کد مطلب:304447 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:125

خطبه 02
سُوَيد بن غَفَلَه گويد: آن گاه كه فاطمه(س)، در بستر بيماري بود - در همان بيماري كه به ديدار خدا شتافت (شهيد شد) - زنانِ مهاجر و انصار، براي عيادت به حضورش گِرد آمده و از حال او جويا شده و گفتند: اي دختر پيامبر، در چه حالي هستي و با اين بيماري چگونه سر مي كني؟ آن بزرگوار ثنا و ستايش خدا را به جاي آورد و بر پدرش محمد(ص) درود و تحيت فرستاد و سپس فرمود:

أصْبَحْتُ وَ اللَّهِ عائِفَةً لِدُنيا كُنَّ، قالِيةً لِرِجالِكُنّ، لَفَظْتُهُمْ بَعْدَ أنْ عَجَمْتُهُمْ، وَ شَنأتُهُمْ بَعْدَ أنْ سَبَرتْهُمُ، فَقُبْحاً لِفُلُولِ الْحَدِّ، وَ اللَّعْبِ بَعْدَ الْجِدِّ، وَ قَرْعِ الصّفاةِ وَ صَدْعِ الْقَناةِ، وَ خَتَلِ الآراءِ وَ زَلَلَ الأهواء، و بِئسَ ما قَدَّمَت لَهُم أنفُسُهُمْ: أنْ سَخِطَ اللَّه عَلَيْهمْ وَ فِي الْعذابِ هُمْ خالِدونَ، لاجَرَمَ لَقَدْ قَلَّدْتُهُمْ رِبْقَتَها، وَ حَمَّلْتُهُمْ أوقَتَها وَ شَنَنْتُ عَلَيِهْم غاراتِها، فَجَدْعاً وَ عُقْراً و بُعداً لِلقَومِ الظَّالِمينَ.

وَ يْحَهُمْ أنّي زَعْزَعُوها عَنْ روَاسيِ الرّسالةِ، وَ قَواعِدِ النُّبُوةِ وَ الّدلالَةِ، وَ مَهْبِطِ الرّوحِ الأمينِ، وَ الطَّبينِ بأمورِ الدّنيا و الدينِ؟! ألا ذلِكَ هُوَ الْخُسرانُ الْمُبينِ. وَ ما الّذِي نَقَمُوا مِنْ أبيِ الْحَسَنِ(ع)؟! نَقَمُوا وَ اللَّهِ مِنْهُ، نَكيرَ سَيْفِهِ، وَ قِلّةَ مُبالاتِهِ لِحَتْفِهِ، وَ شِدّةَ وَ طْأتِهِ، وَ نَكالَ وَقْعَتِهِ، وَ تَنَمُّرِهِ فِي ذاتِ اللَّهِ، وَ تاللَّهِ لَوْ مالوُا عَنْ الْمَحَجّةِ اللاَّيِحَةِ، وَ زالوُا عَنْ قَبُولِ الْحُجّةِ الْواضِحَةِ. لَردَّهُمْ ألَيْها، وَ حَمَلَهُم عَلَيْها، وَ لَسارَ بِهِمْ سَيراً سُجُحاً لا يُكْلَمُ خِشاشَهُ وَ لا يَكِلُّ سائِرُهُ وَ لا يَمِلُّ راكِبُهُ، وَ لَأورَدَهُمْ مَنَهلاً نَمِيراً صافياً رويّاً، تَطْفَحُ ضَفّتاهُ وَ لا يَتَرنَّقُ جانِباهُ، وَ لَأصْدَرَهُمْ بِطاناً، وَ نَصَحَ لَهُم سِرّاً وَ إِعلاناً، وَ لَمْ يَكُن يُتَحلّي مِنَ الغِني بِطائِلٍ، وَ لا يُحظي مِنَ الدُنيا بِنائِلٍ غَيْرَ رَيّ النَّاهِلِ، وَ شَبَعَة الِكافِلِ، وَ لَبانَ لَهُم الزَّاهِدُ مِنَ الرّاغِب، وَ الصّادِقُ مِنَ الْكاذِبِ، وَ لَو أنّ أهلَ القُري آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَركاتٍ مِنَ السّماءِ وَ الْأرْضِ، وَ لكنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنا هُمْ بِما كانُوا يَكِسبُونَ، وَ الذّينَ ظَلَمُوا مِن هؤلاء سَيُصيبُهُمْ سَيئاتِ ما كَسَبُوا وَ ما هُمْ بِمُعجِزينَ.

ألا هَلُمَّ فَّاسْتَمِعْ! وَ ما عِشْتَ أراكَ الَّدهرُ عَجَباً!! وَ إنَ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَولُهُمْ! لَيْتَ شِعْريِ اِلي اَيِّ سَنادٍ اسْتَنَدُوا؟! وَ اِلي أيّ عِمادٍ اعتَمَدُوا؟! وَ بأيَّةِ عُرْوَةٍ تَمَسّكُوا؟! وَ عَلي أيّةِ ذُريّةٍ أقْدَمُوا وَ احتَنَكُواَ؟! لَبِئْسَ الْمَولي وَ لَبِئسَ الْعَشِيرُ، وَ بئسَ لِلّظالِمِينَ بَدَلاً، اِستَبْدَلُوا وَ اللَّهِ الذُنابي بِالْقَوادِمَ، وَ العَجُزَ بِالْكاهِلِ، فَرَغْماً لِمَعاطِس قَوْمٍ يَحْسَبُون أَنَّهُمْ يُحسِنُونَ صُنْعاً، ألا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفسِدُونَ ولكِنْ لايَشْعُروُنَ. وَيْحَهُْم فَمَنْ يَهدِي أِلي الْحَقِّ أَحَقُّ أنْ يُتَّبَعَ، أم مَنْ لايَهدِّي اِلّا أنْ يُهدي فَما لَكُم كَيْفَ تَحْكُمونَ؟! أما لَعَمْرِي لَقَدْ لَقِحَتْ، فنَظِرةً رَيثما تُنْتِجُ، ثُّمَ اَحتَلَبُوا مِل ءَ الْقَعبِ دَماً عَبيِطاً وَ ذُعافاً مُبِيداً، هُنالِكَ يَخْسَرُ الْمُبطِلونَ، وَ يَعرِفُ التَّالُونَ غِبَّ ما أَسَّسَ الأوّلُونَ، ثُّمَ طِيبُوا عَنْ دنياكُمْ أَنفُساً، وَ اطمئنُوا لِلْفِتْنَةِ جأشاً، و أبشِروُا بَسْيفٍ صارمٍ، وَ سَطْوَةِ مِعتدٍ غاشِمٍ، وَ بِهَرْجٍ شامِلٍ، وَ استبدادٍ مِنَ الظّالمينَ، يَدَعُ فَيْئَكُمْ زَهِيداً، وَ جَمْعَكُمْ حَصِيداً، فَيا حَسْرَةً لَكُم! و أنّي بِكُمْ وَ قَدْ عَمِيَتْ عَلَيكُمْ، أَنُلْزِ مُكُمُوها وَ أنتُمْ لَها كارِهُونَ.

به خدا سوگند، در حالي هستم كه دنياي شما را خوش نمي دارم، و از مردانتان سخت ناخشنود و كينه هاشان سخت، در دل دارم؛ آنان را پس از آن كه به دهان آوردم چون لقمه اي تلخ به دور افكندم، و پس از آن كه آزمودم، مردماني ناپخته و سبك مغز ديدم، براي همين از خود براندم و به دشمني شان برخاستم.

چه زشت و ناپسند است كُندي شمشيرها پس از تيزي، بازيگري و حيله ورزي پس از كوشش و پافشاري، و سستي و بازماندگي پس از صلابت و پايداري، و شكستگي نيزه ها و بيهودگي، و ناراستي آرا و لغزش دلها، چه نازيباست پرواي خويش داشتن و به نان و نام خود انديشيدن؟!«راستي را چه زشت است آنچه براي خود پيش فرستادند، خدا برايشان خشم گرفت، و همواره در عذاب مي مانند». [1] .

[چون مردانتان را چنين يافتم؛ سياست باز و فريبكار،] رشته آن (فدك يا خلافت) را به گردنشان افكندم، و گرانباري ننگ و عارش و پيامدهاي ناگوارش را بر دوششان نهادم؛ نفرين بر مكرورزان و مرگ بر ستمكاران.

واي بر اينها [كه در سقيفه دسيسه كردند]؛ چگونه و به كدام سو، خلافت را از مدا اصلي خود، كه بنيانهاي رسالت و پايه هاي نبوّت و هدايت امّت و فرودگاهِ «روح الامين» (جبرئيل) بود، به در بردند، و كسي را كه داناي دين و آگاه به امور دنياست وا نهادند؟! آري، [آنچه در سقيفه انجام گرفت] خسارت آشكار است.

چه كينه اي از ابوالحسن علي(ع) داشتند كه او را اين چنين وا نهادند؟ به خدا سوگند، كينه شان از سوزش تيغِ باطل برانداز او، و بي باكي اش از مرگ، و صلابت و سرسختي اش در سركوبي دشمن، و خشم آوردنش در راه خدا بود.

به خدا سوگند، [اگر چَرخه خلافت را از گردونه خود به در نمي بردند] هرگاه كه مردمان از راهِ روشن دين باز مي ماندند، و از پذيرش حجّتهاي آشكارش سر بر مي تافتند، هر آينه آنان را بدان راه باز مي گرداند؛ به پذيرفتنِ آن حجّتها وا مي داشت، و با نرمِش و مدارا به راه [سعادت] مي برد؛ بدان سان كه در اين راه بردن رنجه نشوند، پيادگان خسته و درمانده و سوارگان فرسوده و دلتنگ نگردند، آنان را به آبشخوري جوشان و پرآب، زلال و خوشگوار در مي آوَرد، كه از هيچ سو كُدورت و ناصافي در آن راه نداشت.

او (ابوالحسن)، در نهان و آشكار خير خواه و مشفِق آنان بود، از ثروتهاي عمومي (بيت المال) بهره اي ويژه نمي برد، و از دنيا توشه اي براي خود نمي اندوخت؛ مگر به قدرِ ضرورت، تا آنجا كه تشنه، سوزشِ عطشِ خود فرو نشاند و گرسنه، به لقمه ناني خود را سير كند.

[آري، اگر چرخه خلافت بر محور خود مي چرخيد، و در شخصِ ابوالحسن قرار مي يافت] بر اين مردم آشكار مي شد، كه چه كسي از دنيا رو گردان است و چه كسي آن را خواهان، چه كسي راست مي گويد و چه كسي مي لافَد و دروغ مي بافَد، [و آن گاه اين سخن خداوند تحقق مي يافت] «اگر مردم آن آباديها ايمان آورده و پرهيزگاري كرده بودند، هر آينه بركتها - نيكيها و نعمتها - از آسمان و زمين مي گشوديم و ليكن [پيامها و نشانه هاي ما را]دروغ شمردند، پس آنان را به كيفرِ دستاوردشان گرفتار ساختيم». [2] «و كساني كه ستم كردند بديهاي (كيفرهاي) آنچه كرده اند به زودي بديشان خواهد رسيد و ناتوان كننده ما ازعذابشان نيستند». [3] .

هان، اي مردم، پيش آييد و بشنويد! درهمين زنده بودنتان خواهيد ديد؛ روزگار چه شگفتيها در پسِ پرده دارد، و چه بازيگريها از پي هم آرَد. و اگر در شگفتيد، شگفت سخن آنان است [كه با استناد به آن، حقيقت را ربودند و خلافت را از مدار خود دور ساختند].

اي كاش مي دانستم، و از اين شگفتي بيرون مي شدم، به چه استناد كردند [و اين چنين ناشيانه و نابخردانه حقِّ آشكارِ علي(ع) را ناديده انگاشتند]، و به چه دستاويزي چنگ افكندند، و به زيان كدام ذرّيه اي اين گونه دست به كار شدند، و بر خاندان چه كسي استيلا يافتند [و در اين خيانت بزرگ پا پيش نهاده، دليري ورزيدند]؟! وه، چه بد سرپرستي، و چه بد دمساز و همدمي را براي خود برگزيدند، و «چه بد جانشيناني براي ستمگران اند». [4] .

به خدا سوگند، [درآن سايبان ناخجسته] سر را گذاشتند و به دُم چسبيدند، شايسته و صالح را وا نهادند و در پي ناشايسته و ناصالح دويدند، به ناداني، دل بستند و از دانا، نپرسيدند!! نفرين بر اين نادانان و تبهكاران كه كار بد مي كنند و مي پندارند كه كار خوب انجام مي دهند. «به هوش باشيد كه آنان فسادگران اند، ليكن نمي فهمند». [5] «واي بر اينها، آيا كسي كه به حقّ راه مي نمايد سزاوارتر است كه پيروي شود يا آنكه خود راه نيابد، مگرآنكه او را راه نمايند؟ پس شما را چه شده؟! چگونه داوري مي كنيد». [6] .

آري، به جانم سوگند، زمانه آبستن حوادث ناخوشايند است؛ لختي بپاييد و به خود آييد تا ببينيد [شتر خلافت، كه اكنون بر آن سواريد] چه زايَد؟ و چه آشوبي به پا خيزد؟ آن گاه است كه [به جاي شير]، قَدَح هاي پر خون و زهر كشنده [از پستانش]بدوشيد، [و خواهيد ديد كه چه خونها بريزد] و آنجاست كه باطل گرايانِ حق ناباور و كژانديش، زيان مي كنند، و پسينيان فرجامِ شوم و نكبت بارِ آنچه پيشينيان پي افكنده اند در مي يابند، و به گناه آنچه آنان كرده اند گرفتار مي شوند.

پس اكنون كه بر مركبِ مراد سواريد و بدان مي نازيد از دنياتان كام دل برگيريد و [لي]، مطمئن باشيد كه گرد و غبارش را انگيخته و فتنه ها در پيش است. مژده باد شما را به شمشيري برنده، و قهري مرز شكن، از حدّ گذرنده، و شورشي فراگير، و خود كامگي ستمكاراني، كه «بيت المال» (ثروتهاي عمومي) را مي بلعند و جز اندكي را نمي گذارند، و همگي تان را دِرو مي كنند. پس اي دريغا بر شما! به كدامين سو هستيد و چگونه مي توانيد دريابيد؟ حال آنكه «حقيقت» بر شما پوشيده مانده است. آيا شما را به پذيرفتن آن واداريم؟ در حالي كه آن را خوش نمي داريد.

سُويد بن غَفْله گويد: زنانِ مهاجر و انصار، پس از بازگشت به خانه هاشان، گفتار آن بانوي اكرم اسلام را به شوهرانشان باز گفتند. برخي از آنان، پس از شنيدن اين گله گزاريِ دردمندانه و سرزنش آميز، براي پوزش خواهي و توجيه اقدام ناپخته و نادرست خود به حضور دختر گرامي پيامبر(ص) بار يافته و عرض كردند: اي بهترين زنان، اگر ابوالحسن(ع)، پيش از آنكه كار آن مرد به سامان رسد و بيعت با او صورت پذيرد، ما را از حقانيّت خود آگاه مي كرد از او روي نمي گردانيديم و به ديگري نمي پيوستيم؛ يعني اكنون كار از كار گذشته است. فاطمه(س) در پاسخِ اين پوزش خواهي نادرست فرمود:

از من دور شويد، پس از اين پوزش خواهي منافقانه جاي هيچ پوزش نيست، و پس از كوتاهي ورزيدنِ به عَمد در انجام تكليف الهي چه فرماني در كار است. «اِلَيْكُمْ عَنّي فَلاعُذْرَ بَعْدَ تَعْذِيركُمْ وَ لا اَمْرَ بَعْدَ تَقْصِرِكُمْ». [7] .


[1] سوره مائده، آيه 80.

[2] سوره اعراف، آيه 96.

[3] سوره زمر، آيه 51.

[4] سوره كهف، آيه 50.

[5] سوره بقره، آيه 12.

[6] سوره يونس، آيه 35.

[7] هر چند اسناد و مدارك اين گفتار و نقلهاي فراوانِ نويسندگان. مورّخان، محدّثان - آن هم از فرقه ها و مذاهب مختلف - اعتبار آن را قطعي كرده و شك و ترديد را از حريم آن دور ساخته است، ليكن اشاره اي به اجمال به برخي منابع آن، كه در ميان اهل سنت و دانشمندان شيعه مشهور است، امري لازم و ضروري است.

1- ابن ابي الحديد، در شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 233، با تفاوت اندكي در متن گفتار با آنچه در كتاب احتجاج آمده، از كتاب «السقيفة و فدك» نوشته ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهري آورده است.

2- ابوالفضل احمد بن ابي طاهر معروف به ابن طيفور، در كتاب «بلاغات النساءِ»، ص 19، به روايت عطيّه عوفي، آورده است.

3- شيخ الطّايفه ابو جعفر محمد بن الحسن الطوسي، در كتاب «امالي» چاپ قديم، ص 238 خود به روايت «حفّار» آورده است.

4- شيخ جليل صدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه قمي در كتاب «معاني الاخبار»، ص 355 آورده است.

5- ابوالحسن علي بن عيسي بن ابي الفتح اِربلي در كتاب «كَشْفُ الْغُمّةِ فيِ مَعْرِفَةِ الائمةِ»، ج 1، ص 491 آورده است.

6- علّامه محمد باقر مجلسي در كتاب «بحارالأنوار»، ج 43، ص 159 آورده است.