کد مطلب:304400 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:153

آمدنم بهر چه بود؟
با توجّه به اينكه اصل وجود آدمي از يك جهان معنوي مايه مي گيرد [1] و دوباره نيز بدان جا باز مي گردد، اين پرسش بغرنج و پيچيده فلسفي مطرح مي شود كه: چرا نفس انساني، ناگزير است تا مرحله «دنيا»، اين گذرگاه پر خطر را بگذراند؟ دنيايي كه به تعبير مولا امير المؤمنين علي(ع):

دارٌ بِالْبَلاءِ مَحْفُوفَةٌ، وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ! لاتَدُومُ اَحوالُها، وَ لايَسْلُمُ نُزّالُها، اَحْوالٌ مُخْتَلِفَةٌ، وَ تاراتٌ مُتَصَرِّفَةٌ، اَلْعَيِشُ فيها مَذْمُومٌ، وَ الْاَمانُ مِنْها مَعْدُومٌ. وَ اِنَّما اَهْلُها فيها اَغْراضٌ مُسْتَهْدَفَةٌ، تَرْميهِمْ بِسِهامِها، و تُفْنِيهِمْ بِحِمامِها. [2] دنيا سرايي است كه با گرفتاري در آميخته و به مكر و فريبكاري شهرت يافته است؛ همواره بر يك حال باقي نمي ماند و وارد شوندگان به آن، سالم نمي مانند؛ احوالش گوناگون و اوضاعش در تغيير است؛ خوشي در آن نكوهيده است و آسودگي در آن، وجود ندارد. ساكنان دنيا، هدف بلايند كه دنيا آنان را با تيرهاي خود، نشانه گرفته و با مرگ، نابودشان مي كند.

به راستي، گذار از اين گردنه هاي پر پيچ و خم، و منزلهاي ترسناك و هراس آور كه سراچه غفلت آدمي است و در «شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل»، چرا؟ عبور از اين تاريكستان طبيعت،«جايي كه تخت و مسند جم مي رود بر باد»، براي چه؟ و خلاصه اينكه «از آنجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟». اين پرسش، نه تنها ذهن و دل مؤمنان را به خود مشغول كرده؛ بلكه از روزگاران كهن، مورد توجّه انديشمندان و متفكّران، از جمله منكران خالقِ هستي بوده است كه تلاش مي كنند تا جهان را با منطقِ مادّي توجيه كنند. در پاسخ به اين پرسش، مي توان گفت كه زندگي انسان در اين جهان، به لحاظ «غايت نهايي» او، يك جنبه مثبت دارد كه سزاوار دقّت و تأمّل است و آن، پختگيِ نفسِ انساني با عبورِ از اين گذرگاه است كه آدمي، با نيّتها و رفتارهاي خود، به سوي رستاخيز و ملاقات پروردگار خويش روي مي آورد:

«يا اَيُّهَا الْاِنْسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ. [3] اي انسان، حقّاً كه تو به سوي پروردگار خود به سختي در تلاشي، و او را ملاقات خواهي كرد».

و در واقع، غايت نهايي و منتهي اليه زندگي انسان، همين پخته شدن اوست، «كدح»، كوشش مستمر و مؤثّر براي رسيدن به مطلوب است و در پرتو كوشش هاي مستمر است كه زمينه بروزِ استعدادها و دريافت فعليتها فراهم مي گردد و آدمي به مقصود خود دست مي يابد:

وَهَبْ لِيَ الْجِدَّ فِي خَشْيَتِكَ، وَ الدَّوامَ في الْاِتِّصالِ بِخِدْمَتِكَ حَتّي اَسْرَحَ اِلَيْكَ فِي مَيادينِ السَّابِقينِ وَ اُسْرِ عَ اِلَيْكَ فِي الْمُبادِرينَ وَ اَشْتاقَ اِلي قُرْبِكَ فِي الْمُشتاقينَ وَ اَدْنُوَ مِنْكَ دُنُوَّ الْمُخلِصينَ، وَ اَخافَكَ مَخافَةَ الْمُوقِنينَ وَ اَجْتَمَعَ فِي جِوارِكَ مَعَ المُؤْمِنينَ. [4] پروردگارا! كوشش براي وصول به مقام خشيت، و دوام و پايداري در پيوستن به خدمتگزاري ات را بر من ببخشاي، تا مركب جان را در ميدانهايي كه بندگان پيشتازت برآن اند، به سويت برانم و گوي سبقت را بربايم و به شوق همجواري ات در صف مشتاقان درآيم و تا پايگاهِ بندگان مخلص و ناب، به تو نزديك گردم، و چونان اهل يقين، به مقام خوف تو نائل شوم، و در جوار و همسايگي ات، در جمع مؤمنان باشم.

مولانا مي گويد:


ما ز بالاييم و بالا مي رويم

ما ز درياييم و دريا مي رويم


ما از آنجا و از اينجا نيستيم

ما زبيجاييم و بيجا مي رويم


لا اله اندر پي الّا اللَّه است

همچو لا ما هم به الّا مي رويم


«قل تعالوا» آيتي است از جذبِ حق

ما به جذبه ي حق تعالي مي رويم


كشتي نوح ايم در طوفان نوح

لاجرم بي دست و بي پا مي رويم


همچو موج از خود، بر آورديم سر

باز هم در خود تماشا مي رويم


راه حق، تنگ است چون سَمِّ الخياط

ما مثال رشته، يكتا مي رويم


هين! ز همراهان و منزل ياد كن

پس بدانكه هر دمي ما مي رويم


خوانده اي «انّا اليه راجعون»

تا بداني كه كجاها مي رويم؟


اختر ما نيست در دورِ قمر

لاجرم فوق ثريّا مي رويم


همّت عالي است در سرهاي ما

از عُلي تا رَبِّ اَعْلي مي رويم


روز خرمنگاه ما اي كور موش!

گرنه كوري بين كه بينا مي رويم


اي سخن خاموش كن با ما ميا

بين كه ما از رشگ بي ما مي رويم


اي كُهِ هستي ما ره را مبند

ما به كوه قاف و عنقا مي رويم


(ديوان شمس)

آري! ما از عالَم بالا آمده ايم و سرانجام نيز بدان جا بازخواهيم گشت: «اَنّ اِلي رَبِّكَ اَلْمُنْتَهي». بدين منظور، خداي بزرگ به مقتضاي حكمتش براي هدايت و دستگيري بشر (كه در مغاك تاريك خاك در افتاده و به هبوط دچار گشته است)، [5] راهنماياني را از سنخ انسان فرستاد (كساني كه خود، هدايت شده اند و به همه حقيقتها رسيده اند) تا فطرت او را متجلّي سازند و به كارگيري درست عقل را به او بياموزند و بهره گيري از وحي الهي را توشه راه سازند. [6] پيامبران و اولياي بزرگ خداوند، بر سر راه اين انسانِ هبوط يافته كه در سراي بيقرار و سراسر تنازعِ عالم طبيعت، به دنبال قرارگاه مي گشت، ايستاده تا به اين پرسش كليدي اش كه با اساسي ترين چراها (چرا آمده ام) مطرح كرده است، پاسخي مناسب و در خور شأن او بدهد؛ پاسخي كه او را از اين زندگيِ سراسر اضطراب و در ميان موجهاي اندوه و نگراني، به ساحل رهايي يا صعودگاه نخستينش سوق بدهد. آنها تلاش كردند تا راز و رمز هبوط و گره فرو بسته آمدن او را به اين جهان، تبيين كنند. براي همين، خطاب به مردم گفتند: تو بيهوده و بي هدف به اين جهان نيامده اي:

اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ اَنَّكُمْ اِلَيْنا لاتُرْجَعُونَ. [7] آيا پنداشتيد كه شما را بيهوده آفريده ايم و اينكه شما به سوي ما گردانيده نمي شويد؟

اَيَحْسَبُ الْاِنْسانُ اَنْ يُتْرَكَ سُديً. [8] آيا انسان گمان مي كند بي هدف رها مي شود؟

وَ اعْلَمُوا عِبادَ اللَّه، اَنَّهُ لَمْ يَخلُقْكُمْ عَبَثاً، وَ لَمْ يُرسِلْكُمْ هَمَلاً عَلِمَ مَبْلَغَ نِعَمِهِ عَلَيْكُمْ وَ اَحْصي اِحْسانَهُ اِلَيْكُمْ. [9] اي بندگان خدا! بدانيد كه خداوند، شما را بيهوده نيافريده، و سرِ خود، رها نكرده است و مقدار نعمتهايي را كه بر شما ارزاني داشته، مي داند.

اَيُّهَا النّاسُ، اِتَّقُوا اللَّهَ فَما خُلِقَ امْرُوٌ عَبَثاً فَيَلْهُوَ، وَ لا تُرِكَ سُديً فَيَلْغُوَ. [10] اي مردم! خداي را تقوا پيشه كنيد كه كسي به ياوه آفريده نشده باشد، تا به پوچي در افتد، و به عبث وانهاده نشده است تا به بيهودگي بگرايد.

2. دنيا، گذرگاهي است كه اگر از آن توشه بر گيري، توشه اي مناسب براي زندگي در جهان ديگر است، و اگر اين گذرگاه را سرمنزلِ مقصود نداني، پل ارتباطي تو خواهد بود، براي وصول به بارگاه قرب الهي؛ و امّا اگر كوردلانه با آن رويارو شوي، در سراي ديگر نيز جز كوري نصيبي نخواهي داشت:

وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ اَعْمي فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ اَعْمي وَ اَضَّلُ سَبيلاً. [11] و هر كه در اين دنيا كوردل باشد، در آخرت هم كوردل و گمراه تر خواهد بود.

علي(ع) فرموده است:

وَ اِنَّما الدُّنْيا مُنْتَهي بَصَرِ الْاَعْمي، لا يُبْصِرُ مِمَّا وَراءَها شَيْئاً، وَ الْبَصيرُ يَنفُذُها بَصَرُهُ وَ يَعْلَمُ اَنَّ الدّارَ وَرآءَها، فَالْبَصيرُ مِنها شاخِصٌ، وَ الْاَعْمي اِلَيْها شاخِصٌ، وَ الْبَصيرُمِنها مُتَزَوِّدٌ وَ الْاَعمي لَها مُتَزَوِّدٌ. [12] دنيا، نهايتِ ديد كوردل است و آنچه را در پسِ آن است، نمي بينيد؛ امّا كسي كه داراي بينش است، ديدش از آن مي گذرد و مي داند كه در پسِ آن، سراي ديگري است. از اين رو، صاحب بينش، در انديشه كوچ كردن از آن، و كوردل، در پيِ چشم دوختن و دل بستن به آن است. بينا از آن توشه بر مي گيرد، و نابينا براي آن، توشه گرد مي آورد.

به راستي، اگر بينش انسان نسبت به اين جهان، بينش وسيله و راه باشد كه بايد از آن توشه برگيرد و از آن عبور كند، خداي حكيم، در وصول آدمي به مقصد، نعمت هدايت را نصيب او مي سازد:

وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ اِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ. [13] و كساني كه در راه ما كوشيده اند، به يقين راههاي خود را بر آنان مي نمايانيم، و در حقيقت، خدا با نيكوكاران است.

3. همان طور كه گفته شد، انسان خلق شده تا پختگي به دست آورد و در پرتو اين پختگي، شايسته حضور باشد؛ چرا كه آدمي در ميان دو ارتباط، زندگي مي كند: ارتباط با گذشته خويش (پيش از اين جهان)، و ارتباطي با آينده (پس از اين جهان). ارتباط با گذشته اش را بايد در آيينه فطرت بنگرد؛ همان فطرتي كه خداي تعالي، مردم را بر آن سرشته است: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»؛ و نقش آينده اش را ناگزير بايد با سلوك فكري و رفتاري اش بسازد، تا در مسير رسيدن به هدف، هبوطي را كه بدان گرفتار است، تدارُك كند؛ زيرا امروز، هر انساني با آينده اش ارتباطي وثيق دارد: «اَلدُّنْيا مَزْرِعَةُ الْآخِرَةِ»، و هر فردي همان مي دِرَوَد كه خود، كِشته است؛ «تَحْصُدُونَ ما تَزْرَعُونَ».


اي دريده پوستينِ يوسفان

گر بدرّد گرگت، آن از خويش دان


ز آنكه مي بافي، همه ساله بپوش

ز آنكه مي كاري همه ساله بنوش


فعل توست اين غصه هاي دم به دم

اين بُود معنيّ «قَد جَفّ الْقَلَمْ»


كه نگردد سنّت ما از رَشَد

نيك را نيكي بُود، بَد راست بد [14] .


در قرآن آمده است:

كَما بَدَاَ كُمْ تَعُودُونَ. [15] همان گونه كه شما را پديد آورد، به سوي او بر مي گرديد.

علي(ع) در استناد به آيه اي كه همين بارِ معنايي را با خود دارد مي فرمايد:

قَدْ ظَعَنُوا عَنْها بِاَ عْمالِهِمْ اِليَ الْحَياةِ الدَّائمةِ وَ الدَّارِ الْباقِيةِ، كَما قالَ سُبْحانَهُ: «كَما بَدَانا اَوَّلَ خَلْقٍ نُعيدُهُ، وَعْداً عَلَيْنا، اِنَّا كُنَّا فاعِلينَ [16] [17] .

با كوله بار اعمال خود، به سوي سراي ابدي كوچ كردند، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «همان گونه كه آفرينش را آغاز كرديم، آن را باز مي گردانيم. اين وعده اي است بر عهده ما كه قطعاً آن را انجام خواهيم داد».

آري! آدمي از محيط صلح و صفاي فطرت و انس به جمال بي پايان - كه جايگاه طبيعي او بود - هبوط نمود و آن سكون و قرار را از دست داد و در زمين و جهانِ بيقرار و سراسر دشمني و تنازع، در جستجوي قرار و آرامش است؛ از بهره يابي و لذّت جويي بي رنج دور مانده، و در ميان رنجها و دردها، لذّت و بهره مي طلبد، و به هر چه دل مي سپارد و مي خواهد تا در پرتو آن، قرار و آرامش يابد، آن را بيقرار مي يابد. براي همين است كه چون نِي مي نالند و مي كوشد تا به موطِن اصلي خويش راه يابد:

هر كسي كو دور ماند از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش [18] .

هيچ كُنجي بي دَد و بي دام نيست

جز به خلوتگاه حق آرام نيست [19] .

4. در منطق دين، هدف نهايي آفرينش، در مظهر وجود آدمي كامل مي گردد و همه هستي، براي تصرّف و تدبير انسان و مدخل ورودي تكامل اوست: «هُوَ الَّذي خَلَقَ لَكُم ما فِي الْاَرْضِ جَميعاً»؛ [20] و اگر چشم و گوش و ادراك آدمي نبود، همه آنچه ديدني، شنيدني و انديشيدني است و منابع زميني كه پديده هاي اين جهان هستند، بيهوده و عبث مي نمودند و به طور قطع، چنين نيست.

5. همچنان كه آدمي در كارهاي اختياري خود، هدف و مقصدي را منظور مي كند، و در عمل، وصول به اين مقصد را مبتني و متّكي بر مقدّماتي مي بيند كه جز با تحقّق آنها دستيابي به آن هدف، ناممكن است، كارهاي خداوند نيز چنين است؛ يعني گاهي براي رسيدن يك موجود به هدف، مرتبه وجودي اش به گونه اي است كه بي تحقّقِ مقّدماتي كه شرايط فعل اند، نه فاعل (چرا كه فاعل هيچ گونه نقص و نيازي ندارد)، رسيدن آن موجود به هدف و مقصدي كه در پيش رو دارد، غيرممكن و ناشدني است. خداوند سبحان، اراده كرده است كه موجودي آزاد و انتخابگر بيافريند به نام انسان كه با گزينش و آزادي، به هدف عالي خويش رهنمون گردد و اين راه، به سوي هدف، همان طوري كه گفته شد، از طبيعت مي گذرد؛ يعني جهاني كه در آن از يك سو، جاذبه ها و غرائز حيواني، نفس او را به خود مي خوانند و از سوي ديگر، اراده آزاد و عقل فطري اش بر او نهيب مي زنند؛ يكي او را مي خواند تا نفسش را پيرو عقل نمايد و ديگري، او را مي خواند تا عقلش را به اسارت نفس درآورد و به تعبير ظريف مولاناي روم، يكي ترحّم بر عيسي را مي طلبد و ديگري رحمت و شفقت بر خرِ عيسي را:


ترك عيسي كرده، خر پرورده اي

لاجرم چون خر برونِ پرده اي


طالع عيسي است علم و معرفت

طالع خر نيست، اي تو خَر صفت


ناله خر بشنوي، رحم آيدت

پس نداني خرخري فرمايدت


رحم بر عيسي كن و بر خر مكن

طبع را بر عقل خود سرور مكن [21] .


انسان، بر سر دو راهي هبوط و صعود، و شقاوت و سعادت، ايستاده و پيش از هر چيز بايد هدف و راه رسيدن به آن را بشناسد، تا در چاه فرو نيفتد و از هدف باز نماند: مشكل اساسي انسان در جهان طبيعت و زندگي طبيعي، مشكل ظلمت است. جهان طبيعت، جهان ظلمت است: ظلمت جهل و ناداني، ظلمت عادات و محيط، ظلمت غرائز و اميال، ظلمت آرا، و افكار و اغراض و اهوا (به علاوه ظلمت اصل مادّه)... اينها همه انسان را در ظلمتي غريب و تاريكي شگفت آور، غرقه مي سازد و فروغ فطرت او را - كه امري است الهي و سنخ آن، سنخ نور است - مي پوشانند و محجوب مي گردانند و او را از تشخيص حقيقت و گرايش به نور واقع، باز مي دارند. آري! مسئله اصلي انسان در اين دوره از وجود و حيات خويش (دنيا)، مسئله تبديل كردنِ ظلمتِ هبوط است به نور صعود؛ يعني رجوع الي اللَّه؛ بازگشت به سوي خدا و به جوار ابديّت (مقصد نهايي انسان). يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي اِلي رَبِّكَ... [22] و از همين روست كه قرآن كريم، درباره آفرينش جهان و تدبير آن مي فرمايد:

اَللَّهُ الَّذي خَلَقَ سَبْعَ سَمواتٍ وَ مِنَ الْاَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْاَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا. [23] خدا همان كسي است كه هفت آسمان و همانند آنها هفت زمين آفريد، فرمان خدا در ميان آنها فرود مي آيد، تا بدانيد.

وَهُوَ الَّذي خَلَقَ السَّمواتِ وَالْاَرْضَ في سِتَّةِ اَيَّامٍ وَكانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً. [24] و اوست كسي كه آسمانها و زمين را در فاصله شش روز آفريد و عرش او بر آب بود، تا شما را بيازمايد.

وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْاِنْسَ اِلّا لِيَعْبُدُونِ. [25] و جنّ و انس را نيافريدم، جز براي آنكه مرا بپرستند.

امام حسين(ع) مي فرمايد:

«اِنَّ اللَّهَ - عَزَّوَجَلَّ - ما خَلَقَ الْعِبادَ اِلّا لِيَعْرِفُوهُ، فَاِذا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ، فَاِذا عَبَدُوهُ اِسْتَغنَوْا بِعِبادَتِهِ عَنْ عِبادَةِ من سِواه. [26] حقاً كه خداوند، بندگان را نيافريد، جز آنكه او را بشناسند؛ زيرا اگر او را بشناسند، او را پرستش مي كنند و با پرستش و بندگي او، از پرستيدن جز او بي نياز مي شوند».

از نگاه آياتي كه در مورد هدف آفرينش انسان در اينجا آورديم، اين مقطع از هستي كه با آن رو به رو هستيم، يعني گذر گاهي ميان ولادت و مرگ، با آفرينش آسمانها و زمينهايي مانندِ آنها، از مادّه اي همگون آغاز گرديده و به پيدايش انسان بر اين صحنه بسيار گوناگون، منتهي شده است، تا ميداني رنگارنگ و متنوّع، براي آگاهي و عمل انسان به وجود آيد و بر اساس سنّت الهي جاري در زندگي انسان، زمينه آزمايش او فراهم گردد، تا به درك گذشته و آينده خود با گزينش نيكي ها، و در مسابقه خيرات و زيبايي ها، در اين ميدانِ بسي گسترده و وسيع قرار گيرد و نهان آدمي، در پرتو آگاهي از مقصد و انتخاب راه و شيوه عملي كه دارد، باز شناخته شود، كه در ميان اين موجودات زنده، كدام برنده و كدام بازنده است. علي(ع) فرموده است:

رَحِمَ اللَّهُ اِمْرَاً عَلِمَ مِنْ اَيْنَ وَ فِي اَيْنَ وَ اِلي اَيْنَ. از رحمت خداوند بهره مند است كسي كه مي داند از كجاست، در كجاست و به سوي كجا روان است.

بختْ ياران، آنان اند كه بدانند از كجا آمده اند، چه بايد انجام دهند، و چشمه فيّاض كجاست كه روح عطش ناك خود را با آن سيراب كنند و سوز درون خويش را فروبنشانند:


ساربانان، نشان كعبه كجاست؟

كه بمانديم در بيابانش


امّا اينكه فرموده: «ما جنّ و انس را نيافريديم، مگر براي عبادت» به دو نكته اساسي اشاره دارد: 1. آفرينش، بدون هدف و غرض نيست. 2. غرض از آفريدن انسان، تنها عبادت است؛ يعني غرض اين بوده است كه آدمي بنده خدا باشد، نه اينكه خداوند، «معبود» او گردد. براي همين مي فرمايد:«اِلَّا لِيَعْبُدُونَ»؛ يعني تا اينكه مرا بپرستند، نه اينكه من پرستش شوم؛ زيرا خداي سبحان، هيچ گونه نيازي به پرستش شدن ندارد:

وَقالَ مُوسَي اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَمَنْ في الْاَرْضِ جَميعاً فَاِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ. [27] و موسي گفت: «اگر شما و هر كه در روي زمين است، همگي كافر شويد، بي گمان، خدا بي نياز ستوده صفات است.

علي(ع) مي فرمايد:

اِنَّ اللَّهَ سُبْحانَهُ وَ تَعالي، خَلَقَ الْخَلْقَ - حينَ خَلَقَهُم - غَنِيَّاً عَنْ طاعَتِهِمْ، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ، لِاَنَّهُ لاتَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصاهُ، وَ لاتَنْفَعُهُ طاعَةُ مَنْ اَطاعَهُ. [28] خداي سبحان، آنگاه كه آفرينش خلق را دست يازيد، هم از طاعتشان بي نياز بود و هم از عصيانشان مصون؛ چرا كه نه گناه گناهكاران زياني اش رساند و نه فرمانبري فرمانبران، سوديش ارزاني دارد.

به راستي، آدمي كوچكتر از آن است كه با پرستش خود، سودي را نصيب خداوند گرداند «اَيْنَ التُّرابُ وَ رَبُّ الْاَرْباب؟». اگر خداوند، عبوديّت را هدف آفرينش انسان قرار داد، براي آن است كه لازمه عبوديت، ادراك ربوبيّت است و اين ادراك، امري فطري و وجداني است و انسان، نمي تواند خود را مربوب نداند. بنابراين، نمي تواند براي خود، معبودي گزينش نكند، تا آن معبود كه و چه باشد. بدين روي، با فرو فرستادن پيامبرانش معبود حقيقي و درخور شأن انسان را به او شناساند:

يا اَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذي خَلَقَكُمْ وَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ. [29] اي مردم! پروردگارتان را كه شما و كساني را كه پيش از شما بوده اند، آفريده است، پرستش كنيد؛ باشد كه به تقوا گراييد.

و به دنبال آن مي فرمايد:

همان خدايي كه زمين را براي شما فرشي گسترده، و آسمان را بنايي افراشته قرار داد؛ و از آسمان آبي فرود آورد؛ و بدان از ميوه ها رزقي براي شما بيرون آورد. پس براي خدا همتاياني قرار ندهيد، در حالي كه خود مي دانيد. [30] .

و در سوره حج مي فرمايد:

از پليدي بتها دوري كنيد، و از گفتار باطل اجتناب ورزيد، در حالي كه گروندگان خالص خدا باشيد، نه شريك گيرندگان براي او؛ و هر كس به خدا شرك ورزد، چنان است كه گويي از آسمان فرو افتاده و مرغان شكاري، او را ربوده اند يا باد، او را به جايي دور افكنده است. [31] .

گزينش بندگي و عبوديّت جز خداوند، در حقيقت، پذيرش ذلّت و خواري بندگي و بردگي انسان است و آدمي با اين نوع پرستش، خويشتن را از آسمان رفيع انسانيّت فرو مي افكند، به گونه اي كه لاشخورهاي جامعه مي كوشند تا آن فرومايه پست را شكار كنند و او را طعمه خويش سازند. فاجعه بزرگ انساني، يعني بردگي انسان در برابر انسان ديگر، ريشه در اين پرستش هاي ناروا دارد و چنانچه در چنگال اين لاشخورها قرار نگيرد، تندبادهاي حوادث، آن بيخردِ عقل كُش را مانند پَرِ كاهي، به دوردست ترين نقطه انحطاط مي افكند: «اَوْ تَهوي بِهِ الرّيْحُ فِي مَكانٍ سَحيقٍ». [32] .


آدم از بي بصري بردگي آدم كرد

گوهري داشت، ولي خرج قُباد و جَم كرد


يعني از خوي غلامي ز سگان پست تر است

من نديدم كه سگي پيش سگي سر خم كرد.


(اقبال لاهوري)

آري! براي اين منظور، عبوديّت آدمي را مقصد و غرض آفرينش او قرار داد، تا اين آفريده ممتاز كه در مسند خلافت نشسته است، ديگر بار گرفتارِ هبوط نگردد و گوهر نفيسِ گرانمايه جانش را به بهاي ناچيز (ثَمنِ بَخْس) نفروشد و در بازارِ زندگي، مشتري و خريدارِ خويش را بشناسد:

اِنَّ اللَّهَ اشْتَري مِنَ الْمُؤْمِنينَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ. [33] در حقيقت، خدا از مؤمنان، جان و مالشان را به بهاي اينكه بهشت براي آنان باشد، خريده است.


مشتريّ من خداي است، او مرا

مي كَشَد بالا كه «اَللَّهَ اشْتَري»


خونبهاي من جمال ذوالجلال

خونبهاي خود خورم رزق حلال


اين خريدارانِ مفلس را بِهِل

چه خريداري كند يك مُشتِ گِل؟


گِل مخور، گِل را مخر، گِل را مجو

ز آنكه گِل خوار است دائم زردْرو


دل بخور تا دائماً باشي جوان

از تجلّي چهره ات چون ارغوان [34] .


نكته قابل تأمّل اينكه آگاهي و آزمايش و نيز عبوديّت آدمي، اگرچه به عنوان هدف آفرينش انسان مطرح گشته است، لكن مقصدها و هدفهاي واسطه اي براي انسان اند و به تعبير ديگر، هدفهاي نسبي هستند، به ويژه عبوديّت - كه همواره معرفت و آزمايش و عمل را با خود به همراه دارد - مهمترين گذرگاهي است كه عبورِ از آن، عروج به منزلگاهِ قرب الهي و جوار رحمت بي منتهاي اوست:

سُبْحانَ الَّذي اَسْري بِعَبْدِهِ.... [35] منزّه است آن خدايي كه بنده اش را شبانگاهي از مسجدالحرام به سوي مسجد الاقصي - كه پيرامون آن را بركت داده ايم - سير داد، تا از نشانه هاي خود به او بنمايانيم.

به گفته مفسّران آيه 118 و 119 سوره هود، بيان كننده نهايي ترين مقصد در حركت تكاملي انسان به سوي خداوند است:

وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ اُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزَالُونَ مُخْتَلِفينَ. اِلّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ. [36] و اگر پروردگار تو مي خواست، قطعاً همه مردم را امّت واحدي قرار مي داد، در حالي كه پيوسته در اختلاف اند، مگر كساني كه پروردگار تو به آنان رحم كرده، و براي همين، آنان را آفريده است.

بنابر اينكه اشاره «وَ لِذلِكَ» متوّجه رحمت باشد كه از كلمه «رَحِمَ» فهميده مي شود، سرمنزلِ مقصود آدمي، رحمت خداوند است؛ يعني انسان هدفهايي دارد كه در طول يكديگرند (آگاهي، آزمايش، عبادت و در نهايت، جوار رحمتِ معبود) و هدفهاي پيشين، گذرگاه هايي هستند براي وصل انسان به رحمت و قرب الهي كه نهايتِ آمال آدمي است. نكته تأمّل بر انگيزي كه لازم است به طور اجمال به آن اشاره شود، اين است كه عبادت در نگاه شريعتِ اسلام، از يك سو مقصد آدمي است و از سوي ديگر، راه ورود به بارگاه ربوبي است. براي نمونه، نماز كه به تعبير روايات، چهره شريعت و نمادِ عبادتهاست، جهت وصول به معبود است؛ چنانكه مرحوم حاج ملّا هادي سبزواري، فيلسوف نامبردار قرن سيزدهم هجري مي گويد: «صلات، اسمش مشعِر به «وصل» است». [37] اگر چه عارفان گفته اند: «الطُّرُقُ اِلَي اللَّهِ بِعَدَدِ اَنْفاسِ الْخَلائِقْ»، لكن عبادت، تنها وسيله وصول به معبود و يگانه راه راستي است كه آدمي را به مقصودش نائل مي كند: «وَ اَنِ اعْبُدُوني هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ»؛ و چون رسالتهاي آسماني برانگيختن خردها و فطرتها و تبيين كننده رابطه انسان و خداوند است، جز راهِ عبوديّت را عدول و اِعراض از راهي مي داند كه منتهي به هبوط آدمي است:

وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِاَنْ تَاْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقي وَ أتُوا الْبُيُوتَ مِنْ اَبْوابِها. [38] و نيكي آن نيست كه پشتِ خانه ها در آييد؛ بلكه نيكي آن است كه كسي تقوا پيشه كند، و به خانه ها از درِ ورودي آنها در آييد.

در حقيقتْ عبادت و عبوديّت، دروازه ورود به بارگاه جمال و جلال خداوند است. براي همين، هيچ گاه سالك كويِ معبود به جايي نمي رسد كه ديگر بي نياز از عبادت باشد، و اگر چنين پندار باطل و خامي براي مغروري پيش آيد، به طورِ قطع در دام شيطان گرفتار آمده است؛ زيرا عبادت، نردبان عروج آدمي است، نه مقصود نهايي او.

از آنجا كه تلقّي و دريافت انسانها از عبادت، يكسان نيست، بديهي است كه دريافت آنان نيز از انگيزه عبادت - كه در حقيقت، علّت غايي عبد سالك است - متفاوت خواهد بود. برخي عبادت را نوعي مبادله كار و مزد مي دانند؛ يعني كالاي عبادت را با كالاي آخرت (بهشت) مبادله مي كنند؛ مزدوراني هستند كه به شوق بهشت و نعمتهاي آن، خداي را بندگي مي كنند. اگرچه اين گونه عبادت نيكوست، لكن تلقّي عاميانه از عبادت است، همان طور كه برخي ديگر، تلقّي و دريافت برده وار دارند و عبادت خداي را خدمتگزاري بردگان به اربابان خود مي دانند كه به سبب ترس، او را بندگي مي كنند. اگرچه اين دو نوع تلقّي و دريافت از عبادت، هم نيكو و هم مقبول است، لكن حكايت از سطحي بودن انگيزه دارد و به گفته دانايان و صاحبدلان، جز از انسانهاي عامي و قاصر، پذيرفته نيست. گروه سومي هستند كه تلقّي و دريافت عميق تر و زيباتري از عبادت دارند. اينان، در حالي كه هيچ گاه از انديشه بهشت و نعمتهايش يا جهنّم و عذابهايش غفلت نمي ورزند، زيبايي و گوهرِ بندگي را درآمدن به جمع عاشقاني مي دانند كه جز با شهود جمالِ معبود، جانشان آرام نمي گيرد؛ چون مي دانند كه با رسيدن به لقاي پروردگار خويش، هم از نعمتهاي بهشت برخوردارند، و هم از عذاب هاي جهنّم رها: «چون كه صد آمد، نود هم پيش ماست».


تو بندگي چو گدايان به شرطِ مزد مكن

كه دوست، خود روشِ بنده پروري داند.


(حافظ)

اين گروه، آزادگان و عاشقاني هستند، دردمند و بيقرار كه دردشان دردِ فراق و غربت است و انگيزه اي جز حضور دردمندانه در محضر عبادت ندارند؛ چرا كه در انديشه درمان دردِ خويش اند:

اَمّا اللَّيْلُ فَصافُّونَ اَقْدامَهُمْ تالِينَ لِاَجزاء الْقُرآنِ: يُرَتِّلُونَهُ تَرْتيلاً، يُحَزِّنُونَ بِهِ اَنْفُسَهُمْ، وَ يَسْتَثيرُونَ بِهِ دَوآءَ دائِهِمْ. فَاِذا مَرُّوا بِآيَةٍ فيها تَشويقٌ رَكَنُوا اِليها طَمَعاً، و تَطَّلَّعَتْ نُفُوسُهُم اِلَيْها شَوقاً، وَ ظَنُّوا اَنَّها نَصْبُ اَعْيُنِهِمْ وَ اِذا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيها تَخْويفٌ، اَصْغَوْا اِلَيْها مَسامِعَ قُلُوبِهِم وَ ظَنُّوا اَنَّ زَفيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهيقَها فِي اُصُولِ آذانِهِم. فَهُمْ حانُونَ عَلي اَوْساطِهِم، مُفْتَرِشُون لِجِباهِهِمْ وَ اَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ اَطرافِ اَقْدامِهِمْ، يَطْلُبُونَ اِلَي اللَّهِ في فَكاكِ رِقابِهِمْ. [39] شب را بر پا مي ايستند و جزءهايي از قرآن را چنان با ترتيل تلاوت مي كنند كه آتش درون را شعله ور و داغ فراق را تازه مي گرداند و بر اندوهِ هجران مي افزايد، و با آن به درمان دردشان مي كوشند؛ چون به آيه اي مي گذرند كه در آن گونه اي تشويق است، چنان سرشار نياز مي شوند كه جانهاشان از شوق سر بر مي كشد و آن را فرا روي خود مي پندارند، و چون به آيه اي مي رسند كه در آن تهديدي است، به گوش جانشان مي شنوند، آن سان كه پنداري نهيب دوزخ را در بن گوش دارند. چنين است كه در ركوع و سجود طولاني شان، پيشاني، كف دستان، زانوان و سر انگشتان را بر خاك مي سايند و بدين گونه، از خداي «آزادي گردنهاي خويش را مي خواهند».

بر مركبِ عبادت، سوارند و مي تازند تا در «جَنَّةُ اللِّقاء»، با همراهان خود، سرودِ ستايش سر دهند: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الّذي هَدانا لِهذا» و از دست پروردگار خويش، «شراب طهور» را بر جام جانشان بريزند تا مست از باده وصال، در جوارِ رحمت دوست بيارامند: «يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي اِلَي رَبِّكِ...». آري! اين دلباختگان و سالكانِ كوي معبود، بر آن اند تا جويبارِ هستي خويش را به درياي بيكران هستي متّصل كنند و در طلب آزادي خويش اند؛ آزادي از بهشت و جهنّم، و دنيا و آخرت:


ديوانه كني هر دو جهانش بخشي

ديوانه تو هر دو جهان را چه كند؟


علي(ع) مي فرمايد:

اِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ التُّجَّارِ، و اِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ، وَ اِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبادَةُ الْاَحْرارِ. [40] بي گمان، گروهي خداي را به سوداي ثواب، بندگي مي كنند كه نيايشِ سوداگران است؛ گروهي ديگر از ترس، تن به بندگي مي دهند كه بندگيِ بردگان است. در اين ميان، تنها گروهي خدا را به انگيزه سپاس، بندگي مي كنند كه اين عبادت آزادگان است.

و بدين مضمون از امام حسين(ع) و نيز از امام صادق(ع) آمده است كه عبادت گروه سوم را عبادتي عاشقانه دانسته اند:

وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ - عَزَّ و جَلَّ -، حُبّاً لَهُ، فَتِلْكَ عِبادَةُ الْاَحْرارِ؛ وَ هِيَ اَفْضَلُ الْعِبادَةِ. [41] و قومي خدا را از روي محبّت (و عشق) به او عبادت كردند؛ و آن، عبادت آزادگان و برترين عبادت است.

چكيده سخن اينكه عبادت عاشقانه، تَلَقّي و دريافت كسي است كه حظّي از محبّت و عشق به خداوند را برده باشد و در بندگيِ خود، جز معبود را نخواهد؛ بر خلاف عبادتهاي تاجرانه و برده وار كه بويي از محبّت و عشق، از آن استشمام نمي شود. در تفسير «اِيَّاكَ نَعْبُدُ» آمده است:

لا نُريدُ مِنْكَ غَيْرَك، لا نَعْبُدُكَ بِالعَوَضِ وَ الْبَدَلِ كَما يَعْبُدُكَ الْجاهِلونَ بِكَ المُغيَّبُونَ عَنْكَ. [42] بندگاني كه كام جانشان، طعم شيرين پرستش شاكرانه و عاشقانه را چشيده است، در بندگي خداوند، جز محبوب و معشوق را نمي طلبند؛ زيرا كه راه عشق و محبّت كجا و راهِ سوداگري و بردگي كجا؟


ملّت عشق از همه دينها جداست

عاشقان را ملّت و مذهب خداست


حضرت علي بنِ الْحُسَينِ(ع) در مناجات خويش مي فرمايد:

اِلهي مَنْ ذَا الَّذي ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنْكَ بَدَلاً وَ مَنْ ذَا الَّذي اَنِسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغي عَنْكَ حِوَلاً. [43] اِله مَنْ، خداي من! چه كسي است كه مزه شيرين شهد محبّت تو را چشيده باشد و جز تو را برگزيند؟ و چه كسي است كه به آرميدن در جوارت مأنوس گشته و در جستجوي ديگري باشد و لحظه اي از تو روي گرداند؟

آري! در سلوك عبادي رادمردانِ عرصه عبوديّت، با كشف عنصرِ عظيم عشق و محبّت، در جاذبه بندگي معشوق و محبوب خويش قرار مي گيرند «وَ لكِنْ وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبادَةِ». [44] .

از اين روي، علي بن ابي طالب(ع)، اين قلّه بلندي كه امواج معارف الهي، سيل آسا از دامنه هايش سرازير است، در مقام انسان كامل - كه برترين و جامع ترين مخلوق است و خداوند، آفرينش خويش را در وجود او و ديگرِ اولياي ممتازش مي نگرد و نظام خلقت را به سبب آنان به وجود آورده است - در تبيين غايت آفرينش انسان و منتهي اليه سلوك او، سخني ديگر دارد. او در عرصه عطرآگين مناجاتش با ستايش و نيايشهاي مدهوش كننده اش كه حاوي عميق ترين و دلرباترين حقايق در باب معارف الهي است، سوداي ديگري در سر دارد؛ نه از جهنّم مي هراسد و نه از بهشت و نعمتهايش سخن مي گويد. اساساً او بهشت و جهنّم را زير پا نهاده و در جاذبه عشق الهي و غم جانان، شراره اي بر جان پاكش فكنده است و از اندوه فراق، داغي در دل دارد كه هنوز طنين ناله اش در نيمه شبهاي تاريك كوفه و بر سر چاههاي نخلستانهاي آن به گوش مي رسد. گويي اين «شيفته و بيقرار ذات حق» بر پشت دروازه ابديت در انتظار شنيدن چاووش آن درگاه جلال است تا با صفير عشق «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَه»، از كنگره عرش او را به بار يافتن در حضور معبود معشوق، مژده دهند و از اين دامگه برهد و با دريدن حجابهاي طبيعت و گشوده گشتن دروازه هاي ابديت، با فرقي شكافته و چهره اي گلگون، و در حال شهودِ جمال حق با سرود دلنواز «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَه»، از محراب عبوديّت به معراجِ قرب در آيد و به معدن عظمت و درياي عزّ قُدْسِ الهي، متّصل گردد:

اِلهي، هَبْ لي كَمالَ الْاِنْقِطاعِ اِلَيْكَ وَ اَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها اِلَيْكَ حَتَّي تَخْرِقَ اَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِلي مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصيرَ اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ. [45] خداي من! كمال انقطاع به درگاهت را بر من عطا كن؛ يعني وارستگي از هر چيز و پيوستگي كامل به آستانت را موهبتم فرما، و ديدگان دل ما را به فروغ نگريستن به جمالت روشن فرما، تا ديدگان دل ما پرده هاي نور و روشنايي را بِدَرد و به معدن عظمت نامتناهي ات واصل شود و جانهاي ما همچون شعاعي به عزِّ قدست آويخته گردد.

وَ اِعْزازاً لِدَعْواتِهِ؛ و [خداوند] فراخوان خود [به بندگي] را عزّت بخشد.

عِزَّةْ: راغب در مفردات مي گويد:«اَلْعِزَّةُ: حالَةٌ مانِعَةٌ لِلْاِنْسانِ مِنْ اَنْ يُغْلَبْ، مِنْ قَوْلِهِمْ اَرْضٌ عَزازٌ اَي صُلْبَةٌ قالَ تَعالي: اَيَتْبَغُونَ عِنْدَهُمْ الْعِزَّةُ فَاِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَميعاً؛ و الْعَزيزُ: اَلَّذي يَقْهَرُ وَ لا يُقْهَرْ: «اِنَّه هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ»، «يا اَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَنَّا»...؛كلمه عزّت، به معناي حالتي است در انسان كه او را از شكست خوردن باز مي دارد و از اين قبيل است: زمين سخت و نفوذناپذير. خداي تعالي فرمود: «آيا سربلندي را نزد آنان مي جويند؟ [اين خيالي خام است]؛ چرا كه عزّت همه، از آنِ خداست»؛ و عزيز به كسي گفته مي شود كه چيره و قاهر است؛ امّا مقهور و مغلوب واقع نمي شود؛ مانند «يا اَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَنَّا» و از اسماي حُسناي خداوند است: «اِنّه هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ». بنابراين، اصل در معناي «عزّت»، صلابت است و از باب توسعه در استعمال، در معناهايي نيز به كار رفته است؛ مانند: ارجمند، كمياب، گرامي، چيره، غالب قوي و... اِعزاز: عزيز داشتن، گرامي داشتن، اكرام، احترام. با توجّه به مباحث پيشين، بايد گفت كه مقصود از «اِعْزازاً لِدَعْوَتِهِ»، اين است كه خداي تعالي، با آفريدن جهان (آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است، كوچكترين پديده ها و عظيم ترين آنها، به ويژه شريف ترينشان، يعني انسان) و حكيمانه بودن آن، دعوت به پرستش را كه از سوي پيامبرانش انجام مي گرفت، ارجمندي و چيرگي و غلبه بخشيد؛ يعني دعوت پيامبران، دعوتي مبتني بر برهان و استدلال است. به تعبير علّامه مجلسي(ره): وَ اِعْزازاً لِدَعْوَتِهِ: اَي خَلَقَ الْاشياءَ لَِغلِبَ وَ يُظْهِرَ دَعْوَةَ الْاَنْبياءِ اِلَيْهِ بِالْاِستِدْلالِ بِها. [46] خداي تعالي، پديده ها را آفريد تا دعوت پيامبران را كه با استدلال به آنها (پديده ها) انسانها را به توحيد و بندگي اش فرا مي خواندند، چيره و غالب گرداند.

در اين قسمت از گفتارِ فاطمه(س)، نكته هايي درخور تأمّل و دقّت است: نكته نخست: خداي حكيم، با متجلّي ساختن حكمت و دانايي خويش در آفرينش جهان و انسان، دعوت به توحيد و بندگي اش را كه به وسيله پيامبران انجام مي گرفت، مبتني بر برهان و استدلال كرد. بدين معنا كه مردم را با برهان و استدلال و منطق به خداي يگانه و بندگي او بخوانند. علي(ع) مي فرمايد:

وَ اصْطَفي سُبْحانَهُ مِنْ وُلْدِهِ اَنْبِياءَ اَخَذَ عَلَيْ الْوَحْيِ ميثاقَهُمْ، وَ عَلي تَبْليغِ الرِّسالةِ اَمانَتَهُمْ، لَمَّا بَدَّلَ اَكْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَاللَّهِ اِلَيْهِمْ فَجَهِلُوا حَقَّهُ وَ اتَّخَذُوا الْاَندادَ مَعَهُ وَ اجْتالَتْهُمْ الشَّياطينُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبادَتِهِ فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ، وَ واتَرَ اِلَيْهِمْ اَنْبيائَهُ لِيَستَأدُوهُمْ مِيثاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ، وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ، بِالتَّبْليغِ، وَ يُثيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ وَ يُرُوهُمْ الْآياتِ الْمُقَدَّرَةَ: مِنْ سَقْفٍ فَوْقَهُمْ مَرْفُوعٍ، وَ مِهادٍ تَحْتَهُمْ مَوْضُوعٍ وَ مَعايِشَ تُحْيِهِمْ وَ آجالٍ تُغنيهِمْ وَ اَوْصابٍ تُهْرِمُهُمْ، وَ اَحْداثٍ تَتَابَعُ عَلَيْهِمْ، وَ لَمْ يُخْلِ سُبْحانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِيٍّ مُرْسَلٍ، اَوْ كِتابٍ مُنْزَلٍ، اَو حُجَّةٍ لازِمَةٍ، اَوْ مَحَجِّةٍ قائِمَةٍ. [47] خداوند سبحان، از ميان فرزندان آدم، انبيا را برگزيد و از آنان بر رساندن وحي و تبليغ رسالت و اداي امانت، پيمان گرفت و اين، زماني بود كه بيشتر مردم، دين خدا را تغيير داده، با حق بيگانه شدند و براي خدا شريكاني قرار دادند و شياطين، آنها را از معرفت خدا دور كردند و از پرستش او باز داشتند. پس خداوند، فرستادگان خويش را در ميان آنان برانگيخت و آنها را پياپي به سوي مردم فرستاد تا آن عهد فطري و پيمانِ اَلَستي را از آنان بخواهند و نعمت فراموش شده را يادآورشان شوند و با تبليغ، حجّت را بر آنان تمام، و استعدادهاي عقلاني آنها را شكوفا كنند؛ آيات و نشانه هاي قدرت خداوندي را به ايشان نشان دهند. آن آيات، عبارت است از سقف آسماني كه بالاي سرشان افراشته شده و گهواره زميني كه زير پايشان گسترانيده و وسائل حيات كه با آن زندگي مي كنند و اجلهايي كه با آن نابود مي شوند و بيماري هايي كه با آن پير مي شوند و از پيشامدهاي پياپي كه بر آنها وارد مي شود. خداوند متعال، بندگان خود را از وجود پيامبري مرسلْ و كتابي مُنزلْ و برهان حتمي و راه و ديني استوار، محروم نساخت.

چون اثبات هر موضوعي نياز به استدلال قانع كننده و برهان اثباتي دارد، پيامبران در تبليغ رسالت پروردگار و دعوت به توحيد و بندگي او عليه منحرفان، استدلال كردند و با نشانه هاي قدرت الهي، براي آماده ساختن نفوس و استخراج جواهر انديشه انسانها، زمينه پذيرش دعوت را فراهم ساختند: آسمان بر افراشته اي كه داراي تازگي هاي صنع الهي و عجايب حكمت خداوندي است و زميني كه در زير پاي انسانها گسترده شده كه در آن تصرّف مي كنند و نيازمندي هاي زندگي را به دست مي آورند و قوام حياتشان را تأمين مي كنند و تا پايان عمر، از نعمتهاي زمين بهره مند مي شوند، و زماني كه براي زندگي آنها مقدّر شده است كه پس از آن، از اين دنيا رخت بر مي بندند و به سوي پروردگارشان باز مي گردند، بزرگترين دليل بر توحيد و يگانگي خداست كه پيامبران مردم را به آن مي خوانند. [48] سرتاسر قرآن، سرشار از استدلالها و براهين عقلي در دعوت به توحيد و معاد و نبوّت و رابطه انسان با پروردگار خويش است. براي مثال، در سوره مباركه انعام بنگريد كه چگونه با استدلالهاي بديع و فطرت بر انگيز، انسانها به يگانگي خداوند و پرستش خالصانه او فرا خوانده شده اند؟ و چه زيبا اسرارِ هستي و انسان براي مخاطبان وحي تبيين شده است؟ و اينكه انسان كيست؟ از كجا آمده؟ و براي چه آمده؟ و چه كسي او را از عرصه عدم تا قلمرو هستي آورده و سرانجام به كجا خواهد برد؟ به راستي چه كسي اين هستي پر اسرار را با اين تحوّلات و دگرگوني هايش تدبير مي كند؟ و انبوهي از معارف توحيدي را همراه با دليل و برهان و در شكل و قواره پرسش با او در ميان مي گذارد و به زبان پيامبرش به بيان پاسخهاي روشن و مستدل مي پردازد. براي نمونه به آيه اي از اين سوره اشاره مي شود تا روشن گردد كه دعوت پيامبران، دعوتي مبتي بر عقل و منطق و استدلال است:

قُلْ لِمَنْ ما فِي السَّمواتِ وَالْاَرْضِ قُل لِلّهِ كَتَبَ عَلي نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ اِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ لاَ رَيْبَ فِيهِ الَّذِينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاَيُؤْمِنُونَ. [49] بگو: «آنچه در آسمانها و زمين است، از آنِ كيست؟» بگو: از آنِ خداست كه رحمت را بر خويشتن واجب گردانيده است. يقيناً شما را در روز قيامت - كه در آن هيچ شكّي نيست - گرد خواهد آورد. خود باختگان، كساني اند كه ايمان نمي آورند.

اين آيه و شش آيه بعد از آن، از جمله آياتي است كه با مشركان در باب توحيد و معاد احتجاج مي كند. «قُلْ لِمَنْ ما فِي السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ، قُلْ لِلّهِ»، با اين پرسش و پاسخ، برهان بر معاد شروع مي شود: 1. خداي تعالي مالك همه آنچه است كه در آسمانها و زمين است و مي تواند هرگونه تصرّفي را در آنها بنمايد. 2. خداوند سبحان، متّصف به وصف رحمت است؛ يعني به لحاظ اين رحمت، نياز نيازمندان را بر آورده مي سازد و هر چيزي را به كسي كه استحقاق آن را دارد، مي رساند. 3. در ميان آفريده هاي الهي، انسان صلاحيت زندگي سعادتمندانه ابدي و جاودانه را دارد. بنابراين، به مقتضاي مقدّمه اوّل، مي تواند هرگونه تصرّفي را در آفريده هاي خود بنمايد و به مقتضاي مقدّمه دوم، انسان موجودي است كه استحقاق و استعداد زندگي ابدي را دارد. به مقتضاي مقدمه سوم نيز خداوند، انسان را براي زندگي جاودانه مبعوث خواهد نمود. [50] .

بنابراين، هم آيات قرآن كريم و هم بيانات امامان معصوم(ع) به ويژه علي بن ابي طالب(ع)، برهاني بودن دعوت پيامبران به توحيد و بندگي خداوند و معارف ديگر را به روشني اثبات مي كند.

نكته دوم: اينكه اساساً دين و معارف آن - كه پيامبران منادي آن هستند - اكراه و اجبارناپذير است:

لا اِكْراهَ فِي الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ. [51] در دين هيچ اجباري نيست و راه از بيراهه به خوبي آشكار است.

در اين بخش از آيه، دينِ اجباري نفي شده است؛ چون دين، يك سلسله معارف علمي است كه معارفي عملي را نيز به دنبال دارد، و جامع همه آن معارف، عبارت است از «اعتقادات». روشن است كه اعتقاد و ايمان، از امور قلبي است كه اكراه و اجبار، در آن حوزه راه ندارد؛ زيرا كاربرد اكراه، تنها در اعمال ظاهري آدمي است؛ يعني در حركات مكانيكي (بدني و مادّي) انسان؛ امّا باورهاي قلبي براي خود، علل و اسباب ديگري از سنخ خودِ باورها و آگاهي ها دارند. چنانچه جمله «لا اكراه في الدّين» خبري باشد و بخواهد از يك حالت تكويني خبر بدهد، بدين معناست كه خداوند، در دين اكراه قرار نداده است. بنابراين، در حوزه شريعت نيز اكراه و اجبار بر پذيرش دين، ممنوع است و اگر اين جمله انشايي باشد، بدين معناست كه نبايد مردم را بر اعتقاد و ايمان، مجبور ساخت. در اين صورت، نهي مذكور، متّكي بر يك حقيقت تكويني است؛ يعني اكراه و اجبار، فقط در كارهاي بدني داراي اثر است نه در عقيده و باور قلبي. به هر حال، حقايق و معارف دين، اجبار ناپذير است و اينكه برخي مي گويند اين آيه به وسيله آيات جهاد «نسخ» شده، ادّعاي نادرستي است؛ زيرا علاوه بر اينكه چنين ادّعايي دليلي ندارد، جمله «قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»، دليل روشني است بر اجباري نبودن حقايق دين؛ چرا كه اين جمله در مقام تعليل است و مي گويد اكراه و اجبار، اصولاً در جايي است كه فلسفه و حكمت آن، روشن نباشد؛ امّا در موردي چون دين كه حقايق آن روشن و منطبق بر فطرت سالم انساني است، در پذيرش آن هيچ گونه نيازي به اكراه نخواهد بود و هدفهاي روشني كه براي جهاد در متون ديني آمده است، نه تنها براي اكراه در پذيرش دين نيست؛ بلكه براي برداشتن اكراه از عقايد مخالفان و بر طرف نمودن فتنه و ظلم و به پا داشتن عدل و حق است. تاريخ نيز خود، بهترين گواه بر اكراه و اجبار از سوي مشركان بر پذيرش آيينِ شرك و بت پرستي است و آيات جهاد، بدين جهت نازل شدند تا فتنه و اكراهي كه جبّاران و ستمگران در تحميل باورهاي شرك و كفر بر زيردستان و محرومان مي نمودند، از بين ببرد و فضاي باز و سالمي را براي بروز و ظهور استعدادها، و زمينه مناسب و مطلوبي را براي انديشه هاي گِره خورده بشر فراهم كنند تا در پرتو انديشه آزاد، دين حق را با شوق و رغبت انتخاب كنند. در توصيف پيامبر(ص) آمده است:

وَ يَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَ الْاَغلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ. [52] و [پيامبر درس ناخوانده از دوش آنان، قيد و بندهايي را كه بر ايشان بوده است، بر مي دارد.

در جاي ديگر قرآن، آمده است:

وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ. [53] و بگو: حق از پروردگارتان رسيده است. پس هر كه بخواهد بِگروَد، و هر كه نخواهد، انكار كند.

اساساً اسلام نيامده است كه فقط يك جامعه اسلامي پديد آورد كه مردم آن، ظاهري مسلمان داشته باشند و بس؛ بلكه آمده است كه در دلها شوق و شور و عشق و ايمان ايجاد كند، و اين كار، هيچ گاه با اجبار و اكراه، امكان پذير نيست. خداوند، خطاب به پيامبر اكرم مي فرمايد:

وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَاَ مَنَ مَنْ فِي الْاَرْضِ كُلُّهُمْ جَميعاً اَفَاَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتّي يَكُونوُا مُؤْمِنينَ. [54] و اگر پروردگار تو مي خواست، قطعاً هر كه در زمين است، همه آنها يكسر ايمان مي آوردند. پس آيا تو مردم را ناگزير مي كني كه بگروند؟

و در جاي ديگر فرموده:

فَذَكِّرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَكِّرٌ. لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ. [55] پس تذكّر ده كه تو تنها تذكّر دهنده اي؛ بر آنان، تسلّطي نداري.

براي همين، به پيامبرش دستور داد تا با منطق و حكمت، مردم را به ايمان دعوت كند:

اُدْعُ اِلي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ اَحْسَنُ اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ. [56] با حكمت و اندرزِ نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به شيوه اي كه نيكوتر است، مجادله نماي.

بنابراين، دعوت پيامبران، به ويژه بزرگ و سالارشان حضرت محمّد(ص)، متوجّه دلها و براي برانگيختن خردهاي به گور خفته است، و جهاد، تنها براي كوتاه كردن دست مهاجمان بوده است. خداوند، خود به پيامبر فرمود كه: بيشتر مردم - هر چند آرزومند باشي - ايمان آور نيستند: «وَ ما اَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ. [57] .

نكته سوم: دعوتهاي ديگري كه مردم را به معبودي جز خداي تعالي فرا مي خوانند، هيچ گونه برهاني بر ادّعاي خود ندارند:

وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ اِلهاً آخَرَ لا بُرهانَ لَهُ بِهِ. [58] و هر كس با خدا معبود ديگري بخواند، براي آن برهاني نخواهد داشت.

يعني با وجود خداي داناي حكيم و آفريننده هستي، «الهِ» ديگري وجود ندارد تا مردم را به آن دعوت كنند؛ زيرا برهان توحيد، جايي براي اثبات و دعوت به خدايان ديگر نمي گذارد. علاوه برهان، بر نبود چنين خداياني وجود دارد. علي(ع) در سفارش به فرزند بزرگوارش براي نفي و طرد «معبود» ديگر، دليلي آورد كه در عرف عالمان اسلامي به «برهان نبوّت» شهرت يافته است:

وَ اعْلَمْ يا بُنَيَّ اَنَّهُ لَوْ كانَ لِرَبِّكَ شَريكٌ لَاَ تَتْكَ رُسُلُهُ، وَ لَرَأَيْتَ آثارَ مُلْكِهِ وَ سُلطانِهِ، وَ لَعَرَفْتَ اَفْعالَهُ وَ صِفاتِهِ، وَ لكِنَّهُ اِلهٌ واحِدٌ كَما وَصَفَ نَفْسَهُ. [59] اي پسر عزيزم! اين را نيز بدان كه اگر پروردگارت را شريكي مي بود، فرستادگانش به سراغت مي آمدند و تو آثار فرمانروايي اش را مي ديدي و از افعال و صفاتش شناختي مي يافتي؛ امّا مطمئن باش كه او معبودي يگانه است، چنان كه خود، خويش را توصيف كرده است.

نكته چهارم: با اينكه دعوتهاي پيامبران از سوي مخالفانشان (ملأ و مترفان و مستكبران و توده هاي ناآگاه جامعه) به سختي تخطئه و تكذيب مي شد و همه امكانات خود را در باز داشتن پيام آنان از پيشروي و نفوذ در دلها به كار مي گرفتند، خداي سبحان، زمينه هاي چيرگي اين دعوتها را فراهم آورد، تا آنجا كه اين گروهِ اندك، در برابر انبوه عظيم دشمنان خود، به هدفهاي عالي رسالت خويش - كه عمده ترين آنها پيام توحيد و فراخوان به بندگي خداي يگانه بود - دست يافتند. علي(ع) مي فرمايد:

رُسُلٌ لا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّةُ عَدَدِهُمْ، وَ كَثْرَةُ الْمُكَذِّبينَ لَهُمْ. [60] پيامبراني كه كميِ ياران و بسياريِ دشمنان، آنان را از انجام وظيفه باز نداشت.

خداي سبحان مي فرمايد:

كَتَبَ اللَّهُ لَاَغْلِبَنَّ اَنَا وَ رُسُلي اِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزيزٌ. [61] خدا مقرّر كرده است كه: حتماً من و فرستادگانم، چيره خواهيم گرديد». آري! خدا نيرومندِ شكست ناپذير است.

و در جاي ديگر فرموده:

وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا اْلمُرْسَلينَ. اِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ. وَ اِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ. [62] و قطعاً فرمان ما در باره بندگان فرستاده ما از پيش چنين رفته است كه آنان، بر دشمنان خود حتماً پيروز خواهند شد و سپاه ما، هر آينه غالب آيندگان اند.

و اساساً اين چيرگي و پيروزي كه به عنوان سنّت الهي در قرآن كريم آمده است، از يك سو به وسيله برهان و استدلال و حكيمانه بودن دعوت است؛ چرا كه درك حقيقت و خضوع در برابر آن، فطري انسانهاست و ويژگي آدمي، آن است كه اگر ذات حقيقت را بر او عرضه كنند، در برابرش خاضع و تسليم مي گردد، چون هيچ انساني از زيبايي و هر آنچه كمال و نيكي است، نمي گريزد و حقيقت، زيبا و نيكوست، و همه انسانها در آرزوي دست يافتن به آن اند. آنچه كه آدميان را از پذيرفتن آن باز مي دارد: 1. پيرايه بستن به حقيقت و آلودن آن به بيگانه است؛ 2. پيروي از هواهاي نفساني و خودخواهي هاست كه پاره اي از انسانها را در «عمل» به جبهه گيري و انكار وا مي دارد:

وَ جَحَدُوا بِها وَاَسْتَيْقَنَتْها اَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوّاً. [63] و با آنكه دلهايشان بدان يقين داشت؛ از روي ظلم و تكبّر، آن را انكار كردند.

و از سوي ديگر، به وسيله مددهاي غيبي و فرودآوردن عذابهاي پي درپي، مخالفان و تكذيب كنندگانِ خاموش كننده چراغ دعوت پيامبران را از پا در آورده است:

ثُمَّ اَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا كُلَّما جاءَ اُمَّةً رَسُولُها كَذَّبُوهُ فَاَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْناهُمْ اَحاديثَ فَبُعْداً لِقَومٍ لا يُؤْمِنُونَ. [64] باز فرستادگان خود را پياپي روانه كرديم، هر بار براي [هدايت] امّتي پيامبرش آمد، او را تكذيب كردند. پس [ما امّتهاي سركش را] يكي پس از ديگري آورديم و آنها را مايه عبرت و زبانزدِ مردم گردانيديم. دور باد از رحمت خدا مردمي كه ايمان نمي آورند.

وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ اَرْضِنا اَوْلَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا فَاَوْحَي اِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمينَ. [65] و كساني كه كافر شدند، به پيامبرانشان گفتند: «شما را از سرزمين خودمان بيرون خواهيم كرد، مگر اينكه به كيش ما بازگرديد». پس پروردگارشان به آنان وحي كرد كه حتماً ستمگران را هلاك خواهيم كرد.

آنچه كه گفته شد، بيان كننده اين حقيقت است كه دعوتهاي پيامبران الهي به توحيد و بندگي خداي يگانه، به لحاظ داشتن تكيه گاه هاي متين و پايدار، دعوتي عزيز و چيره بوده است. آري! دعوت به يگانگي و پرستش خدايي كه آفريدگار جهان و تدبير كننده و چرخاننده چرخ هستي است، از يك سو، و منطقي بودن و انطباق آن با سرشت و ساختار انسانها از سوي ديگر، ذهن و دل و عقل و جان مخاطبان خود را تسخير كرده، تا جايي كه در راه تحقّق آرمانهاي ايماني خود، بي دريغ، از هستي خويش مايه گذاشته اند. بدين روي، زيباترين و دلرباترين و پيروزمندترين دعوتها از آنِ پيامبران است:

وَ كَاَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبّيِّوُنَ كَثيرٌ فَما وَهَنُوا لِما اَصابَهُمْ فِي سَبيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرينَ. [66] و چه بسيار پيامبراني كه همراه او توده هاي انبوه، كار زار كردند؛ و در برابر آنچه در راه خدا بديشان رسيد، سستي نورزيدند و ناتوان نشدند؛ و تسليم دشمن نگرديدند، و خداوند، شكيبايان را دوست دارد.

در مقدّمه كتاب محمّد(ص)، خاتم پيامبران آمده است: پديده دعوت كه فردي از افراد يك نوع، ساير افراد را به عقيده و مرامي بخواند و آنها را به سويي بكشاند، از مختصّات اجتماع بشري است. شعاع تأثير اين دعوتها از حيث عرض و طول و عمق، يكسان نيست، متفاوت است. تأثير بيشتر آنها كم، و در ابعاد كوچكي صورت گرفته و مي گيرد و لهذا، از جنبه تاريخي و اجتماعي، قابل توجّه و اهمّيت نيست؛ امّا پاره اي از دعوتهاست كه لااقل در يك بُعد، پيشروي داشته است. مثلاً سطع وسيعي را ولو براي مدّت كوتاهي فرا گرفته و يا قرنهاي متمادي، هر چند در ميان مردمي اندكْ دوام يافته، و يا نفوذي ريشه دار، گرچه در ميان مردمي اندك و در زماني نسبتاً كوتاه پيدا كرده است، اين گونه دعوتها در خورِ اهمّيت و شايسته بررسي و تحليل و احياناً تجليل است. آنچه بيش از همه در خور اهمّيت و قابل توجّه است، دعوتهايي است كه در همه ابعاد پيشروي داشته است؛ هم سطح بسيار وسيعي را اشغال كرده و هم قرنهاي متمادي در كمال اقتدار، حكومت كرده و هم تا اعماق روح بشر، ريشه دوانده است. اين گونه دعوتهاي سه بعدي، مخصوص سلسله پيامبران است. كدام مكتب فكري و فلسفي را مي توان يافت كه مانند اديان بزرگ جهان، بر صدها ميليون نفر [امروزه بر ميلياردها انسان] در مدّت سي قرن، بيست قرن، حدّاقل چهارده قرن حكومت كند و به سرّ ضمائر انسانها چنگ بيندازد؟ همين جهت، سبب شده كه پيامبران به طور مستقيم يا غير مستقيم، آفريننده اصلي تاريخ باشند. تاريخ به دست بشر، و بشر بيش از هر چيز ديگر، به دست پيامبران، ساخته و پرداخته شده است. اگر در عرصه خلّاقيت و سازندگي، زمينه را انسان فرض نماييم، هيچ هنرمند و صنعتگري به پاي پيامبران نمي رسد، ناموس آفرينش، جهان را مسخّر انسان، و انسان را مسخّر نيروي ايمان، و پيامران را سلسله جنبان اين نيرو قرار داده است. [67] و اين است معنا و مفهومِ عزّت بخشيدن به دعوتهاي الهي: «اِعْزازاً لِدَعْوَتِهِ».


[1] شيخ الرئيس، فيلسوف بي نظير اسلامي، در قصيده معروف به «عَيْنِيَه» خود، حقيقت انسان را چونان كبوتري مي داند، دور افتاده از وطن كه خود در اين جهان، غريب است و براي رسيدن به جهان ديگر و به ياد آن وطن اصلي، دلش مي تپد و در خيال آن بال مي زند:



هَبَطَتْ اِلَيكَ مِنْ الْمَحَلِ الْاَرْفَعِ

وَرْقاءٌ ذاتُ تَعَزُّزٍ وَ تَمَنُّعٍ



مَحْجُوبَةٌ عَنْ كُّلِ مُقْلَة عارِفٍ

وَ هِيَ الَّتي سَفَرَتْ وَ لَم تَتَبَرْقَعٍ



وَصَلَتْ عَلي كُرْهٍ اِلَيكَ وَ رُبَّما

كَرِهَتْ فِراقَكَ وَ هِيَ ذاتُ تَفَجُّعٍ.



«سوي تو از فراز گشت روان

با فر و تازان كشيده ميان



بود پنهان ز چشم هر دانا

برقع از رخ فكنْد و گشت عيان



به وصالت نبوده خوش، امّا

از فراقت كنون بُده نالان»



يعني روح تو،چونان وَرْقا كبوتري خاكستري كه در عرف عارفان،نفس ناطقه انساني است - ازجايگاه عزّت ونيرومندي وخويشتنداري به سوي تو فرودآمد وباآنكه رويي گشاده ورخي بي نقاب دارد،ازديده هربيننده وازبصيرت هر عارفي پوشيده است؛ اگر چه با كراهت و ناخوشايندي به سويت آمده و به هبوط دچار گشته است؛ امّا از جدايي تو در هراس است.

[2] شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، خطبه 217.

[3] سوره انشقاق، آيه 6.

[4] مفاتيح الجنان، دعاي كميل.

[5] وَ قُلْنَا اْهبِطُواْ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْاَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلي حينٍ... قُلْنّا اهْبِطُوا مِنْهَا جَميعاً فَاِمّا يَأتِيَنَّكُمْ مِنّي هُديً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاهُمْ يَحْزَنُونَ؛ و فرموديم كه: «فرود آييد؛ شما دشمن يكديگريد؛ و براي شما در زمين قرارگاه، و تا چندي برخورداري خواهد بود»... فرموديم: «جملگي از آن فرود آييد. پس اگر از جانب من، شما را هدايتي رسد، آنان كه هدايتم را پيروي كنند، برايشان بيمي نيست و غمگين نخواهند شد» (سوره بقره، آيه 36 و 38).

[6] به كتاب كلام جاودانه، نوشته محمد رضا حكيمي مراجعه شود.

[7] سوره مؤمنون، آيه115.

[8] سوره قيامت، آيه36.

[9] شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، خطبه186.

[10] خورشيد بي غروب (نهج البلاغه)، ص491.

[11] سوره اسراء، آيه72.

[12] شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، خطبه132.

[13] سوره عنكبوت، آيه69.

[14] مثنوي، دفتر پنجم، بيت 3480 - 3180.

[15] سوره اعراف، آيه29.

[16] شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، ج3، ص 85، خطبه 108.

[17] سوره انبياء، آيه104.

[18] مثنوي، دفتر يكم، بيت 4.

[19] همان، دفتر دوم، بيت 591.

[20] سوره بقره، آيه29.

[21] مثنوي، دفتر دوم، بيت 1853 - 1850.

[22] كلام جاودانه، ص 100.

[23] سوره طلاق، آيه 12.

[24] سوره هود، آيه 7.

[25] سوره ذاريات، آيه 56.

[26] الميزان، ج 18، ص 394.

[27] سوره ابراهيم، آيه 8.

[28] خورشيد بي غروب (نهج البلاغه)، ص 320 (خطبه 184).

[29] سوره بقره، آيه21.

[30] سوره بقره، آيه22.

[31] سوره حج، آيه31.

[32] سوره حج، آيه 31.

[33] سوره توبه، آيه111.

[34] مثنوي، دفتر دوم، بيت 2438 - 2442.

[35] سوره اسراء، آيه1.

[36] سوره هود، آيه 119 - 118.

[37] اسرار الحكم، ص467.

[38] سوره بقره، آيه189.

[39] خورشيد بي غروب (نهج البلاغه)، خطبه184.

[40] نهج البلاغه، حكمت229.

[41] وسائل الشيعة، ج1، ص45؛ أصول الكافي، ج2، ص131.

[42] تفسير صافي، چاپ رحلي، ص20.

[43] مفاتيح الجنان، مناجات المحبّين.

[44] بحارالأنوار، ج41، ص14.

[45] مفاتيح الجنان،مناجات شعبانيه.

[46] بحار الأنوار، ج29، ص254.

[47] شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، ج 1، ص 404.

[48] شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، ج 1، ص411.

[49] سوره انعام، آيه12.

[50] براي توضيح بيشتر به تفسير سوره انعام در تفسير شريف الميزان مراجعه شود.

[51] سوره بقره، آيه256.

[52] سوره اعراف، آيه157.

[53] سوره كهف، آيه29.

[54] سوره يونس، آيه99.

[55] سوره غاشيه، آيه 22 - 21.

[56] سوره نحل، آيه125.

[57] سوره يوسف، آيه103.

[58] سوره مؤمنون، آيه117.

[59] خورشيد بي غروب (نهج البلاغه)، ص325: نامه امام(ع) به امام حسن مجتبي(ع).

[60] نهج البلاغه (فيض الاسلام)، ص35.

[61] سوره مجادله، آيه21.

[62] سوره صافات، آيه 173 - 171.

[63] سوره نمل، آيه 14.

[64] سوره مؤمنون، آيه 44.

[65] سوره ابراهيم، آيه 13.

[66] سوره آل عمران، آيه 146.

[67] محمّد، خاتم پيامبران، ص 12.