوابِ تَهيئتهِ، وَ رُبَّما وَقَفَ بَعْضُهُم عَلَي الشَّي ءِ لِجَهْلِ سَبَبِهٍ وَالْأَرَبِ فيه، فَيَسرَعُ اِلَي ذَمِّهِ وَ وَصْفِهِ بِالْاِحالَةِ وَالْخَطاءِ... [20] اي مفضَّل! شكّاكان از علل و مقاصد خلقت چيزي ندانستند، و از تأمّل در نظم حكيمانه آفرينش و استواري كار آفريدگار پاك، ناتوان ماندند، و در آفريده هاي گونه گون كه در خشكي و دريا و كوه و دشت پراكنده است، يكي به ژرفي ننگريستند و به سبب نارسايي اطلاعات خود، به انكار پرداختند؛ آنان را ضعفِ بصيرت به تكذيب و لجبازي انگيخت، تا چنان شد كه منكر آفرينش چيزها شدند و ادّعا كردند كه پيدايش آنها بي سببي است و صنعت و تقديري در آن ديده نمي شود، و حكمتِ مدبّر و صانعي به آن راه ندارد. خدا برتر است از آنچه وصف مي كنند... آنان در گمراهي و كوري و سرگردانيِ خود، همچون كوراني هستند كه به خانه اي درآمده اند كه هر چه نيكوتر و استوارتر ساخته شده و با بهترين و گرانبهاترين فرش و اثاث، آراسته شده است و در آن خانه، گونه هاي خوردني و نوشيدني و پوشيدني و چيزهاي مورد نياز ديگر، فراهم آمده و هر يك از آنها با اندازه گيريِ درست و حكمت و تدبير، در جاهاي خود نهاده شده است. پس اين كوران در آن خانه به چپ و راست حركت مي كنند و در اتاقهاي آن داخل و خارج مي شوند، در حالي كه چشمانشان از همه آنچه در آن خانه آماده شده است، هيچ چيز نمي بيند؛ و بسا مي شود كه يكي از ايشان به چيزي برمي خورد كه در جاهاي خود براي نيازي قرار دارد؛ ولي او خبر ندارد كه آن چيز براي چه ساخته شده و چرا در آن جاي ويژه قرار گرفته است. به همين جهت، ناراحت و خشمگين مي شود و خانه و سازنده را نكوهش مي كند. حالِ گروه منكرانِ امر خلقت نيز چنين است كه چون نتوانستند به سببها و علّتها در پديد آمدن چيزها واقف شوند، سرگردان، در اين جهان گردش مي كنند و نمي توانند از اتقانِ خلقت و زيبايي صنعت و حكمتِ فراهم آمدنِ آن، چيزي بفهمند، و هرگاه يكي از آنان با چيزي برخورد مي كند، ليكن از آنجا كه نسبت به سبب و علّت آن ناآگاه است و نمي داند چه نيازي را درخور است، هر چه زودتر به نكوهش آن مي پردازد و آن را نادرست و خطا مي شمارد...

چكيده آنچه در اين قسمت، فاطمه(س) در مقامِ يك حكيم الهي، به تبيين حكمت آفرينش و هدفداري آن پرداخته، اين است كه اوّلاً، خداي تعالي، «غني بالذّات» و هستي بيكرانش سرشارِ از كمالات غيرمتناهي است، و هيچ گونه عيب و نقص و ناداري، حتّي كمال ناقص، به ذات مقدّس او راه ندارد، تا جهان هستي را براي جبران آن ناداري ها و ترميم آن نقص و عيبها آفريده باشد:

لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الاَرْضِ وَ اِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الغَنِيُّ الْحَميدُ. [21] آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، از آنِ اوست، و در حقيقت، اين خداست كه خود، بي نيازِ ستوده [صفات] است.

ثانياً، چون سلسله جنبانِ آفرينش، حكيم است و حكمت، از صفات فعل الهي است، عبث و بيهودگي و بازيگري را به حوزه كارش راه نيست. بنابراين، هم اصل وجود آفرينش را حكمتي است و هم براي آن، غايت و جهت و هدفي؛ و اين هدفداري در همه جهات و پاره هاي جهان هستي، از ذرّه تا كهكشان، جريان دارد و همه از قوانين خاصّي پيروي مي كنند و در چارچوب برنامه منظّم و حساب شده اي براي وصول به هدفهاي كمالي معيّن، در تلاش اند، و بديهي است كه جلوه هاي زيباي حكمت خداوند و هدفمندي اين مجموعه منسجم و هماهنگ و پويا را هيچ بيننده اي، جز صاحبدلان خردمند (اولوالالباب) درنمي يابد:

اِنَّ فِي خَلْقِ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ لَآياتٍ لِاُوْلِي الْاَلْبابِ. الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَقُعُوداً وَعَلي جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ في خَلْقِ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ. [22] مسلماً در آفرينش آسمانها و زمين، و در پي يكديگر آمدن شب و روز، براي خردمندان، نشانه هايي [قانع كننده] است. همانان كه خدا را [در همه احوال]ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مي كنند، و در آفرينش آسمانها و زمين مي انديشند [كه:]پروردگارا! اينها را بيهوده نيافريده اي. منزّهي تو! پس ما را از عذابِ آتش دوزخ، در امان بدار.


نقش هستي، نقشيِ از ايوانِ ماست

خاك و باد و آب، سرگردانِ ماست.


(پروين اعتصامي)

گذشته از ارگانيزمِ هر پديده اي - زنده و غيرزنده - كه از درون، داراي سازمانِ منظّمي هستند و براي بقاي خود، تلاشهاي پيگيري از جذب و دفع، و تغذيه و توليد مثل مي نمايند، از برون نيز به سوي تكامل و مقصدي كه برايش در حركت هستند و از سوي شعوري بي نهايت آگاه، هدايت مي گردند؛ حركاتي در چگونگي ساختمان سيّارات و عناصر تشكيل دهنده آنها ديده مي شود و فعل و انفعالاتي فيزيكي و شيميايي، در جانداران نمودار است كه هر پديده اي با دستگاه گيرنده آماده اي كه دارد، از فرستنده شعور جهاني، راههايي را كه به تكاملش ختم مي شود، دريافت مي كند. فيلسوفان و عارفان الهي، اين شعور و يا هدفداري را از مقوله تأثير معشوق در عاشق مي دانند.

سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟

ما به او محتاج بوديم، او به ما مشتاق بود

(حافظ)

گروهي شعورِ مرموزي را در درون پديده ها و گروهي ديگر، در خارج از وجود انسان مي دانند و معتقدند كه شعوري بي نهايت در بي نهايت، همه موجودات را به سوي كمال مي كشاند. فيلسوف نامبردار اسلامي صدرالدين شيرازي مي گويد: لايَخْلُوا شَيْ ءٌ مِنَ الْمُوجُوداتِ عَنْ نَصيبٍ مِنَ الْمَحَبَّةِ الْاِلهِيَّةِ وَالْعِشْقِ الاِلهي وَالْعِنايَةِ الرَّبانِيَّةِ، وَلَوْ خَلا عَنْ ذلِكَ لَحْظَةً لَانْطَمَسَ وَهَلَكَ فَكُّلُ واحِدٍ عاشِقٌ لِلْوُجُودِ طالِبٌ لِكَمالِ الْوُجُودِ نافِرٌ عَنِ الْعَدَمِ وَالنَّقْصِ؛ [23] هيچ پديده اي در عالم نيست، جز اينكه بهره اي از محبّت و عشقِ الهي و عنايت ربّاني در وجودش نهفته است؛ چنانچه لحظه اي (دمي) از آن تهي شود، هستي اش، محو و تباه مي گردد. پس هر يك از پديده هاي عالم عاشق و بيقرار هستي و در جستجوي كمال آن است و از نيستي و نقص، گريزان است. اساساً عشق از هر نوع آن (طبيعي يا حيواني، روحاني، الهي) كه باشد، متوجّه كمال است و چون كمالِ مطلق، تنها خداوند متعال است و عشق نيز در همه پديده هاي عالَم ساري است. بنابراين، او (ذات مقدّس حق) از هر چيز به معشوق بودن سزاوارتر است:

اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّماواتِ وَالْاَرْضِ وَالطَّيْرُ صافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ. [24] آيا ندانسته اي كه هر كه [و هر چه] در آسمانها و زمين است، براي خدا تسبيح مي گويند، و پرندگان [نيز]در حالي كه در آسمان پرگشوده اند [تسبيح او مي گويند]؟ همه ستايش و نيايش خود را مي دانند، و خدا به آنچه مي كنند، داناست.

تُسَبِّحُ لَهُ السَّمواتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَاِنْ مِنْ شَيْ ءٍ اِلّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ اِنَّهُ كَانَ حَليماً غَفُوراً. [25] آسمانهاي هفتگانه و زمين و هر كس كه در آنهاست، او را تسبيح مي گويند، و هيچ چيز نيست، مگر اينكه در حال ستايش، تسبيح او مي گويد؛ ولي شما تسبيح آنها را درنمي يابيد. به راستي كه او همواره بردبار [و]آمرزنده است.

تسبيح گوي (آدمي باشد يا پديده اي ديگر چون حيوان و...)، هم پستي و نقص خود را درك و تصوّر مي كند و هم پاكي و پاكيزگي و جلال ربوبي را درمي يابد؛ با ادراكِ نقص و توجّه به سرشاري خود از قدرت و استعداد براي برتري و تكامل، به كوشش و چالاكي درمي آيد و با دركِ محصول كوشش خود - كه همان وصول به كمال برتر است - اميدوار مي شود و عزم و همّتش بيشتر و بيشتر مي گردد و نيروهاي خود را بسيج مي كند و به تناوب، به حركتشان وا مي دارد و از هر وسيله اي براي وصول به هدف بهره مي گيرد و هر مانعي را با عزم و اراده خود، از سَرِ راه برمي دارد؛ امواج را مي شكافد تا از هر ربوبيّتي به ربوبيتِ برتر، و از هر كمالي به كمال بالاتر دست يابد: «وُكُلُّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ». [26] .


عشق، بحري آسمان بر وي كَفي

چون زليخا در هواي يوسفي


دَورِ گردونها ز موجِ عشق دان

گر نبودي عشق بِفْسُردي جهان


كي جَمادي محو گَشتي در نبات؟

كي فداي روح گشتي ناميات؟


روح كي گشتي فداي آن دمي

كز نسيمش حامله شد مريمي؟


هر يكي بر جا تُرُنْجيدي چو يخ

كَي بُدي پَرّان و جويانِ ملخ؟


ذرّه ذرّه عاشقانِ آن كمال

مي شتابد در عُلُو همچون نهال


سَبَّحَ لِلَّه هَست اِشتابشان

تنقيه ي تن مي كنند از بهر جان [27] .


امام سجاد(ع) در دُعادي نخست صحيفه، در بحث آفرينش جهان مي فرمايد:

اِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ اِبتِداعاً وَ اْخَتَرعَهُمْ عَلي مَشِيَّتِهِ اِخْتِراعاً ثُمَّ سَلَكَ بِهِم طَريقَ اِرادَتِهِ وَ بَعَثَهُمْ في سَبيلِ مَحَبَّتِهِ. آفريده ها را به قدرت خويش پديد آورده و آنها را بر وِفق خواست خود، اختراع فرموده و آنگاه در طريق اراده خود، روان ساخته و در راه محبّت خويش، بر انگيخته است.

چنانكه از سخن نغز و نشاطآورِ امام(ع) بر مي آيد، اوّلاً، همه حركتها و جنبش ها در پديده هاي عالم از جمله انسان، رو به سوي كمالِ مطلق دارند و مقصد نهاييِ سلوكِ هستي، اوست؛ چه بدانند كه در اين «مِحرابگه» معبودشان كيست و چه ندانند:


خبر داري كه سيّاحان افلاك

چرا گردند گِردِ مركزِ خاك؟


در اين محرابگه معبودشان كيست؟

وز اين آمد شدن مقصودشان چيست؟


چه مي خواهند از محمل كشيدن

چه مي جويند از اين منزل بريدن؟


همه هستند سرگردان چو پرگار

پديد آرنده خود را طلبكار


(خسرو و شيرين نظامي)

اَفَغَيْرَ دينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ طَوْعاً و كَرْهاً وَ اِلَيْهِ يُرْجَعُونَ. [28] آيا جز دين خدا را مي جويند، با آنكه هر كه در آسمانها و زمين است، خواه و ناخواه سر به فرمان او نهاده است و به سوي او باز گردانيده مي شوند؟

ثانياً، در اين سلوك، راه بَرنده نيز آفريدگار است؛ چرا كه عارفان، معشوق را آغازگرِ عشق مي دانند. در آيت معروف «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ» [29] اشارتي بدين معنا رفته است.


مِهر خوبان دل و دين از همه بي پروا بُرد

رُخ شطرنج نبُرد آنچه رخ زيبا برد


تو مپندار كه مجنون سرِ خود مجنون گشت

از سَمَك تا به سُهايش كِششِ ليلا برد


من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه

ذرّه اي بودم و مِهر تو مرا بالا برد


من خَسِ بي سرو پايم كه به سيل افتادم

او كه مي رفت مرا هم به دلِ دريا برد


جام صهبا ز كجا بود مگر دستِ كه بود؟

كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد


خمِ ابروي تو بود و كفِ مينوي تو بود

كه به يك جلوه ز من نام و نشان يكجا برد


خودت آموختي ام مِهر و خودت سوختي ام

با بر افروخته رويي كه قرار از ما برد


همه ياران به سرِ راه تو بوديم ولي

خم ابروتْ مرا ديد و ز من يَغما برد


همه دلباخته بوديم و هراسان كه غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد


(علّامه طباطبايي)

ثابت بناني مي گويد: در كنار كعبه، جواني را ديدم كه در سجده بود و با خداي خويش، چنين مي گفت: «سَيِّدي! بِحُبِّكَ لي اِلّا سَقَيْتَهُمُ الْغَيْثَ؛ سيّد و آقاي من! به محبّت و مهري كه بر من داري، ساكنان حَرَمَتْ را از باران رحمت خود سيراب كن». در سجده بود كه باران تندي آغاز شد. به او گفتم: «اي جوان! از كجا مي داني كه خداي تو را دوست مي دارد؟». گفت: «اگر دوستم نمي داشت، به زيارت خانه اش فرا نمي خواند». از اينكه مرا به زيارت خانه اش فراخوانده، دانستم كه مرا دوست مي دارد و بدين دوستي اش باران طلبيدم. پس او نيز اجابت كرد. ثابت مي گويد: «وقتي از حرم بيرون رفت، از كساني كه آنجا بودند، پرسيدم «اين جوان كه بود»؟ گفتند: علي بن الحسين(ع). [30] .


[1] فلاسفه اسلامي به تعمّق و ژرف انديشي بيشتري در باره فاعل ارادي پرداختند، آنها نخست آن را به دو دسته تقسيم كردند: فاعل بالقصد و فاعل بالعناية. اساس اين تقسيم، توجّه به اين فرق بين فاعل هاي ارادي بود كه گاهي نياز به انگيزه اي زايد بر ذاتِ خودشان دارند؛ مانند انسان كه براي اينكه با اراده خودش از جايي به جايي حركت كند، بايد انگيزه اي در او پديد آيد و اين قسم را «فاعل بالقصد» ناميدند. گاهي نيز فاعل ارادي، نيازي به پديد آمدن انگيزه اي ندارد كه آن را «فاعل بالعناية» نامگذاري كردند. اين گروه، فاعليّت خداي متعال را از قسم دوم دانستند. سپس اشراقيّين با دقّت بيشتري، نوعي ديگر از فاعل علمي و اختياري را ثابت كردند كه علم تفصيلي فاعل به فعلش عين خودِ آن است؛ چنانكه علم تفصيلي انسان به صورتهاي ذهني خودش عين همان صورتهاست و قبل از تحقّق آنها، جز علمي اجمالي كه عين علم به ذات فاعل است، علم تفصيلي به آنها ندارد و چنان نيست كه براي تصوّر چيزي، لازم باشد كه قبلاً تصوّري از تصوّر خودش داشته باشد؛ چنين فاعليّتي را «فاعليّت بالرضا» ناميدند و فاعليّت الهي را از اين قبيل دانستند. سرانجام، صدر المتاًلّهين، با الهام گرفتن از مضامين وحي و سخنان عرفا، نوع ديگري از فاعل علمي را اثبات كرد كه علم تفصيلي به فعل، در مقام ذات فاعل وجود دارد و عين علم اجمالي به ذات خودش است (فاعل بالتّجلي) او فاعليّت الهي را از اين قبيل دانست و براي اثبات آن، از اصول حكمت متعاليه، مخصوصاً از تشكيك خاصي مدد گرفت و نيز از واجد بودن علّتِ هستي بخش، نسبت به همه كمالات معلولاتِ خودش.

[2] سوره دهر، آيه 3 - 2.

[3] در تفسير الميزان آمده كه «اِبْتِلا» به معناي نقل چيزي از حالي به حالي است.

[4] سوره مؤمنون، آيه14 - 12.

[5] شرح مبسوط منظومه حكمت، ج 2، ص 418.

[6] سوره طه، آيه50.

[7] براي توضيح بيشتر به تفسير آيه ياد شده رجوع شود.

[8] سوره اسراء، آيه20.

[9] اينكه همه پديده هاي جهان داراي غايت اند و بدان عشق مي ورزند. و معشوق همه خداوند است، در پايان بحث مورد بررسي قرار مي گيرد.

[10] سوره عنكبوت، آيه6.

[11] سوره انبياء، آيه16.

[12] سوره دخان، آيه 39 - 38.

[13] سوره انعام، آيه 73.

[14] سوره احقاف، آيه 3.

[15] سوره زمر، آيه 5.

[16] سوره ص، آيه 27.

[17] سوره روم، آيه 8.

[18] نهج البلاغه، خطبه 109.

[19] خورشيد بي غروب (نهج البلاغه)، خطبه يكم.

[20] بحارالأنوار، ج 3، ص 60 - 59 (به نقل از الحياة، ج 1، ص 390).

[21] سوره حج، آيه 64.

[22] سوره آل عمران، آيه 191 - 190.

[23] الأسفار الأربعة، ج 7، ص 149.

[24] سوره نور، آيه 41.

[25] سوره اسراء، آيه 44.

[26] براي آگاهي بيشتر از تسبيح پديده هاي هستي به الميزان، تفسير آياتي كه آورديم و نيز پرتوي از قرآن، تفسير سوره اعلي، مراجعه شود.

[27] مثنوي، دفتر پنجم، بيت 3859 - 3853.

[28] سوره آل عمران، آيه 83.

[29] سوره مائده، آيه54.

[30] صحيفه سجّاديه، ص109، (چاپ جديد).