کد مطلب:304412 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:134

بندگي خدا و احساس مسئوليت
اَنْتُمْ عِبادَ اللَّهِ نُصْبُ اَمرِهِ وَ نَهيِهِ وَ حَمَلَةٌ دِينِهِ وَ وَحْيِهِ، وَ اُمَناءُ اللَّهِ عَلي اَنْفُسِكُمْ، وَ بُلَغائُهُ اِلَي الْاُمَم. شما اي بندگان خدا، پرچمدارانِ حلال و حرام، و عهده داران دين و وحي، و امانتداران خدا بر خويش و رسانندگان [پيام دين] به آيندگان هستيد! عِبادَ اللَّهِ: مناداي، مضاف است كه حرف ندا، يعني «يا» در آن حذف شده است؛ بدين معنا كه «يا عِبادَ اللَّهِ» بوده است كه بين مبتدا و خبر: «اَنتم» و «نُصبُ اَمره...» قرار گرفته است؛ بدين منظور كه اوّلاً، بانوي عظمي فاطمه كبري(س) در خيرخواهي نسبت به مسلمانان، حريص است و عميقاً علاقه مند به سعادت و تعالي امّت اسلامي است؛ همچنان كه پدر بزرگوارش حضرت محمّد(ص) شيفته و بيقرارِ عظمت و شكوه آنان بود. قرآن كريم در توصيف پيامبر اسلام(ص) آورده است كه:

لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَاعَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ. [1] قطعاً براي شما پيامبري از خودتان آمد كه بر او دشوار است شمادر رنج بيفتيد. به هدايت شما حريص و نسبت به مؤمنان، دلسوز و مهربان است.

ثانياً، با آوردن منادايِ مضاف و بدون حرف ندا: «عِبادَ اللَّهِ»، در ميان مبتدا و خبر (نهاد و گزاره)، مي خواهد اهميّت مطلبي را كه با آنان در ميان مي گذارد، بفهماند و حسّاس بودن شرايطِ اجتماعي و سياسي آن روزِ جامعه اسلامي را اعلام كند و با اين تعبير، به جامعه مرعوب و بي هوش، جرئت بدهد و آنها را به هوش آورَد و عواطف انساني و غيرت ديني آنان را عليه «خليفه» بشوراند. بديهي است كه اقتضاي حال و شرايط اجتماعي و سياسي به وجود آمده نيز، جز اين را نمي طلبد و در اثرِ طولاني بودن ندا و تعبير، به مقصود خود نخواهد رسيد.

فاطمه(س) در موقعيّت و جايگاه يك خطيب و سخنورِ زمان شناس و نامبردار، مي بايست تمام شرايط و ويژگي هاي مناسب را براي رساندن پيام سرنوشت سازِ خويش، مراعات مي كرد، و جز اين از او انتظاري نبود؛ چرا كه او از خانداني است كه زنان و مردانشان اميران و فرمانروايان سخنند؛ از خانداني است كه علي(ع) درباره آنان فرمود: اِنَّا لَاُمراءُ الْكَلامِ، وَ فينا تَنَشَّبتْ عُرُوقُهُ وَ عَلَيْنا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ. [2] ما خود فرمانروايان سخنيم كه رشته هاي آن به دست ما و شاخه هايش بر ما سايه افكنده است.

و اين نكته اي است كه در تعبيرِ «عِبادَ اللَّهِ» در گفتارهاي امامان معصوم، به ويژه مقتداي سخنوران عالم، علي بن ابي طالب(ع) همواره مراعات شده است؛ مانند: عِبادَ اللَّهِ اُوصيكُمْ بِالرَّفْضِ لِهذِهِ الدُّنْيا التَّارِكَةِ لَكُمْ. [3] بندگان خدا! شما را سفارش مي كنم اين دنيا را كه وانهنده شماست، واگذاريد... فَاعْتَبِرُوا عِبادَ اللَّهِ، وَ اذْكُرُوا تيكَ اَلَّتي آباؤكُمْ وَ اخْوانُكمْ بِها مُرتَهِنُونَ وَ عَلَيْها مُحاسَبُون. [4] پس بندگان خدا! عبرت گيريد و كرده هاي پدران و برادران خود را به ياد آريد كه چگونه در گروِ آن كِردارند، و حساب آن را عهده دارند. اُوصيكُمْ عِبادَ اللَّهِ بِتَقْوَي اللَّهِ ضَرَبَ لَكُمْ الْاَمْثالَ وَ وَقَّتَ لَكُمْ الآجالَ. [5] بندگان خدا! شما را اندرز مي دهم به تقوا و پرهيز از نافرماني خدا، كه در كتاب خود، براي شما مَثَلها آورد و زمان مرگِ يك يكتان را معيّن كرد. نَصْب، نُصب و نُصُب: به معناي ستون و چيزي كه در جايي كار گذاشته شده باشد، مانند تابلوهاي راهنمايي، پرچم، نشانه ها در گذرگاه ها، بيرق برافراشته، مجسّمه، تمثال و...

فاطمه(س) از اين پس، ويژگي هاي اِدّعايي حاضرانِ در مسجد (مهاجران و انصار) را بر مي شمرد و به سرزنش آنان مي پردازد: شما كه مي پنداريد بنده خدا هستيد، آيا در اين اِدّعا راست مي گوييد؟ و آيا معناي بندگي خدا را مي فهميد؟ آيا مي دانيد كه عبوديّت، چه كرامتِ والايي است كه خداوند تعالي و كريم، بندگانش را بدان توصيف كرده است؟

عبوديّت بالاترين شأن از شئون انسانيّت است كه خداي سبحان، پيامبران خود را بدان توصيف كرده است و درباره داوودِ پيامبر فرموده است:

اصْبِرْ عَلَي مَا يَقُولُونَ وَاذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ. [6] بر آنچه مي گويند صبر كن، و داوود، بنده ما را كه داراي امكانات متعدّد بود، به ياد آور. آري، او بسيار بازگشت كننده [به سوي خدا]بود.

و درباره ايوب فرموده است:

وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَي رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ. [7] و بنده ما ايّوب را به ياد آور، آنگاه كه پروردگارش را ندا داد كه: «شيطان، مرا به رنج و عذاب مبتلا كرد».

و در آيه ديگر فرموده:

إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ. [8] به راستي ما او را شكيبا يافتيم، نيكوبنده بود كه اهل بازگشت [و توبه]بود.

و درباره ابراهيم و دو فرزندش اسحاق و يعقوب(ع) نيز فرمود:

وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدِي وَالْأَبصَارِ. [9] و بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه نيرومند و ديده وَر بودند، به ياد آر.

و درباره پيامبر بزرگوار اسلام فرمود:

تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَي عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً. [10] بزرگ و خجسته است كسي كه بر بنده خود، فرقان [=كتاب جداسازنده حق از باطل] را نازل فرمود، تا براي جهانيان هشداردهنده اي باشند.

و درباره حضرت عيسي(ع) فرموده است:

قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً. [11] [كودك] گفت: «منم بنده خدا؛ به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است».

مسيح(ع)، پيش از آنكه پيامبر بودن خود را اعلام كند، بندگي خود را مطرح كرده و در جاي ديگر به آن افتخار كرده است. براي همين، قرآن كريم او را به بندگي ستوده است:

لَن يَسْتَنكِفَ الْمَسِيحُ أَن يَكُونَ عَبْداً للَّهِ. [12] مسيح از اينكه بنده خدا باشد، هرگز ابا نمي ورزد.

بندگي، منزلتي والاست، تا آنجا كه شيطان در مورد گمراه كردن بندگانِ ناب خداوند، به عجز و زبوني خود، اعتراف كرده است:

قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ. إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ. [13] [شيطان]گفت: «پس به عزّت تو سوگند كه همگي آنان را جدّاً از راه بِدَر مي برم، مگر آن بندگان پاكدل تو را.

علي(ع)، بندگي خدا را بالاترين افتخار خود مي داند و در مقام نيايش به آن در مي نازد:

اِلهي! كَفي بي عِزّاً اَنْ اَكُونَ لَكَ عَبْداً وَ كَفي بي فَخْراً اَنْ تَكُونَ لِي رَبّاً. [14] بارالها! مرا همين بس كه بندگي تو مايه عزّت است و پروردگاري ات برايم مايه فخر و مباهات.

به راستي چه كسي مي تواند به بندگي اش در برابر خداوند، اين چنين بنازد و مباهيِ اين منزلت رفيع باشد؟ آيا مي شود مدّعي بندگي بود؛ امّا نسبت به سرنوشت خود و جامعه، احساس مسئوليت نكرد؟ اين در حالي است كه در معارف ديني، بندگي خداوند و احساس تكليف و مسئوليت در قِبال ديگر افراد جامعه، رابطه تنگاتنگي دارند:

اِنّ لِلّهِ عِباداً يَخْتَصُّهُمُ اللَّهُ بِالنِّعَمِ لِمَنافِعِ الْعِبادِ فَيُقِرُّها في اَيْديهمْ ما بَذَلُوها، فَاِذا مَنَعُوها نَزَعَها مِنْهُمْ ثُمَّ حَوَّلَها اِلي غَيْرِهِمْ. [15] همانا خدا را بندگاني است كه آنان را به نعمتها مخصوص كند، براي سودهاي بندگان. پس آن نعمتها را در دست آنان وا مي نهد، چندانكه آن را ببخشند، و چون از بخشش باز ايستند، نعمتها را از ايشان بستاند و ديگران را بدان مخصوص گرداند.

براي همين، در سراسر نهج البلاغه. اين خورشيد بي غروب و كلامِ جاودانه علي(ع) كه مرز بين سخن خداوند و سخن آفريدگان است، هرگاه توصيه اي اخلاقي و اجتماعي و رهنمودي سازنده مورد تأكيد قرار گرفته است، بر پرستش خداوند تكيه شده و انسان را به عنوان «بنده خدا» مخاطب قرار داده است و اين، بدان معنا تواند بود كه بندگي خدا، زمينه پذيرش پندهاي سازنده و مسئوليت هاي مهمّ اجتماعي، و در خدمتِ خلقِ خدا بودن است. حتّي مي توان از تأكيد بر عنوانِ «بنده خدا بودنِ» خود، پيش از آنكه اميرِ مؤمنان يا حاكم و زمامدارِ مقتدرِ جامعه اسلامي باشد، به رازِ بزرگي دست يافت كه زمامداران و قدرتمداران تاريخ، از شنيدنِ نامِ آن نيز در هراس بوده اند و آن، اين كه «بندگي خدا»، يگانه تكيه گاهِ وثيق، براي زمامداري صحيح جامعه انساني و رعايت حقوق طبيعي و قانوني انسانهاست. بدين روي، در آغازِ «دستورنامه»هاي حكومتي، خود را بنده اي از بندگان خدا مي نامد. برخي بر اين پندارند كه آن بزرگوار، با تعابير: «مِنْ عَبْدِاللَّه عَليٍّ اَميرالْمُؤْمِنينَ الي عبداللَّه بن قيس»، «... اِلي اَهْلِ الْكُوفَةِ»، «.. اِلي اَصْحابِ الْمَسالِحْ (مرزداران كشور)»، يا «هذا ما اَمَرَ بِهِ عَبْدُاللَّهِ عَليٌّ اَميرُالْمُؤْمِنينَ مالِكَ الْاَشْتَرِ...» با كارگزارانِ خود، از موضع تواضع و فروتني برخورد كرده است، و حال آنكه چنين نيست و اساساً مديريّت كارآمد نيز چنين اقتضايي ندارد؛ بلكه بايد گفت كه طرح عبوديّت و بندگي اش، در آغاز فرمانها، موضعگيري قاطعانه و قدرتمندانه اين بنده صالح خداست و نيرومندترين عامل، براي كنترل و هدايت كارگزاراني است كه به فرمان او بر بخشي از جهان اسلام، حكم مي رانند؛ براي اينكه صادركننده اين فرمان، بنده خدا علي بن ابي طالب(ع) است؛ همو كه: «به اتفاق نظر همه آگاهان و صاحبنظران تايخ، و با شهادت گفتار و كردارش، و با تأييد همه شئون زندگي اش، انسان را با همه ابعادش شناخته است و همه دردها و درمانهاي آنها را مي داند؛ همان شخصيّتي كه همه فضائل و اخلاق برترِ انسان الهي در وي متجلّي شده است. علم او درباره انسان، آلوده به جهل و تخيّل و بازيگري هاي ذهني و تأثّريافته از فرهنگ رسوبي جامعه نيست؛ كامجويي و ثروت و مقام و شهوات و شهرت پرستي، نتوانسته است سر راه اين مسافر حقيقي كوي ربوبي را بگيرد. او با اين آزادي بسيار شريف كه آن را در ميدان مسابقه در خيرات و كمالات شكوفايش ساخته است، پاي بر روي همه خواسته هاي دنيوي نامعقول گذاشته و با اين حركت صعودي، توانسته است آن اِشراف و احاطه بر انسانها را پيدا كند.» [16] آري! بندگي خدا، يعني آزاد از زنجيرِ عوامل قالب ساز و شكل دهنده محيط و جامعه ناآگاه؛ يعني آزاد از زندان تخيّلات و اوهام و آرزوهاي بي اساس، و آزاد از اسارت فرهنگها و سنّتهاي فرسوده، و آزاد از چنگال لذّت و درد و رنجي كه همواره گلوي بردگان شهوت و قدرت و ثروت، و مردم خودباخته و بيگانه از خويش را به سختي مي فشارد.

فاطمه(س) اين سخنان را خطاب به مهاجران و انصار فرمود؛ همانان كه پيام اجتماعِ بي مانندِ غدير را در صحنه حيات سياسي و اجتماعي و تربيتي اسلام بي واسطه از خود پيامبر(ص) شنيده بودند، بكلّي از ياد برده بودند و يا خود را به فراموشي زده بودند و يا از ترس و زبوني، حقيقت را كتمان كرده، ادّعاي بندگي خدا را نيز يَدَك مي كشيدند آيا بنده خدا هستيد و احساس تكليف نمي كنيد؟ نمي دانيد كه اگر حكومت ديني از مسير طبيعي و صحيح خود، منحرف شد و به بيراهه رفت، نه تنها به هدفهاي متعالي خود كه تأمين عدالت اجتماعي و هدايت جامعه براي تحقّق بندگي خداست، نخواهد رسيد؛ بلكه حاكمانش جانوراني درّنده خواهند بود كه خوردن مالِ رعيّت و بردن آبرو و ريختن خون آنان را غنيمت مي شمارند و دين را وسيله رسيدن به خواسته هاي شيطاني خود قرار مي دهند؟ «اَنْتُم عِبادَ اللَّهَ نُصْبُ اَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ».

در طي بحثهاي گذشته، به طور اجمال اشاره شد كه هر نوعي از انواع موجودات، داراي هدف و غايتي از كمال است كه از آغاز پيدايش، رو به سوي آن كمال در حركت است و با سير وجودي اش آن كمال را جستجو مي كند و تا خود را بدان كمال نرساند، آرام نمي گيرد و از حركت بازنمي ايستد؛ مگر آنكه مانعي بر سر راهش درآيد و او را از اين سيرِ كمالي بازدارد، چنانكه آفت، درخت را از رشد و به ثمر نشستن بازمي دارد و در بين راه، به زندگي او پايان مي دهد. يكي از انواع موجودات، آدمي است كه او نيز غايتي وجودي دارد كه براي رسيدن به آن، ناگزير از اجتماع و مدنيّت است. براي همين گفته اند: انسان، طبعاً يك موجود اجتماعي است. و اين اجتماع و مدنيّت، آدميان را به رعايتِ احكام و تكاليف وامي دارد كه حرمت نهادن به آنها و به كار بستنشان، به زندگي انسانها سامان مي دهد و اين احكام و تكاليف، در حقيقت ريشه در ويژگي وجودي انسان و آفرينش ويژه او دارد؛ يعني انسان بودنِ انسان، وجودِ اين تكاليف را اقتضا مي كند؛ خواه در عرصه تعامل اجتماعي باشد كه زندگي اجتماعي انسانها را سامان مي دهد؛ مانند معاملات و روابط اقتصادي، سياسي و فرهنگي و...، خواه در عرصه عبوديّت كه آدمي را تا قلمروِ معرفت خداوند، اوج مي دهد و او را فردي شايسته و صالح، وارد جامعه اي صالح مي گرداند. بنابراين، تكاليفي كه از سوي خداوند متوجّه آدمي است، مقتضاي شأن انساني اوست و تا زماني كه در اين جهان زندگي انساني دارد، بدانها نيازمند است. تكليف، در حقيقتْ تشريف و تكريمي است از سوي خداوند، نسبت به همه انسانها؛ چرا كه خداي تعالي بدين وسيله او را بر ديگر موجودات برتري داده است و از او خواسته تا به ياري عقل و توانايي خرد، بر غرائزش سلطه يابد و بناي شخصيت خويش را به دست خود، كامل كند. بدين روي، تنها او را شايسته تكليف دانسته و قابليت پذيرش مسئوليت را در نهاد او قرار داده است.

پس اگر انسان، حقِّ اين تشريف الهي را به جاي آورد و فرمانهاي او را گردن نهد و از در تسليم درآيد و اين تكريم را پاس دارد، خداوند نيز او را به پاداش عظيم خود كه سلطنت بي زوال و نعمت ابدي است، مي رساند. به تعبير ديگر، تكاليف الهي، بخشي از امانتهاي اويند كه به لحاظ عقل و توانايي و آگاهي و اختيارِ آدمي، به اين موجود برتر و خجسته سپرده شده است كه اگر حرمت اين امانت را پاس داشت، او را به غايت كمالي اش، كه وصول به جوار رحمت الهي است، مي رساند، و اگر در حفظ و اداي اين امانت سستي كرده، راه خيانت در پيش گرفت، به عذاب ابدي گرفتار خواهد ساخت و منزلت انساني را از او خواهد گرفت؛ چرا كه او خود، به خويش ستم روا داشته است:

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً. لِيُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِكِينَ وَالْمُشْرِكَاتِ وَيَتُوبَ اللَّهُ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَكَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً. [17] ما امانت [الهي و بار تكليف]را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم. پس، از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند؛ ولي انسان آن را برداشت؛ راستي او ستمگري نادان بود. [آري! چنين است]تا خدا مردان و زنان منافق، و مردان و زنان مشرك را عذاب كند توبه مردان و زنان باايمان را بپذيرد، و خدا همواره آمرزنده مهربان است.


آسمان بار امانت نتوانست كشيد

قرعه كار به نامِ منِ ديوانه زدند.


(حافظ)


[1] سوره توبه، آيه 128.

[2] شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، ج 4، ص 208.

[3] نهج البلاغه، ترجمه شهيدي، خطبه 99.

[4] همان، خطبه 89، ص 72.

[5] همان، خطبه 83، ص 60.

[6] سوره ص، آيه 17.

[7] سوره ص، آيه 41.

[8] سوره ص، آيه 44.

[9] سوره ص، آيه 45.

[10] سوره فرقان، آيه 1.

[11] سوره مريم، آيه 30.

[12] سوره نساء، آيه 172.

[13] سوره ص، آيه 83-82.

[14] مفاتيح الجنان.

[15] نهج البلاغه، ترجمه شهيدي، حكمت 425.

[16] حكمت اصول سياسي اسلام، ص 117.

[17] سوره احزاب، آيه 73-72.