کد مطلب:304397 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:133

ارزيابي قدرت و رابطه آن با تباهي
آدمي، خود نوعي حيوان است و از اين رو با حيوانات، مشتركات و همانندي هاي بسيار دارد؛ امّا تفاوتها و امتيازهايي نيز وجود دارد كه او را از ديگر جانداران جدا ساخته است. پاره اي از اين تفاوتها مربوط به جنبه هاي عقلاني، چون آگاهي ها و آرزوهاي اوست و پاره اي ديگر، در مورد نيروهاي عاطفي و احساسي اوست. از جمله مهمترين تفاوتهاي بين انسان و ديگر حيوانات، آن است كه آرزوها و غرائز بشري، بر خلاف تمنّيات حيواني، «اصالتاً» نامحدود و سيري ناپذيرند، به تعبير دقيق تر، عمده ترين و اصلي ترين تفاوتِ بين انسان و حيوان، گستردگي و وسعت خواسته ها، و آرزوهاي آدمي است:


دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست

كو به درياها نگردد كم و كاست


هفت دريا را در آشامد، هنوز

كم نگردد سوزشِ آن خلق سوز


سنگها و كاروانِ سنگدل

اندر آيند اندر او زار و خَجِل


هم نگردد ساكن از چندين غذا

تا ز حق آيد مر او را اين ندا


سير گشتي، سير؟ گويد: نَيْ هنوز

اينْت آتش، اينْت تابش، اينْت سوز


عالمي را لقمه كرد و در كشيد

معده اش نعره زنان: هَلْ من مزيد؟


حق قدم بر وي نهد از لامكان

آنگه او ساكن شود از كُنْ فكان [1] .


خداي تعالي در قرآن كريم فرموده است:

يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَاْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزيدٍ. [2] آن روز كه [ما] به دوزخ مي گوييم: «آيا سير شدي؟» و مي گويد: «آيا باز هم هست؟».

و در حديث آمده است:

يُقالُ لِجَهَنَّمَ: «هَلِ امْتَلَأتِ»، وَ تَقُولُ: «هَلْ مِنْ مَزيدٍ»، فَيَضَعُ الرَّبُّ تَبارَكَ وَ تَعالي قَدَمهُ عَلَيْها فَتَقُولُ: «قَطُّ، قَطُّ». [3] به دوزخ گفته مي شود: «آيا سير شدي؟» و او گويد: «آيا بيش از اين هم هست؟». پس پروردگار پاك و برتر، قدمش را بر آن نهد. در اين حال، دوزخ بانگ همي آرَد: بس است؛ بس است.

فزون خواهي انسان در جانب تأمين خواهشهاي نفساني و بر آوردن آرزوها، هيچ گونه حدّ و مرزي نمي شناسد و بنا به طبع ابتدايي و ساختارِ روحي اش شيفته آزادي بي قيد و شرط در راه ارضاي غرائز است و دوست دارد كه هيچ مانعي سدّ راهِ دستيابي به آنها نباشد:

بَلْ يُريدُ الْاِنْسانُ لِيَفْجُرَ اَمامَهُ. [4] [انسان شكّ در معاد ندارد؛] بلكه او مي خواهد [آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت] در تمام عمر گناه كند!

بدين رو، از موازينِ قانوني و اصول اخلاقي كه تا اندازه اي از وي سلب آزادي مي كند، رنجيده خاطر مي شود؛ زيرا آنها را سدّ راه و مانع رسيدن به خواهشهاي نفساني خويش مي بيند. خداوند، در بابِ فزون خواهي و زياده طلبي انسان و سيري ناپذيري او در ثروت اندوزي كه نمونه اي است از گستردگي و وسعت آرزوهاي انسان، فرموده است:

قُلْ لَوْ اَنتُمْ تَمْلِكُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبّي اِذاً لَاَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الْاِنْفاقِ وَكانَ الْاِنْسانُ قَتُوراً. [5] بگو: اگر شما مالك گنجينه هاي رحمت پروردگارم بوديد، باز هم از بيم خرج كردن، قطعاً امساك مي ورزيديد، و انسان، همواره بخيل است.

به نظر مي رسد كه عمده ترين و نيرومندترين غرائز در وجود آدمي، غريزه قدرت طلبي و برتري جويي اوست. برخي بر آن اند كه اين غريزه، بزرگترين محرّك بشر در فعّاليت هاي اجتماعي است و از دوران كودكي تا روزگار پيري و تا لحظه هاي پاياني عمر، در وجود آدمي در تلاش است. راسل مي گويد: كودك، چون قدرت چنداني ندارد، همواره در آرزو و در پي تحصيل آن است. عشق و علاقه به كسب قدرت است كه طفل را بر آن مي دارد كه عضلات خويش را پرورش دهد و به درس بچسبد. به گمان من، كنجكاوي و ميل به كسب دانش را بايد از متفرّعات عشق به تحصيل قدرت محسوب داشت. اگر دانايي توانايي است، در اين صورت، عشق به كسب دانش، علاقه به كسب قدرت نيز هست. [6] مردم از نظر كشش روحي و تمايلات نفساني با يكديگر متفاوت اند. به همين جهت، هر فردي بر اساس طبع ابتدايي خود، مايل است غريزه قدرت طلبي خويش را از راهي كه بيشتر با خواهش هاي دروني اش سازش دارد، ارضا نمايد: بعضي دوستدار ثروت اند و غريزه قدرت خود را در جمع مال اقناع مي نمايند. بعضي عاشق علم اند و به وسيله فرا گرفتن دانش، خود را نيرومند مي كنند. بعضي خواستار محبوبيّت اجتماعي و نفوذ در افكار مردم اند و از راه جاه طلبي به قدرت دست مي يابند و بعضي، با ورزش و نيل به مقام قهرماني، به خواهش قدرت خود، جامه تحقّق مي پوشند. بعضي شيفته رياست و فرمانروايي هستند و غريزه قدرت طلبي خويش را در حكومت كردن بر اين و آن پياده مي كنند. [7] .

نكته قابل تأمل اينكه برخي از انسانها در خانواده و اجتماع، واجد شرايط فرمانروايي هستند. اينان، بر اساس لياقت و شايستگي ذاتي يا بر اثر شرايط اجتماعي كه به سود آنان فراهم مي شود، به قدرت مي رسند و اين غريزه نيرومند را ارضا مي كنند؛ امّا برخي ديگر كه خود را شايسته رسيدن به قدرت نمي بينند، براي نيرومند شدن به صاحبان قدرت مي پيوندند و با وابستگي به آنان، خود را نيرومند مي كنند و به اين خواست دروني خويش، پاسخ مي دهند. راسل مي گويد: در روحيّه افراد ترسو، غريزه قدرت طلبي به صورت تمايل تسليم به پيشواي قدرتمند، تظاهر مي كند و در نتيجه، هميشه ميدان افتخار براي سيادت جويان شجاع، باز مي ماند... همو مي گويد: انگيزه قدرت، به دو صورت متمايز نمودار مي گردد: يا به حالت «باز و صريح» در رهبران جلوه مي كند و يا به شكل «بسته و ضمني» در پيروان، مشهود است. وقتي كه گروهي با رضايت خاطر از پيشوايي تبعيّت مي كنند، به آن دليل است كه آن دسته، تحت رهبري او قدرتي را كه به آن چشم دوخته اند، يعني در حقيقت، منافع مادّي يا تمايلات روحي آنها، در پيروزي پيشوا تأمين مي شود. بسياري از افراد، در خود شايستگي لازم را جهت رهبري گروهي از همنوعان خويش سراغ ندارند و بدين علّت، همواره در جستجوي پيشوايي هستند كه تدبير و شهامت لازم را براي نيل به تفوّق واجد باشد؛ حتّي در طريقت هاي مذهبي هم، اين روال مشاهده مي شود. «نيچه»، مسيحيّت را متّهم نمود كه سعي دارد با تكرار و تلقين، خلقيات بندگي را در پيروان خود به وجود آورد و در همه حال، پيروزي نهايي، مذهب مزبور را هدف قرار داده است. [8] كوتاه سخن اينكه قدرت، مهمترين غريزه موجود در نهاد آدمي و محور و اساس غرائز ديگر است و همه انسانها از آن برخوردارند؛ غريزه اي است، چون ديگر غرائز، كور و بدون شعور كه عدل و انصاف را نمي فهمد، فضيلت و اخلاق را درك نمي كند و هيچ حدّ و مرزي نمي شناسد. و نكته مهمتر اينكه قدرت، چونان علم و حيات، از صفات كمالي پروردگار متعال و بيان كننده فرمانروايي و سلطه الهي بر سراسر هستي است:

تَبارَكَ الَّذي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلي كُلِّ شَيْ ءٍ قَديرٌ. [9] بزرگوار و خجسته است آنكه فرمانروايي به دست اوست، و او بر هر چيزي تواناست.

و قدرتهاي موجود در سراسر هستي، جلوه قدرت لايزال الهي است كه با شناخت آن، عظمت خداوند، عميق تر و گسترده تر شناخته مي شود كه: «لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ اِلّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمِ». بنابراين، آنچه كه نكوهيده و نارواست، بهره مندي ناصحيح از قدرت است كه قدرت طلبانِ خود پرست، از اين موهبت الهي كه جهانْ سرشار از آن است، براي دستيابي به خواهش هاي خود، مورد استفاده نادرست قرار مي دهند:

اَلَّذينَ طَغَوْا فِي الْبِلادِ. فَاَكْثَرُوا فيهَا الْفَسادَ. [10] همانان كه در شهرها سر به طغيان برداشتند و در آنها بسياري تبهكاري كردند.

برخي از مفسّران گفته اند: از اينكه «فَاَكْثَرُوا» در ادامه «طَغَوا فِي الْبِلادِ» آمده است، چنين مي فهماند كه اصل فساد و گناه، گرچه ناشي از طبيعت و غرائز بشري، يا انحراف در تربيت انسان است؛ ولي تكثير و اشاعه و پراكندن آن، از طغيان و سركشي مايه مي گيرد، زيرا طبيعتِ قدرت چنانچه مانعي از شرع و قانون را در برابر نبيند و خود را از آن بي نياز بپندارد، طغيان است:

اِنَّ الْاِنْسانَ لَيَطْغي. اَنْ رَآهُ اسْتَغْني. [11] حقّا كه انسان، سركشي مي كند، همين كه خود را بي نياز پندارد.

طبيعت طغيان كه همان بهره مندي نادرست از قدرت اقتصادي، سياسي و... است، با شخصيّت و استقلال روحي ديگرِ انسانها، سرِ سازگاري ندارد. از اين رو، فرد طاغي و سركش مي كوشد تا مواهب انساني و طبيعي، از مسير اصلي خود منحرف شود و راهي را پيش مي گيرد كه نتيجه آن، فسادِ استعدادهاو سرمايه هاي انساني و معنوي است.


[1] مثنوي، دفتر يكم، بيت 1381 - 1375.

[2] سوره ق، آيه30.

[3] شرح مثنوي، ج1، ص387.

[4] سوره قيامت، آيه5.

[5] سوره اسراء، آيه 100.

[6] بزرگسال و جوان، ج 1، ص 299 به نقل از: زناشويي و اخلاق.

[7] بزرگسال و جوان، ج 1، ص 299 به نقل از: زناشويي و اخلاق.

[8] قدرت، ص 36.

[9] سوره ملك، آيه 1.

[10] سوره فجر، آيه 12 - 11.

[11] سوره علق، آيه 8 - 7.