کد مطلب:304448 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:123

پيشامدهاي ناخوشايند



صُبَّتْ عَلِّيَ، مَصائبُ لَوْ اَنَّها

صُبَّتْ عَليَ الْاَيَّامِ صِرْنَ لَياليا


پيشامدهاي ناخوشايند از هر سو بر من فرو باريد، كه اگر بر روزگاران فرو مي باريد روزهاي سپيدش چون شب، تيره و تار مي شد.

مرگ پدر؛ همان پدر كه «سلسله بعثت را حلقه آخِرين بود، و با شكستنِ بن بست ها، آغازگرِ راهي نوين. حق را با آهنگِ حق آشكار كرد، و نيروهايِ سپاهِ باطل را به واپس راند، و شوكت و صلابتِ گمراهان را در هم كوبيد، و هر آنچه در آن روزگار بدان مباهي بودند از او داشتند. و مظلوميّت شوهر؛ همان جوانمردي كه به گناهِ جوانمردي ها و فداكاري هايش در عرصه هاي خطرخيز و مرد افكنِ دفاع از اسلام و مسلماني، و در راه تحقق آرمان هاي والاي پيامبر(ص)، قرباني مصلحت شده بود؛ مصلحت، همان تازيانه اي كه همواره سياست بازانِ دغلكار و تزويرگر بر گرده حقيقت نواخته اند. و به تاراج رفتنِ «فدك» كه نمادِ خلافت و جانشيني پيامبر(ص)، و رمزي از سرزمين هاي امپراطوري اسلام بود، و مرزهايش را مرزهاي مسلمانان ترسيم مي كرد. و در نهايت دگرگوني ها و كژراهه هايي كه از پسِ رحلت پيامبر گرامي(ص) به فاصله زمانيِ اندك (هفتاد يا نود روز، يا...)، در راه و رسم مسلماني پديد آمده بود. همگي مصيبت هاي طاقت سوزي بود كه روح و جان، و آن گاه جسم دختر بزرگوار پيامبر گرامي(ص) را سخت آزرده، و او را با دلي لبريز از اندوه و جسمي نحيف و نزار دربستر بيماري افكنده بود. فاطمه(س) در اين مدّت كوتاه، بر اساس رسالتي كه داشت هر چه در توانش بود به كار گرفت، تا نخستين خشت بناي اسلام و مسلماني را كج ننهند؛ دريغ و دردا، كه كوشش اش راه به جايي نبرد. و دريافت، كه مدينه پس از پيامبر(ص)، در برابر فريادهاي حق طلبانه او گوشش ناشنواست و دلش در برابر «سكوتِ» دردمندانه علي سخت گرديده است، بلكه سخت تر از آن! سكوتي كه با ديده اي از «خار غم خسته، و آوا در گلو شكسته» همراه بود؛ تا آنجا كه بر هر دلي كه احساس مي كرد و شكوه و احتشام و والايي علي را درمي يافت و زمانه و شرايط آنرا مي شناخت، هم چون صاعقه مي زد و مي سوزاند. راستي كه خودخواهي چه سخت و بي رحم است؟! به ويژه اگر جامه دين در پوشَد و با مصلحت، آن هم مصلحتِ «ارباب بي مروّت دنيا» كه با ترازوي دين كالاي دنيا مي خرند، در آميزد. صحابي نمايان به ظاهر ديندار، با اين كه مي دانستند جامه «خلافت» نادَرخورِ آنان است آن را «تَقَمُّص» كردند و با حركتي موذيانه، در پوشيدند و براي نگهداريِ قدرت و نگهباني از آن، به كشتنِ حقِّ علي حتّي كشتنِ خود علي گستاخ شدند و براي تثبيت اركان حاكميت خويش بدان فتوا دادند همچنان كه مولا خود فرمود:

اَما وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَها فُلانٌ وَ اِنَّهُ لَيَعْلَمُ اَنَّ مَحلِّي مِنْها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الْرَّحي. يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لا يَرقي اِلِّي الطَّيرُ. فَسَدَلْتُ دوُنَها ثَوْباً وَ طَوَيْتُ عَنْها كَشْحاً. وَ طَفِقْتُ اَرْتَإِي بَيْنَ اَنْ اصَوُلَ بِيَدٍ جَذَّاءَ اَوْ اَصْبِرَ عَلي طَخيّةٍ عَمياءَ يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَ يَشِيبُ فيها الصَّغيرُ. وَ يَكْدَحُ فِيها مُؤمِنُ حَتّي يَلْقي رَبَّهُ. فَرَايْتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلي هاتا اَحْجي فَصَبَرْتُ وَ فيِ الْعَيْنِ قَذيً. وَ فيِ الْحَلْقِ شَجاً. اَري تُراثِي نَهْباً حَتَّي مَضَي الْاوَّلُ لِسَبِيلِهِ فَاَدْلي بِها اِلي فُلانٍ بَعْدَهُ. هان! به خدا سوگند «فلان» (ابوبكر)، جامه خلافت را دَر پوشيد و مي دانست خلافت جز مرا نشايد، كه آسيا سنگ، تنها گرِد استوانه به گردش درآيد. كوه بلند را مانم كه سيلاب از ستيغ من ريزان است، و مرغ از پريدن به قلّه ام گريزان. - چون چنين ديدم - دامن از خلافت در چيدم، و پهلو از آن پيچيدم، و ژرف بينديشيدم كه چه بايد، و ازاين دو كدام شايد؟ با دست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟ كه جهاني تيره است - و بلا بر همگان چيره - بلايي كه پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان پير، و ديندار تا ديدار پروردگار در چنگال رنج و اندوه اسير، چون نيك سنجيدم، شكيبايي را خردمندانه تر ديدم، و به صبر گراييدم حالي كه ديده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شكسته. ميراثم ربوده اين و آن، و من بدان نگران تا آن كه نخستين (ابوبكر)، راهي را كه بايد پيش گرفت (مُرد) و، ديگري (عمر) را جانشين خويش گرفت. [1] .

فاطمه(س) بانوي اكرم اسلام، با تحمل يك عمر بارِ رسالتِ پدر و سختي مبارزه در روزگارجاهليّتِ قوم و زندگي سراسر شكنجه و خطر و مهاجرت به خاطر آرمان متعالي بعثت؛ يعني «اقامه قسط و عدل»، تا آنجا كه پدر او را از سرِ مهر و شفقت «اُمّ ابيها» ناميد؛ چرا كه در دوره بعثت پس از رحلت مادر پيامبر را مادرانه نواخته بود. و عزادار از مصيبت مرگش، كه عشق به او با وجودش عجين بود،، و غمگين از سرنوشت تحمّل ناپذيرِ علي(ع) كه از پس اين همه فداكاري ها و به كام دشمن رفتن ها و خطر كردن ها، اكنون به دست قدرت طلبانِ سياست بازِ دين براندازه، در خانه نشسته و قرباني مصالح اصحاب سقيفه شده است؛ در حقيقت قرباني همان قدرتي كه با نيروي ايمان و اخلاص و شمشير او به دست آمده است. و اكنون، همان روزهاي پاياني زندگي پر اندوهش، شكست خورده و نوميد از آخِرين تلاش هاي بي ثمري كه در احياي حقّ «ابوالحسن(ع)» كرده، تا آن را به وي باز گرداند، و آنچه كه در «غدير»، پيامبر(ص)، بنا به تكليف الهي و انساني خويش، اعلام كرده بود، و امروز با توطئه مردانِ فرصت طلب و شيفته قدرت تباه مي شد، مانع شود، و دريغا و دردا كه نتوانست... براي همين، به ظاهر، به زانو درآمد. نه تنهاتلاش امري ناممكن شده است، كه تحمّل اين همه خيانت نيز، نه تنها تحمل آنچه در بيرون خانه مي گذشت، كه تحمّل آنچه در درون خانه نيز مي ديد. و بالاخره، تحمّل سكوت هولناكي كه در خانه مجاور «خانه پدرش» مي شنيد؛ آن دريچه نيز به روي اش بسته شده است. از آن دو دريچه اي كه هر روز به روي هم باز مي شد و به روي هم مي خنديد و موجي از لطف و مهر و شفقت به خانه «گلين و بي زيور» فاطمه(س) فرو مي ريخت، يكي بسته شده بود؛ يعني مرگ آن را براي هميشه به روي فاطمه(س) بسته بود، و درِ خانه خودش؛ يعني خانه علي نيز به دست سياست و مصلحت بسته شده بود. و او در اين خانه و در كنارِ علي(ع) كه هم چون كوهي اندوه نشسته و سكوت كرده بود؛ زنداني بود؛ با سكوتي كه انفجار آتش فشاني مهيب را در درون خويش داشت، و در ميان فرزندان پيامبر - حسن و حسين(ع)، كه در سيماي معصوم و غمگين شان سرنوشتِ هولناك فرداي يكايك شان را مي خواند. زنده بودن و اين همه نابساماني ها و نامردمي ها و بي عدالتي ها ديدن و دم درنياوردن، برايش دردآور و طاقت سوز بود. ماندن و زندگي كردن و سكوت مظلومانه علي(ع) را مشاهده كردن بار سنگيني بود كه دوش هاي خسته و ناتوانِ دختر بزرگوار پيامبر(ص) ياراي تحمل آن را نداشت. زمان، سنگين و آهسته بر قلب مجروح فاطمه(ع) گام بر مي داشت و به آرامي مي گذشت: هر لحظه اي، هر دقيقه اي، گامي. در آن حال، تنها مايه هاي تسليتي كه برايش بود. يكي تربت پاك و مهربان پدر بود و ديگر مژده اميد بخشي كه از پدر مهربانش شنيده بود كه «فاطمه»، تو از ميان خاندانم نخستين كسي خواهي بود كه به من خواهي پيوست. [2] آن روزها مدينه خاموش بود و سكوت مرگ بر آن سايه افكنده بود، گويي شهر، بي پيامبر، «مزار آبادي بود بي تپش، كه وايِ جغدي هم نمي آمد به گوش» [3] ، و فاطمه(س) هم چون پرنده اي مجروح، كه در ميان دو فاجعه سنگين؛ يعني فاجعه مرگ پيامبر(ص)، كه با آن رشته پيامبري؛ پيام و خبرهاي آسماني گُسست و فاجعه تنهايي و مظلوميّت و سكوت و خانه نشيني علي(ع)، فشرده مي شد. و به آينده اي مي انديشيد، كه سرنوشتي بس هولناك براي اسلام. «اسلام محمد و علي، اسلامِ بعثت و امامت» در پيش بود. با اين حال، مشتاقانه در انتظار مرگ خويش بود،، و از آن مسلمانان جان بر كف و مردان آماده در صف، كه برخي مجذوب قدرت بودند و برخي مرعوبِ نودولتانِ به قدرت رسيده اي كه يكجا ميراثِ اسلام را به تاراج برده بودند، هيچ كس به عيادت او نيامده بود جز شماري اندك، ازمحرومان و ستمديدگان و دلباختگانِ پيامبر و خاندان او(ص) چون سلمان، ابوذر و مقداد و... كه به گناهِ حمايت از علي(ع) و پايداري در راهي كه پيامبر(ص) رفته بود، مطرود و غمگين و نااميد و خاموش بودند. آري، زناني از مهاجر و انصار، آنان كه شوهران شان وابسته به گروه ممتاز و دست اندركار سياست نبودند و به لحاظ زن بودن. كه از عاطفه و احساس رقيق تري برخوردارند، براي عيادت و ديدار آن بانوي بزرگوار، در كنارِ بسترش گِرد آمدند و از چگونگي حال او پرس و جو كردند. و فاطمه(س) با همان حالت بيماري اش از فرصتي كه به دست آمده بود، تا زنان مدينه را نيز از اين خيانت هولناك و پي آمدهاي ناگوارِ آن آگاه كند، بهره برد، و پس از ستايش و ثناي خداوند، و درود و تحيت به پدر بزرگوارش و دودمان او، فرمود: «اَصْبَحْتث وَاللَّهِ عائِفَةً لِدُنيا كُنَّ،...». [4] .


[1] نهج البلاغه، خطبه سوّم.

[2] فاطمه، فاطمه است، ص 196 به بعد.

[3] مهدي اخوان ثالث.

[4] فرازهايي از كتاب «فاطمه فاطمه است (زن)، با اندك تصرّفي كه در آنها شده است. ص 196 به بعد.