کد مطلب:304436 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:137

من فاطمه ام
اَيُّهَا النَّاسُ! اِعْلَمُوا أَنّي فاطِمَةُ وَ اَبي مُحَمَّدٌ(ص) اَقْوُلُ عَوْداً وَ بَدْواً، وَ لااَقْوُلُ ما اَقُولُ غَلَطاً وَ لااَفْعَلُ شَطَطاً: «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيمٌ»، [1] فَاِنْ تَعْزُوهُ وَ تَعْرِفُوهُ، تَجِدُوُهُ اَبي دُونَ نِسائِكُمْ، وَ اَخا ابْنِ عَمِّي دُونَ رِجالِكُمْ، وَ لَنِعْمَ الْمَعْزي اِلَيْهِ(ص). اي مردم! بدانيد، من فاطمه ام و پدرم محمّد(ص) است - كه درود خدا بر او و خاندانش باد! - همچنان كه در آغازِ سخن گفتم، اكنون نيز مي گويم، نه در گفتارم ياوه مي سُرايم و نه در رفتارم، كژراهه مي روم: «بي گمان پيامبر از [ميان]خودتان نزد شما آمده است كه هر رنجي ببريد بر او گران و دشوار است، به [هدايت] شما دل بسته است با مؤمنان دلسوز و مهربان است». اگر او را بشناسيد، درمي يابيد كه او پدرِ من است، نه پدرِ زنان شما و نيز برادرِ پسر عموي من؛ علي است، نه مردان شما؛ و راستي را كه چه پيوند خجسته اي است پيوند با پيامبر -(ص)-.


مريم از يك نسبت عيسي عزيز

از سه نسبت، حضرت زهرا عزيز


نورِ چشمِ «رَحْمَةٌ لِلْعالَمينَ»

آن امام اوّلين و آخرين


آنكه جان در پيكر گيتي دميد

روزگارِ تازه آيين آفريد


بانوي آن تاجدارِ «هل أتي»

مرتضي، مشكل گشا، شير خدا


پادشاه و كلبه اي ايوان او

يك حسام و يك زره سامان او


مادرِ آن مركز پرگارِ عشق

مادر آن كاروانْ سالارِ عشق


آن يكي شمعِ شبستان حرم

حافظِ جمعيتِ خيرُ الاُمم


تا نشيند آتشِ پيكار و كين

پشت پا زد بر سرِ تاج و نگين


وان دگر مولاي ابرارِ جهان

قوّت بازوي احرارِ جهان


در نواي زندگي سوز از حسين

اهل حق حريّت آموز از حسين


(اقبال)

در اين قطعه از گفتار كه در حقيقت، يكي از نهادهاي اساسي «فلسفه سياسي» در اسلام است، به رسم معمول و جاري در محاكمات، پيش از شروع محاكمه و قرائتِ ادّعانامه خود عليه حاكم و در استيفاي حقّ قانوني و ميراث شرعيِ خانواده پيامبر (بازپس گيري فدك) و بيداري ذهن خفته و غفلت زده جامعه و نجاتِ امّت از انحرافِ اصولي اي كه در «فلسفه سياسي» اسلام رخ داده است، و همچنين برحذر داشتنِ اجتماع، از پذيرش مراحلِ آغازين ظلم، تا اينكه به مراحلِ بعدي نكشد و پايه هاي ظلم، استوار نگردد، خود را به خليفه و مسلمانانِ حاضر در بزرگترين محكمه آن عصر، يعني مسجدالنّبي، معرّفي مي كند: بدانيد كه من، فاطمه ام و پدرم محمّد است! امّا با اينكه هم خليفه و هم مخاطبانش او را به خوبي مي شناسند، براي چه بانوي اسلام پيش از هر سخن، به معرّفي خود، آن هم با نام «فاطمه» پرداخته است؟ براي اينكه اگر «فاطمه» بودنش را باور كنند، ديگر مي دانند آنچه را كه مي گويد، عين صواب و محض حقيقت است و ناگزير از پذيرفتن آن اند؛ چرا كه بارها و بارها، در همين مسجد و روي همين منبر، از زبان پيامبر(ص) شنيده اند كه فرمود:

اِنَّ اللَّهَ - عَزَّ وَ جَلَّ - لَيَغْضِبُ لِغَضَبِ فاطِمَةَ وَ يَرْضي لِرِضاها. [2] خداي بزرگ، از خشم فاطمه به خشم مي آيد و به خشنودي او خشنود مي گردد.

بنابراين، شرايط حاكم بر اين محاكمه چنين است كه از يك سو، زمامداري پُر قدرت و تازه نفس و ظاهرالصّلاح، و از سوي ديگر، اجتماع مردمي كه نيمي مجذوب و نيمي ديگر، مرعوب اند، اقتضا مي كند كه پيش از هر سخن و اقدامي، خود را معرّفي كرده، سفارشهاي اكيدِ پيامبر را درباره دخترش فاطمه، به ياد آورد و بدين وسيله، احساسات و عواطف مخاطبانش را عليه حاكم غاصب، تحريك كند و زمينه را براي بازپس گيري «فدك» و احقاق حقّي كه از علي بن ابي طالب(ع) به تاراج رفته است، [3] فراهم آورد. گويي زين العابدين(ع) كه پرچم خونبار عاشورا را بر دوش داشت نيز در «مسجد جامع دمشق» و در محاصره يزيد و يزيديان و مسلمانان منحط و غفلت زده، در چنين شرايطي بود كه همچون مادرش فاطمه(س) در آغاز سخن، به معرّفي خود و خاندان خويش پرداخته است:

اَيُّهَا النَّاسُ! اُعْطينا سِتّاً وَ فُضِّلْنا بِسَبْعٍ اُعْطينَا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَّماحَةَ وَ الْفَصاحَةَ وَ الشَّجاعَةَ وَ الْمَحَبَّة في قُلُوبِ الْمؤْمِنينَ وَ فُضِّلْنا بِاَنَّ مِنَّا النَّبي الْمُخْتارُ مُحَمَّداً وَ مِنّا الصَّديقُ وَ مِنَّا الطَّيارُ وَ مِنَّا اَسَدُاللَّهِ وَ اَسَدُ رَسُولِهِ وَ مِنَّا سِبْطا هذِهِ الْاُمَّةِ مَنْ عَرَفَني فَقَدْ عَرَفَني وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفني أنْبَأتُهُ بَِسَبي وَ نَسَبي.... [4] اي مردم! خدا شش چيز را به ما داده است، و برتري ما بر ديگران، بر هفت پايه استوار است: دانش وسيع، بردباري، بخشندگي، فصاحت، دليري و مردانگي و محبّت و دوستي در دلهاي مؤمنان (حكومت بر دلها)؛ و آنچه كه مايه برتري ما بر ديگران شده است اين است كه رسول خدا محّمد مصطفي(ص) و وصيّ او صدّيق (علي بن ابي طالب(ع)) و جعفر طيّار و حمزه، شير خدا، و فرستاده اش و همچنين دو فرزند پيامبر (حسن و حسين(ع)) از ما هستند. هركس كه مرا مي شناسد، پيش از اين نيز شناخته بود، و آن كس كه نمي شناخت، من خود را با همه ويژگي هاي ممتازِ خانوادگي، به شما شناساندم.

فاطمه(س) خطاب به حاضران فرمود: اي مردم! بدانيد كه من فاطمه ام و پدرم محمّد(ص) است. همچنان كه در آغازِ سخن گفتم، اكنون نيز همان را مي گويم، و چون فاطمه ام و يادگارِ محمّد و امتداد وجود پاكِ او در ميان امّت اويم، هيچ گاه برخلاف حقيقت و جز در جهتِ خشنودي خداوند، اقدامي نمي كنم. نه در گفتار ياوه مي سرايم، و نه در رفتارم، كژراهه مي روم. در اين اوضاع و احوال آشفته و در برابر اين حوادث توفنده و استبداد ظالمان كه شمشير جفا را بر سر ما آخته اند و مي خواهند فريادِ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌ مَوْلاهُ» را خاموش كنند. هر آنچه مي گويم و هر اقدامي كه مي نمايم، جز به انگيزه انجام تكليف ديني و رسالت الهي كه بر دوشم نهاده شده است، نيست. فاطمه(س) در ادامه شناساندن خويش، از آيه اي مدَد مي جويد كه در توصيف پدرش فرود آمده است:

لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَاعَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ. [5] قطعاً براي شما پيامبري از خودتان آمد كه بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد. به هدايت شما حريص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز و مهربان است.

در اين آيه، به دو حقيقت از اوصاف پيامبر(ص) اشاره شده است: 1) اينكه به رنج و زحمت بيفتيد، بر او سخت و دشوار است. بدين روي، آمده است تا هرچه رنج و دشواري است، از دوشتان بردارد. 2) حريصانه مشتاق هدايت و سعادت شماست و در خصوص مؤمنان، دلسوز و مهربان است و اساساً، مظهر رحمت و رأفت پروردگار رئوف و رحيم است و به تعبير علي(ع):

طَبيبٌ دَوّارٌ بِطِبّهِ قَدْ اَحْكَمَ مَراهِمَهُ، وَ اَحْمي مَواسِمَهُ يَضَعُ مِنْ ذلِكَ حَيْثُ الْحاجَةُ اِلَيْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ، و آذانٍ صُمٍّ، و اَلْسِنةٍ بُكْمٍ. [6] طبيبي است كه بر سر بيماران، گردان است، و مرهم او بيماري را درمان است - و آنجا كه دارو سودي ندهد - داغ او سوزان. آن را به هنگامِ حاجت، بر دلهايي نهد كه از ديدن حقيقتْ نابيناست، و گوشهايي كه ناشنواست و بر زبانهايي كه ناگوياست.


روز محشر اعتبارِ ماست او

در جهان هم پرده دارِ ماست او


لطف و قهر او سراپا رحمتي

آن به ياران، اين به اعدا رحمتي


آنكه بر اعدا درِ رحمت گُشاد

مكّه را پيغامِ «لاتثريب» داد


(اقبال)

مددجويي از اين آيه، براي اين بود كه مخاطبان خود را به ياد شفقتها و مهرورزي ها و خدمتهاي بزرگ و انسانيِ پيامبر(ص) نسبت به انسانها، به ويژه عربِ جاهلي بيندازد و آنها را در مقابل اين پرسش قرار دهد كه با آمدن چنين پيامبرِ مهربان و دلسوزي كه حتّي تحمّل ديدنِ رنج شما را ندارد و مشتاقانه براي هدايت و سعادت شما خود را به زحمت انداخته است، آيا سزاوار است كه او رانافرماني كرده، او را ناسپاسي كنيد و در برابر ظلمي كه بر فرزند او روا مي دارند، مُهر سكوت بر لب زده، بي تفاوت و بدون احساس مسئوليّت از كنارِ آن بگذريد؟ آيا پيامبر(ص) و وابستگي و پيوند من به او را فراموش كرده ايد؟ به طور قطع، چنين نيست. پس اگر او را بشناسيد، كه مي شناسيد، در مي يابيد كه او پدر من است، نه پدرِ زنان شما، و نيز برادرِ پسر عموي من، علي است، نه مردان شما: پيامبر(ص) از طرف خدا مأمور گشت كه مهاجرين و انصار را با يكديگر برادر كند. روزي در يك انجمن عمومي، رو به هواداران خود كرد و فرمود: دو تا دو تا با يكديگر، برادر ديني شويد. پيامبر(ص) سيصد نفر از مهاجرين و انصار را، با يكديگر برادر نمود و رو به مسلمنان كرد و گفت: «فلاني! تو برادرِ فلاني هستي.» كار [عقد] اخوّت به پايان رسيد. ناگهان علي با چشمهاي اشكبارش عرض كرد: «ياران خود را با يكديگر برادر كرديد؛ ولي عقد اخوّت ميان من و ديگري برقرار نفرموديد؟» (آخَيْتَ بَيْنَ اَصْحابِكَ وَ لَمْ تُواخِ بيني و بَيْنَ اَحَدٍ). در اين هنگام، پيامبر رو به علي كرد و گفت: تو در دنيا و آخرت، برادرِ من هستي: «اَنْتَ اَخي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَة». قندوزي حنفي مي گويد: پيامبر در جواب سؤال علي(ع) فرمود:

به خدايي كه مرا براي هدايت مردم مبعوث فرموده، سوگند، كار برادري تو را براي اين به عقب انداختم كه مي خواستم در پايان با تو برادر شوم. تو نسبت به من، مانند هاروني نسبت به موسي؛ جز اينكه پس از من پيامبري نيست. تو برادر و وارث من هستي. [7] .

و راستي را كه چه پيوند خجسته اي است پيوند با پيامبر! روشن است كه اين پيوند، تنها پيوند نَسَبي و جسماني نيست؛ چرا كه ديگران نيز با آن بزرگوار، رابطه فاميلي داشتند؛ بلكه مراد از اين پيوند مبارك و افتخارآميز، پيوند روحي و معنوي است و تنها كسي را مي سِزَد كه به لحاظ روحي و معنوي، هم سطح و هم افق با پيامبر اكرم است، و چه كسي جز علي ابن ابي طالب، چنين شايستگي و منزلت والايي را دارد؟ او خود، درباره اين پيوند روحي و معنوي و منزلت خويش نزد پيامبر(ص) چنين مي گويد:

من در خُردي، سينه هاي بزرگان عرب را بر زمين افكندم و شاخه هاي نو بر آمده قبيله هاي ربيعه و مُضَر را شكستم، و شما مقام بلند خويشاوندي و موقعيّت ويژه مرا در خدمت رسول خدا مي دانيد. در حالي كه كودك بودم، مرا در دامنش پروراند و به سينه اش مي چسباند و در بسترش مرا در آغوش مي گرفت و بدن مباركش با بدن من مماس مي شد، و بوي خوشش را به من مي رساند غذا را مي جَويد و سپس در دهان من مي گذارد، و هيچ گاه دروغي در گفتار و خطا و اشتباه در كِردار، از من نيافت. از زماني كه پيامبر(ص) از شير گرفته شد، خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را همراه او ساخت تا شبانه روز، وي را به راههاي صحيح و اخلاق پسنديده سوق دهد. من نيز پيوسته پشت سرِ او راه مي رفتم، همچنان كه بچّه به دنبال گامهاي مادر مي رود، و در هر روز، براي من پرچمي از اخلاق حسنه اش برمي افراشت و مرا به پيروي آن امر مي كرد. همه ساله در «حِرا» مجاور مي شد و در آنجا تنها من او را مي ديدم و جز من، كسي وي را نمي ديد در آن زمان، اسلام در خانه اي نيامده بود، مگر خانه پيامبر خدا و خديجه، و من، سومين آنها بودم. نور وحي و رسالت را مي ديدم و بويِ خوش نبوّت راااستشمام مي كردم. وقتي در هنگام فرود آمدن وحي، صداي ناله شيطان را مي شنيدم، از پيامبر سؤال كردم كه: «اين ناله و فرياد چيست؟». پيامبر فرمود: اين، شيطان است كه از عبادت خود، مأيوس و نااميد شده است. آنچه را كه من مي شنوم و مي بينم، تو نيز مي شنوي و مي بيني، جز اينكه تو پيامبر نيستي؛ بلكه وزير من هستي و پيوسته قرين خير و نيكي هستي. «اِنَّكَ تَسْمَعُ ما اَسْمَعُ وَ تَري ما اَري. اِلّا اَنَّكَ لَسْتَ بِنَبيٍّ، وَلكِنَّكَ وَزيرٌ وَ اِنّكَ لَعَلي خيرٍ». [8] .


[1] سوره توبه، آيه 128.

[2] فرائد السمطين، ج 2، ص 46 (به نقل از: فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفي، ص 75).

[3] اَري تُراثي نَهْباً؛ ميراثم ربوده اين و آن، و من بدان نگران (نهج البلاغه، ترجمه شهيدي، خطبه 3).

[4] نفسَ المَهموم، ص 260.

[5] سوره توبه، آيه 128.

[6] نهج البلاغه، ترجمه شهيدي، خطبه 108.

[7] فروغ ابديّت، ج 1، ص 500.

[8] شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، ج 4، ص 521.