کد مطلب:304468 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:119

اگر آن چه شد، نمي شد؟
به خدا سوگند، [اگر چَرخه خلافت را از گردونه خود به در نمي بردند] هر گاه كه مردمان از راهِ روشن دين باز مي ماندند، و از پذيرش حجّت هاي آشكارش سر برمي تافتند، هر آينه آنان را بدان راه باز مي گرداند و به پذيرفتنِ آن حجّت ها وا مي داشت، و با نرمِش و مدارا به راهِ [سعادت]مي برد؟ بدان سان كه در اين راه بردن، رنجه نشوند، پيادگان خسته و درمانده و، سوارگان فرسوده و دل تنگ نگردند. آنان را به آبشخوري جوشان و پر آب، زلال و خوشگوار، در مي آوَرْد؛ كه از هيچ سو كُدورت و ناصافي در آن راه نداشت.

برتري امام علي(ع) براي تصدّي خلافت، براي همه، به ويژه، «صحابه كِبار» امري يقيني و انكارناپذير بود. در باوَرِ امام(ع)، ابوبكر با آگاهي از اين حقيقت به تصدي غاصبانه خلافت پرداخت. با اين كه مي دانست جايگاه علمي و معنوي آن حضرت در رهبري امّت، جايگاهِ برين است و همه عوامل صلاحيت و شايستگي؛ مانند سبقت در ايمان، مصاحبت، فضيلت، اخلاص، صلابت، و فراگيري بي نظيرِ تعاليمِ وحي از پيامبر(ص)، در شخصيت عظيم و بي بديل وي موجود بود و آگاهي و داناييِ سرشار، سيل آسا از دامنه كوهسار وجودش همواره فرو مي باريد، و مرغِ دورپرواز انديشه را به قلّه وجودِ «آن بازِ عرشِ خوش شكار» راه نبود. با اين همه فضيلت ها كه در علي(ع) سراغ داشت، بر جاي او نشست و در آن همايش ناقص و نيم بندِ «سقيفه» حقيقت را تحريف كرد و چرخه خلافت را از گردونه خود به در برد. در حالي به خلافت نشست و زمام امور امّت را به دست گرفت، كه در وجودش اثري از نبوغ علمي يا احاطه بر تعاليم شريعت و آموزه هاي دين نبود. پيشينه زندگيِ چندان درخشاني نيز نداشت؛ نه در جهاد دليري و اخلاص و پيشگامي نشان داده بود و نه از مَلَكات فاضله يا پارسائيِ جالب توجّهي در وي سراغ مي رفت و نه ثَباتي در مرامش بروز داده بود. توانايي علمي اش براي رهبري حزبِ اسلامي (حزبُ اللَّه) كه فرزانگاني نظير سلمان و ابوذر و عمار و... در آن عضو بودند و دست كم، نظيرِ «ابن عباس ها» در ميان شان بود، تا سرحدِّ عدم، ناچيز بود. تا آنجا كه در دانشِ تفسير از وي چيزي كه در خورِ ذكر باشد، در كتب تفسير و حديث نمي توان يافت. با جانشين خود، «عمر بن خطاب»، كه بارها گفت: اگر علي(ع) نبود، عمر به گمراهي مي رفت و «لَوْلا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ»، شعارِ دوره خلافت او بود، در ندانستنِ معناي واژه «الْابّ» در «فاكِهَةً وَ اَبّاً» [1] ؛ يعني «عَلَف» و «چَراگاه»، كه حتّا عربِ بدوي نيز مي فهميد، همراه بود. و در پاسخ معناي آيه اي كه از او پرسيدند گفت: اگر درباره كلام خدا چيزي بگويم كه مراد خداوند نبوده است، آن گاه از كيفر خدا به كجا توانم گريخت؛ كدام آسمان و زمين مرا پناه خواهد داد، و يا اين كه چه خاكي بر سر كنم اگر درباره قرآن سخني بگويم كه بدان علم ندارم. امّا «فاكهةً» معنايش را همه مي دانيم؛ ولي «اَبّ» را من نمي دانم خدا داناتر است. [2] دانش تفسيري وي به قدري اندك و ناچيز بود كه مفسّر متتبّع و كار كشته اي مانند جلال الدّين سيوطي از مفسران نامبردار اهل سنت، نتوانسته است بيش از ده مطلب تفسيري از وي ياد كند. او مي نويسد: «از ابوبكر در دانش تفسير جز آثاري اندك كه از ده مطلب نمي گذرد بياد ندارم و درباره علي(ع) مي نويسد: از علي(ع) در دانش تفسير بسيار روايت كرده اند. ابوطفيل در اين باره گويد: من در يكي از سخنراني هاي علي(ع) حضور داشتم، فرمود:

بپرسيد؛ به خدا سوگند، از هر چه بپرسيد شما را آگاه خواهم كرد. درباره قرآن از من بپرسيد، به خدا سوگند، آيه اي نيست كه ندانم شب نازل گشته يا روز، در دشت يا كوهستان». [3] .

ابن ابي الحديد گويد: «چه بگويم درباره بزرگمردي كه دشمنانش به فضيلت او اقرار كرده اند و براي آنان امكانِ منكر شدن مناقب او فراهم نشده است و نتوانسته اند فضايل او را پوشيده بدارند؛ و تو [خواننده]مي داني كه بني اميّه در خاور و باختر جهان، بر پادشاهي چيره شدند و با تمام مكر و نيرنگ در خاموش كردن پرتوِ علي(ع) كوشيدند و بر ضدّ او تشويق كردند و براي او عيب ها و كارهايي نكوهيده تراشيدند و بر همه منبرها او را لعن كردند و ستايشگران او را نه تنها تهديد كردند، كه به زندان افكندند و كشتند و از روايت هر حديثي كه متضمّن فضيلتي براي او بود، يا خاطره و ياد او را زنده مي كرد جلوگيري كردند. حتّا از نامگذاري كودكان به نام علي، منع كردند و همه اين كارها برتري و علوّ مقامِ او را افزود. همچون مُشگ و عَبير، كه هر چند پوشيده دارند، بوي خوشِ آن فراگير و رايحه دل انگيزش، پراكنده مي شود و چون خورشيد، كه با كف دست ها و پنجه ها نمي توان پوشيده اش داشت و چون پرتوِ روز، كه بر فرض، چشم بيناياني چند آن را نبيند، چشم هاي بي شمار آن را مي بينند. و، چه بگويم درباره بزرگمردي كه هر فضيلت به او باز مي گردد و هر فرقه به او پايان مي پذيرد و هر طايفه او را به خود مي كَشد. او سالارِ همه فضيلت ها و سرچشمه آن ها و يگانه مرد و پيشتاز عرصه آن هاست. رطل گران همه فضيلت ها او است و هر كس پس از او در هر فضيلتي، درخششي پيدا كرده است، از او پرتو گرفته است و از او پيروي كرده و در راه او گام نهاده است. به خوبي مي داني كه شريف ترين دانشها، علم الهي است كه شرفِ هر علم، بستگي به شرف معلوم و موضوع آن علم دارد و، موضوع علم الهي، از همه علوم شريف تر است؛ كه خداي اشرف موجودات است. و اين علم از گفتار علي(ع) اقتباس و از او نقل شده و همه راههاي آن، از او سرآغاز داشته و به او پايان پذيرفته است... ديگر از علوم، علم تفسير قرآن است كه هر چه هست از او گرفته شده است و فرع وجود اوست. و چون به كتاب هاي تفسير مراجعه كني صحّت اين موضوع را در مي يابي كه بيش تر مباني تفسير، از او و ابن عباس نقل شده است و مردم مي دانند كه ابن عباس همواره ملازم علي(ع) بود و از همگان به او پيوسته بود و او شاگرد و بر كشيده علي(ع) است، و چون به ابن عباس گفته شد: ميزان دانش تو در قبال علم و دانش پسر عمويت چگونه است؟ گفت: به نسبت قطره يي ازباران كه در درياي بيكران (اقيانوس) فرو افتد. [4] .

به راستي، اگر چرخه خلافت از گردونه خود به در نمي شد و امام علي(ع) با اين همه فضيلت و شايستگي، همراه با نصّ و وصيّت پيامبر(ص) زمام امور امت را به دست مي گرفت جامعه اسلامي سرنوشتِ ديگري داشت. تنها او بود كه مي توانست، راه محمد(ص) را ادامه دهد و آن چنان كه در خورِ پيروان قرآن بود، آنان رابه سويِ سر چشمه آب حيات رهبري كند. و دور افتادگانِ از صراط توحيد و ايمان را به راه آورد، و باز ماندگان از قافله دينداران را به آنان برساند، و با فراهم آوردنِ زمينه اي مطمئن و فضايي آرام، انديشه ها را باروَر سازد و فطرت ها را شكوفا كند، و با مددِ حجّت و برهان كجروان را به راه راست آوَرَد و با نرمش و مدارا، به راه سعادت بَرَد، و از طريق نفوذ ايمان در ژرفاي وجودشان، آنها را به حقّ نزديك كند، به طوري كه از داشتن ايمان احساس لذّت كنند. راهِ روشن دين را مي نماياندْ و حلال و حرام خدا را باز مي گفت، و شريعت محمد(ص) را عريان و بي پيرايه مي آموخت، و دين را از اسارت دنيا طلبان مي رهانيد و حقيقت ناب و گوهر خالص دين را بي كدورت و زنگار، نشان مي داد، پيامبر(ص)، آن نيكوتر و پاكيزه ترين را، سرمشق قرار مي داد و مردمان را به تأسي از او وامي داشت در پرتو دانش انبوه خود، راز هستي را مي نمود و رمز خلقت را مي آموخت و محراب بندگي را به روي همگان مي گشود. پرچم عدالت را در ميان شان بر مي افراشت، و به مرزهاي حلال و حرام آگاهشان مي كرد، و با عدالت خويش جامه عافيت را بر تنِ شان مي پوشاند، و معروف را با گفتار و كردار خود در ميان شان گسترش مي داد، و اخلاق پسنديده را با رفتار و منشِ خود به آنان نشان مي داد، جامعه اي پاكيزه مي ساخت و «مدينة النّبي» را آباد مي كرد. دردا و دريغا! كه نگذاشتند و بشريت را از اين همه فيض و بركت بي بهره كردند.

اگر او بر سر كار آمده بود، نه حاكم، سخنان بي منطق مي گفت، و كارهاي پوج و بيهوده انجام مي داد، و نه رعيّت، تباه مي گشت. نه از قانون هاي طافت سوز، زندان هاي خوف انگيز، شكنجه گاههاي مرد افكن، اثري بود و، نه رعيّت از پرداخت حقوقي كه بر عهده اش بود سر بر مي تافت. كاروان تمدّن همراه با معنويّت، با هماهنگي حاكم و رعيّت، دولت و ملّت به سوي تعالي پيش مي رفت. نه ملّت ضعيف و لاغر مي شد و نه حاكم و دولت، ورم مي كرد. و به تعبير آن بزرگوار: دانايان بر سر پيماني كه با خدا داشتند پايدار بودند و در برابر شكمبارگي ستمكاران و گرسنگي ستمديدگان (كِظّةِ ظالِمٍ وَ سَغَبِ مَظْلُومٍ) [5] خاموش نمي نشستند. آري، اگر علي(ع) بر سر كار بود، جامعه فاضله «نبوي» را مي پرداخت بدان سان كه ساكنانش به صلاح و سامان بودند و شهرهايش آباد و دلِ حاكمانش ازعشق به رعيت لبريز و سرشار. [6] جامعه اي كه دانايش دانايي خود را به كار مي برد و نادانش از فراگرفتن، سر برنمي تافت و بخشنده اش در دهِشْ بخل نمي ورزيد و مستمندش آخرتش را به دنيا نمي فروخت. به خدا سوگند، اگر علي بر سر كار آمده بود و جامعه نوپاي محمد(ص) بدو سپرده مي شد و محمد(ص) همچنان سرمشق عملي مسلمانان بود و راه و رسم او، شسته و پاكيزه برقرار مي ماند و علي، با آن ايمان و اخلاص و شجاعت و عدالت و حكمت و دانش فراوانش، تدبير امور دين و دنياي مسلمانان را در دست داشت و در چهره شسته و پاك و راستين اش آن روز و امروز شناخته مي شد، و بر وجدان مجروح توده هاي محروم و برآشفته بشريّتِ امروز عرضه مي شد، و به دردمندان مسئول كه دردِ انسانهايِ محروم را در اين عصر احساس كرده و براي رهايي آنان از دردِ فقر؛ فقر ايمان و معنويت، فقر فكري و اقتصادي و مادي، رسالت روشنگرانه اي را بر دوش دارند، بي شك همه چيز، بگونه عميق و شگفت انگيزي تغيير مي كرد، و بي شك، طنين صداي علي را، در زير سقف شبستان سياه و تاريك اين قرن مي شنيديم و مي شنيديم كه همچون صاعقه اي مرگبار بر برج و باروي عبوس جهل و جنايت زمين، فرود مي آيد و همچون زئير شير در اين جنگل انبوه بشري مي پيچد و چون رعد، مي غرّد و مي توفد و مي روبد و فرو مي ريزد و بر پشت زمين راه مي گشايد و بر ديوارهاي افق جهان مي خورد و آن گاه، چون نسيم صبحگاهي، نرم و نوازشگر، باز مي گردد و همچون جرعه سپيده دمِ «فَلَق» كه در كام شب فرو مي چكد و چون نيزه فجر پرده قيرگون شب را مي دِرَد، در گوش تو، من، همه انسانها، از هر آئين و كيش و مسلك زمزمه عشق فرو مي ريزد، و چون غنچه وحي، كه در جان يك امّي مي شكفد، صبحي از اميد و رهايي در جانمان مي گشايد و تو، اي كه هم، شكوهي را كه ايمان به آدمي ارزاني مي كند، مي فهمي، و هم، گرمايي را كه بيقراري عشق به دل مي بخشد تجربه كرده اي، و هم، خود رابه آزادي يك ملّتِ اسير نثار كردن، از شوق بي تابت مي كند و... در بوي نان تازه، در دست هاي گرسنه اي، به همان گونه خدا را استشمام مي كني كه در محراب! آري، اي... تو! چقدر دوست دارم كه تو علي را بشناسي! [7] اگر علي(ع) كنار گذاشته نمي شد، جامعه بشري سرنوشتي جز اين داشت كه امروز دارد. او كاروان انسانيت را هماهنگ به سوي هدفِ اعلايِ خلقت، كه معرفت و عبوديّت و قربِ جوار الهي است، در سلامت و امنيت پيش مي برد؛ هدفي كه چون آب حيات، زلال و بي غش بود. و همين كه مردم را بدان چشمه زلال و بي كدورت مي رساند، سيراب شان مي كرد، چنان كه همگان شاداب مي شدند و در زير پوست شان آب مي دويد و در خانه هاشان سرازير مي شد، كِشت و زرع شان سرسبز و خرّم مي گشت و سرزميني خوش و پر نعمت مي داشتند. و چون از دل مشعوليِ معيشت و اندوه و رنجِ مسايل بغرنجِ آب و نان و لباس و مسكن شان مي رهانيد، وامي داشت تا در مدارِ ديگري چرخ زنند، سرمستِ از جام ديگري شوند. در سايه سارِ آموزه هاي قرآن درس عشق و معرفت بياموزند و جانِ شان پاك گردد و فروغي ازايمان در نهايت روشني در آن بدرخشد و درهاي سلوك به آستان قدس الهي به روي شان گشوده شود، تا به حقيقت حيات و حيات حقيقي راه يابند.

شدت اندوهِ زهراء - سلام اللَّه عليها و آزردگي خاطر او، از مهاجر و انصار، براي تباه شدن اين همه آرمان هاي متعالي بود، كه زمينه آن، با كنار گذاشتن علي(ع)، فراهم گشته بود. براي همين در پاسخ بيمارپرسي زنان شان فرمود: به خدا سوگند، [اگر چَرخه خلافت را از گردونه خود به در نمي بردند] هر گاه كه مردمان از راه روشن دين باز مي ماندند و از پذيرش حجت هاي آشكارش سربرمي تافتند، هر آينه آنان را بدان راه باز مي گرداند، و به پذيرفتن آن حجت ها وامي داشت، و با نرمش و مدارا، به راه [سعادت] مي برد؛ بدان سان كه در اين راه بردن، رنجه نشوند؛ پيادگان خسته و درمانده و سوارگان فرسوده و دل تنگ نگردند. آنان رابه آبشخوري جوشان و پر آب، زلال و خوشگوار در مي آوَرْد، كه از هيچ سو كُدورت و ناصافي در آن راه نداشت.

نكته مهمّي كه، با نهايت تأسف، كمتر در داوري ها و ارزيابي ها مورد توجه قرار مي گيرد، اين است كه در مقام ارزيابي و داوري نسبت به رهبران جامعه، خواه رهبران ديني و خواه حاكمان جامعه، نبايد تنها شخص رهبر يا حاكم را در ترازوي نقد و ردّ و قبول قرار داد؛ زيرا هيچ گاه او به تنهايي اراده نمي كند و سخن نمي گويد و دست به اقدامي نمي زند، بلكه نهادي كه رهبر يا حاكم و اطرافيان و مشاورانش را در خود جاي داده است، اراده مي كند و فرمان مي راند، اگر چه اين اراده و فرمان در شخص رهبر تبلور مي يابد. كم تر تأثيري كه اطرافيان و مشاوران او دارند اين است كه با نحوه اطلاع رساني و تلقينات خود، زمينه و ذهنيت را براي تصميم هاي رهبر يا حاكم فراهم مي سازند. بدين روي، هر گام مثبت و سازنده اي كه زمامداران جامعه و پيشوايان ديني در طول تاريخ برداشته اند، چنانچه خوب دقت شود، نقش و سهمِ وزيران و معاونان و مشاوران و اطرافيانِ آنها، اگر بيش از آنان نباشد كم تر نبوده است.

و هر گامِ نامثبت و ويرانگر و تباه كننده اي، كه جوامع بشري به ويژه جامعه هاي ديني و دينداران را به خاك سياه نشانده است و شريعت را منفور و چهره زشتي از آن در نظر مردم نشان داده است، كه از سوي زمامداران و رهبران مذهبي برداشته شده است، سهم و نقش اطرافيان و مشاوران شان، اگر بيش از خود آنان نباشد كم تر نبوده است. نفوذ برخي از كارگزاران و مشاوران متملّق و چاپلوس در ذهن و انديشه رهبران و حاكمان يكي از عوامل عمده و سرنوشت ساز در تعالي يا انحطاط جامعه ها، به ويژه جوامع ديني بوده است. بدين منظور است كه امام علي بن ابي طالب(ع) از يك سو پيشوايان را از داشتن مشاوران بخيل، بزدل و ترسو و آزمند و طمع ورز، باز مي دارد: و مي فرمايد:

افراد تنگ نظر را در مشورت خود دخالت مده، چه تو را از نيكي بازمي دارد و از تهي دستي مي ترسانند، و همچنين افراد ترسو را طرف مشورت قرار مده، زيرا باعث سستي تو در كارها مي شوند، و نيز حريص را وارد شور مكن، زيرا از بسياريِ حِرص، تو را وادار به ظلم مي كند و ستم را در نظرت جلوه مي دهد. بنابراين، بخل و ترس و حرص، خصلت هاي گوناگوني هستند كه در جهت بدگماني به خدا همسويند! [8] .

و از ديگر سو، براي تثبيت آن چه بدان كارِ مردم سامان مي گيرد، به گفت و شنود با دانايانِ دلسوز و حكيمانِ دور انديش سفارش مي كند:

با دانشمندان بيشتر هم صحبت باش و با دانايان درباره آن چه صلاح مملكت است و پيش از تو امور ملت بر آنها راست مي شد گفت و گو و مشورت كن. [9] .

تعبيرهاي دل انگيز: «جوشان، پر آب، زلال، خوشگوار و به دور از هر گونه كُدورت و ناصافي» در سخن بانوي بانوان جهان، اشاره به رعايت همين مهمّ سياسي و اجتماعي و اخلاقي، در تأمين مصالح امّت است. يعني اگر علي(ع) بر سركار مي آمد و خلافت اسلامي به راه طبيعي و الهيِ خود مي بود، نه تنها خود بدان چه مي گفت و باور داشت، عمل مي كرد؛ بلكه براي تحقق هدف هاي عالي نظام ارزشي اسلام و سلامت و امنيّتِ ساكنانِ «مدينة النبي»، كه مرزهاي آن «اُمُّ الْقُري وَ مَنْ حَوْلَها» [10] بود، از هر گونه پليدي و پلشتي، اطرافيان و مشاوران و كارگزاراني را گزينش مي كرد؛ خداترس، دانا و كارآمد، بلند نظر كه جان و مال، عِرض و كرامت انسان ها را از هر كيشي كه هستند، به ديده «امانت»، نه «غنيمت» بنگرند و دست غارت به حقوق انسان ها، چه هم كيش و چه ناهم كيش نبرند. آبشخوري جوشان و سرشار از عزّت و كرامت، زلال و خوشگوار از ايمان و معرفت، و در برخورد با رعيّت، امين و پارسا، استوار و كوشا، پاكدامن، درست كردار باشند. به عُثمان بنِ حُنَيْفِ انصاري، كارگزارش در بصره، نوشت:

اَلا وَ اِنَّ لِكُلِّ مَأمُومٍ اِماماً يَقْتَدِي بِهِ، وَ يِسْتَضي ءُ بِنُورِ عِلْمِهِ. اَلا وَ اِنَّ اِمامَكُمْ قَدْ اِكْتَفي مِنْ دُنْياهُ بِطِمْرَيْهِ، وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ. اَلا وَ اِنَّكُمْ لا تَقْدِروُنَ عَلي ذلِكَ، وَ لكِنْ اَعِينُوني بِوَرَعٍ وَ اجْتِهادٍ، وَ عِفَّةٍ وَ سَدادٍ. [11] بدان كه هر مأمومي را امامي است كه بدو تأسّي مي كند، و از نور دانش او فروغ برمي گيرد. اينك امام شما از همه دنيايش به دو جامه كهنه، و ازخوراكش به دو قرص نان اكتفا كرده است. البته شما را ياراي آن نيست كه چنين كنيد، ولي مرا به پارسايي و مجاهدت و پاكدامني و درستي خويش ياري دهيد»...


[1] سوره عَبَسَ، آيه 31.

[2] الميزان، ج 2، ص 232.

[3] الاتقان في علوم القرآن، ج 1، ص 328.

[4] جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 1، ص 14.

[5] نهج البلاغه، خطبه 3.

[6] همان، نامه مالك، شماره 53.

[7] كوير، ص 170.

[8] نهج البلاغه، نامه 53.

[9] همان. براي آگاهي بيشتر از اين نكته به آسيب شناسي زبان/1، چاپلوسي و تملق، رجوع شود. ص 153، به بعد.

[10] سوره انعام، آيه 92.

[11] نهج البلاغه، نامه 45.