کد مطلب:304463 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:116

اختلاف شيعه و سني در شخص رهبر است نه اصل رهبري
اختلاف شيعه و سنتي بر سر اصل «رهبري» نيست؛ بلكه بر سر شخص رهبر است. اين دو ازنظر اصول، داراي آرماني مشترك اند. ليكن در شيوه تحقق اين آرمان، يا دقيق تر بگويم، در وسيله تحقق آن - در مورد شخص رهبر، شايستگي، و ويژگيها و شرايط وي، و نيز شيوه انتخاب او - با هم اختلاف نظر دارند.

شيخ شلتوت، عضو جامعه عالمانِ بزرگ و استاد حقوق تطبيقي جامعِ «الازهر» گويد: انتخاب خليفه و امام در اسلام. با تصويب خداوند و به دستور پروردگار نيست، كه او رانيروي الهي مدد كند تا كارهاي مسلمانان اداره شود، و همچنين خليفه داراي قدرتي نيست تا مردم به هر نحوي كه باشد از او اطاعت كنند. خليفه هم مانند ساير مسلمانان است و اعمال و رفتارش بايد مبتني بر اصول دين اسلام و اوامر پروردگار باشد. ايمان و دين به منزله رشته محكم معنوي است كه پيشواي مسلمانان را قلباً با مردم متحّد مي سازد و از مظاهر ايمان، انجام كارهاي نيك به نفع مردم و اجتماع است. رسول اكرم(ص) فرمود: مسلمانان در پيشگاه خدا يكسان هستند. خليفه اوّل نيز گفته؛ تا روزي كه در رفتار و اعمالم نسبت به شما پيروي از خدا و رسول اش مي كنم مرا اطاعت كنيد و اگر ديديد من از اوامر آنها سرپيچي مي كنم در همان حال از من نافرماني نماييد. [1] .

امّا شيعيان، اگر چه بر اين باورند كه مسلمانان، همگي در نظر خداوند يكسانند، ليكن، همان گونه كه در قرآن آمده است: اِنَّ اَكْرَمَكُم عِنْداللَّهِ اَتْقاكُمْ. [2] گرامي ترين تان نزد خدا پرهيزگارترين تان است. بر «اصل برتري درتقوي»، گذشته از ويژگيهاي ديگر كه در مسئله امامت بدان پرداخته اند، تأكيد مي ورزند. و اين اصل را در نظريه جهان داراي و جامعه پردازي، و رهبري خود، گسترش مي دهند. و تا بدان پايه از اهميّت مي رسانند كه اركان اصلي ايمان خود مي دانند. بدين معنا كه از نظر شيعه، پيشواي مسلمانان بايد، علاوه بر وصف، ويژگيهاي ديگر، از اصل «تقوي»، از بيش ترين مرتبه ممكن، برخوردار باشد. منطقاً چنين پيشوايي، محبوب ترين، و عزيزترين بندگان در نزد خداوند خواهد بود. و در اين منطق است كه شيعه در حدّ عالي تفكّر مذهبي خويش، ناگزير از اعتقاد به اصل «تقدّس» و نهادِ «عصمت» و نظريّه لغزش ناپذيري «امام»؛ يعني محبوب ترين بندگان نزد خداوند، است. و از همين روست، كه در كنار اصلِ مقبولِ «برترين شيوه رهبري در اسلام»، به اصل «تكميل كننده آن»، يعني اصل لزوم «برترين رهبر» به خاطر «تحقق برترين گونه رهبري در جهان» گراييده است.

از نظريّات مشهور افلاطون در فلسفه علوم اجتماعي اين است كه: «جوامع بشري را بايد حكيمان ادار كنند؛ يعني «حكيمان حاكم باشند و حاكمان حكيم». و دليل اين نظريه را در گفتگوي سقراط با گلاوكن آورده است. سقراط مي گويد: معلوم شد فيلسوف چنان كسي است كه مي تواند هستي يگانه تغيير ناپذير ابدي را دريابد، در حالي كه ديگران از آن توانايي بي بهره اند و در عالم كثرت و دگرگوني سرگردان. اينك اين سئوال پيش مي آيد كه زمام جامعه به دست كداميك از آن دو گروه؛ - فيلسوفان يا دجّال هاي فيلسوف نما - بايد سپرده شود؟ سپس در پاسخ گلاوكن كه پرسيد: پاسخ درست را چگونه پيدا كنيم؟ گفت: بديهي است كه براي رهبري جامعه كساني شايسته اند كه بتوانند از قوانين پاسداري كنند... تا آنجا كه مي گويد: براي روشن ساختن اين نكته لازم است، چنان كه در آغاز اين بحث گفتيم، درباره صفات و سجايائي كه خاصِّ فيلسوفان است تحقيق كنيم و به توافق برسيم. پس ازآنكه اين بررسي به پايان رسيد گمان مي كنم در اين باره نيز هر دو همداستان خواهيم شد كه آنان (فيلسوفان) هر دو خاصيّت، يعني هم دانش نظري و هم تجربه و توانايي لازم براي عمل را مي توانند در خود جمع كنند. و از اين رو هيچ كس جز آنان شايسته زمامداري نيست. آن گاه به پاره اي از صفات و سجاياي فيلسوفان اشاره مي كند و مي گويد: در اين مطلب توافق داريم كه فيلسوفان همواره عاشق شناختنِ آن يگانه ابدي هستند كه دستخوش كون و فساد نيست. عاشق شناختنِ تمام آن هستي اند و از هيچ جزئي از اجزاي آن. به ميل و اختيار خود چشم نمي پوشند... نه ديگران را فريب مي دهند و نه دانسته فريب مي خورند [3] ؛ بلكه از دروغ و فريب بيزاراند، و راستي و حقيقت را دوست دارند.... كسي كه ذوق و اشتياقش در بستر دانايي و شناسائي جريان يابد، لذّت روحي را بزرگترين لذّت ها مي شمارد و به لذّت هاي جسمي بي اعتقاد مي شود؛ به شرط آنكه فيلسوف راستين باشد نه متظاهر به فيلسوفي، سپس مي گويد: سوّمين صفت فيلسوف، اعتدال و خويشتن داراي است و دوري از حرصِ مال اندوزي؛ زيرا انگيزه هايي كه ديگران را در طلب پول مي دواند در او كارگر نيست. براي اينكه، فرق فيلسوف راستين را با طبايع ديگر دريابيم، بايد از صفت چهارم نيز غافل نمانيم. فيلسوف از فرومايگي و دل بستن به چيزهايي كوچك به كلّي بري است. همواره به الهي ترين چيزها چشم دوخته، و هدفش اين است كه طبيعت و كلّ روح را بشناسد. بزرگ منشي، است كه زندگي اش وقف تماشاي هستي ابدي است. نمي تواند براي زندگي عادي چندان اعتباري قايل باشد. از اين رو مرگ را نيز در نظر او مهابتي نيست. بنابراين روح ترسو و فرومايه را با فلسفه كاري نيست. آيا كسي كه دروني چنين آراسته دارد و از آز و فرومايگي و خود نمايي و ترسوئي بري است، مي تواند در روابط خود با ديگران نادرست و ظالم باشد؟ گلاوكن گفت: نه نمي تواند. سقراط گفت: پس اگر بخواهي فيلسوف را از غير فيلسوف تميز دهي بايد به صفت پنجم نيز توّجه كني، يعني بايد در اخلاق و سجاياي شخص مورد نظر نيك بنگري و ببيني آيا او مرد درستكار و مهربان است يا نادرست و ناسازگار. آن گاه صفت ششم را برشمرد و گفت: بايد ديد آيا در آموختن چابك است يا كُند؟ زيرا كسي كه كاري را با رنج و زحمت انجام دهد و با اين همه نتواند در آن مهارتي به دست آوَرَد، ممكن نيست آن كار را دوست بدارد. و صفت هفتم اين كه، كسي كه طبعاً كم حافظه است و هر چه مي آموزد، زود از ياد مي برد بديهي است كه نادان مي ماند. فيلسوف بايد: بالطبّع خواهان تناسب و اعتدال و زيبايي باشد. [4] .


[1] اسلام صراط مستقيم. نوشته كنت مورگان، مقاله محمود شلتوت، ص 145.

[2] سوره حجرات، آيه 13.

[3] علي(ع) مي فرمود: وَ اِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتي، ما لَبَّسْتُ عَلي نَفْسِي وَ لا لُبِسَّ عَلَيَّ. همان بينش ديرين هنوزهم با من است. چنان نيستم كه چهره حقيقت را نبينم و حقيقت نيز بر من پوشيده نبوده است (نه فريبكارم كه ديگران را بفريبم، و نه ساده لوح كه فريب ديگران خورم).

[4] دوره آثار افلاطون، ج چهارم، جمهوري، كتاب ششم، ص 1086 به بعد.