کد مطلب:62541 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:79

نمونه هايي از مراقبت و برخورد امام علي با اطرافيان











امام علي (ع ) نه تنها به كارگزاران ارشد خود توصيه و سفارش اكيد مي كرد تا مواظب اطرافيان خود بوده و مانع زياده خواهي و امتياز طلبي آنان شوند، كه خود نيز در اين مورد نسبت به نزديكان و اطرافيان خويش اين گونه بود، و بسيار سخت مي گرفت. در منابع و متون روايي و تاريخي، موارد متعددي از برخورد آن حضرت با اطرافيان خويش و پرهيز ايشان از دادن هر گونه امتياز ويژه به آنان وجود دارد. به عنوان نمونه، به چند مورد اشاره مي كنيم:

از موارد برخورد سخت گيرانه آن حضرت در مقابل زياده خواهي و امتياز طلبي نزديكان، برخورد آن حضرت با برادرشان عقيل است. آن حضرت در يكي از خطبه هاي خود اين گونه تعريف مي كند:

و الله لقد رأيت عقيلا و قد أملق حتي استماحني من بركم صاعا ورأيت صبيانه شعث الشعور، غبر الألوان من فقرهم كأنما سودت وجوهم بالعظلم وعاودني موكدا و كرر علي القول مرددا، فأصغيت اليه سمعي فظن أني ابيعه ديني واتبع قياده مفارقا طريقتي. فأحميت به حديدة، ثم أذنيتها من جسمه ليعتبر بها، فضج ضجيج ذي دنف من المها و كاد ان يحترق من ميسمها، فقلت له: تكلتك الثواكل يا عقيل! أتئن من حديدة أحماها انسانها للعبه و تجرني الي نار سجرها جبارها لغضبه! أتين من الأدي ولا أئن من لظي ؟!؛[1] سوگند به خدا همانا عقيل را ديدم كه به شدت فقير شده بود و از من مي خواست كه يا صاع (سه كيلو) از گندم هاي شما را به او ببخشم.

كودكان او را ديدم كه از گرسنگي موهايشان ژوليده و رنگشان بر اثر فقر دگرگون گشته، گويا صورتشان با نيل رنگ شده بود. عقيل باز هم اصرار كرد و چند بار خواسته خود را تكرار نمود. من به او گوش فرا دادم. خيال كرد من دينم را به او مي فروشم و به دلخواه او قدم بر مي دارم و از راه و رسم خويش ‍ دست مي كشم! (اما من براي بيداري و هشياري او) آهني را در آتش ‍ گداختم، سپس آن را به بدنش نزديك ساختم تا با حرارت آن عبرت گيرد. ناله اي همچون بيماراني كه از شدت درد مي نالند، سر داد و چيزي نمانده بود كه از حرارت آن بسوزد. به او گفتم: اي عقيل! زنان داغديده در سوگ تو بگريند، از آهن تفتيده اي كه انساني آن را به صورت بازيچه سرخ كرده، ناله مي كني؛اما مرا به سوي آتشي مي كشاني كه خداوند جبار با خشم و غضبش ‍ آن را بر افروخته است ؟! تو از اين رنج مي نالي و من از آن آتش سوزان نالان نشوم ؟!.

يكي ديگر از اين موارد، داستان دختر امام علي (ع ) است. علي بن ابي رافع اين داستان را چنين نقل مي كند:

من خزانه دار و كاتب علي بن ابي طالب (ع ) بودم. در خزانه بيت المال گردنبند مرواريدي بود كه در جنگ جمل به دست آمده بود. روزي دختر علي بن ابي طالب (ع ) به من پيغام داد كه شنيده ام كه در بيت المال امير المؤ منين (ع ) گردنبند مرواريدي است، و آن در دست توست. من دوست دارم كه آن را به من امانت بدهي تا در ايام عيد قربان با آن زينت نمايم.

به او پيغام دادم كه اي دختر امير المؤ منين! آيا به صورت امانت مضمونه مردوده (امانتي كه بايد برگردانيد و اگر از بين برود شما ضامن آن هستيد) مي خواهيد؟ فرمود: آري، به صورت امانت مضمونه مي خواهم و پس از سه روز بر مي گردانم. سپس آن گردنبند را در اختيار ايشان قرار دادم.

روزي امير مؤ منان (ع ) آن گردنبند را ديده و شناخته بود. به دخترش فرمود: اين گردنبند چگونه به دست تو رسيده است ؟! گفت: از علي بن ابي رافع، خزانه دار بيت المال امير مؤ منان، عاريه گرفته ام، تا هنگام عيد خود را با آن زينت كنم سپس به او برگردانم.

امير مؤ منان، كسي را دنبال من فرستاد، و من خدمت ايشان رسيدم. به من فرمود: اي پسر ابي رافع! آيا به مسلمانان خيانت مي كني ؟! عرض ‍ كردم: پناه مي برم به خدا از اين كه به مسلمانان خيانت كنم! .

فرمود: چگونه گردنبندي كه در بيت المال مسلمانان بوده، بدون اجازه من و بدون رضايت مسلمانان به دختر امير المؤ منين عاريه داده اي ؟!.

عرض كردم: يا امير المؤ منين! او دختر شما است و از من خواست كه آن را به صورت عاريه به او بدهم تا بر خود زيور آويزد، و من آن را به صورت عاريه مضمونه مردوده، به او داده ام، و خودم نيز از مال خويش آن را ضمانت كرده ام؛و بر من است كه آن را سالم به جايش برگردانم.

فرمود: پس همين امروز آن را برگردان، و مبادا ديگر چنين كاري را تكرار كني كه در آن صورت، از طرف من تنبيه و عقوبت خواهي شد!.

سپس فرمود: سوگند ياد مي كنم كه اگر دخترم اين گردنبند را به صورت عاريه مضمونه مردوده، نگرفته بود، او اولين زن هاشمي بود كه به خاطر دزدي دستش را قطع مي كردم! .

اين سخن حضرت به گوش دختر امام رسيد. به پدر عرض كرد: اي امير مؤ منان! من دختر تو و پاره تن تو هستم، چه كسي شايسته تر از من كه از اين گردنبند استفاده كند؟!.

امير المؤ منين (ع ) به او فرمود: اي دختر علي بن ابي طالب! خود را از جاده حق منحرف نكن، آيا همه زنان مهاجرين مي توانند در اين عيد با مثل چنين گردنبندي خود را بيارايند؟!.

علي بن ابي رافع مي گويد: گردنبند را از او گرفتم و به جايش ‍ برگرداندم.[2] .

از ديگر موارد كه گوياي برخورد عادلانه آن حضرت با اطرافيان مي باشد، داستاني است كه در مورد برادر ايشان عقيل اتفاق افتاده است.

ابن شهر آشوب قضيه را اين گونه نقل مي كند:

روزي عقيل خدمت حضرت علي (ع ) آمد. حضرت به امام حسن (ع ) فرمود: لباسي در اختيار عموي خود بگذار. امام حسن (ع ) يكي از پيراهن ها و يكي از عباهاي خود را به ايشان داد. شب، وقتي كه زمان خوردن شام فرا رسيد، عقيل ديد كه شام فقط نان است و نمك!

پرسيد: غير از اين ها ديگر چيزي نيست ؟!.

حضرت فرمود: آيا اين ها از نعمت هاي خدا نيستند؟! پس سپاس فراوان خداي را.

عقيل گفت: چيزي در اختيار من قرار بده تا قرض خود را ادا كنم و خواسته مرا زود برآور تا از پيش تو بروم.

حضرت فرمود: اي ابا يزيد! قرض تو چقدر است ؟!.

گفت: صد هزار درهم.

فرمود: به خدا قسم كه اين مقدار ندارم، و ليكن صبر كن تا زمان سهم من از بيت المال فرا رسد، آن وقت آن را به تو به صورت مساوي تقسيم مي كنم؛و اگر لازم نبود كه مقداري از آن را براي خانواده خود نگه دارم، همه آن را در اختيار تو مي گذاشتم.

عقيل گفت: بيت المال در دست توست، و تو مرا به زمان دريافت سهم خود حواله مي دهي ؟ تازه مگر سهم تو چقدر است و اگر همه آن را هم در اختيار من قرار دهي مگر مشكل مرا حل مي كند؟!.

حضرت فرمود: من و تو در بيت المال هيچ حقي نداريم جز به عنوان دو مسلمان.

اين جريان در بالاي دارالاماره، كه مشرف بر صندوق هاي اهل بازار بود، اتفاق افتاد. حضرت علي (ع ) به او فرمود: اي ابا يزيد! اگر از آنچه من مي گويم ابا داري، به سوي يكي از صندوق ها برو، قفل هاي آن را بشكن و هر چه كه داخل آن است را بردار!.

گفت: اين صندوق ها چيست ؟.

فرمود: اموال تجار در داخل آنها است.

گفت: آيا به من دستور مي دهي كه صندوق هاي مردمي را كه به خدا توكل كرده و اموال خود را در آن ها گذاشته اند، بشكنم ؟!.

امير المؤ منين فرمود: آيا تو مرا امر مي كني كه بيت المال مسلمانان را باز كنم، و اموال آنان را به تو بدهم در حالي كه آنان به خدا توكل كرده و بر آن اموال قفل زده اند؟!؛ و اگر هم مي خواهي شمشيرت را بردار و من هم شمشيرم را بر مي دارم و با هم به طرف منطقه حيره،[3] برويم همانا در آن جا تجار ثروتمندي هستند، به آنان شبيخون مي زنيم و اموال آنان را مي گيريم! .

عقيل گفت: مگر من به عنوان دزد اين جا آمده ام ؟!.

حضرت فرمود: دزدي كردن از يك نفر بهتر از دزدي كردن از همه مسلمانان است.[4]









    1. همان، خطبه 224.
    2. موسوعة الامام علي بن ابي طالب (ع )، ج 4، ص 214.
    3. حيره نام شهري در نزديكي كوفه بوده كه آب و هوايي بهتر از كوفه داشته و خانه هاي آل نعمان بن منذر در آن بوده است.
    4. بحار الانوار، ج 41، ص 113.