کد مطلب:3136 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:427

نظري اجمالي به سير فلسفه در اسلام
نظري اجمالي به سير فلسفه در اسلام

از ورود فلسفه به جهان اسلام در حدود دوازده قرن مي گذرد و در حقيقت دوازده قرن است كه مسلمين داراي نوعي حيات علمي هستند كه از آن به «حيات فلسفي» مي توانيم تعبير كنيم.

حيات تعقلي مسلمين مقارن است با ظهور اسلام و تشكيل جامعه اسلامي. قرآن كريم تكيه فراواني به حيات تعقلي دارد و خود پاره اي استدلالات قياسي و منطقي به كار برده است. در كلمات مأثوره از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و بالخصوص در آثار مرويّه از علي عليه السلام بحثهاي تعقلي دقيق و عميق فراوان است و جداگانه بايد درباره آنها بحث شود. متكلمين اسلامي، قبل از آنكه كتب فلسفي ترجمه شود، به يك سلسله بحثهاي تعقلي و استدلالي پرداختند. عليهذا حيات عقلي مسلمين سابقه طولاني تري دارد و چهارده قرن از آن مي گذرد. آنچه دو قرن با ظهور اسلام فاصله دارد نوعي خاص از حيات تعقلي است كه ما آن را «حيات فلسفي» مي ناميم و با ترجمه آثار يوناني و اسكندراني آغاز شد.

دوره ترجمه ديري نپاييد. ترجمه ها متعلق است به قرون دوم و سوم و چهارم هجري. اوج ترجمه در قرن سوم است. از همان قرن سوم دوره تأليف و تصنيف و تحقيق به وسيله مسلمين آغاز گشت. اولين فيلسوف اسلامي كه آثار و تأليفات زيادي دارد و ابن النديم در الفهرست به تفصيل از آنها ياد كرده است يعقوب بن اسحاق كِندي

مجموعه آثاراستادشهيدمطهري، ج 5، ص: 22

(متوفا در 260 هجري) است.

مطلبي كه لازم است طرح و تحقيق كافي بشود اين است كه محصول كار مسلمين در اين دوازده قرن چه بوده است؟ آيا كار مسلمين صرفاً بازگو كردن گفته هاي پيشينيان است؟ آيا نقش مسلمين در تاريخ فلسفه صرفاً اين است كه رابط و واسطه انتقال فلسفه از قديم يوناني به جديد اروپايي بوده اند و نقش ديگري نداشته اند؟ آيا فلسفه اسلامي- همچنانكه معروف است- به ابن سينا و غزالي و ابن رشد ختم مي شود و از آن به بعد به مطلب قابل توجهي بر نمي خوريم؟ آيا در فلسفه اسلامي مطالبي كه با فلسفه جديد اروپايي قابل مقايسه و مطابقه باشد وجود ندارد؟

اينها يك سلسله پرسشهاست كه بايد به آنها پاسخ داده شود. بديهي است كه پاسخ صحيح و دقيق به آنها به اين سادگي نيست، وقت و فرصت و نيروي كافي مي خواهد. خوشبختانه دو سال است كه دانشكده الهيات و معارف اسلامي درسي در رشته فلسفه تحت عنوان «سير فلسفه در اسلام» قرار داده است و اميدوار است كه اين وظيفه مهم را بتواند انجام دهد.

سير فلسفه در اسلام، جزئي از سير علوم در اسلام است، اعمّ از علومي كه در ميان خود مسلمين و به وسيله خود مسلمين ابداع و اختراع شد مانند فقه و اصول و تفسير و حديث و درايه و رجال و صرف و نحو و معاني و بيان و بديع، و يا علومي كه از جهان خارج از دنياي اسلام ترجمه شد و جزء علوم مسلمين قرار گرفت مانند طب، نجوم، حساب، هندسه، منطق و فلسفه.

از نظر محققان و نويسندگان تاريخ علوم، قطعي و مسلّم است كه همه اين علوم در جهان اسلام تطور و تكامل پيدا كرده اند و مسلمين مقام عالي اي در پيشرفت فرهنگ بشري و تكامل علوم داشته اند. «دليس اوليري» درباره علوم يوناني كه به مسلمين رسيده مي گويد:

«آنچه از يونانيان به اعراب (مسلمين) رسيد تنها به همان صورت اصلي و دست نخورده به ديگران انتقال نيافت، بلكه بايد گفت كه علوم يوناني در محيط عربي (اسلامي) براي خود زندگي و نشو و نماي خاص داشته است. در نجوم و رياضيات كارهاي يونانيان و هنديان را در هم آميختند و به آنها نظم و سامان تازه بخشيدند و به همين جهت پيشرفت قابل ملاحظه اي در اين دو رشته علم به دست عربي زبانان صورت گرفت. مي توان گفت كه علم جبر و مثلثات مستوي و كروي از علومي است كه به وسيله علماي عربي (اسلامي) ايجاد شده و توسعه يافته است. اينان در ارصاد

مجموعه آثاراستادشهيدمطهري، ج 5، ص: 23

فلكي و تهيه كتابهاي زيج مهارت كامل داشتند و تنها به اين بس نكردند آنچه را از يونانيان گرفته بودند توسعه دهند، بلكه زيجها و رصدهاي قديمي را مورد تدقيق قرار دادند و آنها را اصلاح كردند.» «1»

بررسي تطورات و تحولات علوم اسلامي كاري است كه اگر بخواهد به صورت صحيحي انجام گيرد بايد وسيله خود مسلمين يعني افرادي كه در فضاي فرهنگ اسلامي تنفس كرده و در اين جوّ رشد علمي كرده اند و با اين علوم از نزديك آشنا هستند صورت گيرد. يك نفر مستشرق كه در جوّ علمي ديگري رشد كرده و در فضاي ديگري تنفس كرده است هرگز نخواهد توانست به خوبي از عهده برآيد؛ و بديهي است كه انجام چنين منظوري كار يك نفر و ده نفر و كار يك سال و ده سال نيست.

آنچه ما مي خواهيم در اين مقاله نظري اجمالي به آن بيفكنيم «سير فلسفه در اسلام» است؛ و البته مقصود، فلسفه به معني خاص يعني فلسفه اولي يا علم مابعدالطبيعه (متافيزيك) است؛ و نظر به آميختگي فراوان منطق با فلسفه اولي ممكن است دامنه بحث به منطق هم كشيده شود، همچنانكه مباحث «نفس» نيز كه به علت خاصي در قلمرو فلسفه اولي قرار گرفته است مشمول بحث ما خواهد بود. عليهذا بحث «سير فلسفه در اسلام» شامل چهار قسمت است: امور عامّه، الهيات بالمعني الاخص، مباحث نفس، منطق.

در ميان علوم و معارف وابسته به فرهنگ اسلامي آنچه از لحاظ سير تاريخي از همه ناشناخته تر است فلسفه است. سرّ مطلب معلوم است، ابهام و پيچيدگي مسائل فلسفي.

چيزي كه كار اين تحقيق را دشوارتر مي سازد اين است كه فلاسفه اسلامي نه تنها توجهي به سير تاريخي اين مسائل نداشته اند، احياناً به علل خاصي موجبات ابهام و اشتباهكاري فراهم كرده اند و سخنان گمراه كننده اي از اين نظر گفته اند.

به نظر ما شيخ شهاب الدين سهروردي معروف به «شيخ اشراق» بيش از هر فيلسوف ديگري بيانات گمراه كننده اي از نظر ريشه هاي تاريخي مسائل ابراز داشته است.

مرحوم حاج ملا هادي سبزواري حكيم و عارف بزرگوار قرن سيزدهم نيز به نوبه

مجموعه آثاراستادشهيدمطهري، ج 5، ص: 24

خود در گمراه ساختن افكار از نظر ريشه هاي تاريخي سهم به سزايي دارد. ولي آن چيزي كه موجب شده بيانات مرحوم حاجي سبزواري ارزش تاريخي خود را از دست بدهد با آنچه كه درباره شيخ اشراق مصداق دارد متفاوت است. نداشتن كتابخانه و اعتماد به نقلهاي ديگران، و مخصوصا ميل شديد آن مرد بزرگ به توجيه و تأويل كلمات گذشتگان به محملي قابل قبول، علت اصلي اين امر است.

در كلمات مرحوم حاجي غالباً بر مي خوريم به اينكه به طور قاطع مي گويد: در فلان مسأله اشراقيون چنين گفته اند و مشّائين چنان. براي يك دانشجو كه به او القا شده اشراقيون پيرو افلاطونند و مشائين پيرو ارسطو، ترديدي باقي نمي ماند كه اين مسأله از زمان افلاطون و ارسطو مطرح بوده است و تا زمان ما ادامه داشته است؛ ولي وقتي كه به كتب قدما مراجعه مي كند مي بيند اسمي از اين مسأله نيست. گاهي برخي طلاب و دانشجويان سؤال مي كنند كه مثلًا مسأله اصالت وجود و اصالت ماهيت در كجاي كتاب شفا يا كتاب نجات يا كتاب اشارات بوعلي است؟ و وقتي كه مي بينند در همه كتب بوعلي كه رئيس المشّائين اسلامي است نه كلمه «اصالت وجود» آمده و نه كلمه «اصالت ماهيت»، تعجب مي كنند كه پس چگونه است كه مي گويند مشائين اصالت وجودي و اشراقيون اصالت ماهيتي بوده اند؛ تازه مي فهمند كه بسياري از مسائل كه به نام مشائين و اشراقيين در فلسفه اسلامي مطرح است، هم روح افلاطون از آن بي خبر است و هم روح ارسطو، و مسأله اي كه حاجي سبزواري به ضرس قاطع عموم مشائين و اشراقيين را در برابر هم قرار مي دهد از مستحدثات دوره اسلامي است.

مرحوم حاجي سبزواري گاهي كار توجيه و تأويل گفته هاي قدما را به جايي مي رساند كه حتي با منقولات خودش نيز سازگار نيست. مثلًا مي گويد:

الفهلويون الوجود عندهم حقيقة ذات تشكّك تعم

از اين بين چنين استنباط مي شود كه فلاسفه اي كه حاجي آنها را به تبع شيخ اشراق «فهلويّون» ناميده است، وجود را حقيقت واحد ذي مراتب مي دانند. اهل فن مي دانند كه چنين نظريه اي منحل به دو نظريه مي شود: يكي اينكه آنچه حقيقت است وجود است نه ماهيت؛ ديگر اينكه وجود كه حقيقت است، واحد ذي مراتب است.

اما همه مي دانيم مدرك مرحوم حاجي در اين سخن، شيخ اشراق است. شيخ اشراق كه صاحب اين عقيده است و مدعي است كه در ايران باستان حكمايي وجود

مجموعه آثاراستادشهيدمطهري، ج 5، ص: 25

داشته اند و آنها هم چنين نظريه اي داشته اند، به شدت منكر اصالت و حقيقي بودن وجود است و در حكمة الاشراق تحت عنوان «في عدم زيادة الوجود علي الماهية» ادلّه زيادي بر اعتباري بودن وجود اقامه مي كند. كسي كه وجود را امري اعتباري مي داند چگونه مي تواند مدعي شود كه: «الوجود حقيقة ذات مراتب تعمّ مراتباً مختلفاً غني و فقراً».

حقيقت اين است كه شيخ اشراق كه مدرك مرحوم حاجي است هرگز تفوّه نكرده است كه حكماي ايران باستان (فهلويون) وجود را حقيقت واحد ذي مراتب مي دانسته اند، همچنانكه چنين نظريه اي را به خودش نيز نسبت نداده بلكه آن را نفي كرده است و همه جا بر اعتباريت وجود نظر داده است. چيزي كه هست، شيخ اشراق اساس فلسفه خود را بر «نور و ظلمت» گذاشته است و نور را حقيقت واحد ذي مراتب شناخته است. در فصل سوم از مقاله اول بخش فلسفي حكمة الاشراق مي گويد: «شي ء به نور و غير نور، نور نيز به نوبه خود منقسم مي گردد به نور مجرد و نور عارض ... الي آخر». او معتقد است كه نور كه ذي مراتب است، در يك مرتبه واجب است و در يك مرتبه ممكن، در يك مرتبه جوهر است و در مرتبه ديگر عرض.

فلاسفه اصالت وجودي مخصوصاً شخص صدرالمتألهين كه پايه گذار «اصالت وجود» در شكل فلسفي است به او اعتراض كرده اند كه آنچه تو به نام «نور» در صدد اثبات آن هستي همان حقيقت وجود است كه تو اصرار بر اعتباريت آن داري، نوريت حكمي از احكام وجود است.

اينجاست كه براي فلاسفه اي مانند مرحوم حاجي سبزواري كه تمايل شديد به توجيه و تأويل و حمل به احسن كلمات ديگران دارند اين فكر پيدا شده كه بهتر است بگوييم مقصود شيخ اشراق هم از «نور» حقيقت وجود بوده است. ولي البته مي دانيم كه اين توجيه با تصريحات شيخ اشراق به هيچ وجه سازگار نيست. اگر شيخ اشراق به اعتباريت وجود تصريح نكرده بود و فقط قاعده نور را بيان كرده بود، مانعي نبود كه سخنش توجيه و تأويل شود كه مقصود از «نور» ماهيت خاص نيست، بلكه منظور حقيقت وجود است. اما با آن تصريحات به هيچ وجه جاي چنين توجيهات و تأويلات نيست. اثر اينچنين توجيهات و تأويلات صرفاً گمراه شدن ذهن دانشجو از نظر سير تاريخي مسائل است.

در كلمات مرحوم حاجي نمونه هاي ديگر از اين قبيل نيز هست. ما اين نمونه را بدان جهت آورديم كه خواننده محترم بداند كتب قدماي ما از نظر ارائه خط سير تاريخي مسائل نه تنها كمك درستي نمي كند، احياناً دشواريهايي ايجاد مي نمايد.

مجموعه آثاراستادشهيدمطهري ج 5 28 سير فلسفه در اسلام(م. 5) ..... ص : 19

مجموعه آثاراستادشهيدمطهري، ج 5، ص: 26

نگارنده در چند سال پيش به فكر افتاد مسأله «وجود ذهني» را از نظر سير تاريخي مورد بررسي قرار دهد. به نكات زيادي در اين زمينه برخورد و شايد توفيق يابد كه روزي آنها را منتشر نمايد. از جمله نكاتي كه بدان برخورد اين است كه برداشت شرح منظومه از نظر ارائه سير تاريخي اين مسأله برداشت صحيحي نيست.

وقتي كه آن را با برداشت اسفار مقايسه كرد، نقلهاي اسفار را و برداشتهاي آن را از نظر ارائه مسير تاريخي مسأله بسي متقن تر يافت. علت اساسي اين است كه مرحوم حاجي كتاب زيادي در دسترس نداشته است بر خلاف صدرالمتألهين كه كتب زيادي در اختيار داشته است.

مسائل فلسفي اسلامي تا آنجا كه نگارنده از نظر سير تاريخي آنها را مطالعه كرده است چهار دسته اند:

1. مسائلي كه تقريباً به همان صورت اولي كه ترجمه شده باقي مانده و چهره و قيافه اوليه خود را حفظ كرده، تصرف و تغيير و تكميلي در آنها صورت نگرفته است.

2. مسائلي كه فلاسفه اسلامي آنها را تكميل كرده اند، اما تكميل به اين صورت بوده كه پايه هاي آنها را محكم تر و آنها را مستدل تر كرده اند به اينكه شكل برهان مسأله را تغيير داده اند و يا براهين ديگري اضافه نموده اند.

تكثير براهين در فلسفه، بر خلاف رياضيات، ارزش فراوان دارد. در رياضيات، مثلًا هندسه، تكثير برهان نوعي تفنن فكري محسوب مي شود، مثل كاري كه گفته مي شود خواجه نصير الدين طوسي و ديگران در شرح تحرير اقليدس كرده اند كه يك مسأله را از راههاي مختلف اثبات كرده اند.

بساطت و سادگي مفاهيم رياضي طوري است كه اذهان با يك برهان قانع مي گردند. اما فلسفه چنين نيست. راههاي فلسفي از قبيل گردنه هاي صعب العبور است؛ براي بعضي اذهان عبور از برخي راهها ساده تر است تا راههاي ديگر. از اين رو تكثير براهين در فلسفه ارزش بسيار دارد.

3. مسائلي كه گرچه نام و عنوان آنها همان است كه در قديم بوده است اما محتوا به كلي تغيير كرده و چيز ديگر شده است؛ آنچه با آن نام در دوره اسلامي اثبات و تأييد مي شود غير آن چيزي است كه در قديم به اين نام خوانده مي شده است.

مجموعه آثاراستادشهيدمطهري، ج 5، ص: 27

4. مسائلي كه حتي نام و عنوانش تازه و بي سابقه است و در دوره هاي قبل از اسلام به هيچ شكل مطرح نبوده است و منحصراً در جهان اسلام طرح شده است.

آنچه تا اينجا گفتيم مربوط است به «مسائل» فلسفه و در حقيقت به موادي كه فلسفه از آنها تشكيل مي شود. علاوه بر تغيير مواد، يك سلسله تغييرات در شكل و صورت و نظم مطالب صورت گرفته است. اگر مابعدالطبيعه ارسطو را- كه ترجمه اش در دست است- در نظر بگيريم و با كتب متأخرين فلاسفه اسلامي از نظر نظم و تربيت مطالب مقايسه كنيم شباهت كمي ميان آنها مي بينيم.

علاوه بر اينها، برخي مسائل در دوره هاي قبل جزء منطق يا طبيعيات شمرده شده و در منطق يا طبيعيات از آنها ياد مي شده است اما در دوره اسلامي تدريجاً جا عوض كرده و در رديف مسائل فلسفه اولي قرار گرفته است از آن رو كه آنها را در قلمرو فلسفه اولي دانسته اند يعني از احكام و عوارض «موجود بما هو موجود» دانسته اند نه از معقولات ثانيه منطقي و نه از عوارض جسم طبيعي.

مثلًا «مقولات» را ارسطو در منطق آورده است. ابن سينا نيز به تبع ارسطو مقولات را در «منطق شفا» و «منطق نجات» آورده است. اما تدريجاً فلاسفه مقولات را جزء فلسفه اولي دانسته اند و در رديف مسائل فلسفي قرار داده اند.

همچنين مباحث «حركت» را ارسطو و ابن سينا در طبيعيات آورده اند به حكم اينكه حركت از عوارض جسم طبيعي است، ولي صدرالمتألهين به حكم اينكه حركت را منحصر به عوارض جسم نمي داند و به حركت جوهريه نيز قائل است و عليهذا حركت حقيقتي است كه مي تواند «مقوّم» وجود جسم باشد [نتيجه گرفت كه ] حركت صرفاً از عوارض جسم نيست تا در قلمرو طبيعيات قرار گيرد. صدرالمتألهين ثابت كرد كه حركت از اقسام اوليه «موجود بما هو موجود» است نه از اقسام ثانويه آن؛ يعني انقسام موجود به متغير و ثابت از قبيل انقسام موجود به واجب و ممكن و به حادث و قديم است، نه از قبيل انقسام موجود به سفيد و سياه و يا به ريز و درشت و امثال اينها.

عليهذا تحقيق درباره حركت بايد در فلسفه اولي صورت گيرد نه در طبيعيات؛ از اين رو مباحث حركت را ضمن مباحث امور عامّه اسفار ذكر كرد.

مباحث «نفس» نيز در فلسفه ارسطو و فلسفه ابن سينا جزء طبيعيات است. ولي نظر به اينكه- چنانكه بوعلي در اوايل «الهيات شفا» و صدرالمتألهين در تعليقات بر «الهيات شفا» ثابت كرده اند- برخي مسائل دو وجهه دارد، از يك وجهه داخل در طبيعيات است و از وجهه ديگر جزء فلسفه اولي، صدرالمتألهين به اعتبار وجهه دوم،

مجموعه آثاراستادشهيدمطهري، ج 5، ص: 28

اين مباحث را جزء فلسفه اولي قرار داده است.

ملا صدرا سلوك عقلي فلسفي را بر سلوك قلبي عرفاني تطبيق كرد و مباحث فلسفه اولي را بر منوال چهار سفر روحي و معنوي عرفا به چهار سفر عقلي تقسيم كرد:

1. سفر از خلق به حق (امور عامّه فلسفه كه مقدمه معرفت ذات باري است).

2. سفر در حق با حق (الهيات بالمعني الاخص و مباحث مربوط به شؤون و اسماء و صفات ذات باري).

3. سفر از حق به خلق با حق (مباحث مربوط به افعال باري و عوالم كلي وجود).

4. سفر در خلق با حق (مباحث نفس و معاد).

بديهي است كه مسائل فلسفي را با اين ديد نگاه كردن، نظم و شكل مغايري با ديد ارسطويي و سينوي مي دهد.