کد مطلب:304471 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:117

آينده ناخوشايندي كه پيش روست
آري، به جانم سوگند، زمانه آبستن حوادث ناخوشايند است؛ لَختي بپاييد و به خود آييد تا ببينيد [شتر خلافت، كه اكنون بر آن سواريد] چه زايد؟ و چه آشوبي به پاخيزد؟ آن گاه است كه [به جاي شير]، قدح هاي پر خون و زهر كشنده [از پستانش] بدوشيد، [و خواهيد ديد كه چه خون ها بريزد]و آنجاست كه باطل گرايانِ حق ناباوَر و كژانديش، زيان مي كنند، و پَسينيان فرجامِ شوم و نكبت بار آنچه پيشينيان پي افكنده اند در مي يابند، و به گناه آنچه آنان كرده اند گرفتار مي شوند.

پس اكنون كه بر مركب مراد سواريد و بدان مي نازيد از دنياتان كام دل برگيريد و[لي]، مطمئن باشيد كه گرد و غبارش را انگيخته و فتنه در پيش است. مژده باد شما را به شمشيري بُرنده، و قهري مرزشكن، از حدگذرنده، و شورشي فراگير، و خودكامگي ستمكاراني، كه «بيت المال» (ثروت هاي عمومي) را مي بلعند و جز اندكي را نمي گذارند، و همگي تان را دِرو مي كنند. پس اي دريغا بر شما! به كدامين سو هستيد و چگونه مي توانيد دريابيد؟ حال آنكه «حقيقت» بر شما پوشيده مانده است. آيا شما را به پذيرفتن آن واداريم؟ در حالي كه آن را خوش نمي داريد.

فاطمه(س) در فراز پاياني اين گله گزاري، از آينده مي گويد؛ از آينده اي كه بذر آن در سقيفه، پاشيده شد. آري، به جانم سوگند، زمانه آبستن حوادث ناخوشايندي است؛ لختي بپاييد و به خود آييد! تا ببينيد شتر خلافت، كه اكنون بر آن سواريد چه زايد؟ و چه آشوبي به پاخيزد؟ آن گاه است كه به جاي شير، قدح هاي پر خون و زهر كشنده از پستانش بدوشيد، و خواهيد ديد كه چه خون ها بريزد و آنجاست كه باطل گرايان... آن گاه كه حقيقت تحريف شد، و نادان به جاي دانا نشست، و كساني كه از «الف باي» عدالت بيگانه بودند با نيرنگ و فريب بر سر كار آمدند، مي بايست منتظر اين روزهاي نكبت بار و روزگارِ سياه سِتم و بي عدالتي مي بودند. و مي دانستند كه ميوه تلخِ آن چه كِشته اند، كام جان شان را تلخ خواهد كرد، و چاهي را كه كنده اند، سرانجام خود در آن فرو خواهند افتاد، و فرجام ستم، جز شمشير نخواهدبود:

وَالْحَيْفُ يَدْعُوا اِليَ السَّيْفِ. [1] ظلم كار را به مداخله شمشير مي كشد.

وَ مَنْ سَلَّ سَيْفَ الْبَغِي قُتِلَ بِهِ. [2] هر كه تيغ ستم بركشد خونش به آن بريزد.

فرزندان نامشروع سقيفه، يكي پس از ديگري، بر توسن مراد سوار شدند و بدان نازيدند، تا آنجا كه مقدورشان بود تاختند و از پستانش دوشيدند. بني اميه، دشمنان ديرين و سرسخت اسلام، خلافت را به سلطنت تبديل كردند. و چهره تابان اسلام نبوت، به دست اين نابخردانِ كينه توز، به جاهليت شرك آلوده شد. معاويه پسر ابي سفيان، فرد به ظاهر كامروا، پس از قرار دادِ صلح با امام مجتبي حسن بن علي(ع)، در حضور گروهي كه با بيزاري و نگراني و بهت زدگي و احياناً اميدوار به دوراني كم آشوب تر در مسجد گرد آمده بودند بر فرار منبر شد و گفت: اي مردمان! بدانيد كه پيش از ما هر طايفه اي كه بعد از وفات پيغمبر خويش با يكديگر طريق مخالفت سپردند و شيوه منازعت پيش گرفتند، ارباب خير وصلاح مغلوب بوده اند و اصحاب شرّ و فساد غالب، الِاّ امّت محمّد رسول اللَّه(ص) كه تقدير باري سبحانه و تعالي در حق ايشان چنان است كه در كل احوال اهل صلاح مستولي باشند و فساق و فجّار مخذول و منكوب. و آن چه تا اين غايت از محاربت ها و مكاوحت ها افتاد و خون ها ريخته شد و خلل به احوال مسلمانان راه يافت، همه گذشت. امروز بحمداللَّه كارها را نظمي و نظامي پديد آمد و پريشاني ها و تفرقه زايل گشت و بعد از تزلزل بسيار، حق در مركز خويش قرار گرفت. غرض از شرطها كه در مبدأ اين كار كردم الفت و موافقت و اجتماع كلمه امت بود. چون پريشاني ها زايل گشت و نايره فتنه فرو نشست و دعوت ما عزيز شد، هر شرطي كه كرده ام امروز مردود است و هر وعده اي كه كرده ام سررشته آن به دست دارم. خواهم بدان وفا كنم و خواهم نه. شما را مجال آن كار نباشد كه خلاف آن گوييد و بكنيد!! شما را اطاعت و متابعت بايد. [3] كار به جايي كشيد كه پس از استقرار حكومت خود كامه و زور بنيادِ خود، بي پرده مي گفت: «من نخستين پادشاهم». در سالي كه به مدينه آمد، گروهي از قريشيان به ديدارش رفتند و گفتند: سپاس آن خداي را كه تو را سرافرازانه پيروزي بخشيد و آوازه ات بلند داشت. معاويه هيچ نگفت، تا اين كه بر فراز منبر رفت و چنين سخن راند: امّا بعد، به خدا سوگند، ولايت من نه بر پايه خوشايندي بود كه از شما داشتم و نه برآيند خرسنديتان به فرمانروايي من، بل خود با اين شمشير با شما ستيز كردم... معاويه، پادشاهي خود را استوار ساخت، ناراضيان را سركوبيد، و در اين رهگذر از به كارگيري پست ترين شيوه ها همچون قتل و چپاول و رشوه و نيرنگ... ابايي نداشت. او امام حسن بن علي(ع) را با بهره گيري از جعده دختر اشعث، همسر امام. مسموم كرد و به او وعده داد: اگر در كشتن امام(ع) بكوشد، صدهزار درهم به سويش روانه سازد و او را به همسري يزيد درآورد! پس از شهادت امام(ع) پول را همراه اين پيام فرستاد: ما زندگاني يزيد را خوش داريم، و گرنه، به پيمان خويش بر همسري تو با او وفا مي كرديم.

به گفته امام عبدالفتّاح امام: «عالي جناب»! معاويه نخستين كسي است كه بي اعتنا به نظر ديگران، خلافت را پادشاهيِ ارثيِ خاندان كرد! وزان پس، حاكم خودكامه اي شد كه قدرت را از «تفويض الهي»، و نه از مردم، مي گرفت و بنياد حكومت را تنها با نيروي شمشير «سيف صارم» توان مي بخشيد! او خود آشكارا گفته است كه خلافت را با خوشايند و رضايت مردم نپذيرفته؛ بلكه «با اين شمشير، سيف صارم» با آنان ستيز كرده ام! كارگزارانش نيز همانند خودِ وي بودند. هنگامي كه ايشان را خواست تا پيرامون بيعت گرفتن بر «وليعهدي» يزيد نظر دهند، يزيد بن مقنع برخاست و در عبارتي كوتاه و گويا موضع امويان را درباره خلافت، چنين بيان داشت: اين است امير مومنان (به معاويه اشاره كرد)، اگر مُرد، پس اين (به يزد اشاره كرد)، و هر كس سر برتافت، پس، اين. (و به شمشيرش اشاره كرد)! معاويه گفت: بنشين كه تو سرور سخن وراني!! [4] .

معاويه به رغم خواست مردم، مصمّم به بيعت گرفتن بر يزيد شد. اگر كسي مي گفت: با ناخشنودي بيعت مي كنم! معاويه مي گفت: بيعت كن مرد! خدا مي گويد: و عَسي اَنْ تَكْرَهوا شَياً و هو خَيْرُ لَكُمْ؛ [5] چه بسا امري را ناخوش داريد و آن براي شما بهتر باشد. چون تلاش معاويه براي گرفتن بيعت براي يزيد از چند شخصيت مهمّ و نافذ بي نتيجه ماند. پس از مرگ او، يزيد مي بايست براي تصدي خلافت و تحكيم پايه هاي آن، تأييد و موافقت آنان را جلب كند يا اين كه بيعت را از خاصيت و اثر بيندازد؛ چرا كه در جامعه ديني، حكومت بدون جلب رضاي خلق امكان پذير نيست، و خلق ديده به صاحبنظران جامعه خود دوخته اند؛ يعني امام و شخصيت هاي با نفوذ. از اين رو، همين كه بر تخت نشست، وي را جز اين انديشه نبود كه از مخالفان ولايتعهدي خويش بيعت بستاند. به فرماندار مدينه نوشت: حسين بن علي(ع) و عبداللَّه زبير را احضار كرده وادار به بيعت كن. اگر زير بار بيعت نرفتند گردن شان بزن و سرشان را برايم بفرست. مردم را نيز به بيعت فراخوان، هر كه سر برتافت همان حكم را درباره اش اجرا كن. يعني يا بيعت، يا «سيف صارم» همان كه فاطمه(س) از آن خبر داده بود: «مژده باد شما را به شمشيري برنده و قهري مرزشكن، از حد گذرنده، و شورشي فراگير و خودكامگي ستمكاران. و سرانجام حسين بن علي(ع) و يارانش به دفاع از اسلام نبوّت و امامت در نبردي نابرابر و عرصه رويارويي انسان و گرگ؛ حسين(ع) و درندگان اموي، به شهادت رسيدند و حرم محترم او به اسارت برده شدند. و اي كاش به همين جا، اين فاجعه گريه آور تاريخ بشري پايان مي يافت. امّا اين آغاز جنايت هايي بود كه از پيش، زمينه هاي آن فراهم شده بود. پس از شهادت امام(ع) و ياورانش و اسارت اهل بيت آن بزرگوار، روزگار مسلمانان روز به روز تيره تر شد، استبداد و اختناق و آدم كشي سايه سنگين و طاقت سوزِ خود را بر جهان اسلام افكند و حادثه خونبارِ ديگر رخ داد؛ حادثه «حَرّه». رويدادي كه نقطه سياه ديگري بر پيشاني تاريخ يزيد؛ بلكه بني اميه بود - تاريخي آكنده از سياهي...

در اين واقعه گروهي از صحابه پيامبر(ص) صحابه اي كه فريادِ ستم ستيزي حسين(ع) را شنيده بودند و با خاموشي ذلّت بار از كنار آن عبور كرده بودند. [6] كشته شدند، شهر مدينه چپاول شد و پرده از هزار دوشيزه برافتاد؛ إِنَّا للَّهِِ وإِنّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ! مسلم بن عقبه مرّي، فرمانده اين نبرد از ساكنان مدينه بيعت مي گرفت كه آنان بردگان يزيدند. او مدينه را شهري ناپاك خواند. هر كس مي گفت: با او به سنت خدا و رسول خدا بيعت مي كنم، گردنش را با شمشير مي زد. پس از آن كه لشگريان يزيد سه روز مدينه را بر خود مباح كردند و جماعت بي شماري از قريشيان و انصار و ديگر مردم را كشتند رو به مكه آوردند و از فراز كوهها، كعبه را به منجنيق بستند تا ويران شد، زيرا مي خواستند مردمان را به فرمانبري وادارند تا يكسره بردگان آن فرعون بي خِرَد و كودن شوند!! يزيد را اخباري شگفت انگيز و رسوايي هايي بسيار است؛ از ميگساري و كشتن فرزند دختر پيامبر(ص) و نفرين وصي رسول و ويراني و سوختن كعبه و خونريزي و گناه و تبهكاري و ديگر صفاتي كه براي انجام آن ها، وعده هايي به نوميدي از رحمت الهي، داده شده است. [7] .

درباره عبدالملك بن مروان آورده اند: آن گاه كه فهميد بر خلافت او بيعت شده و حكومت بدو رسيده است، قرآني را كه در سراي خود داشت فرو پيچيد و گفت: اين واپسين عهد ميان من و توست! خلافتش چنين آغاز شد! در خطابه اي مشهور كه به سال 75 ه.ق ايراد كرد به روشني تمام سياست خود را چنين بيان داشت: امّا بعد؛ من آن خليفه ناتوان (عثمان) نيستم، و نه آن خليفه نيرنگ باز (معاويه) و نه آن خليفه بيخرد (يزيد). هان! كه من دردهاي اين امت را جز به شمشير درمان نكنم، تا آن گاه كه نيزه هاي شما به سود من راست گردد. هان! آن تخته بندي كه با آن دستانِ عمروبن سعيد را به گردنش آويختم هنوز نزد من است و شمشيرم در كف، به خدا، هيچ كس آن كار را نكند، مگر آن كه همان تخته بند را بر گردنش زنم. به خدا سوگند، از اين پس هر كس مرا به تقوي الهي فراخواند گردنش همي زنم... آن گاه از تخت سخن وري فرو شد.

درباره حجاج بن يوسف آورده اند كه مي گفت: به خدا سوگند، هر كه را فرمان دهم تا راه يكي از درهاي مسجد را بگيرد و بيرن رود، و او از دري ديگر به در شود، گردنش را خواهم زد!! به راستي گردن مردمان چه بي بهاست و شكوهِ حاكم چه پر صلابت؛ از ديروز تا فردا! فروپاشي يكسره آدميّت انسان: نه ستيزي، نه پرسشي، و نه جستجويي؛ با سرفرود آوردني با چشم و زبان بسته، به سان چهار پايان، فروتر از سر سپردگيِ بردگان! و در يك جمله: ويراني كرامت و ارزش آدمي! راستي، ديروز چه كردند كه امروزيان نمي كنند؟! در راستاي همين ديدگاه، عبدالملك بن مروان را مي بينم كه در بستر مرگ افتاده، فرزندش وليد را به خيرخواهي درباره حجاج سفارش مي كند: حجاج را بنگر و گرامي اش دار. هموست كه تخت هاي سخن وري را براي شما برافراشت... او شمشير توست اي وليد! و بازوي تو در برابر بد خواهان. درباره اش به سخن احدي گوش مسپار، تو به او نيازمندتري تا او به تو. به گاهِ مرگِ من، مردمان را به بيعت با خويش فراخوان. هر كس با سر نشان از سرپيچي داشت، با شمشير نشان از مرگش ده. عبدالملك را در خونريزي هنرهابود. كارگزارانش نيز به راه او مي رفتند: حجاج در عراق، مهلب در خراسان، هشام بن اسماعيل درمدينه و ديگران؛ و در اين ميان، حجاج ستمگرترين و خونريزترين آنان بود. [8] .

اگر روز رحلت پيامبر(ص)، در سقيفه، رهبري مشروع اسلامي را، كه امانگاهِ جامعه نو پاي نبوي از ابتلا به تفرقه بود، از جايگاهِ اصلي خود به در نمي بردند و حقِّ اطاعت از عترت پيامبر(ص)، تباه نمي شد، و مسلمانان به راهِ هوس هاي حاكمانِ نامشروع نمي رفتند، بني اميه و بني مروان اين گونه بر كيانِ اسلام نمي تاختند و در جامعه ديني هويّت دينداري را از مردم نمي ستاندند. و تردامنانِ ميگسار، و ستمگرانِ سركش و فرعونانِ كژ آهنگ پشتِ سنگر دين جبهه نمي گرفتند و به نام دين و در جامه ديني با شمشيرهاي ستم به جان دين و دينداران نمي افتادند. و به يقين روزگار مسلمانان، حتّا امروز اين چنين نابسامان نبود.

سويد بن غفله گويد: زنان مهاجران و انصار، پس از بارگشت به خانه هاشان، گفتارِ آن بانوي اكرم اسلام را به شوهران شان باز گفتند، برخي از آنان، پس از شنيدن اين گله گزاريِ دردمندانه و سرزنش آميز، براي پوزش خواهي و توجيه اقدام ناپخته و نادرست خود، به حضور دختر گرامي پيامبر(ص) باريافته و عرض كردند: اي مهترِ بانوان جهان، اگر ابوالحسن علي(ع) پيش ازآنكه كار اين مرد (ابوبكر) به سامان رسد و بيعت با او صورت پذيرد، ما را از حقانيّت خود آگاه مي كرد از او روي نمي گردانيديم و به ديگري نمي پيوستيم؛ يعني اكنون كار از كار گذشته است.

فاطمه(س)، در پاسخ اين پوزش خواهي نادرست فرمود:

از من دور شويد، پس از اين پوزش خواهي منافقانه جاي هيچ پوزشي نيست، و پس از كوتاهي ورزيدنِ به عَمْد در انجام تكليف الهي، نافرماني در كار نيست؛ «اِلَيْكُمْ عَنِّي فَلاعُذْرَ بَعْدَ تَعْذِيرِكُمْ وَ لا اَمْرَ بَعْدَ تقصيرِكُمْ».

چرا كه در ياري حق قدمي برنداشتيد و با علي(ع) كه نماينده حق بود بر سر پيماني كه بسته بوديد، نمانديد. مردي را كه همواره پيش آهنگ و طلايه دار اعتلاي اسلام بود، تنها گذاشتيد و اكنون، عذري زشت تر از گناهي كه مرتكب شده ايد، مي آوريد!!.


[1] نهج البلاغه، حكمت 476.

[2] همان، حكمت 349.

[3] الفتوح، ابن اعثم كوفي، ص 769 به نقل از آيين و انديشه در دام خودكامگي، ص 23.

[4] خودكامه، ص 260.

[5] سوره بقره، آيه 116.

[6] امام حسين(ع)، در ساعت حركت و خروج از مدينه، اين پيام را براي بني هاشم فرستاد: «هر كس با من آيد كشته شود (شهادت يابد) وآنكه با من نيايد به حكومت نخواهد رسيد.

[7] مروج الذهب، ج 3، ص 79.

[8] خودكامه، فصل دوّم، خود كامه در جامه دين، ص 231 به بعد.