کد مطلب:369797 شنبه 7 اسفند 1395 آمار بازدید:245

فصل دوم
 خداوند اول و آخر و ظاهر و باطن است


خداوند متعال در قرآن کرم در معرفی خویش می فرماید: «هُوَ الأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالبَاطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ»(1) اول و آخر هستی و پیدا و پنهان وجود همه اوست و او به همه امور عالم  داناست.


عرفای صوفی و پیروان فلسفه صدرائی آیه فوق را به گونه ای تفسیر می کنند که از آن عقیده وحدت وجود و موجود خارج می شود؛ اما تفسیری که معلّمان و مفسران راستین قرآن کریم- یعنی خدان عصمت و طهارت علیهم السلام- ارائه فرموده اند کاملاً مغایر با تفاسیر فلسفی و عرفانی است. در احادیث قرآن آن حجّت های الهی(2) آمده است که منظور از «هوالأوّل» بلااوّل می  باشد، یعنی: خداوند اولی است که قبل از او اوّلی نیست که همان معنای ازلی بودن خداست که از ازل خداوند بوده و هیچ موجودی با او نبوده و سپس خلق کرده است.





1- سوره حدید: 3

2- در ادامه بحث برخی از روایات را نقل می کنیم.

 


ص: 100


و منظور از «هوالآخر» بلاآخر می باشد، یعنی: آخری بعد از او نیست، به این معنا که او باقی است و فنایی ندارد؛ که همان معنای ابدی بودن خدای متعال است.


و منظور از «والظاهر» دو معنا در فرمایشات امامان معصوم علیهم السلام مطرح شده است:


1) او بر هر چیز چیره و پیروز است.


2) او بر هر چیز با آیات و نشانه هایش آشکار است.


و منظور از «والباطن» دو معنا در سخنان معصومان علیهم السلام آمده است:


1) خداوند عالم به باطن هر چیز است.


2) او در عین ظاهر بودن با آیات و نشانه ها (یعنی انسان با نظر کردن به آیات و نشانه های وی متوجه می شود خالقی عالم، حکیم و قدرتمند دارد) از تمام مدرِکات بشر پنهان است؛ یعنی عقل و شهود بشر هیچ راهی به ذات مقدس وی ندارد.


اکنون از امام عابدان و عارفان حقیقی این معنا را بشنوید:


- «الحَمدُ لِلَّهِ الأَوَّلِ بِلَا أَوَّلٍ کَانَ قَبلَهُ، وَ الآخِرِ بِلَا آخِرٍ یَکُونُ بَعدَهُ(2) الَّذِی قَصُرَت عَن رُؤیَتِهِ أَبصَارُ النَّاظِرِینَ، وَ عَجَزَت عَن نَعتِهِ أَوهَامُ الوَاصِفِین»(1)


ستایش از آن خداوندی است که اول است و قبل از او اوّلی نیست و آخر است و بعد از او آخری نیست. خداوندی که دیدگان بیننده ها از دیدن او نارسا، و خیال و اندیشه های هر تعریف کننده ای از تعریف او درمانده است.


- «... وَلَا یَبلُغُ أَدنَی مَا استَأثَرتَ بِهِ مِن ذَلِکَ أَقصَی نَعتِ النَّاعِتِینَ. (7) ضَلَّت فِیکَ الصِّفَاتُ، وَ تَفَسَّخَت دُونَکَ النُّعُوتُ، وَ حَارَت فِی کِبرِیَائِکَ لَطَائِفُ الأَوهَامِ (8) کَذَلِکَ أَنتَ اللَّهُ الأَوَّلُ فِی أَوَّلِیَّتِکَ، وَ عَلَی ذَلِکَ أَنتَ دَائِمٌ لَا تَزُولُ»(2)


ای خدایی که نهایت و آخرین درجه توصیف ستایشگران، به پایین ترین مقامی که





1- صحیفه سجادیه، بخشی از دعای اول، ص 64

2- همان، بخشی از دعای شماره 32، ص 264

 


ص: 101


به آن اختصاص داری نمی رسد، و از درک آن ناتوان است. صفت ها در ذات پاک تو گم، و ستایش ها در ثنای تو به هم ریخته، و اندیشه های ظریف و تیز، از فهم مقام کبریایی و عظمتت حیران و سرگردان است.


آری، تو چنین هستی، خدایی که دارای اولیّت بدون آغاز می باشی، بر همین اساس، همیشگی و زوال ناپذیر هستی.


- «وَ أَنتَ اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ، الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ، وَ العَالِی فِی دُنُوِّه»(1)


و تویی خدایی که معبودی جز تو نیست، بزرگوارترین بزرگواران، جاوید و پایدار همیشگی و تویی خداوندی که معبودی جز تو نیست، و بیش از هر چیز، نخستین هستی، و پس از هر عددی آخِر هستی. و تویی خداوندی که معبودی جز تو نیست، در اوج بلندی و بلندایی، نزدیک هستی، و در عین نزدیکی، در اوج بالایی می باشی.


اکنون تفسیر ابن عربی را در رابطه با آیه فوق بشنوید: «قال الله تعالی: «هُوَ الاَوَّلُ وَ الاخِرُ والظّاهِرُ وَالباطِنُ» تنبیهاً علی أنّه الوجود کلّه».(2) این که خداوند می فرماید: اوست اول و آخر و ظاهر و  باطن؛ اشاره به این دارد که هر چیزی که لباس هستی پوشیده است، خود اوست.


همان گونه که ملاحظه نمودید ابن عربی از آیه فوق، وحدت وجود و موجود را ارائه می کند؛ یعنی فقط خدا در عالم وجود دارد.


در فراز دیگری از سخنانش «الظاهر» و «الباطن»- که دو اسم از نام های نیکوی پروردگار است- را این گونه بیان می کند: «فإنّ للحقّ فی کلّ خلق ظهوراً فهو الظاهر فی کلّ مفهوم، و هو الباطن عن کلّ فهم إلاّ عن فهم من قال أنّ العالم صورته و هویّته و هو الاسم الظاهر، کما أنّه بالمعنی روح ما ظهر فهو الباطن... و صور العالم لا یمکن زوال





1- همان، بخشی از دعای شماره 47، ص 374.

2- الفتوحات المکیه، ج 4، ص 7.

 


ص: 102


الحق عنها أصلاً»(1)


ترجمه و توضیح:


مقصود این است که حق تعالی در هریک از مخلوقاتش به گونه ای ظهور می یابد و در مفهوم مدرکی ظاهر و متجلّی می گردد؛ اما از آنجا که فهم همه تجلیات و ظهورات او را در مجالی و مظاهرش در نمی یابند؛ او از فهم ها مخفی ها و پنهان است، مگر از فهم کسانی که می دانند عالم صورت و مظهر هویت یعنی حقیقت حق است که این کسان حق را در جمیع مظاهرش مشاهده می کنند. عالم سراسر عبارت است از اسم ظاهر حق، یعنی که عالم هویت و حقیقت اوست که ظاهر گشته است و حق از حیث معنی و حقیقت، روح و باطن عالم است، پس ظاهر عالم اسم ظاهر حق است و باطن آن اسم باطن حق.


اسم ظاهر مقتضی ظهور عالم و اسم باطن مقتضی بطون حقایق آن است، با این که مقتضی (به صیغه اسم فاعل) به اعتباری غیر مقتضی (به اسم صیغه مفعول) است که ربوبیت غیرمربوبیت است؛ لکن به اعتبار دیگر عین آن است و او احدیت حقیقت حقایق است. بنابراین درست آمد که عالم عین اسم ظاهر و روح آن عین اسم باطن است. ممکن نیست حق از عالم از این حیث که موجود است زائل گردد و از صور آن انفکاک یابد؛ که عالم بدون حق عدم محض خواهد بود.(2)


در دیدگاه ابن عربی «الاول» و «الآخر» و «الظاهر» و «الباطن» اسامی خداوند متعال است که با تجلی این اسامی عالم را به وجود آورده است؛ به این معنا که خداوند در این چهار اسم تجلّی ذاتی نموده و با ظهور این اسامی، عالم آشکار گشته است؛ بنابراین تمام





1- فصوص الحکم، فص نوحی، ص 68

2- شرح فصوص جندی، صص 283-277، شرح فصوص کاشانی، صص 47 و 48، شرح فصوص قیصری، صص 132-130 به نقل از محی الدین ابن عربی چهره برجسته عرفان اسلامی، ص 271

 


ص: 103


عالم هستی ظهورات حق می باشد که به چشم ما گوناگون دیده می شود؛ اما در دیدگاه عارفان- که به وحدت رسیده اند- عالَم کثرات محواند و فقط خداست که رؤیت می شود و موجود است. استاد حسن زاده آملی نیز در شرح این قسمت از سخن ابن عربی می گوید: «حق تعالی را در هر فردی از افراد خلقش ظهوری است که آن ظهور اختصاص به آن خلق دارد... پس اوست که در هر مفهوم- که به حسب استعداد فاهم در آن تجلّی می کند- ظاهر است و اوست که باطن و مختفی از هر فهم است- چه فهم ها، جمیع تجلیات و ظهورات او را در مظاهرش ادراک نمی کنند- مگر از فهم کسی که قائل است عالم صورت و هویت او است.»


قیصری گوید: «در این صورت او را در جمیع مظاهر مشاهده می کند، چنانکه ابویزید گفته است: اکنون سی سال است که من سخن نمی گویم مگر با خدا و مردم گمان می کنند من با آنها سخن می گویم. بدان که این فهم نیز به حسب تجلّی و ظهور است نه به حسب حقیقت؛ چه حقیقت و ذاتش هیچ گاه ادراک نمی شود نه به طور سرمدی نه به حسب مجموع تفصیل، چه مظاهر حق به طور تفصیل، غیرمتناهی است اگرچه به حسب امّهات متناهی است.(1)


در عرفان ابن عربی، برای ذات خداوند متعال سه مقام است:


1) مقام احدیت؛ که ذات خداوند در این مقام ناشناخته است.


2) مقام واحدیت؛ که تنزّل مقام احدیت است و در این مقام اعیان ثابته (هویت اشیاء) در ذات خداوند مستنیر و به حدود خود، متعیّن می شوند.


3) مقام الوهیت؛ که مقام تجلی و ظهور به صورت ممکنات است. این مقام که تنزّل یافته مقام واحدیت است خداوند به صورت پدیده ها ظاهر می شود.(2)





1- ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص 116

2- محی الدین ابن عربی، چهره برجسته عرفان اسلامی، دکتر محسن جهانگیری، صص 358-357، ابن عربی از نگاهی دیگر، صص 279-275

 


ص: 104


همان گونه که مطرح نمودیم در معارف وحیانی عالَم مخلوق و ابداع خداست، نه تجلّی و ظهورات ذات او؛ و همچنین باید گفت که قائل شدن به چند مرتبه و مقام برای ذات خداوند؛ به معنای قبول ترکیب در ذات خداوند است؛ در حالی که ذات حق متعال مبرّا و منزه از هرگونه ترکیب چه در خارج و چه در وهم و عقل می باشد.


عرفا و فلاسفه(1) معتقدند که خداوند منشأ و سرچشمه همه عالم است و بازگشت اشیاء نیز به همان سرچشمه است؛ یعنی اشیاء از ذات خداوند سرچشمه گرفته اند و در سیر صعودی مجدداً به  همان ذات باز می گردند. ملاهادی سبزواری، تمام این معنا را در یک بیت شعر گفته است:


یا واهبَ العقلِ لکَ المحامِد***إلی جنابکَ انتُهَی المَقاصد(2)


ای بخشنده (فیّاض) عقل، تمام حمد مخصوص تو است.


همه مقصدها و هدف ها به سوی بارگاه تو منتهی می شود.


در اینجا مقصود از عقل، اولین صدور از ذات خداوند که موجودی بسیط است که در لسان فلاسفه و عرفا صادر اول یا عقل اول خوانده می شود.(3)


این صدور نخست- که قدیم و ازلی است- عین ذات خداوند است. در دیدگاه فلسفی و عرفانی تنزّل این صدور و تعیّن آن در مراتب، سبب ظهور و ایجاد عالَم است.»(4)


مسئله عقول (موجودات مجرد محض که از ذات الهی صادر شده اند و حلقه اتصال موجودات به خداوند می باشند) از تفکرات یونان باستان- به ویژه ارسطو- أخذ شده است و فیلسوفان مسلمان در جهت تطبیق دادن آن عقاید با معارف وحیانی گفتند که





1- باز هم بگوئیم مقصود از عرفا؛ پیروان عرفای اصطلاحی (عرفان صوفیانه) و مقصود از فلاسفه، پیروان فلسفه صدرائی- که مأخوذ از تفکرات یونانی و عرفان ابن عربی است- می باشد.

2- شرح منظومه، ص 9

3- شرح منظومه، یحیی انصاری، ج 1، ص 20 و 30

4- همان، صص 38-28

 


ص: 105


عقول همان ملائکه الهی هستند.(1)


استاد شهید مطهری در شرح این بیت منظومه می نویسد: «در این بیت عالی و زیبا هم از مبدأ سخن رفته است و هم از معاد. هم به اولیت خداوند اشاره شده و هم به آخریت او؛ «هُوَ الاَوَّلُ والاخِرُ». آنجا که می گوید: «همه سپاس ها ویژه تو است» منظور این است که تو مبدأ کلّ هستی، هر خیری و فیضی به سبب هرکس و هرچیز به کسی برسد از ناحیه تو است؛ زیرا سررشته همه اسباب و علل به دست تو است و همه نظام از اراده تو برخاسته است. از این رو همه سپاس ها ویژه تو است. و آنجا که می گوید: «همه مقصدها و هدف ها به سوی بارگاه تو منتهی می شود»، منظور این است که: همه اشیاء، هرچه را می جویند، در نهایت امر، تو را می جویند و به هر سو می روند، به سوی تو می روند؛ از تو پدیده آمده اند و به سوی تو باز می گردند؛ «إنّا لِلّه وَ إِنّا إلَیهِ راجِعُونَ»(2)


چنانکه می دانیم لُبّ لُبابِ حکمت الهی شناختن مبداء و معاد جهان است، همه مطالب و مسائل دیگر در این فلسفه در حکم مقدمه این دو مطلب و یا در حاشیه این دو مطلب است.(3)


همان گونه که ملاحظه فرمودید در تفکرات عرفانی و فلسفی خداوند منشأ و سرچشمه و نقطه ایجاد عالم است؛ اشیاء از سرچشمه ذات پدید آمده اند و به سوی همان سرچشمه و رسیدن به آن ذات رهسپارند. یعنی اشیاء از خدا به وجود آمده اند و در سیر صعودشان به ذات الهی و حالت نخستشان باز می گردند و این است معنای «معاد» در تفکرّات فلسفی و عرفانی!!!


اما این عقیده مغایرت دارد با تعالیم مکتب انبیاء الهی؛ زیرا در تعالیم وحی خداوند متعال منشأ و سرچشمه جهان نیست؛ بلکه خداوند خالق جهان هستی است و اشیاء را از





1- همان، ص 29

2- بقره، 156

3- شرح مختصر منظومه، ص 7 و 8

 


ص: 106


ذات خویش خارج نساخته است.


اشیاء قبل از ایجادشان معدوم بودند و خداوند با قدرت بی منتهای خود آنان را خلق و ابداع نمود.


همچنین اشیاء به ذات خداوند برنمی گردند؛ زیرا از آن ذات نشأت نگرفته ند که به آن ذات بازگردند؛ بلکه بازگشت امور به سوی خدا به این معناست که موجودات در عرصه قیامت کبری- که وعده الهی است- حاضر خواهند شد و این امر تخلّف ناپذیر است.


و تفسیر آیه شریفه: «إنّا لِلّه وَ إنّا إلَیهِ راجِعُونَ» آن چیزی نیست که فلاسفه و عرفا مطرح می کنند؛ زیرا حرف «لام» در کلمه جلاله «الله» مالکیت را می رساند نه معنای مبدئیّت؛ خدا نمی فرماید: إنّا مِنَ الله (ما از خدائیم)، بلکه می فرماید: «إنّا لِلّه» یعنی مالک ما خداست و ما موجودات مملوک او هستیم؛ و طبق نظام تکوین، هر مملوکی به سوی مالک خویش در حرکت است، و مقصد نهائی این حرکت حضور در صحنه عظیم قیامت کبری است.


بنابراین، آن معنایی که فلاسفه و عرفا از توحید و معاد مطرح می کنند، غیر از آن معانی و معارف وحیانی است.


اکنون چند حدیث از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام در تفسیر آیه: «هُوَ الأوّل و الآخِر والظاهر والباطن»(1) بشنوید:


از امام صادق علیه السلام درباره اول و آخر بودن خدا سئوال شد، آن حضرت فرمود: «الأوَّلُ لا عَن أوَّلٍ قَبلَهُ وَ لا عَن بَدَءٍ سَبَقَهُ، والآخِرُ لا عَن نَهایَهٍ کَما یُعقَل مِن صِفهِ المخلوقین و لکن قدیمٌ أوّلٌ آخِرٌ، لَم یَزَل ولا یَزولُ بلا بَدءٍ ولا نهایَهٍ، لایَقَع علیه الحدوثُ





1- حدید، 3

 


ص: 107


ولا یحولُ مِن حالٍ إلی حال، خالقُ کلِّ شیءٍ»(1)


خدا اول است بی آنکه اولی پیش از او بوده و بی آنکه آغازی بر او سبقت گرفته باشد، و آخر است، یعنی نهایتی برای او نیست (چنان که نهایت داشتن از ویژگی های آفریده هاست،) لیکن خدا قدیم و اول و آخر است، بی آغاز و بی نهایت بوده و خواهد بود، حدوث بر او واقع نمی شود، و از حالی به حالی درنمی آید، خالق هر چیزی است.


از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده که آن حضرت روزی در مسجد جامع بصره خطبه خواندند و فرمودند: «معاشِرَ المؤمنین والمسلمین؛ إنّ اللهَ- عزّوجلّ- أثنی علی نفسه فقال: «هوالاول» یعنی قبلَ کُلِّ شیء «والاخِرُ» یعنی بعدَ کُلِّ شیء «والظاهِرُ» عَلی کُلِّ شیء «والباطِنُ» لکُلِّ شَیءٍ سواء علمُه علیه»(2)


امام رضا علیه السلام در معنای «الظاهر» و «الباطن» می فرمایند: «و أمّا الظّاهِرُ، فلیس من أجل أنّه علا الأشیاء برکوب فوقَها و قعود علیها و تَسَنُّم لِذُراها... و الباطِنُ منّا، الغائب فی الشیء المُستَتِر و قد جمعنا الاسم واختَلفَ المعنی»(3)


اینکه خدا «ظاهر» است، بدان جهت نمی باشد که او بر فراز اشیاء قرار دارد؛ لیکن ظاهر به معنای چیرگی و پیروزی و توانمندی او بر آنهاست. وجه دیگر این است که: خدا ظاهر است [با آیات و نشانه ها] برای هرکسی که او را اراده کند و بر او چیزی پوشیده نمی ماند، و هر آنچه را آفرید تدبیر می کند؛ پس کدام ظاهر آشکارتر و روشن تر از خدای متعال می باشد؛ زیرا انسان هرکجا رو کند آفرینش او را می یابد و در خودش به اندازه ای از آثار خدا را می بیند که [از دیگر چیزها] بی نیازش می سازد.


و [معنای] ظاهر در انس ذهنی ما، چیزی است که خودش آشکار و دارای اندازه ای معلوم است، پس لفظ ظاهر، یکی است و معنی مختلف می باشد.





1- اصول کافی، ج1، ص 116، حدیث 6، توحید صدوق، ص 313

2- مناقب آل ابی طالب، ج2، ص 386؛ بحارالانوار، ج39، ص 348

3- اصول کافی، ج 1، ص 122؛ توحید صدوق، ص 189؛ بحارالانوار: ج4، ص 178

 


ص: 108


و اما «باطن» به معنای درون چیزها و فرو رفتن در آنها نیست، باطن نسبت به خدای متعال، نفوذ و احاطه بر اشیاء از نظر علم و حفظ و تدبیر آنهاست؛ مانند این سخن شخص که می گوید: «اَبطَنتُه»؛ یعنی دانستم و از راز نهانش آگاه شدم. و باطن نسبت به ما، چیز ناپیدایی است که در چیزی پوشیده است، پس اسم باطن یکی است و معنا مختلف می باشد. [یعنی این واژه هم برای خدا استعمال می شود و هم برای غیر خدا؛ اما معنای آن متفاوت است.]


روایت شده که امام جواد علیه السلام در قنوت نماز می خواندند: «اللّهُمَّ أنتَ الأوّلُ بِلا أوّلیِّه مَعدودَهَ، و الآخِرُ بِلا آخِریَّهِ محدودَه»(1) پروردگارا تو نخستینی، بی اولیّت شمارشی، و آخرینی، بی  آخریّتی محدود.


در خطبه ای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام خداوند متعال را چنین توصیف می فرمایند: «الّذی لَیسَت له فی أوّلیّته نَهایهٌ، ولا فی آخریِّته حَدٌّ ولا غایَهٌ... الأوّلُ قبلَ کُلِّ شیءٍ ولا قبلَ له، و الاخرُ بعدَ کُلِّ شیءٍ و لا بعدَ له».(2) برای اول بودن خدا نهایتی نیست و برای آخر بودنش حد و غایتی وجود ندارد... او اول است قبل از هر چیزی، و قبلی برایش نیست، و آخر است پس از هر چیزی،  و بعدی برای او نیست.


و دوباره نیز از فلاسفه و عرفا- درباره تفسیر آیه مبارکه فوق- بشنوید:


ابن عربی در تفسیر آیه مذکور می نویسد: «هُوَ الاوَّلُ» الّذی یبتدئ منه الوجود الإضافی باعتبار اظهاره.


«وَالاخِرُ» الّذی ینتهی إلیه باعتبار إمکانه و انتهاء احتیاجه إلیه، فکلّ شیء به یُوجَد و فیه یفنی، فهو أوّله و آخره فی حاله واحده، باعتبارین.


«وَالظّاهِرُ» فی مظاهر الأکوان بصفاته و أفعاله.





1- بحارالانوار، ج 82، ص 225

2- اصول کافی، ج 1، ص142؛ توحید صدوق، ص 31؛ بحارالانوار، ج4، ص 265

 


ص: 109


«وَالباطِنُ» باحتجابه بماهیاته و بذاته(1)


«خدا اول است» یعنی اولی که وجود اضافی- به اعتبار آنکه خدا آن را آشکار می سازد- از او آغاز می شود.


«و خدا آخر است» یعنی آخری که وجود اضافی- به اعتبار امکانش و انتهای احتیاجش- به او منتهی می گردد.


از این رو، هر چیزی به وسیله خدا پدید می آید و در او فانی می شود، پس خدا در یک حالت- به دو اعتبار- هم اول هر چیزی است و هم آخر آن.


«و خدا ظاهر است» به صفات و افعالش (که از ذات او سرچشمه گرفته است] در مظاهر هستی.


«و خدا باطن است» به احتجاب و پوشیده ماندنش به وسیله ماهیاتش و ذاتش.(2)


ملاصدرا نیز در تفسیر آیه فوق می گوید: فهو الحقُّ الاوّل الّذی منه إبتَدَأ أَمرُ العالَم، و هو الاخِرُ الَّذی إلیه یَنساقُ وجودُ الأشیاء سیَّما بنی آدم، إذ منه صَدَرَ الوجودُ، و لأجله وَقَعَ الکونُ و هو الآخِرُ أیضاً بالإضافه إلی سیر المسافرین إلیه، فإنّهم لا یزالون مُتَرقّین مِن رتبه إلی رُتبه حتّی یقعَ الرّجوعُ إلی تلک الحضره بفنائهم و هویَّتهم و اندکاک جبل وجودهم و إنیّتهم، فهو أوّلُ فی الوجود و آخِرُ فی المشاهده.(3)


او حقّ اولی است که عالم از او آغاز شد، و او آخری است که وجود اشیاء به ویژه بنی آدم به سویش در حرکت اند؛ زیرا وجود از او صدور یافت و به جهت او هستی پدید آمد.





1- تفسیر ابن عربی، ج 2، ص 317

2- در فصوص الحکم، ص 112، فص حکمه أحدیه فی کلمه هودیه، شرح قیصری، ص 375 و 376، و ص 741، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص 275 تا 278 و ... چنین معنا و تفسیری آمده است.

3- تفسیر قرآن کریم ملاصدرا، ج 6، صص 155-154

 


ص: 110


و نیز او آخر است نسبت به سیر مسافران به سویش؛ زیرا آنان پیوسته از رتبه ای به رتبه دیگر بالا می روند تا با فنای ذات و هویّتشان و فروپاشی کوه وجود و منیّتشان، بازگشت به آن حضرت رخ دهد. پس او در وجود اول است و در مشاهده آخر.


اکنون مقایسه کنیم بین دیدگاه معصومین علیهم السلام- در رابطه با آیه فوق- با دیدگاه عرفا و فلاسفه:


«هُوَ الأوّل»:


معصومین علیهم السلام: خداوند اولی است که قبل از او اولی نیست و او از ازل بوده و هیچ موجودی با او نبوده است.


عرفا و فلاسفه: خداوند ابتدا و سرچشمه عالم است و جهان آفرینش از ذات او نشأت گرفته است.


«هُوَ الاخِرُ»:


معصومین علیهم السلام: آخِری بعد از او نیست؛ یعنی او باقی است و فنایی ندارد.


عرفا و فلاسفه: خداوند مقصد نهایت هر موجودی است و اشیاء در سیر صعودشان دوباره به ذات خدا باز می گردند.


«والظاهر»:


معصومین علیهم السلام: او بر همه چیز چیره و پیروز است و بر هر چیز با آیات و نشانه هایش آشکار است.


عرفا و فلاسفه: تمام اشیاء مظهر و تجلی ذات و صفات الهی است.


«والباطن»:


معصومین علیهم السلام: خداوند عالم به باطن هر چیزی است و در عین ظاهر بودن با آیات و نشانه ها، از تمام مدرِکات بشر پنهان است؛ یعنی عقل و شهود بشر هیچ راهی به شناخت ذات مقدّس وی ندارد.



 


ص: 111


عرفا و فلاسفه: در عین ظاهر بودن با مظاهرش، مخفی و باطن نیز می باشد.


ملاهادی سبزواری در این باره می گوید:


یا مَن هو اختَفی لِفَرطِ نوره***الظّاهرُ الباطنُ فی ظهوره(1)


ای آنکه از بسیاری نورانیّتش پنهان است. ای پیدائی که به سبب پیدائیش ناپیداست.





1- شرح مختصر منظومه، ص 8

 


ص: 112



 


ص: 113