کد مطلب:304449 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:124

دنياي شما را خوش نمي دارم
به خدا سوگند، در حالي هستم كه دنياي شما را خوش نمي دارم، و از مردانِتان ناخشنود، و كينه هاشان در دل دارم؛ آنان را پس ازآنكه به دهان آوردم چون لقمه اي تلخ به دور افكندم، و پس ازآنكه آزمودم مردماني ناپخته و سبك مغز ديدم، براي همين از خود براندم و به دشمني شان برخاستم. چه زشت و ناپسند است كُندي شمشيرها پس از تيزي، بازي گري و حيله ورزي پس از كوشش و پافشاري، و سستي و درماندگي پس از صلابت و پايداري، و شكستگي نيزه ها، و بيهودگي و ناراستي آراء و لغزش دلها. و چه نازيباست پرواي خويش داشتن و به نان و نام خود انديشيدن؟! «راستي را چه زشت است آنچه براي خود پيش فرستادند، خدا برايشان خشم گرفت، و همواره در عذاب مي مانند. [1] .

سخنان سرزنش آميزِ بانوي اكرم فاطمه(س) درباره مهاجران و انصار در جمع همسرانشان، به رغم همه ستم ها و آزارها و نامردمي ها كه ديده بود. دفاعِ دردمندانه اي بود از بزرگترين آرمان پيامبر(ص)؛ يعني باز سِتاندن حقّ خِلافت و زمامداري علي(ع) كه در دوره بعثت در مناسبت هاي گوناگون و در «غدير» با تنصيص و وصيّت پيامبر(ص) اعلام شده بود و در «سقيفه» با يك بيعتِ تهديدآميز و فريبكارانه به تاراج رفت. فاطمه(س) احقاقِ اين حقِ ناديده انگاشته شده را، رسالت ديني خود مي دانست. براي همين، با همه توان، و تا پايان حياتِ پر بارش در كنارِ امام علي(ع) ماند و لحظه اي او را تنها نگذاشت. بي ترديد اين پايداري در جانبداري از اين حقِّ به غارت رفته، براي آن نبود كه علي(ع) همسر يا پسر عمومي اوست؛ بلكه انجام يك تكليف الهي بود كه بر عهده خويش احساس مي كرد. از همين رو، همه همّت و تلاش او، در اين راهِ پر خطر و مرد افكن با همه دردها و رنجها، اين بود كه علي(ع) بر سرير خلافت نشيند و امامتِ امّت اسلامي در جايگاهِ الهي و نبوي اش قرار گيرد و جامعه نو پاي محمدي(ص) در سمت و سوي تعالي، كه از پيش منظور شده بود، حركت كند. فاطمه(س)، بي آنكه از حوزه اخلاق و ايمان و معنويت بيرون رود، با اين كه مي دانست فرياد حق طلبانه اش به جايي نمي رسد، به عنوان نخستين رهبر معترض در برابر حاكمانِ مستبدِ نودولت به پاخاست و سخنِ حقِّ خود را با عزّت و صلابت به گوش آن نامردمان رساند تا اين كه هيچ گونه بهانه و دستاويزي در انجام اين خيانت بزرگ وستم آشكار، نداشته باشند «لِئلاَّ يكَوُنَ لِلنَّاسِ عَليَ اللَّهِ حُجّةً. [2] .

سخنراني شامل و بي بديل و «بالبداهه» او، كه همه آموزه هاي بعثت را فراگيراست، در «مسجد النّبي»، نه در خانه خليفه و بي حضورِ مسلمانان، بارزترين نمونه اعتراض و مبارزه اوست. چنان بر موضع به حقّ خويش پايدار بود كه روزهاي نخستين پس ازماجراي «سقيفه» به همراه امام علي(ع) به خانه هاي مسلمانان به ويژه انصار مي رفت و درباره حقانيّتِ علي(ع) و شايستگي او براي خلافت با آنان گفتگو مي كرد و نصّ و وصيت پيامبر(ص) و انبوه سخنان او را درباره امامت علي(ع) به يادشان مي آورد. ابن قتيبه دينوري - م، 322 ه.ق كه از دانشمندان بزرگ اهل سنت است مي نويسد: علي - كه خداي او را گرامي بدارد - فاطمه(س) را بر مركبي مي نشاند و شبانگاه به خانه هاي انصار مي برد و از آنان [براي احقاق حقِّ علي(ع)] ياري مي جست. انصار مي گفتند: اي دختر پيامبرِ خدا، ما با اين مرد (ابوبكر) بيعت كرديم؛ اگرشوهر و پسر عمومي شما پيش از ابوبكر بيعت مي طلبيد از او روي نمي گردانيديم. آن گاه علي - كه خداي او را گرامي بدارد - مي فرمود: آيا روا بود، كه پيامبر خدا(ص) را در خانه اش واگذاشته، مراسم خاك سپاري او را به جا نمي آوَردم و در پي جانشيني او با مردم در گير مي شدم؟ فاطمه(س) [به حمايت از علي(ع)]مي فرمود: آن چه روا بود ابوالحسن به جاي آورد؛ و ليكن آنان [در سقيفه] كاري كردند كه حسابرس و خواهان آن خداست. [3] .

فاطمه(س) در دفاع و حمايت از حقِّ علي(ع) و باز پس گيري آن، از هر فرصتي و مناسبتي بهره مي جست و همه توان خود را به كار مي برد تا سخنِ حقِّ خويش را به گوش آنان برساند و مي كوشيد با متقن ترين و حكيمانه ترين شيوه گفتار با حاكمانِ غاصب سخن بگويد و خانه به خانه برود و با مسلمانانِ مرعوب و غفلت زده به گفتگو نشيند و انبوه سخنانِ پيامبر(ص) را درباره حقانيّت علي(ع) به يادشان بياورد تا راهِ هر گونه عذر آوري و بهانه جويي را به روي شان ببندد. شكواي آميخته به سرزنش او نيز، در راستاي همين رسالت الهي بود كه در نقش يك الگوي نيكوي اسلامي، زنان مسلمان را از تكليف و تعهّد انساني و رسالت مسلماني آگاه مي كرد و به عرصه مبارزه با خليفه غاصب فرا مي خواند، و عليه همسران فريب خورده و قدرت زده و مرعوبشان بر مي شوراند، از همين رو سخنانِ تند و تيز و نكته آميز، او تنها پاسخ احوال پرسي زنانه نبود؛ بلكه ابلاغ رسالتي بود كه در راه احيايِ اسلام محمد(ص) و امرِ عظيم امامت بر دوش داشت. ازيكسو. ستم ها و نامردمي ها را كه «نو دولتانِ» غاصب و حاكمانِ زورمَدار بر «اهل بيت» پيامبر(ص)، كه برجسته ترين فرد آن علي(ع) است، روا داشته بودند، باز مي گفت و از سوي ديگر، از پريشانيها و پيشامدهاي ناخوشايندي كه در آينده (روزگارِ متأخِّر از صدر اسلام)، جهان اسلام را به خطر افكند و در نهايت راه را براي نفوذِ «طُلَقا» [4] و منافقانِ كينه توزِ بيمار دل و بدخواه، هموار، ساخت. موضع خشمگينانه فاطمه(س) نسبت به مهاجر و انصار، در گفتگوي با زنانِ شان كه بي ترديد وابسته به گروهِ ممتاز و دست اندركار سياست نبودند، و تنها به انگيزه عشق و دلدادگي به خاندان پيامبر(ص) از او ديدار كرده بودند، بسيار درس آموز و تأمّل برانگيز است. و شيوه سخن گفتنِ او و نكته هاي تيز و تندي را كه يادآور شد و هشدارهايي را كه داد. حكايتِ اندوه و نگراني فاطمه(س) از مصيبت بزرگ و رويدادِ ناگواري بود كه در پيش روي مسلمانان، جبروت و عظمت و احتشام و عزّت آنان را تهديد مي كرد.


شب به تنگ ازناله ام خلقي كه اين فرياد كيست

زان ميان يك كس نمي پرسد كه اين بيدار كيست


به خدا سوگند، دنياي شما را خوش نمي دارم.... چرا بيمار پرسي زنان را چنين پاسخ داد؟ فاطمه(س)، به واقع و به معناي جامع و دقيقِ كلمه. «سخنور» بود؛ سخنوري موقع شناس، هم زمانِ سخن را مي شناخت، هم مخاطبانش را. به هنگام ارايه فكر و انديشه خود، در اوج بلاغت و شيوايي سخن مي گفت و اقتضاي حال را مراعات مي كرد؛ چرا كه شخصيت او زير تأثير آيه هاي قرآن شكل گرفته بود و در خانداني باليده بود كه «اميرانِ كلام» [5] بودند. و از آنجا كه وجودش پاره اي از پيامبر(ص) و ادامه وجود او بود، طبيبانه مي گفت و به الماسِ نكته هايش دل هاي سخت تر از سنگ را مي سُفت و دردها را مي شناخت و درمان ها را مي نهاد و با هشدارهاي مشفقانه اش در پي درمان يافتن غفلت زدگان و سرگشتگان وادي ضلالت بود. از همين رو، در اين محفلِ سرشار از مهر و شفقت، كه زنان مهاجر و انصار به انگيزه بيمار پرسي گِرداگرد او جمع آمده بودند و از سبب بيماري و چگونگي حال او مي پرسيدند، از دردها و رنج هاي خود نگفت، دردهاي مسلمانان را بازگو كرد. از ناسپاسي ها و نعمت ناشناسي ها و رنگ پذيريهاي آنان ياد كرد، و از دنيا پرستي و غفلت ورزي و چرخش ارتجاعي شان سخن گفت و از پيشامدهاي ناگواري كه هويّت مسلماني شان را تباه مي كرد خبر داد.


[1] سوره مائده، آيه 80.

[2] سوره نساء، آيه 165.

[3] بَيْت الاحزان في مصايب سيدةّ النسوان، ص 118 و الامامة و السياسة، ص 19.

[4] «طُلقاء»، قريش آزاد شده مكّه اند كه يا از بيم جان اسلام را پذيرفتند يا به اميد وجوهي كه براي جلب دلهاي كافران پرداخته مي شد. پيامبر گرامي(ص) ناشايستگي آنان رابراي تصدّي خلافت، بارها تصريح فرموده بود. اصحاب و فقيهانِ صدر اسلام بر ناشايستگي «طُلَقا» و ممنوعيت آنان اجماع داشتند، عمر بر اين باوربود كه با بودن مجاهدان بدر خلافت از آنِ ايشان است و از پس ايشان مجاهدانِ اُحد. امّا آزاد شدگان و فرزندانشان و كساني كه در فتح مكه مسلمان شده باشند از آن محرومند. اسدالغابه، ج 4، ص 387. با وجود چنين باوري، غصب خلافت و تصدي آن، ازسوي خليفگاني كه آگاهي لازم ازاسلام را نداشتند، و از تقوي و عدالت نيز، چه رسد به «عصمت»، برخوردار نبودند، راه را براي حكومت «طُلقا» و منافقان هموار كرد. علي(ع) بارها ناشايستگي آنان را در گفتگوها و نامه هايشان هشدار داده و در نامه اي به معاويه فرمود: «بدان كه تو از آزاد شدگان فتح مكّه يي كه خلافت آنان را روانيست، و پيمان امامت با آنان برقرار نمي شود، و حق عضويّت در شورا را ندارند» ابن قتيبه دينوري، الامامة و السياسه، ص 71. و در نامه ديگر تفارقِ آشكار «مهاجر» و «طليق» را ياد آور شد: امّا اين سخنت كه گفتي: «ما فرزندان عبد منافيم» آري ما نيز چنين هستيم، ولي نه اميّه همانند هاشم است، نه حرب مثالِ عبدالمطلب و نه ابوسفيان همچون ابوطالب، و نه مهاجر در راه خدا مثل اسير آزاد شده مي باشد، و آن كه نسبي آشكار دارد با آن كه خود را به خانداني بسته، هرگز برابر نباشد، آن كه بر حق است همتاي آن كه بر باطل است نبُوَد، و نه مؤمن چون دغلكار». نهج البلاغه، نامه 17.

[5] علي(ع) فرمود: «اِنّا لَاُمَراء الكلام، وَ فِينا تَنَشَّبَتْ عُروُقُهُ، وَ عَليْنا تَهدَّلَتْ غُصُونُهُ» ما اميران كلاميم، سخن در وجود ما ريشه دارد، و شاخسارش بر سر ما سايه افكنده است. نهج البلاغه، خطبه 224.