کد مطلب:304406 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:145

فلسفه ي بعثت محمدي
اِبْتَعَثَهُ اللَّهُ تَعالي اِتماماً لِاَمْرِهِ، وَ عَزيمَةً عَلي اِمْضاءِ حُكْمِهِ وَ اِنْفاذاً لِمَقاديرِ حَتْمِهِ. خداوند، او [پدرم محمّد(ص)] را بر انگيخت تا كار خودرا تمام نمايد و آنچه را كه در جهت اراده و فرمان او بود،به پيش رانَد و برنامه هاي حتمي خود را كه به رشته محكم تقدير كشيده بود، به انجام رساند.

مدّعاي اسلام، دين آدم تا نوح و ابراهيم و خاتم(ع) اين است كه انسان باشناخت نظام هستي توحيدي و سلوك عبادي و عمل صالح معطوفِ به تهذيب اخلاق و منتهي به تقرّب خدا، به ويژه اگر در محيط و جامعه اي به سر برد كه در پرتوِ وحي سازماندهي شده و از غيب مايه مي گيرد، به رشد تعالي و تكامل راستين كه در خورِ آدمي است؛ يعني «تخلّق به اخلاق الهي» نائل مي آيد. مسئله اصلي و اصلي ترين مسئله بشر اين است كه: چگونه مي تواند به تقرّب خدا نائل آيد؟ اديان ابراهيمي، ادياني كه از آدم تا خاتم امتدادِ زماني داشته و همه مُنزَل و مستظهر به وحي اند، به همين اصلي ترين مسئله آدمي پاسخ داده و گفته اند: اين نظام هستي و كيهان - انسان شناسي راكه در كلام مرسل الهي هست، باور داريد و سلوك يكتا پرستي و سلسله اعمال صالحه را پيش گيريد و براي توفيق و تسهيل اين سلوك و حفظ و تقويت آن باور، محيط اجتماعي را مساعد گردانيد و پس از سرنگوني دستگاه هاي تقنيني و اجرايي و قضايي طاغوتي، حكومت قائم بالقسطِ شريعت را مستقر سازيد تا به قرب خدا نائل آييد. [1] اصولاً، دين خدا با خاصيت تعالي بخشي و تقرّب آوري اش در سراسر تاريخ، از نوح تا ابراهيم و موسي و عيسي و پيامبر خاتم(ص)، يكي بوده است:

شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدّين ما وَصّي بِهِ نُوحاً وَ الَّذي اَوْحَيْنا اِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ اِبْراهيمَ وَ مُوسي وَ عيسي اَنْ اَقيمُوا. الدّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فيهِ كَبُرَ عَلَي الْمُشْرِكينَ مَنْ تَدْعُوهُمْ اِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبي اِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي اِلَيْهِ مَنْ يُنيبُ. [2] از احكام دين، آنچه را كه به نوح درباره آن سفارش كرده، براي شما تشريح كرد، و آنچه را به تو وحي كرديم، و آنچه را كه درباره آن به ابراهيم و موسي و عيسي سفارش نموديم كه: «دين را برپا داريد و در آن تفرقه اندازي مكنيد». بر مشركان، آنچه را ايشان را به سوي آن فرا مي خواني، گران مي آيد. خدا هر كه را بخواهد، به سوي خود برمي گزيند، و هر كه را از درِ توبه در آيد، به سوي خود راه مي نمايد.

قُلْ اِنَّني هَدنِي رَبّي اِلي صِراطٍ مُسْتَقيمٍ ديناً قِيَماً مِلّةَ اِبْراهيمَ حَنيفاً وَ ما كانَ مِن الْمُشْرِكينَ. [3] بگو: آري! پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده است: ديني پايدار، آيين ابراهيمِ حق گراي، و او از مشركان نبود.

از اين دو آيه، استنباط مي شود كه شرايع الهي و دين مستند به وحي، تنها همين شرايع و دين نامبرده، يعني شريعت نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمّد بن عبداللَّه(ص) است كه در اصل و مباني و بسياري از فروع و احكام عملي و سلوك اخلاقي، با هم مشترك هستند؛ لكن رسالت پيامبر اسلام با همه رسالتهاي ديگر، اين تفاوت را دارد كه از نوع قانون است نه برنامه؛ يعني شريعت حضرت محمّد(ص)، طرحي است كلّي و جامع و شامل و كار آمد در همه جامعه ها و همه زمانها. در روايتي از امام رضا(ع) آمده است:

اَنَّهُ سُئِلَ اَبُو عَبْدِاللَّهِ(ع): ما بالُ الْقُرْانِ لا يَزدادُ عَلَي النَّشْرِ وَ الدَّرْسِ اِلّا غَضّاً؟، فَقالَ: لِاَنَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالي لَمْ يَجْعَلْهُ لِزَمانٍ دُونَ زَمانٍ وَ لا لِناسٍ دُونَ ناسٍ فَهُوَ في كُلِّ زَمانٍ جَديدٌ وَعِنْدَ كُلِّ قَوْمٍ غَضٌّ اِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ. [4] از امام صادق(ع) سؤال شد: چگونه است كه هر اندازه قرآن گسترش مي يابد و تدريس مي گردد و مورد تحقيق وكاوش قرار مي گيرد، نه تنها كهنه نمي گردد، بلكه هميشه تازگي دارد و پر نشاط و با طراوت است؟ فرمود: براي اين است كه خداوند، قرآن را ويژه يك زمان قرار نداده و براي يك ملّت نازل نكرده است. پس قرآن در هر زماني، تازه است و تا روز قيامت، در پيش هر قوم و امّتي تازه و نو خواهد بود.

اين تجدّد و تازگي، همان مفاهيم عالي و معاني بلند و جامعي است كه با گذشت زمان و بالا رفتن سطحِ درك و فرهنگ انساني، كهنه نمي گردد و دانشمندان اسلامي با استفاده از منابع پايان ناپذير آن، برنامه هاي خاصّي تنظيم مي كنند و به مرحله اجرا مي گذارند؛ بر خلاف تعاليمي كه پيامبران پيشين ارائه داده اند كه برنامه هاي مخصوص و براي جامعه خاصّي بوده است.

رسالت پيامبر اسلام، رسالتي است كه روح همه آموزه ها و راهكارهاي محدود و زودگذرِ رسالتهاي گذشته را، كه مبارزه با شكلهاي گوناگون فساد، در عقيده و عمل، و اخلاق و فرهنگ و اقتصاد بوده است، در بر دارد و نگهبان و دوام بخش آن، آموزه هاي آسماني است. براي همين، بخش مهمّي از سوره ها و آيات قرآن كريم كه متن رسالت پيامبر گرامي اسلام است، شرح و توصيف تعاليم پيامبرانِ پيش از اسلام است كه پيامبر اسلام(ص)، مسئوليت حفظ و نگهباني آنها را از سوي خداوند بر عهده دارد. قرآن، پس از گزارش كوتاهي از آنچه كه در تورات و انجيل آمده است، مي فرمايد:

وَ اَنْزَلْنا اِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ. [5] و ما اين كتاب [=قرآن]را به حق به سوي تو فرستاديم، در حالي كه تصديق كننده كتابهاي پيشين و حاكم بر آنهاست.

واژه «مُهَيْمِنْ»،از ريشه «هَيْمَنه»، به طوري كه از موارد استعمال آن بر مي آيد، نوعي سلطه را مي فهماند؛ يعني سلطه در حفظ و مراقبت و نگهباني است و توصيف قرآن كريم به مُهَيمِن، بدين منظور است كه قرآن، اصول ثابت كتابهاي گذشته را از دستبردِ تحريف، حفظ كرده، همچنان كه خود از آسيب تحريف در امان است.

بنابر آنچه گفته شد و بر اساس آنچه كه از تعاليم قرآن كريم برمي آيد، همه پيامبران پيش از پيامبر اسلام(ص)، زمينه ساز و مقدّمه ظهورِ نبوّت كلّي و جامعِ و خاتمِ آن بزرگوار بوده اند. بدين روي، نويد و بشارتِ اكمال و اتمام دين خدا و رسالت الهي را در دروه پاياني نبوّت كه در وجود مقدّس حضرت محمّد(ص) «تجلّي تام» يافته است، به امّتهاي خود داده اند. علي(ع) فرمود:

خداوند متعال بندگان خود رااز وجود پيامبري مُرسَل و كتابي مُنزَل و برهاني حتمي و راه و ديني استوار، محروم نساخت. كميِ ياور و بسياري دشمنان، انبيا را از انجام وظيفه باز نداشت. به پيامبران پيشين، نام پيامبر آينده گفته شد و پيامبر قبلي، پيامبر بعدي را معرّفي كرده است. به اين ترتيب، قرنها و روزگاران بسيار گذشت؛ پدران رفتند و فرزندان، جاي آنها را گرفتند، تا اينكه خداوند سبحان، محمّد(ص) را به عنوان فرستاده خويش براي وعده هاي خود و اتمام رسالتش فرستاد و از انبياي گذشته، پيمان اقرار به او گرفته شده بود. [6] .

اساساً پيوند نبوّتها و رابطه اتّصالي آنها مي رساند كه پيامبري، يك سيرِ تدريجي به سوي تكامل داشته و آخرين حلقه زنجيره نبوّت، كه نقطه پاياني ارتباط آسمان با زمين است و در بردارنده همه مراحل نبوّت، وجود مقدّس پر فيض محمّد بن عبداللَّه(ص) است كه قرآن كريم، او را«خاتم النّبيين» ناميده است:

ما كانَ مُحُمَّدُ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيينَ. [7] محمّد، پدر هيچ يك از مردان شما نيست؛ ولي فرستاده خدا و خاتم پيامبران است.

عرفاي اسلامي مي گويند: «اَلْخاتَمُ مَنْ خَتَمَ الْمَراتِبَ بِاَسْرِها». يعني پيامبر خاتم، كسي است كه همه مراحل را طي كرده و راهِ نرفته و نقطه كشف نشده از نظر وحي، باقي نگذاشته است. [8] يعني اگر فرض كنيم كه در يكي از علوم رايج، همه مسائل مربوط به آن كشف شده باشد، ديگر مجالي براي تحقيق و كشف جديد، باقي نمي ماند؛ همچنين است مسائلي كه در قلمروِ «وحي» است؛ يعني با كشف آخرين دستورها و تعاليم الهي، ديگر جايي براي كشف جديد و آمدن پيامبر جديد باقي نمي گذارد. براي همين، كشف تامّ و كامل محمّدي را به «تَجَلِّيِ اَعْظَمْ» تعبير نموده اند. در دعاي شب مبعث مي خوانيم: اَللَّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِالتَجَلِّيَ الْاَعْظَمِ في هذِهِ اللَّيْلَةِ مِنَ الشَّهْرِ الْمُعَظَّمْ، وَ الْمُرْسَلِ الْمُكَرَّمِ اَنْ تُصَلِّيَ علي مُحَمَّدٍ و آلِهِ؛ [9] زيرا كه مكاشفه محمّدي، كامل ترين و ژرف ترين مكاشفه است كه در خورِ استعداد يك انسان، و آخرين مراحل آن است؛ يعني سخن آخِر و بالاترين و والاترين سخن، همان است كه او آورده است:

وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لامُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ. [10] و سخن پروردگارت به راستي و داد، سرانجام گرفته است و هيچ تغييردهنده اي براي كلمات او نيست.

به نوشته مرحوم فيض كاشاني، غزالي در مجموعه رسائل الغزالي مي گويد: «مقصود و هدفي كه در نهاد و سرشت آدميان نهفته است، وصول به مقام قرب الهي و حضور در بارگاه ربوبي است و اين، جز با راهنمايي و دستگيري پيامبران، امكان پذير نيست. از اين رو، نبوّت جزء نظام هستي و يكي از هدفهاي عالي آفرينش جهان است، و روشن است كه مقصود، بالاترين و آخرين درجه پيامبري است، نه آغاز آن. نبوّت بر اساس سنّت الهي به تدريج به كمال خود مي رسد؛ همچنان كه يك بنا به تدريج ساخته مي شود، و همچنان كه در ساختن يك بنا پايه ها و ديوارهاي آن هدف نيست؛ بلكه هدف، صورت كامل آن بناست، كاخ رفيع نبوّت نيز چنين است؛ يعني هدف، صورت تكامل يافته آن است و اين، رازِ پايان پذيري نبوّت است. بنابراين، پيامبري، نقطه پاياني دارد كه اگر از آن بگذرد، خود نقص خواهد بود؛ همچنان كه انگشت اضافي در آدمي، نقص اوست. پيامبر اكرم در حديث معروفي كه از او روايت شده است، مي گويد: «مَثَلَ النُّبُوَّةِ مَثَلُ دارٍ مَعْمُورَةٍ لَمْ يَبْقَ فِيها اِلّا مَوضِعُ لَبِنَةٍ، وَ كُنْتُ اَنَا تِلْكَ اللَّبِنَةُ»؛ يعني مَثَل نبّوت، خانه آباد و كاملي را مي ماند كه جاي يك خشت در آن باقي است و من، آن خشتِ آخرين هستم، يا آنكه من، خشت آخر را مي نهم». [11] .

فاطمه(س) در اين قِطعه از كلام خويش، به مهمترين و عالي ترين فلسفه بعثت محمّدي اشاره مي كند و آن، پايان بخشيدن به رسالت آسمان و در هم پيچيدنِ طومارِ نبوّت است: اِبْتَعَثَهُ اللَّهُ تَعالي اِتْماماً لِاَمْرِهِ...؛ خداوند، حضرت محمّد را برانگيخت تا كار خود را تمام نمايد... مقصود از «اَمر» همان حكمتي است كه خداوند، هستي را براي آن آفريد؛ يعني رسالت آدميان به مقام قرب كه عالي ترين فلسفه بعثت پيامبران الهي است و در رسالت، محمّد بن عبداللَّه(ص) به نهايت كمال مطلوبِ خود رسيده است. يعني خداوند با فروفرستادن آن حضرت و نزول قرآن كريم، اين ذِكر مبارَك، و قرار دادنِ اين منبع بي پايان در اختيار بشر، اراده تكويني خود را در قلمرو هستي، و اراده تشريعي اش را در هدايت بشر، به كمال مطلوب رسانده است و برنامه هاي حتمي خود را در زمينه سعادت انسانها براي ساختن يك جامعه متكامل، يعني جامعه قرآني، فراهم آورده است؛ و با گسترش و استقرارِ عدالت، كه به مفهوم اجتماعي آن، فلسفه بعثت پيامبران الهي است، روابط حاكم بر زندگي فردي و اجتماعيِ اين جهاني انسان را از آسيب حفظ مي كند؛ يعني ارتباط انسان با خداوندي كه او را آفريده است، و ارتباط آدمي با خويشتن، و نيز ارتباط او با طبيعت و در نهايت، ارتباط انسان با انسانهاي ديگر و همزيستي مسالمت آميز با آنها و رعايت كرامت انسانيِ هريك؛ چرا كه علي(ع) فرموده است:

فَاِنَّهُمْ صِنْفانِ اِمّا اَخٌ لَكَ فِي الدّينِ اَوْ نَظيرُ لَكَ فِي الْخَلْقِ. [12] مردم دو صنف اند: يا برادر ديني تو هستند و يا در آفرينش، مانند تو هستند.


[1] تعالي شناسي، ص 53.

[2] سوره شورا، آيه 13.

[3] سوره انعام، آيه 161.

[4] سفينة البحار، ج 2، ص 413.

[5] سوره مائده، آيه 48.

[6] شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، ج 1، ص 406.

[7] سوره احزاب، آيه 40.

[8] محمّد، خاتم پيامبران، ص 535.

[9] مفاتيح الجنان.

[10] سوره انعام، آيه 115.

[11] علم اليقين، ج 1، ص 628 (چاپ جديد).

[12] نهج البلاغه، نامه 53.