کد مطلب:304464 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:128

خلافت و امامت (مرجعيت ديني و علمي)
سخن فاطمه(س): كسي را كه داناي به دين و آگاه به امور دنياست وانهادند، اشاره به جايگاه علمي و ديني علي(ع) است؛ چرا كه خلافت و امامت به معناي رهبري فكري و مرامي، همان مرجعيّت علمي و ديني خليفه و امام است كه جز با نهادِ عصمت؛ «علمي و عمليِ» امام و خليفه، امكان پذير نيست. و اين جايگاهي است كه نه خليفگان سه گانه، خود را واجد آن مي دانستند و نه، پيروان اين سه برزگوار (مشايخ سه گانه)! چنين موقعيتي را براي آنان باور دارند. ابوبكر، پس از «تقُّمصِ» خلافت، مي گفت: اَقيِلُوني فَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ [1] مرا رها كنيد كه بهترين شما نيستم. و همين سخنان بود كه علي(ع) را به شگفتي واداشت و فرمود:

فَيا عَجَبا!! بَيْنا هُوَ يَسْتَقِيلُها فِي حَياتِهِ اِذْ عَقَدَها لِآخَرَ بَعْدَ وَ فاتِهِ. [2] شگفتا!! اوّلي (ابوبكر) در آن روزها كه زمام كار به دست گرفته بود همواره مي خواست كه مردم معافش دارند ولي در سراشيبِ عُمْر، عقد خلافت را بعد از خود با ديگري (عمر) بست.

كسي كه در زندگي مي خواست خلافت را واگذارَد، چون اَجَلش در سيد كوشيد تا آن را به عقد ديگري درآرَد، و همين كار را كرد. او و جانشين او (عمر) خلافت را چون شتري ماده ديدند و هر يك به پستاني از آن چسبيدند، و سخت آن را دوشيدند، و تا توانستند از آن نوشيدند. سپس دوّمي، آن را به راهي در آورد ناهموار، پر آسيب و جان آزار، كه رونده در آن هر دم به سر درآيد، و پي درپي پوزش خواهد، و از ورطه به در نيايد. سواري را مي مانَست كه بر بارگير توسن نشيند، اگر مهارش بكشد، بيني آن آسيب ببيند، و اگر رها كند سرنگون افتد و بميرد. به خدا سوگند، مردم چونان گرفتار شدند كه كسي بر اسب سركش نشيند، و آن چارپا به پهناي راه رِود و راهِ درست را نبيند.

علّت تعجب و شگفتي اين است كه ابوبكر، بدين سبب خواستار ترك خلافت بود؛ كه بار خلافت سنگين و شرايط آن فراوان بود و همچنين رعايت اجراي يك قانون نسبت به همه مردم با توجه به طبيعت هاي مختلف و خواهش هاي گوناگون شان، بسيار دشوار مي نمود. و ابوبكر مردِ چنين ميداني نبود؛ از همين رو، مي ترسيد كه مركب هاي هوا و تمايلاتش بلغزند و او را در پرتگاه نابودي بيفكنند؛!! با اين فرض هر اندازه كه زمان ولايت و سرپرستي بر مردم كوتاهتر باشد ترس و زحمت خليفه كم تر و آسان تر خواهد بود. اساساً كسي كه طالب ترك خلافت و قدرت و نظير آن است، و در رهايي از آن تا جايي كه ممكن است مي كوشد و فرياد «اِقاله و فسخ قرار داد» سر مي دهد، به مقتضاي همين «اِقاله» بايد در پي كاستن دشواريهاي آن باشد؛ در حالي كه ابوبكر در دوران كوتاه خلافتش سخت بدان چنگ زده بود و به هنگام مرگش آن را به ديگري (عمر) سپرد، و خسارت هاي اين كار را در زندگي و پس از مرگ به دوش كشيد. ناگزير اين گُمان در آدمي تقويت مي شود كه در خواست ترك خلافت، از سوي ابوبكر صادقانه نبوده است و اين دو گانگي در برخورد با خلافت، با عدالت ابوبكر، كه شهرت دارد. متضّاد است، و اين همان چيزي است كه مايه شگفتي امام علي(ع) بوده است.

همين ضعف ها و لغزش هاي ابوبكر، خليفه دوّم را واداشت تا اعتراف كند: «اِنَّ بَيْعَةَ اَبِي بَكْرٍ فَلْتَةٌ. وَ قَي اللَّهُ شَرَّها. بيعت با ابوبكر [در روز سقيفه] كاري بود كه بدون فكر و انديشه قبلي صورت گرفت، و خداوند امت اسلام را از آسيب آن نگاه داشت. و امّا خليفه دوّم، كسي كه خلافت او، در حقيقت پاداشي بود كه خليفه اوّل در برابر فداكاريهايش به او داده بود؛ چرا كه او بود كه پايه هاي خلافت «ابوبكر» را محكم ساخت و بيني مخالفان را بر خاك ماليد، شمشير «زبير» را شكست و «مقداد» را عقب زد و «سعد بن عباده» را در سقيفه، لگدمال نمود و گفت: «سعد» را بكشيد! خدا او را بكشد! و هنگامي كه «حباب بن منذر» در روز «سقيفه» گفت: آگاهي و تجربه كافي در امر خلافت نزد من است «عمر» بر بيني او زد و وي را خاموش ساخت. كساني از هاشميان را كه به خانه «فاطمه(س)» پناه برده بودند با تهديد خارج كرد و به گفته «ابن ابي الحديد معتزلي»: لَوْلاه لَمْ يَثْبِت لاَِبي بكر اَمْرٌ وَ لا قامَتْ لَهُ قائِمةٌ. اگر او نبود هيچ امري از امور ابوبكر سامان نمي يافت و هيچ پايگاهي براي او بر پا نمي شد. [3] .

در اين جا لازم است به چند مورد از دانايي هاي بسيارِ خليفه دوّم نسبت به احكام شريعت و وظايف مسلماني، اشاره شود: يك، در ضمن خطبه اي گفت: به من خبر نرسد كه كابين و مهرّيه زني از كابين و مهريّه همسران پيامبر(ص) تجاوز كند. و اگر به من خبر برسد افزوني آ نرا از او، باز مي گيرم و به شوهرش برمي گردانم. زني برخاست و گفت: به خدا سوگند كه خداوند اين حق را براي تو قرار نداده است و خداوند متعال مي فرمايد: وَ اِنْ... آتُيْتُمْ اِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأخُذُوا مِنْهُ شيئاً. [4] و اگر... به يكي از ايشان پوست گاوي پر از زر - يعني مال بسيار - داده باشيد چيزي از آن باز نستانيد. عمر گفت: آيا تعجب نمي كنيد از امامي كه خطا مي كند و زني كه به درستي سخن مي گويد؟ آن زن با امام شما مسابقه داد و بر او پيروز شد و پيشي گرفت [5] !! دو، شبي عمر (خليفه دوّم) شَبْگردي مي كرد، از كنار خانه يي گذشت كه از آن صدايي شنيد؛ بد گمان شد و از ديوار خانه بالا رفت، مردي را كنار زني ديد و خيگ شرابي. عمر گفت: اي دشمن خدا، آيا پنداشته اي كه خداوند تو را در حال معصيت از انظار پوشيده مي دارد؟! گفت: اي اميرمومنان، شتاب مكن كه اگر من فقط در يك مورد خطا كرده ام تو در سه مورد خطا كرده اي كه خداوند متعال مي فرمايد: لاتَجَسَّسُوا؛ در احوال و عيب هاي پنهان مردم كاوش مكنيد. و تو كاوش كردي و فرموده است: وَأتُوا البُيُوتَ مِنْ اَبْوابِها. [6] به خانه ها از درهاي آنها در آييد». و حال آنكه تو از ديوار بالا آمدي و فرموده است: فَإِذَا دَخَلْتُم بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلَي أَنفُسِكُمْ. [7] پس چون به خانه هايي درآييد بر خودتان - يكديگر - سلام دهيد. و حال آنكه تو سلام ندادي. عمر گفت: اينك اگر ازتو بگذرم اميد خيري در تو هست؟ گفت: آري، به خدا سوگند كه تكرار نخواهم كرد گفت: به حال خود باش و ازاين كار بيرون شو كه تو را عفو كردم. [8] سه، عمر زن باردراي را احضار كرد تا از او در موردي سئوال كند. آن زن از بيم، كودك خويش را سقط كرد. هنوز آن جنين زنده نشده بود. عمر در اين باره از بزرگان صحابه استفتاء كرد كه آيا پرداخت «ديه» بر او هست يا نيست. گفتند: بر تو چيزي نيست كه تو مؤدّب هستي. علي(ع) فرمود:

اگر اين اشخاص رعايت حال تو را كرده اند، نسبت به تو خيانت ورزيده اند و اگر اين پاسخ نتيجه رأي و كوشش ايشان است، اشتباه كرده اند و بر عهده تو است كه برده يي آزاد كني.

عمر و صحابه از عقيده خود به عقيده علي(ع) برگشتند. [9] چهار، در اخلاق و رفتار عمر نوعي بد زباني، و خشونتي آشكار بوده است كه شنونده از آن چيزي مي فهميده و تصوّر مطلبي مي كرده است كه خودش چنان قصدي نداشته است. و از جمله همين موارد، كلمه ايي است كه در بيماري رسول خدا از دهان عمر بيرون آمد و پناه بر خدا كه اگر اراده معني ظاهري آن كلمه را كرده باشد. [10] پنج، عمر مكرر در مورد حكمي چيزي مي گفت و سپس بر خلاف آن فتواي ديگري مي داد. آن چنان كه در مورد ميراث پدر بزرگ، كه با برادران ميّت در ميراث شريك باشند، احكام مختلف بسياري صادر كرد و سپس از حكم كردن در مورد اين مسأله ترسيد و گفت: هر كس مي خواهد بر گردنه هاي جهنم برآيد، در مورد ميراث جدّ و احكام آن، به رأي خويش هر چه مي خواهد بگويد. [11] .

و امّا خليفه سوّم، عُثمان بن عَفّان، مردي كه پس از سپري شدن مدّت شوري و استقرار خلافت براي او، مردم با وي بيعت كردند و پيشگويي زيركانه عمر درباره او به وقوع پيوست و عثمان بني اميه را بر گردن مردم سوار كرد و آنان را بر ولايات، حكومت داد و زمين هاي خالصه بسيار به آنان بخشيد.

استاد سيّد قطب درباره او مي گويد: از بدبختي مسلمانان اين بود كه خلات به عثمان رسيد و او پير مردي بود كه تصميمهايش سست و اراده وي از اعتماد به حيله مروان و پشت سر آن، حقّه بازيهاي بني اميه، ضعيف گشته بود. [12] «قلبي در سينه داشت كه احساسات مردمش رامنعكس نمي كرد، محبت خويشانش به گونه اي قلب او را لبريز كرده بود كه ديگر جايي براي دوست داشتن كسي جز آنان باقي نمي گذاشت، و نمي توانست به خاطر ديگران يا در راه آنان فداكاري كند. چشمي داشت كه جز مسافت محدودي را نمي ديد، هيكل ها و وجود خاندانش هم چون پرده اي ضخيم جلوي او را گرفته، نمي گذاشتند مسافت هاي دورتر از خود آنان را ببيند. افزون بر اين ها، حوصله اش مانند ديگر پير مردها بود. براي چاره كارهايي كه بدو عرضه مي شد از ويژگيِ بردباري بي بهره بود. همه كارها را به آنان واگذار مي كرد و در همه كارها از آنان فكر و نظر مي خواست. در حقيقت، اين مرد - عثمان - در نيمه دوّم روزگار خود، عبارت بود: «لباسِ عثمان و ذهنِ مروان» در هر جا در جلوي مردم آشكار مي شد، امير پير را مي ديدند، ولي در هنگام بروز نتيجه عمل، آثار مشاوره جوان را مي يافتند. حتّا در صحبت كردن هم حق انتخاب الفاظ را نداشت. گويي پيش از اقدام به سخن، كلمات را هم به وي القا مي كردند. يا گويي پرده اي كشيده شده، مروان از وراي آن سخن مي گويد. از جمله اجحافهايي كه در حق خليفه سوّم روا داشته شده بود، اين است كه جريمه همه جنايت هاي منسوب به وي را از او بخواهند. مگر اين كه دست جنايتكار قطع گردد و دستكش را از آن دست درآورند. [13] پس از روي كار آمدن عثمان، ابوسفيان؛ سرورِ پير كورِ امويان، خواست تا خلافت را چون گويِ چوگان بربايند و آن را به سلطنت موروثي تبديل كنند: او گفت: اي بني اميه! آن را - خلافت را - چون گوي چوگان برباييد، سوگند به كسي كه ابوسفيان بدان قسم مي خورد، [14] پيوسته اين اميدواري را دارم، كه براي كودكان شما به صورت وراثت درآيد». حتّا يك روز هم از حكومتِ عضوِ خانواده اموي نمي گذرد كه برنامه ترسيمي سرورِ قومش در پيشاني آن ديده نشود، هر رفتاري كه از او سر مي زند دليل رسايي است، بر اين كه خود را ملزم به اجراي آن دستورالعمل مي داند. هر لحظه اي كه مي گذرد گوياي اطاعت كامل و بي چون او، براي پيشنهاد اين پيرمرد است. [15] جالب اين كه عثمان، در آغاز كار، در برابر پيشنهاد بي پرده ابوسفيان براي دوشيدن قدرت و تبديل آن از خلافت شورايي به سلطنت ارثي در بني اميّه، ژست اعتراض آميزي به خود گرفت، ولي بعدها، همچون كسي كه آن پيشنهاد بر تصميمش غالب آمده است، عمل كرد. و در حقيقت مرد سست اراده اي بوده است كه نمي توانسته بر خود حكومت كند؛ ولي عوامل فراوان ديگري وجود داشت كه بر او چنگ انداخته بود تا آنجا كه نيروي باقيماندن بر اعتراض اش را هم از وي سلب كرده بود. سر انجام مجبور شد به بهترين شكل ممكن. همان راهي را بپيمايد كه مطامع بني اميه را محقق مي ساخت. اين خانواده كه از دوره «عبد شمس» رؤياي مجد و بزرگواري را در سر داشتند، و شيفته سروري در شخص اميّه بودند، و با شمشير ابوسفيان و كينه و حسدش ص1 وسفيان، 1، در گوشش مي خوانَد، يا مانند اين كه نداي گذشته ها از لابلاي قرن ها و نسل ها عبور كرده بدو سرايت مي كند. و در نهايت قدرت غالب وراثت، او را ناگزير به انجام اين پيشنهاد مي سازد، و خوني كه از بني اميّه در رگهايش جريان داشت اقتضا مي كرد كه حق آن خون را به خوبي ادا كند. اين مرد، نداي گذشته را با جان و دل پذيرفته بود، از همين رو، در برابر چيرگي وراثت نرم شد، و حق خون را هم خوب پرداخت. زاد و رودش اموي بود، تكوين و آفرينش اموي، و قلبش با آرزوهاي گذشتگانش در ارتباط بود. [16] .

عبداللَّه بن خالد بن اسيد از او صله و پاداش خواست و عثمان چهار صد هزار درهم به او بخشيد. حكم بن ابي العاص را كه پيامبر(ص) از مدينه تبعيد فرموده بود و عمر و ابوبكر هم او را برنگردانده بودند به مدينه برگرداند و صد هزار درهم به او جايزه داد. پيامبر(ص) جايي در بازار مدينه را كه به «مهزور» معروف بود وقف بر مسلمانان فرموده بود. عثمان آنرا به حارث بن حكم، برادر مروان بخشيد. همچنين «فدك» را، كه فاطمه(س) پس از رحلت پدرش - كه درودهاي خدا بر او باد - گاه به قاعده ميراث و گاه به عنوان بخشش مطالبه كرده بود و به او نداده بودند، از اموالِ خالصه مروان قرار داد. چراگاههاي اطراف مدينه را براي چهار پايان همه مسلمانان جز بني اميّه ممنوع كرد مگر براي بني اميه. به عبداللَّه بن ابي سرح تمام غنايمي را كه خداوند از فتح ناحيه شمالي غربي افريقا، يعني طرابلس غرب تا طنجه، براي عثمان نصيب فرموده بود بخشيد. بدون اين كه هيچكس از مسلمانان را در آن شريك قرار دهد. به ابوسفيان بن حرب در همان روز كه براي مروان صد هزار درهم از بيت المال بخشيده بود، دويست هزار درهم بخشيد و او دختر خويش «امّ ابان» را به همسري عثمان داده بود. در اين هنگام زيد بن ارقم و بنابه نقلي عبداللَّه بن ارقم، - كه از بني زهره و خويشاوندان عبدالرحمان بن عوف بود و خزانه دار عمر هم بوده است، و اكنون سرپرست خزانه و بيت المال است - كليدهاي آنرا آورد و برابر عثمان نهاد و شروع به گريستن كرد. عثمان گفت: از اين كه رعايت پيوند خويشاوندي را كرده ام گريه مي كني؟ گفت: نه، كه گمان مي كنم اين اموال را، به عوض آنچه به روزگار پيامبر(ص) در راه خدا انفاق كرده اي، برمي داري. به خدا سوگند اگر به مروان صد درهم مي دادي بسيار بود. عثمان گفت: اي پسرِ ارقم كليدها راهمين جا بگذار كه ما به زودي كس ديگري غير از تو پيدا خواهيم كرد. [17] .

پيامبر آيين اش رنگ ابديت دارد؛ هم زمان را شامل است و هم گستره جهان را زير نگينِ خود، علاوه بر دريافت وحي و ابلاغ رسالت و تعليم آموزه هاي دين، زعيم و پيشواي سياسي مردم و هم مرجع فكري آنان است. و از سويي به اقتضاي سنّت الهي در حيات آدميان، چون ديگران، پس از مدتي از اين جهان، رخت بر مي بندد. همچنان كه خداي تعالي فرمود:

اِنَّكَ مَيِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَيّتُونَ. [18] همانا تو مي ميري و آنان نيز خواهند مرد.

آيا اين پيامبر حكيم و زعيم بزرگ الهي، سرنوشت آيين و امت خويش را به دست خليفگاني اين چنين كه پاره اي از وصف حالشان گذشت، سپرده بود؟! به دست كساني سپرده بود كه از اسلام هيچ نمي دانستند و هر لحظه به رنگي درآمده و هر روز به راهي بودند. خلافت و سرپرستي امت را غنيمت شمرده وبه ناتواني و ناكار آمدي خويش معترف بودند؟ خليفه نخست با اين كه مدّعي بود كه پيامبر(ص) امر خلافت و جانشيني خود و سرنوشت امّت را به امّت وانهده و بر تدبير آنان اعتماد كرده است؛ خود، خليفه خويش را برگزيد و بر مسلمانان تحميل كرد. عروس خلافت را برخلاف شريعت در آغوش ديگري انداخت؛ درآغوش مرديكه خيره سر و بد خوي بود و زندگي اش، سراسر اشتباه و سراسر اعتراف و پوزش بود، در فهم احكام شريعت چنان نادان بود حتّا زنان پرده نشين بر او پيشي مي جستند، يا به دست كسي سپرده بود كه هيچگونه اراده و تدبير در امر اداره جامعه نداشت، و طردشدگانِ پيامبر(ص) را پناه داده بود و آنان را بر جان و مال و كرامت مسلمانان چيره كرده و سينه اش از عداوت و كينه «اهل بيتِ» پيامبر(ص) مالامال و گرانبار بود. بستگانش (طُلَقا) دست ستم از آستين. برآورده و به گونه اي شايسته از خجالت طرفداران متعصب خود بيرون آمدند، تا سرانجام با مويي سپيد و رويي سياه در جامه خون آلود خود، به خاك رفت و راه را براي تبديل اسلام نبوّت و امامت، به اسلام سلطنت گشود. به راستي، آيا پذيرفتني است كه پيامبر(ص)، براي آينده امّت و سرنوشت آيين جاويدان خويش، بي آن كه چاره اي بينديشد، از دنيا برود و اسلام و حيات ديني و زندگي دنيايي مسلمانان را به دست كساني بسپرد كه افق فكري شان با افق فكري او فاصله بسياري دارد و همواره گرفتار جهل و خطا و ناهنجاري هاي رفتاري اند؛ در حالي كه در ميان آنان، مردي است كه به نصّ و تصريح او حق مدار، راست گوي، استوار گام، پاك نهاد و پاك دامن، كار آمد و داناي به دين و دنياي مسلمانان است. علي(ع) فرمود:

و لَيْسَ كُلُّ اَصْحابِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) مَنْ كانَ يَسْئَلُهُ وَ يَسْتَفْهِمُهُ، حَتَّي اَنْ كانُوا لَيُحِبُّونَ اَنْ يَجِيَ الْاَعْرابِيُّ وَ الطَّارِيُ، فَيَسئَلُهُ عَلَيْهِ السّلامُ حَتَّي يَسْمَعُوا، وَ كانَ لايَمُرُّ بِي مِنْ ذلِكَ شَيٌ اِلاَّ سَئَلْتُهُ عَنْهُ وَ حَفِظْتُهُ. [19] همه اصحاب پيامبر، كساني نبودند كه از او سئوال كرده، در خواست علم آموزي كنند. آنان دوست مي داشتند كه عربي بياباني يا رهگذر بيايد و از پيامبر سئوال كند و آنان جواب او را بشنوند. [امّا من اين گونه نبودم] و موضوعي برايم پيش نيامد مگرآن كه آن را از پيامبر پرسيدم و حفظ كردم و به ژرفاي آن پي بردم.

شيخ الرئيس، ابوعلي سينا در رساله معراجيه گويد: براي اين بود كه شريف ترين انسان و عزيزترين انبياء و خاتم رسولان(ص) چنين گفت با مركز حكمت و فلك حقيقت و خزانه عقل، اميرالمؤمنين كه: يا عَلِيُّ اِذا رَأَيْتَ النَّاسَ يَتَقَرَّبُونَ اِلي خالِقِهِمْ بِاَنْواع الْبِرِّ تَقَرَّبْ اَنْتَ اِلَيْهِ بِاَنْواعِ الْعَقْلِ تَسْبِقُهُمْ. گفت اي علي، چون مردمان در تكثّر عبادت رنج برند، تو در ادراك معقول رنج بر تا بر همه سبقت گيري. و اين چنين خطاب را جز چون او بزرگي، راست نيامدي كه او در ميان خلق چنان بود كه «معقول در ميان محسوس». لاجرم چون با ديده بصيرتِ عقل مدرك اسرار گشت، همه حقايق را دريافت و ديدن حكم داد و براي اين بود كه گفت: «لَوْ كُشِفَ الْغِطاء مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً. اگر پرده برافتد، بر يقين من افزوده نگردد.» هيچ دولت آدمي را، زيادت از ادراك معقول نيست. بهشتي كه به حققت آراسته باشد؛ به انواع زنجبيل و سلسبيل، ادراك معقول است. و دوزخ با عقاب و اشغال، متابعت اشغال جسماني است، كه مردم در بند هوا افتند و در جحيم خيال بمانند. [20] .


اي علي كه جمله عقل و ديده اي

شَمّه اي واگو از آنچ ديده اي


تيغ حِلمَت جان ما را چاك كرد

آب عِلْمت خاكِ ما را پاك كرد


چشم تو ادراك غيب آموخته

چشمهاي حاضران بر دوخته


راز بگشا اي علي مرتضي

اي پسِ سُوءُ القضا حُسْنُ القضا


ياتو واگو آنچ عقلت يافته ست

يا بگويم آنچ بر من تافته ست


از تو بر من تافت، چون داري نهان

مي فشاني نور چون مَه بي زبان


ليك اگر در گفت آيد قرص ماه

شب روان را زودتر آرد به راه


چون تو بابي آن مدينه علم را

چون شعاعي آفتابِ حلم را


باز بابش اي باب، بر جوياي باب

تا رسد از تو قُشُور اندر لباب


باز باش اي باب رحمت تا ابد

بارگاهِ «مالَهُ كُفْواًاَحَد» [21] .



[1] شيخ محمد عبده، دانشمند بزرگ مصري در شرح نهج البلاغه خويش مي گويد: بعضي روايت كرده اند كه «ابوبكر» بعد از بيعت گفت: «اَقيِلوني فَلَسْتُ بِخَيْركُمْ» ولي بيشتر دانشمندان، اين روايت را به اين صورت نپذيرفته و گفته اند: روايت به صورت: «وَلَّيْتُكُمْ وَ لَسْتُ بِخَيْرِكُمْ؛ مرا به خلافت برگزيده اند در حالي كه بهترين شما نيستم» مي باشد. شرح نهج البلاغه عبده، ص 86.

[2] نهج البلاغه، خطبه 3.

[3] شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 174.

[4] سوره نساء، آيه 20.

[5] شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 17.

[6] سوره حجرات، آيه 12.

[7] سوره نور، آيه 61.

[8] شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 18.

[9] جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 1، ص 69.

[10] جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 1، ص 69 آن چه، به هنگام رحلت پيامبر(ص) بر زبان اين خليفه نادان جاري شد،بيانگر درجه ايمان او به نبوت پيامبر (ص) و باور او به: «ما يِنْطِقُ عَنِ الْهَوي اِنْ هُوَ اِلّا وَحيٌ يوحي» است.

[11] همان، ص 79.

[12] عدالت اجتماعي در اسلام، ص 368.

[13] امام علي، ج 2، ص 34.

[14] بي ترديد او به «لات» و «عزّي» و «هبل» سوگند ياد مي كرد؛ چرا كه خدا را هيچ گاه باور نكرد.

[15] امام علي، ج 2، ص 30.

[16] امام علي، ج 2،، ص 31.

[17] جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 1، ص 97.

[18] سوره زمر، آيه 30.

[19] نهج البلاغه، خطبه 310.

[20] ترجمه و تفسير نهج البلاغه، مقدمه، رسالت انساني و شخصيت علي، ص 182، به نقل از توفيق التّطبيق، علي بن فضل اللَّهِ الجيلاني، ص 56.

[21] مثنوي، دفتر دوّم، بيت 3745 -3765.