کد مطلب:304442 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:120

قدرت طلبي بر اساس تزوير
ثُمَّ لَمْ تَلْبَثُوا اِلّا رَيْثَ اَنْ تَسْكُنَ نَفْرَتُها، وَ يَسْلَسَ قِيادُها ثُمَّ اَخَذْتُم تُورُونَ وَقْدَتَها، وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتها، وَ تَسْتَجِيبُونَ لِهِتافِ الشّيْطانِ الْغَويِّ، وَ اِطْفاء اَنْوارِ الدِّينِ الجَلّيِ، وَ اِهْمادِ سُنَنِ النَّبيّ الصّفيِّ، تُسِرّوُنَ حَسْواً فِي ارْتِغاءِ وَ تَمْشُوُنَ لِاَهْلِهِ وَ وَلَدِهِ في الْخَمَرِ وَ الضَّراءِ، وَ نَصْبِرُ مِنْكُمْ عَلي مِثْلِ حَزِّ الْمُدي وَ وَخْزِ السِّنانِ في الْحَشاءِ. آنگاه، چندان درنگ نكرديد كه اين شتر سركش و چموش، رام شود. [پس از سوار شدن بر اين مَركب] آتش فتنه ها را دامن زديد و شعله هاي آن را افروختيد و فراخواني هاي شيطان گمراه را صميمانه و خالصانه پاسخ داديد و اكنون برآنيد تا روشنايي آيين آشكار [اسلام] را به خاموشي كشيده، و راه و رسم و سنّت هاي پيامبر برگزيده او را محو كنيد. [آري!]به بهانه كف گرفتن، شير را تا آخرين قطره اش زير لب و در نهان، سر مي كشيد، (به تدريج و به نام دين، حقايق آن را وارونه مي كنيد). منافقانه و با پوشش اسلام و ديانت، در كمينگاه ترفندهاي رنگارنگتان نشسته، آهنگِ شكارِ اهل بيت(ع) و فرزندان آنها را داريد و ما نيز به سانِ كسي كه كارد بر گلويش نهاده اند و ناوك تيز بر دلش كوفته اند، چاره اي جز شكيبايي نداريم و بر سختي اين جراحت، پايدار مي مانيم.

پيامبر(ص) با بعثت خود، به تشكيل جامعه اي پرداخت كه در آن، روابط نزديك و صميمانه اي ميان اعضاي آن برقرار است كه از يك سو، بر پايه بندگي خداوند مبتني است و از سوي ديگر، بر پيوندهاي صميمانه و محكم برادري ميان همه اعضا. اين پيوند استوار، از جهتي به معناي پيوند و پيوستگيِ در ميان اجزاي جهان است؛ بدين معنا كه اگر ذرّه اي از اجزاي جهان را از جاي خود برگيرند و يا جهت حركتِ او را تغيير دهند، خَلل و سستي و انحراف، به همه اجزاي آن راه مي يابد.


جهان چون خطّ و چشم و ابروست

كه هر چيزي به جاي خويش نيكوست


اگر يك ذرّه را برگيري از جاي

خلل يابد همه عالم سراپاي [1] .


همچنين اگر در جامعه انساني، اصلي از اصول آن، جايگاهِ ويژه خود را از دست بدهد و يا نهادي از نهادهاي آن، مورد تعرّض قرار گيرد، پيكر جامعه در هم مي ريزد و اركان آن، دچار اختلال مي گردد؛ به ويژه اگر اين نهادِ موردِ تعرّض، نسبت به ديگرِ نهادها داراي موقعيّت محوري باشد. هنگامي كه باطل در يك جامعه ديني براي خود جايِ پايي پيدا كند و با پوشش حق، فريبكارانه همه چيز را از قانون و اصل خود منحرف سازد، به طور قطع، زمينه سقوط آن جامعه را فراهم مي آورد و اگر اين انحراف، متوجّه نهادي بشود كه با فروريختن آن، ديگر نهادها نيز فرو مي ريزند و به دنبال آن، تباهي و سستي به همه اركان جامعه راه مي يابد، مصيبت، سنگين تر خواهد بود.

در اين بخش از خطابه، دختر بزرگوار پيامبر(ص) سالوس بازي هاي مدّعيانِ خلافت (جانشيني) را با ذكر اين مثل كه: «به بهانه كف گرفتن، شير را تا آخرين قطره اش زير لب و در نهان، سرمي كشيد»، جامعه نوپاي اسلامي را از خطري كه در پيش دارند، آگاه كرد و به مسلمانان غفلت زده و مرعوب، هشدار داد كه اين قدرت طلبان فريبكار هيچ گاه به غصب خلافت، بسنده نخواهند كرد؛ بلكه طرحي را كه پي ريخته اند و راهي را كه در پيش گرفته اند و بدعت و انحرافي كه گذارده اند، خشتِ اوّلِ انحرافي است كه ديوار اين بنا را تا ثريّا كج مي برد؛


خشت اوّل چون نهد معمار كَج

تا ثريّا مي رود ديوار، كج


در سيره ابن هشام، به ترتيبْ كساني را كه پس از اعلام بعثت به اسلام گرويده اند، با ذكر نام و مشخّصات و زمان و شرايط ورود آنها به اسلام آورده است. مي دانيم كه نخستين كسي كه از خارجِ خانه محمّد بدو گرويد، ابوبكر بود، هرچند برخي معتقدند كه قبل از او گروهي مسلمان شده بودند؛ امّا اهميّتي كه تاريخ از آنان ياد كند، نداشته اند. سپس ابوبكر، گروهي را به [دامن]اسلام مي آورد كه دسته جمعي به دعوت وي به محمّد(ص) مي گروند. از اينجا پيوند خاصّ اين عدّه با ابوبكر، كاملاً در جاهليّت مشخّص مي شود. اينان، پنج تن اند: عبدالرحمان بن عوف، عثمان، سعد بن ابي وقّاص، طلحه و زبير. اين پنج تن را يك جاي ديگر، باز در تاريخ با هم مي بينيم. كي و كجا؟ سي و شش سال بعد در شوراي [منصوب]عمر؛ شورايي كه با چنان بازي ماهرانه اي، علي را كنار زد؛ شورايي كه عبدالرحمان بن عوف، در آن رئيس بود و حق «وِتو» داشت و عثمان را به خلافت برگزيد. اعضاي شوراي عمر، جز علي، بي كم و كاستْ همين پنج تن اند. ابوبكر، شخصيّت برجسته اين گروهِ مخفي است و عمر، با انتخاب همين پنج تن و نقشي كه در سقيفه داشت، پيوستگي خود را با اين گروه نشان داد. اينان از سال اوّل بعثت تا نيم قرن بعد، در جنگ جمل، همه جا تا بوده اند، [هواي] يكديگر را داشته اند و در همه صحنه هاي سياسي اين نيم قرنِ پرآشوب و حسّاسي كه تاريخ اسلام را شكل مي دهد، نقش اساسي را به عهده داشته اند. اين جناح نيرومند سياسي، در برابر علي قرار دارند. هر سه خليفه، از اينان است و نخستين جنگ را عليه علي نيز لحه و زبير، دو تن اعضاي باند سياسي برپا كردند. موقعيّتي كه سعد وقّاص نيز در زمان عمر داشت و نقش منفي و مخالف را كه در حكومت علي بازي كرد، نشان دهنده اين وحدت و همبستگي خاصّ وي با آنهاست. [2] همچنين ابن ابي الحديد مي نويسد: ابوعبيده جرّاح، در جريان سقيفه نقش مهمّي را بازي كرد و در فضائل ابوبكر، سخنها گفت؛ كما اينكه ابوبكر نيز به نقل از عايشه، در فضائل ابوعبيده مطالبي را اظهار داشت و همين ابوعبيده بود كه وقتي علي را به مسجد آوردند تا به اكراه بيعت كند و نمي كرد، بلند شد و گفت: يا ابالحسن! تو جواني و اينها پيرِمردانِ قريش اند. تجربه آنها را نداري و مثل آنها به امور، آشنا نيستي. ابوبكر براي اين كار شايسته تر است و روشن بين تر. تو در مقابل او تسليم شو و به خلافتش رضايت بده. اگر زنده ماندي و عمرت وفا كرد، تو نيز شايسته و به اين مقام خواهي رسيد. [3] و چه زيبا و ظريف، امامِ مظلومِ تاريخ، علي(ع)، اين سخن پردازان چند چهره را كه گفتارشان شفا و كردارشان دردي است بي درمان، توصيف مي كند:

يَمْشوُنَ الْخَفاءَ، وَ يَدِبُّونَ الضّرّآء... يَتَقارَضُونَ الثَّناءَ وَ يَتَراقَبُونَ الْجَزاء... قَدْ هوَّنوا الطّريقَ، وَ اَضْلَعُوا الْمَضيقَ؛ فَهُمْ لُمَّهُ الشّيطان، وَ حُمّةٌ النّيرانِ، [4] «اوُلئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ، اَلا اِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ». [5] .

پوشيده مي روند، چون خزنده اي زيانمند و زهرناك،... و ثناي هم را به سَلَف فروخته اند (تعريف و تملّق را وام مي دهند)، و چشم در پيِ پاداش يكديگر دوخته، مي ستايند و تزوير مي كنند و راه باطل را بر پيروان خود، آسان نمايند، و آنان را در پيچ و خمهايش سرگردان كنند. ياران شيطان اند و زبانه هاي آتش سوزان، «آنان، پيروان شيطان اند، و بدانيد كه پيروان شيطان، زيانكارن اند.

دختر بزرگوار پيامبر(ص)، به افشاگري پرداخت و پرده از پنهان كاري هاي طلايه دارانِ سقيفه برداشت. مگر نه اين است كه به آتش كشيدن خانه علي و فاطمه(ع)، يعني خانه پيامبر و شهادت مظلومانه تنها دختر او و موضع گيري هاي مخالفان علي(ع)، بعد از بيست و پنج سال تنهايي و خانه نشيني از همه سو، توطئه هاي ناكثين و قاسطين و مارقين عليه او و در نهايت، شهادتش به وسيله گروه سوم، و تنهايي و غربت حسن بن علي(ع) و انزواي او و همچنين شهادتش و از همه مصيبت بارتر، حادثه دلخراش و سنگين عاشورا و شهادت حسين(ع) و يارانش و به آتش كشيدن خيمه هاي او و اسارت خاندان او و هتك حرمتِ حريم پيامبر، همه و همه، ميوه تلخِ اين شجره خبيثه (درخت پليد) است كه نهال شوم آن در سقيفه كِشته شد؟ به راستي اگر آن روز، فاطمه(س) از اين نيرنگ و فريب، پرده برنمي داشت، چه كسي مي دانست كه اين همه خسارتها و تباهي ها و عقب ماندگي ها از كدام سو و به وسيله چه كساني دامنگير دنياي اسلام شده است؟ مسلمانان بايد مي دانستند كه اين همه نابساماني، ريشه در كجا دارد؟ سخن خليفه دوم در مورد بيعت ابوبكر، قابل تأمّل است كه مي گويد: كانَتْ بَيْعَةُ اَبي بَكْرِ فَلْتَةً وَقانا اللَّهُ شَرَّها. [6] .

بيعت با ابوبكر در سقيفه، حادثه اي ناگهاني و نينديشيده و كاري بدون فكر بود كه خداوند، ما را از آسيب آن حفظ كرد. خليفه دوم، اعتراف مي كند كه كار انجام گرفته در سقيفه، كاري ناگهاني و بدون انديشه و غافلگيرانه بوده است؛ يعني بيعت با ابوبكر، بدون معيار و شايستگي و علل منطقي و تنها براي اشباع هوا و هوسهاي قدرت طلباني بود كه در كمين اسلام نشسته بودند و در انتظار فرصت، تا كام خود را از قدرت برگيرند. براي همين است كه فاطمه(س) به ريشه و اساس جنايتي كه انجام گرفته است، اشاره مي كند و در پايان مي فرمايد: اكنون در رسيدن به آرزوهاي خود، اهل بيت پيامبر را رقيب خود مي بينيد و براي نابودي آنان، در كمينگاه هاي خود نشسته ايد و قصد جانشان را داريد؛ و ما نيز به ناچار و براي حفظ دستاورد پدرم، بر اين ظلمها و ناروايي ها صبوري مي ورزيم، همچون كسي كه كارد بر گلويش نهاده اند و ناوك نيزه بر دلش كوفته اند؛ چرا كه چاره اي جز شكيبايي نداريم. بدين روي، بر سختي اين جراحت، پايدار مي مانيم. آري! فاطمه(س) سخن از صبر و شكيبايي بر زبان مي راند؛ صبري كه جامعه نوپاي اسلام را از فتنه ها دور مي دارد؛ صبري كه پس از بيست و پنج سال سكوت همسرش علي(ع)، دردمندانه از آن ياد مي كند:

دامن از خلافت، درچيدم، و پهلو از آن پيچيدم، و ژرف بينديشيدم كه چه بايد و از اين، كدام شايد؟ با دست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟ كه جهاني تيره است؛ و بلا بر همگانْ چيره؟ بلايي كه پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان، پير، و ديندار تا ديدار پروردگار، در چنگال رنج، اسير. چون نيك سنجيدم، شكيبايي را خردمندانه تر ديدم، و به صبر گراييدم؛ حالي كه ديده از خارِ غم، خسته بود و آوا در گلو شكسته. ميراثم ربوده اين و آن، و من بدان، نگران. فَصَبَرَتُ وَ في الْعَيْنِ قَذيً، وَ فِي الْحَلْقِ شَجا اَري تُراثي نَهْباً. [7] .


[1] گلشن راز، شيخ محمود شبستري.

[2] محمّد، خاتم پيامبران، ج 1، ص 353.

[3] شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، ج 6، ص 12.

[4] نهج البلاغه، ترجمه شهيدي، خطبه 194.

[5] سوره مجادله، آيه 19.

[6] سيرة ابن هشام، ج 4، ص 309.

[7] نهج البلاغه، ترجمه شهيدي، خطبه 3.