کد مطلب:304456 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:136

بازگشت به جاهليت و آغاز انحراف
واي بر اين ها [كه در سقيفه دسيسه كردند]، چگونه، و به كدام سو، خلافت را از مدار اصلي خود، كه بنيان هاي رسالت و پايه هاي نبوّت و هدايت امّت، و فرودگاهِ روح الامين (جبرئيل) بود، به در بردند، و كسي را كه داناي دين و آگاه به امور دنياست وانهادند؟! آري، [آنچه در سقيفه انجام گرفت]خسارت آشكار است.

نهضت انقلابي اسلام، مانند هر نهضتِ انقلابي پيروزمند، يك چرخش ارتجاعي را به دنبال داشت كه به انقلاب ارتجاعي انجاميد. و اين اتفاق نا مباركي بود كه از پيش، خداي تعالي به مسلمانان هشدار داده بود:

اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ اِنْقَلبْتُمْ عَلي اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلي عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيئاً وَ سَيَجِزي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ. [1] پس اگر او [حضرت محمد(ص)] بميرد يا كشته شود آيا شما بر پاشنه هاي خويش - كنايه از بازگشت به دوران جاهليت يعني پيش از اسلام - برخواهيد گشت؟ و هر كه بر دو پاشنه خويش برگردد - عقبگرد كند - خدا را هيچ گزند و زياني نرساند و زودا كه خدا سپاسگزاران را پاداش دهد.

اساساً در هر نهضت انقلابي، بايد در انتظار رجعت و در كمين مرتجعان و بازگشت طلبان بود؛ چرا كه هر گونه تغيير و تحوّل در جامعه انقلابي مبتني بر تغيير و تحوّل در خُلْقُ و خوي و عادات مردم است. و در هر انقلابي، اوّلاً: تحوّل اساسي - اعتقادي اخلاقي - درفرد به كمال مطلوب نمي رسد، ثانياً: همه افراد مشمول اين تحوّل نمي شوند.ازاين رو، در برخي، بقاياي دوران كهن و آثار اعتقادي، رواني، اخلاقي، فكريِ پيشين تا اندازه اي باقي مي ماند. درباره بني اسرائيل فرمود:

وَ جاوَزْنا بِبَني اسْرائيلَ الْبَحْرَ فَاَتَواْ عَلي قَومٍْ يَعْكُفُونَ عَلي اَصْنامٍ لَهُمْ قالُوا يا مُوسي اِجْعَلْ لَنا اِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةً قالَ اِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ. [2] و فرزندان اسرائيل را ازدريا گذرانديم، پس بر گروهي در آمدند كه بر بتاني كه داشتند جبه پرستش]گِرد آمده و روي آورده بودند؛ گفتند: اي موسي، براي ما خدايي قرار ده چنان كه آنها را خداياني است. گفت: شما گروهي هستيد كه ناداني مي كنيد».

اين درخواست بي خردانه، از موساي كليم پس از آن همه تحمّل رنج و زحمت در آزاديِ آنان از استبداد فرعون ريشه در بقاياي رسوبات شرك آلودِ كهن و آثارِ اعتقادي و خُلْقُ و خُوي پيش از رهايي بود، كه هنوز در ژرفاي جان شان وجود داشت، كه در جاي ديگر با غيبت موقّت موسي، به شكل دوستي گوساله، جلوه كرد:

وَ اُشْرِبُوا في قُلُوبِهُم الْعِجْلَ بِكُفْرهِمْ. [3] و دلهاشان به سبب كفرشان، از [دوستي گوساله] سيراب شد.

در برخي ديگر، به هيچ وجه تحوّل انجام نمي گيرد:

سواءٌ عَلَيْهِمْ وَ ءَاَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لايُوْمِنُونَ. [4] برايشان يكسان است كه بيم دهي شان يا بيم ندهي، ايمان نمي آوردند.

يعني پس ازابلاغ پيام خداوند و بيم دادن آنان، هم چنان آثار اعتقادي و اخلاقي گذشته را در خود نگه مي دارند. عناصر تحوّل نايافته و كساني كه هنوز رسوبات باورهاي پيشين و خلق و خوي گذشته در ذهن و دل شان باقي مانده است، عمده ترين عوامل بازگشت به گذشته و ارتجاع اند. اين تحوّل نايافتگان را، در شريعت اسلام، كافر ناميده اند؛ كه تقسيمات گوناگوني دارد. در يك تقسيم، برخي «مشركان»اند وبرخي ديگر «اهل كتاب»؛ يعني يهوديان و نصرانيان و مجوسيان، چنانچه آن ها را نيز اهل كتاب بدانيم. در تقسيم ديگر كه مهمّ تر و دقيق تر است، عناصر تحوّل نايافته، برخي شان «كافران»اند و، برخي ديگر «منافقان». مهمّ تر و دقيق تر بودن اين تقسيم، بر اساس ملاك تمايز و تفارقي است كه اين دو گروه را از يكديگر جدا مي سازد؛ يعني باز گرداندن مؤمنان به روش ها، و سنّت ها، و خلق و خوي جاهليت است:

وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِندِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ. [5] بسياري از اهل كتاب با اين كه حق براي آنها روشن شده، از روي حدسي كه در دل شان هست دوست دارند كه شما را پس ازايمان آوردنتان، به كفر بازگردانند.

وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَوَاءً. [6] دوست مي دارند كه كاش شما نيز مانند آنها كافر شويد تا يكسان باشيد.

كافران دشمني و خصومتشان را به اسلام و مسلمانان به تصريح اعلام كرده اند؛ از اين رو خطرِ تأثيرشان بر جامعه اسلامي كم تر است. برخلاف منافقان، كه كفرشان را پوشيده مي دارند، و به مسلماني تظاهر مي كنند. اينان به درون جامعه اسلامي، با نقاب اسلام راه يافته نقش ارتجاعي خود را به گونه خطير و ماهرانه ايفا مي كنند؛ به طوري كه نقشِ كافران در اين زمينه و در قياس با آنان بسيار ناچيز است. براي همين، خداي تعالي در قرآن كريم حساب آنان را از كافران جدا ساخته و در دفتر ارتجاع و ارتداد نامي از آنان نبرده است؛ و ليكن براي منافقان آيه هاي بسيار و نيز سوره اي مستقل اختصاص داده است. علي(ع) درباره رخنه و نفوذ عناصرِ تحوّل نايافته؛ يعني خاندان ابوسفيان، به درون جامعه اسلامي و فرصت جويي آنان براي رجعت طلبي و بازگرداندن مردم به جاهليت؛ فرمود:

فَوَ الذَّي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ، ما اَسْلَمُوا وَ لكِنِ اسْتَسْلَموُا وَ اَسَرُّوا الْكُفْرَ، فَلَمَّا وَجَدُوا اَغواناً عَلَيْهِ اَظْهَروُهُ. [7] سوگند به كسي كه دانه را شكافته و جانداران را آفريد؛ اينان يعني آل ابوسفيان، اسلام را نپذيرفته بلكه تسليم شده اند، و كفر را در دل نهان داشته اند، و چون ياراني يابند آن را آشكار كنند!

و اساساً، اين گونه مباحث از آن رو در كتاب خدا مطرح شده است كه جنبش ارتجاعي و انديشه بازگشت به جاهليت، از همان روزهاي نخستِ نهضت اسلام و از همان آغازِ تأسيس جامعه قرآني به راه افتاد و هدايت ها و آموزه هاي قرآني را طلب مي كرد. و پابه پاي رشد نهضت اسلام و تحريكات مشركان و اهل كتاب و منافقانِ رجعت خواه، خداي تعالي نيز به افشاي ماهيّت پليد و نقش آنان پرداخته است؛ و مسلمانان را در قبال آنان مجهز و آگاه ساخته است. قرآن كريم حكايت كافران را در دوره بعثت، براي بازگرداندن مسلمانان از دين و ايمان شان به آيين جاهليت، تا آنجا كه در توان شان بود، آورده است:

وَ لاَيَزَالُونَ يُقَاتِلُونَكُمْ حَتَّي يَرُدُّوكُمْ عَن دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطَاعُوا. [8] و [مشركان پيوسته با شما كارزار مي كنند تا اگر بتوانند شما را از دين تان برگردانند.

و تحريك كنندگان جريان ارتداد و ارتجاع را مشركان و اهل كتاب و منافقان دانسته است:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلَي أَعْقَابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِينَ. [9] اي كساني كه ايمان آورده ايد، اگر آن ها را كه كافر شدند فرمان بريد شما را بر پاشنه هايتان - به واپس تان به دوران جاهليت - باز مي گردانند پس زيانكار خواهيد گشت - يا زيان ديده باز خواهيد گشت.

و درباره نقش تحريك گرانه اهل كتاب فرمود:

يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ يَرُدُّوكُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ كَافِرِينَ. [10] اي كساني كه ايمان آورده ايد، اگر گروهي ازكساني را كه كتاب داده شده اند فرمان بريد شما را پس ازايمان تان به كافري برند.

و هم چنين خداي تعالي، ازتلاش تبهكارانه منافقان كه عامل عمده رجعت بودند و همواره فتنه برمي انگيختند و مومنان را به ارتداد فرا مي خواندند، داستان ها دارد و در سوره برائت آيات 41 به بعد از تبهكاري هاي آنان ياد كرده است. اين تقسيم بندي از رجعت جويان به دو گروه كافران و منافقان، ازاين رو داراي اهميت است كه عناصر ضد اسلامي بازگشت خواه، از جهت آميزش با مسلمانان و تأثير در بازگشت دادن جامعه متمايز گشته اند. اين تقسيم تا اندازه اي جغرافيايي نيز هست؛ چرا كه كافران - اگر از اقليّت «اهل كتاب» يا «اهل ذمّه»، كه در قلمرو سرزمين اسلامي زيست مي كردند، بگذريم - در «دار الحرب»؛ يعني منطقه بيرون جهان اسلام ساكن بودند، و منافقان - خواه مشرك، خواه يهود و نصاري و ديگران - در دورن جامعه بودند، و تا نفاق شان فاش نگرديده بود، با آنان چون يك مسلمان رفتار مي شد. از اين رو، دست يابي به بسياري از پست هاي كليدي وموقعيت هاي حسّاس براي آنان امكان پذير بود. و همين ويژگي بود كه خطر آنان رابراي جامعه اسلامي به نهايت مي رساند. و به همين دليل، پيامبر گرامي(ص) براي حيات آيين و امت خويش، چندان نگران دشمنان بيروني نبود؛ بلكه از منافقاني مي هراسيد كه در درون حكومت و قدرت سياسي نفوذ كرده بودند و مي فرمود:

لَسْتُ اَخافُ عَلي امتّي غَوغاءَ تَقْتُلُهُمْ وَ لاعَدُّواً يَجْتاحُهُم، وَ لكنّي اَخافُ عَلي اُمَّتي اَئِمةً مُضِلِّينَ، اِنْ اَطاعُوهُمْ فَتَنُوهُمْ وَ اِنْ عَصَوهُمْ قَتَلُوهُمْ. [11] بر امت خويش از مردم فرومايه و آشوبگر كه آنان را به خاك و خون كشند نمي هراسم و نه از دشمناني كه بر سرزمين شان بتازند؛ بلكه، بر امت خويش، از پيشواياني كه گمراه و گمراه كننده اند بيم دارم؛ [چرا كه] اگر از آنان پيروي كنند، فتنه انگيزند و به كفرشان كشانند، و اگر از فرمان شان سر در پيچند مي كشندشان.

در جاي ديگر به روايت علي بن ابوطالب(ع) فرمود:

اِنّي ما اَخافُ عَلي اُمّتي مَؤمِناً وَ لامُشْرِكاً. اَمّا الْمُومِنُ فَيَمنَعُهُ اللَّهُ بِايمانِهِ وَ امّا الْمُشْرِكُ فَيقْمَعُهُ اللَّهُ بِشِرْكِهِ. وَ لكِنّي اَخافُ عَلَيْكُمْ كُلَّ مُنافِقٍ الْجَنانِ، عالِمِ اللِّسانِ، يِقُولُ ما تَعْرِفُونَ، وَ يَفْعَلُ ما تُنْكِروُنَ. [12] من بر امّت خود از مومن و مشرك باكي ندارم؛ زيرا مومن را خدا به سبب ايمانش باز مي دارد، و مشرك را به سبب شركش سركوب مي سازد. ولي بر شما ازآنكه در دلْ منافق، و به گفتارْ داناست، مي ترسم، چيزهايي مي گويد كه مي پسنديد، و كارهايي مي كند كه نمي پسنديد.

ترك باورها و عادت ها و خلق و خوي پيشين، براي مردمي كه حتّا مشتاقانه به انقلاب پيوسته و به آيين جديد گرويده اند، كاري است بس مشكل، و تا زماني كه اين رسوباتِ ته نشين شده عهد پيشين در ذهن و دل افراد يك جامعه باقي است، و تحوّل و ديگرگوني مطلوب و مرغوب در عقيده و اخلاق و در نهايت در رفتارشان پيش نيامده دگرگوني اجتماعي نيز ناممكن خواهد بود. و آن رسوبات گذشته گاه گاهي و در زمان مناسبي در شكل و قواره منكرات و ناپسندي ها بروز مي كند و جريان رجعت را نيرو مي بخشد. تمايل به انديشه ها و رفتارها و سنت ها و عادت ها و روش هاي جاهلي، درجامعه نو پاي اسلامي آن روز به طور كامل آشكار بود. برخي از نو مسلمانان كه با پيروزي اسلام و فتح سرزمين مقدّس مكّه، گروه گروه به آيين اسلام گرويده بودند، و به تعبير قرآن كريم هنوزايمان در دلهاشان در نيامده و در ژرفاي جان شان ننشسته بود. وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ. [13] هنوز ايمان در دل هاتان در نيامده است.

مردمي بودند كه به اسلوب قضايي جاهليت دل بسته بودند و از داوري مبتني بر احكام خداوند تحاشي داشتند و قرآن كريم درباره آنان فرمود:

أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ. [14] آيا حكمِ [روزگارِ] جاهليت مي جويند؟! و چه كسي نيكو حكم تر از خداست براي مردمي كه يقين دارند؟

اساساً مسلمانان زمان پيامبر(ص) به دو گروه تقسيم مي شدند؛ گروهي پيراسته و تكامل يافته بودند؛ يعني آنان كه در توصيف شان آمده است:

آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ. [15] به خدا و پيامبر او ايمان آورده اند و سپس شك نكرده اند، و با مال ها و جان هاي خويش در راه خدا جهاد كرده اند. ايشان اند راستگويان.

و گروهي ديگر رسوباتِ انديشه ها و باورها و رفتارهاي جاهلي را، هنوز در دل نهفته داشتند و به خداوند و آيين او گمان حق نمي بردند و با آن برخورد جاهلي داشتند؛ يعني گروهي كه آز آنها چنين ياد شده است:

قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ. [16] در انديشه خويشتن بودند، به خدا گمان ناروا داشتند، گمان دوران جاهليت.

و كساني كه در جاي ديگر از آنان با نام منافق ياد شده است:

وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ نَافَقُوا وَقِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا قَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قَالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتَالاً لاَتَّبَعْنَاكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاِْيمَانِ يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يَكْتُمُونَ. [17] و كساني را كه دو رويي كردند معلوم گرداند، و [چون] به آن ها گفته شد: بياييد در راه خدا كار زار يا دفاع كنيد، گفتند: اگر مي دانستيم كه جنگي خواهد بود هر آينه شما را پيروي مي كرديم، آنان در آن روز به كفر نزديك تر بودند تا به ايمان، با دهان (زبان)هاشان چيزي مي گويند كه در دل هاشان نيست، و خدا بدان چه پنهان مي دارند داناتر است.

حقيقت تجربي نشان مي دهد كه بيشترِ رجعت طلبان را، «اَعْرابْ»؛ يعني «باديه نشينان و صحراگردان» تشكيل مي دادند؛ كساني كه ساختمان عقلي و بنياد شخصيت شان بر مباني جاهليت بود. از اين رو، براي پذيرش آداب و اخلاق و باورها و احكام متعالي جديد، چندان آمادگي نداشته و اصولاً مردماني كم انعطاف بودند، اگر چه در ميان منافقان، شهر نشينان و بيابان گردان، هر دو بودند ليكن صحرا گردان كم انعطاف تر بودند:

وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَي النِّفَاقِ لاَتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَي عَذَابٍ عَظِيمٍ. [18] و از باديه نشينانِ پيرامونشان كساني منافق اند و نيز برخي از مردم مدينه پيوسته بر نفاق خو كرده اند، تو آن ها را نمي شناسي، ما آن ها را مي شناسيم، زودا كه آنان را دو بار - يكي در دنيا و بار ديگر به هنگام مرگ و عالم برزخ - عذاب كنيم، سپس به عذابي بزرگ بازگردانده شوند.

بديهي است كه باديه نشينان مراحل دشواري را در تكاملِ خويشتن و زدودن روحيات و اخلاقيات جاهلي در پيش داشتند. پس از تسليم و اسلام لفظي، مي بايست مرحله سخت ايمان را بگذارنند. و كاري بس سخت و دشوار بوده است. در سيره اين هشام، به ترتيب كساني را كه پس از اعلام نبوت به اسلام گرويده اند با نام و نشان و زمان و شرايط ورود به اسلام، آورده است. از درون خانه حضرت محمد(ص)، خديجه و علي بن ابوطالب(ع) و زيد بن حارثه، مومنان نخستين اند. و از بيرون خانه آن بزرگوار نخستين كسي كه به اسلام گرويده، ابوبكر است - هر چند برخي معتقدند، پيش از او گروهي مسلمان شده بودند امّا آن اهميّتي كه تاريخ از آنان ياد كند نداشته اند. [19] .

از همين جا، پيوند خاص اين گروه با ابوبكر در زمان جاهليت روشن مي شود. اينان پنج تن بوده اند: عبدالرحمن بن عوف، عثمان، سعد بن ابي وقّاص، طلحه و زبير، و پس از چندي ابوعبيده جرّاح نيز ايمان آورده و به اين گروه پيوسته است. برخي گفته اند: ابوعبيده جراّح از كساني بود كه با عبدالرحمن بن عوف و يارانش اسلام آورده است. اين گروه پنج نفري را يك جاي ديگر، در تاريخ، مي بينيم؛ كي و كجا؟! سي و شش سال بعد، در شوراي آن چناني خليفه دوّم، شورايي كه علي(ع) درباره آن دردمندانه فرمود:

فَياللَّهَِ وَ لِلَّشوري! مَتي اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيِّ مَعَ الاَّوَلِ مِنْهُمْ حَتَّي صِرْتُ اُقْرَنُ اِلي هذِهِ النَّظائر. [20] پناه بر خدا از اين شورا، كدام زمان بود كه در مقايسه من با نخستين آنان (ابوبكر، و برتري من) شك و ترديد وجود داشته باشد، كه اينك با چنين مردمي همسنگ و همرديفيم مي شمارند.

شورايي كه عبدالرّحمن بن عوف؛ كسي كه هنوز اشرافيت و مال دوستي و ميل به تجمّل و اسراف را از جاهليت به همراه دارد و منفعت و حقيقت چنان در چشمان وي در هم آميخته اند كه به سختي مي تواند از هم باز شناسد؛ بلكه و اگر باز شناسد، حقيقت را در راه منفعت خود به مسلخ مي بَرَد، رئيس شورا او بود و از سوي خليفه دوّم داراي «حق وِتو» بود و با طرحي شيطاني عثمان را به خلافت برگزيد. اعضاي اين شورا بي كم و كاست همين پنج نفر بودند. و ابوبكر، شخصيت برجسته اين گروه است، و عمر با انتخاب همين پنج نفر و نقشي كه در سقيفه ايفا كرد، پيوند خود با اين گروه را نشان داد. اينان از سال اوّل بعثت تا نيم قرن بعد، «در جنگ جمل»، همه جا، تا بوده اند يكديگر را داشته اند. و در همه صحنه هاي سياسي اين نيم قرنِ پر آشوب و حسّاس كه تاريخ اسلام راشكل مي دهد، نقش اساسي را به عهده داشته اند. اين جناح نيرومند سياسي در برابر علي(ع) قرار داشتند و هر سه خليفه از اين جناح بودند. و نخستين جنگ را عليه آن حضرت، طلحه و زبير، دو تن از اعضاي اين باند سياسي بر پا كردند. از سوي ديگر، جايگاهي كه سعد وقّاص در زمان خليفه دوم داشت و نقش منفي و مخالفي را كه در حكومت علي(ع) ايفا كرد خود، نشان اين وحدت و همبستگي خاص وي با آن هاست. علي(ع) در برابر جناحِ سياسي كاملاً تنها بود. مرداني كه به وي ايمان داشتند؛ ابوذر و سلمان و عمّار و... داراي چنين وابستگي پنهاني سياسي نبودند. از اين رو هيچ يك از آنان در سقيفه حضور نداشتند. [21] .

ابوعبيده در جريان سقيفه نقش مهمّي را ايفا كرد و در فضايل ابوبكر سخن ها گفت، و ابوبكر نيز، به نقل عايشه، در فضايل ابوعبيده مطالبي را اظهار داشت. [22] و همين ابوعبيده بود، آن گاه كه علي(ع) را به مسجد آوردند تا به اكراه و ناخواه بيعت كند، و نمي كرد، به پا خاست و گفت: يا ابوالحسن! تو جواني و اين ها پيرمردان قريش اند، تجربه آن ها را نداري و مانند آن ها بر امور آشنا نيستي، ابوبكر براي اين كار شايسته تر و روشن تر است، تو در برابر او تسليم شو و به خلافت اش تن در دِه؛ اگر زنده ماندي [23] تو نيز شايسته اي و به اين مقام خواهي رسيد. «به راستي حيرت آور است كه منافقين، با تشكيلاتِ مجهز و كار شكني هايي كه مي كردند و از خود قرآن مجيد هم استفاده مي شود، با روي كار آمدن ابوبكر خاموش شدند و همه كارشكني ها از ميان رفت. از آغاز خلافت ابوبكر تا پايان خلافت عثمان، اثري از منافقين و كار شكني ها ديده نمي شود. آيا ابوبكر از پيامبر(ص) بهتر حكومت مي كرد و يا اين كه منافقين با خلافت ابوبكر به آرزوي خود رسيده بودند، قضاوت با خوانندگان منصف است. [24] .


[1] سوره آل عمران، آيه 144.

[2] سوره اعراف، آيه 138.

[3] سوره بقره، آيه 93.

[4] سوره بقره، آيه 6.

[5] سوره بقره، آيه 109.

[6] سوره نساء، آيه 89.

[7] نهج البلاغه، نامه 16.

[8] سوره بقره، آيه 217.

[9] سوره آل عمران، آيه 149.

[10] سوره آل عمران، آيه 100.

[11] نهج الفصاحه، ص 472.

[12] نهج البلاغه، نامه 27.

[13] سوره حجرات، آيه 14.

[14] سوره مائده، آيه 50.

[15] سوره حجرات، آيه 15.

[16] سوره آل عمران، آيه 154.

[17] سوره آل عمران، آيه 167.

[18] سوره توبه، آيه 101.

[19] به كتاب انقلاب تكاملي اسلام، ص 411 به بعد رجوع شود.

[20] شرح نهج البلاغه، ابن الي الحديد، ج 6، ص 12.

[21] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 6، ص 12.

[22] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 6، ص 12.

[23] تعبير «اگر زنده ماندي» تهديد امام علي(ع) به مرگ است!!

[24] مصاحبات علامه طباطبايي و پرفسور كربن، ص 261، رساله 2 مكتب تشيع.