کد مطلب:304452 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:123

فرياد علي از زبان فاطمه
[چون مردانتان راچنين يافتم؛ سياست باز و فريبكار،] رشته آن (فدك يا خلافت) را به گردنشان افكندم، و گرانباريِ ننگ و عارش، و پيامدهاي ناگوارش را بر دوششان نهادم؛ نفرين بر مكرورزان و مرگ بر ستمكاران. واي بر اين ها [كه درسقيفه دسيسه كردند]، چگونه و به كدام سو، خلافت را از مدار اصلي خود، كه بنيادهاي رسالت و پايه هاي نبوت و هدايت امّت، و فرودگاهِ «روح الامين» (جبرئيل) بود، به در بردند و. كسي را كه داناي دين و آگاه به امور دنيا است وانهادند؟! آري [آن چه در سقيفه اتفاق افتاد]خسارت آشكار است.

آن گاه كه قصّه دردْ خيزِ پر غُصّه سقيفه اتفاق افتاد، و خليفه اوّل روي كار آمد و دست هاي اصحاب كِبار و انصار، به خون حقيقت آغشته شد، علي(ع)، كه از دوستان، حق كشي ها ديده بود، و خنجرها از پشت خورده بود، بر سر دو راهي ماند؛ دو راه سخت و دشوار! يك: اين كه، به قيامي مسلّحانه دست زَنَد و آشكارا و با نداشتن يار و ياور، در برابر خليفه غاصب بايستد و ميراث تاراج رفته اش را باز ستاند. دو: اين كه، ميان خود و خلافت پرده اي اَفْكَنَد و از آن چشم پوشَد، و به ديگر سو گشته از آن رخ بر تابد، و در تاريكي كوري كه بزرگسالان را تباه، و كودكان خردسال را خرد، و مؤمنان را تا واپسين دمِ زندگي و لقاي پروردگار رنج مي داد، صبر ورزد و به زهرِ تلخِ سكوت بسازد، و نيش خار را در چشم، و گرهِ غم و اندوه جانكاه را در گلو برتابد. امّا همچنان كه خود، دردمندانه فرمود: صبوري را خردمندانه تر يافت. از همين رو شكيبايي را برگزيد:

فَسَدلْتُ دوُنَها ثَوْباً، وَطَوَيْتُ عَنْها كَشْحاً، وَ طَفِقْتُ اَرْتَأي بَيْنَ اَنْ اَصُولَ بِيَدٍ جَذّاءَ، اَوْ اَصْبِرَ عَلي طَخْيَةٍ عَمْياءَ، يَهْرَمُ فِيها الْكَبيرُ، وَ يَشِيَبُ فِيهَا الَصِغيرُ، وَ يكَدْحُ فيها مُومِنٌ حَتَّي يَلْقي رَبَّهُ! فَرَاَيتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلي هاتا اَحْجي، فَصَبَرْتُ وَ فيِ الْعَيْنِ قَذيً، وَ فيِ الْحَلْقِ شَجي! اَري تُراثِي نَهْباً. [1] [چون ابوبكر جامه خلافت را پوشيد] دامن از خلافت درچيدم، و پهلو از آن پيچيدم، و ژرف بينديشيدم كه چه بايد، و از اين دو كدام شايد؟ بادست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم و ازستيز بپرهيزم؟ كه جهاني تيره است - و بلا بر همگان چيره - بلايي كه پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان پير، شكيبايي را خردمندانه تر ديدم، و به صبر گراييدم حالي كه ديده از خارِ غم خسته بود، و آوا در گلو شكسته. ميراثم ربوده اين و آن، و من بدان نگران.

به راستي، آيا مي بايست به سخنان پيامبر(ص)، كه به تكرار درباره حقانيت او گفته بود، استدلال مي كرد؟ بارها اين پرسش از ذهن اوگذشته بود، امّا پاسخ آن؛ پاسخ دردآور و ملامت زايي بود كه سختي ها و دشواري هاي مرد افكنِ آن روز، به او مي داد و شرايط موجود را بر او تحميل مي كرد. از اين رو ناگزير، براي مدتي از چنگ زدن به نصوصي كه از پيامبر(ص) رسيده بود، خاموش ماند.

شرايط و حوادث ابهام زا و چهره مشوّش و پريشاني كه از آن روزگار تلخ شناخته ايم، نشانگرِ افكار تب زده و هوس هاي شعله خيزي است كه مغز و جان حاكمان نو دولت را به چنگ گرفته بود، و استدلال به كلام مقدّس نبوي، امري ناممكن و زيانبار مي نمود؛ زيرا كه بيش ترِ احاديثي را كه پيامبر گرامي(ص) درباره خلافت فرموده بود، تنها كساني از مهاجر و انصار، كه در مدينه مي زيستند، شنيده بودند، و به منزله امانتي گرانسنگ درگنجينه ذهن آنان بود كه مي بايست به وسيله آنان، به ديگر مسلمانان آن روز؛ بلكه زمان ها و نسل هاي آينده انتقال مي يافت. و اين رسالتي بود كه پيامبر گرامي(ص) بر عهده آنان نهاده بود و خواسته بود تا درباره چگونگي رسالت گزاري وي گواهي دهند. از همين رو، مسلمانان در منزلگاه غدير در وادي جحفه - جايي كه مسير اهل مدينه ازديگر مسيرها جدا مي شود - فرياد برآورده بودند: «نَشْهَدُ اَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ جَهَدْتَ فَجَزاكَ اللَّهُ خَيراً؛ «گواهيم كه تو پيام گزاردي، نصيحت كرده و از سر خيرخواهي راه نمودي و در گزاردن اين پيام كوشيدي، پس خداوند تو را پاداش نيك دهد». و اگر علي(ع) در برابر مردم مدينه، به اين سخنان استدلال مي كرد، و از اين احاديث نبوي، بر امامت و خلامت خويش احتجاج مي نمود، بي ترديد عكس العملِ حزب حاكم را به دنبال داشت؛ چرا كه علي(ع) با اين استدلال در حقيقت «صِدِّيق امّت!! يعني خليفه غاصب» را در مدّعاي خود تكذيب مي كرد و مشروعيّت خلافت او را نفي مينمود و مقبوليت و معنويت ديني را از خليفه مي ستاند. و به طور قطع در تأييد سخن حق طلبانه اش فريادِ رسايي نمي شنيد؛ چرا كه بسياري از قريش، و در پيشاپيش آنان، «بني اميّه» مفتون شكوهِ فريباي قدرت بودند، و به برخورداري دل انگيز پادشاهي، سخت چشم دوخته بودند، و گزينش خليفه بر اساس كلام نبوي را تثبيت امامتي الهي مي دانستند. و بر اين باور بودند، كه تحقق اين نظريّه در شكل حكومت اسلامي، خلافت را در خاندانِ بني هاشم، ويژه خانواده محمد(ص) (اهل بيت(ع))، پايدار خواهد كرد و ديگران، خسارتبار از معركه بِدَر خواهند شد. و اين يك پيش بيني مهمّي بود كه خليفه دوم، در بيان علّت محروم كردن علي بزرگ ازخلافت، به ابن عباس گفته بود: قبيله شما راضي نمي شوند كه خلافت و نبوت به دست شما سپرده شود. [2] .

به هرروي، امام علي(ع) نيك مي دانست كه اگر براي اثبات حقانيت خود آشكارا به احاديث پيامبر(ص) تكيه كند، حزب حاكم را به جانب انكار اين احاديث و گستاخي بيش تر سوق خواهد داد. و از سوي ديگر هيچ كس او را، در راه مبارزه براي باز پس گيري حق به غارت رفته اش، ياري نخواهد كرد؛ چرا كه مردم؛ يا گروهي بودند كه خواهش هاي قدرت طلبانه آنان را به انكار سخنان پيامبر(ص) وامي داشت و نمي توانستند پس از انكار به اقرار باز گردند، و يا اين كه جمعي بودند كه مفهوم سخن پيامبر(ص) را مربوط به خاندان هاشم مي دانستند و هيچ گاه به دفاع از لي(ع) بر نمي خاستند. و ديگران نيز راه سكوت را پيش مي گرفتند، و در نهايت سخنان پيامبر(ص) ارزش واقعي خود را از دست مي داد، و همه دست آويزهاي امامتِ علوي تباه مي گشت. براي همين بود كه علي(ع) بزرگ و مظلوم به حكم و تصريح پيامبر(ص) سكوت دردمندانه اش را، كه همچون سخن اش جلوه اي از رسالت محمد(ص) بود، برگزيد! تا زماني كه مطمئن شود كه مي تواند ذهن عمومي مسلمانان را، عليه خليفه و ياران او بسيج كند. در همان روزهاي سخت و دشوار اين شيوه برخورد با حاكمان غاصب، هدف او بود، و مبارزه خود را با آن آغاز كرده بود. در نهان با رهبران مسلمان و چهره هاي سرشناس مهاجر و انصار ديدار مي كرد و با زبان پند و اندرز براهين الهي و آيات خداوندي را به ياد آنان مي آورد. در همه اين ديدارها و گفتگوها، فاطمه(س) در كنار او بود، و موضع به حقّ او را تأييد مي كرد، و دراين جهاد سرّي، همرزم و همراه او بود.

جالب اين كه علي(ع) با اين ديدارها و گفتگوها، بر آن نبود تا گروهي را براي جنگ و درگيري مسلحانه، در باز پس گيري حقِ خلافت، برانگيزد؛ زيرا كه در همه حال، ياوراني داشت كه او را به ستايش قلبي فرياد مي كردند، و عاشقانه و پروانه وار گِرد او بودند و هر لحظه به فرمان او؛ بلكه مي خواست با ديدارها و گفتگوهاي در نهان، به تدريج ذهن عمومي جامعه را با خود همراه سازد و مشروعيت حكومت را از حاكمان سلب كند. و اين جاست كه «فدك» را، به عنوان نخستين برنامه جديد علي(ع) مي بينيم، و مبارزه فاطمه(س) بزرگ كه طرح دقيق آن به دست علي(ع) ريخته شده بود، در اصل و فلسفه خود، با آن گردش شبانه و گفتگوهاي پنهاني با مهاجران و انصار و مردان با نفوذ مدينه پيوند مي خورد، و چنان نيرويي را به دست مي آورد كه به تدريج، جايگاه خليفه را به خطر مي افكند و مشروعيت حكومت او را براي هميشه تاريخ مخدوش مي كند. «نقش فاطمه(س) در اين خلاصه مي شد كه اموالي را كه «صدّيق»! از او گرفته بود، مطالبه كند و آن را مقدّمه اي براي مناقشه در مسئله اي اساسي؛ يعني خلافت قرار دهد، و به مردم بفهماند روزي كه از جانب علي برگشتند، و به ابوبكر روي آوردند، روز هوس و انحراف آنان بود، و با كار خود به خطا در افتادند، و با كتاب الهي به مخالفت برخاستند، و از آبشخوري كه از آنان نبود نوشيدند. شكل گرفتن اين فكر در ذهن زهرا(س) او را بر آن داشت كه وضع زمان را از مسير انحرافي كه در پيش داشت به صراط مستقيم الهي سوق دهد. و از دامان حكومت اسلامي، كه پايه هاي اوليه اش در سقيفه نهاده شده بود، آلودگي انحراف را پاك كند. از اين رو، دليرانه به پاخاست و خليفه حاكم را، به خيانت آشكار و به بازي گرفتن شرافت قانون الهي متّهم ساخت و نتايج معركه انتخاب سقيفه را كه از آن، ابوبكر برآمده بود، به مخالفت با كتاب خدا و صواب و سداد و صلاح و عقل، محكوم كرد.

اين كار زهرا(س) از دو ويژگي، برخوردار بود كه علي(ع) نمي توانست خود، آن را به جاي همسرش انجام دهد.

نخست: اين كه زهرا(س) به سبب مصيبت بزرگ رحلت پيامبر(ص) و جايگاه والايي كه نزد او داشت، بهتر از علي(ع) مي توانست عواطف و احساسات را بشوراند، و مسلمانان را زير تأثير جاذبه روح بزرگ پدر خود، و طيف روزگار درخشان او. قرار دهد و ذهن عمومي مردم را متوجه مسايل اهل بيت سازد. دوم: اين كه تا زماني كه او در مقام يك زن به پا خاسته، علي بزرگ و مظلوم(ع) درخانه خويش، به سكوت تلخ و صلحي موقت، تن در داده بود، به انتظار اين كه مردم با او همراه شوند. و اگر زمانه ايجاد كند، به رهبري قيام برخيزد، و درغير اين صورت در خواباندن فتنه ها بكوشد. درگيري زهرا(س) با خليفه هرگز، شكل جنگي مسلحانه - كه نياز به رهبري داشت، كه فرماندهي آن را عهده دار شود - به خود نگرفت. به هر روي، زهرا(س) به پا خاسته بود، و پايداري مي كرد؛ چه قيامي همگاني را عليه خليفه ترتيب دهد، و چه مبارزه او در محدوده جدالي نيكو و درگيري عادي بماند. و ليكن او كار را به جايي نمي كشاند كه مايه فتنه و پراكندگي در جامعه نو پاي اسلامي گردد. [3] .

بدين سان امام علي(ع) بر اين تصميم بود كه فريادش را با زبان زهرا(س) به گوش مردم برساند، و خود در انتظار فرصتي مناسب، دور از معركه، بماند. و نيز مي خواست با قيام زهرا(س)، براي همه پيروان قرآن، در بطلان خلافت موجود برهاني پايدار اقامه كند. به يقين با مبارزه زهرا(س) به همه مقاصدي كه از پيش منظور كرده بود دست يافت.


[1] نهج البلاغه، خطبه 3.

[2] فدك در تاريخ، ص 81.

[3] فدك در تاريخ، ص 107، سيد محمد باقر صدر، ترجمه محمود عابدي.