کد مطلب:92282 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:173

خطبه 001-آغاز آفرينش آسمان و...











[صفحه 90]

و من خطبه له عليه السلام يذكر فيها ابتداء خلق السماء و الارض و خلق آدم (ع) ظاهر آنست كه من خطبه، خبرست و مبتداي او الحمدلله الذي است تا آخر و برين تقدير حاجت به تقدير نيست و احتمال دارد كه خبر مبتداي مقدر باشد تقديرش چنين باشد (و من خطبه له عليه السلام قوله الحمدلله الذي، تا آخر) يا مثل آن و بهر تقدير له صفت خطبه است اي كاينه يا حاصله له و جمله يذكر فيها تا آخر مستانفه است و احتمال دارد كه حال باشد از ضمير له زيرا كه اگر چه اين ضمير مجرورست لفظا اما مفعول بواسطه است تقديرا و اگر من خطبه مي گفت بي واو اظهر و انسب مي بود. يعني از جمله خطبه آن حضرت (ع) كه ذكر مي كند در آن خطبه ابتداي آفرينش آسمان و زمين را و آفرينش حضرت آدم صفي الله (ع) را اينست كه الحمدلله الذي تا آخر و احتمال دارد كه فاعل لفظ يذكر مبني المفعول باشد پس حال باشد از مستر له كه فاعل است اي مذكورا فيها ابتداء خلق السماء تا آخر و از لفظ من خطبه فهم مي شود كه آنچه نقل كرده شد ازين خطبه تمام نيست بلكه بعضي است از مجموع اين خطبه فتامل. و بدان كه مشتمل است بر علوم شريفه و معارف لطيفه و نكات منيفه بر ترتيب طبيعي: اول حمد و ثناي حق جل و علا

و بيان توحيد ذات و صفات او تعالي شانه. دوم نسبت ايجاد عالم بقدرت ايزد تعالي عز شانه بر سبيل اجمال و تفصيل و كيفيت آن. سيم كيفيت آفريدن حضرت ابوالبشر آدم صفي الله (علي نبينا و عليه السلام). چهارم اصطفاي انبيا عليهم السلام بجهت تنزيل وحي و تبليغ رسالت پنجم بيان فرض كردن حج خانه كعبه بر مكلفان. و چون اين خطبه مشتمل بود برين فوائد خمسه مناسب نمود كه ترجمه وي بر پنج باب مرتب گردد بجهت بيان اين پنج فايده: باب اول در بيان آنچه در حمد و شكر و ثنا و توحيد حق جل و علا واقع شده از كلام حضرت درين خطبه. الحمدلله الذي لا يبلغ مدحته القائلون مدح و مديح و ثناي جليل. مدحه آن صفتي را گويند كه مدح را بدان صفت بايد بود، يعني شكر و سپاس مر خداي را كه نمي رسد بكيفيت مدح او سخن گويندگان يعني آن صفتي و آن حالتي كه مدح حق تعالي را بر آن صفت و بدان حالت مي بايد بود، سخنگويان به آن صفت و حال هرگز نمي رسند و نمي توانند رسيد اينست ترجمه اين فقره مجملا. اما تفصيل اين فقره با فقرات ديگر از كلام آن حضرت كه در حمد و ثناي باري تعالي واقع شده درين خطبه موقوفست به تقديم مقدمه(اي) در بيان معني صفت و اقسام وي. پس بدان كه صفت چيزيست كه عقل آن ر

ا اعتبار كند از براي چيزي ديگر و نسبت كند به آن چيز و مستقل نباشد در تحقق الا به آن چيز خواه در خارج موجود باشد مثل سياهي و سفيدي و خواه نباشد مثل ناداني و نابينائي و از اينجا معلوم شد كه اعتبار عقل چيزي را از براي چيزي ديگر مستلزم وجود نفس امري آن چيز نيست بلكه مي تواند بود كه آن چيز را وجودي و تحققي نباشد الا باعتبار ملاحظه عقل و بس و صفات الله ازين قبيل است چنانكه مبين خواهد شد درين خطبه ان شاءالله تعالي. و صفات حق عز و علا بحسب ملاحظه عقل بر سه قسمت سلبيه و اضافيه و حقيقيه اگر چه نظر بنفس امر همه راجع بسلب است نزد اهل تحقيق. سلبيه آنست كه اعتبار عقل و نسبت آن بحق سبحانه جز بطريق نيستي نباشد چنانكه گويند حق تعالي جسم نيست و جوهر نيست و عرض نيست و مانند آن. و اضافيه آنست كه اعتبار عقل و نسبت بحق جل و علا بطريق هستي باشد اما ملاحظه آن و ملاحظه چيز ديگر باشد در برابر آن مثل خالقيت و رازقيت كه نسبت آن بذات حق تعالي بر وجه ثبوتست اما ملاحظه آن با ملاحظه چيز ديگرست كه در برابر اوست زيرا كه ملاحظه خالقيت با ملاحظه مخلوقيت و بي آن نمي شود و ملاحظه رازقيت با ملاحظه مرزوقيت است و بي آن نمي شود. و حقيقت آنست كه اعتب

ار و نسبت آن به ذات حق تعالي بر وجه ثبوت باشد و ملاحظه و قصور وي با ملاحظه چيز ديگر نباشد در برابر او مثل آنكه گويند خداي تعالي حي است زيرا كه ملاحظه حيوه كه صحت علم و قدرتست با ملاحظه چيز ديگر نيست در برابر وي و صفات حقيقيه را صفات ذاتيه نيز مي گويند و از وصف باري تعالي به اين نوع اوصاف تركيب و كثرت در ذات او لازم نمي آيد زيرا كه اينها به مجرد ملاحظه عقل است نه بحسب ثبوت و تحقق نفس امر چنانكه گذشت. چون اين مقرر شد پس بدان كه حضرت اميرالمومنين (ع) شروع كرد اولا در اعتبارات سلبيه و تقديم كرد آن را بصفات ثبوتيه بنابر آنكه صفات الله همه راجع مي شود بسلب بجهت حقيقت چنانكه گذشت پس تقديم آن اشارتست به اين نكته. و نيز مقرر شده كه توحيد حق و اخلاص مطلق كما هو حقه مقرر و راسخ نمي شود در يقين سالك طريق توحيد حق الابه آنكه دور كند جميع ما عداي حق سبحانه و تعالي را از او و منزه گرداند او را از هر چه غير اوست و از هر چه در وهم و خيال و عقل در آيد جز ذات او و جميع اغيار را از درجه اعتبار طرح كند (و چون توحيد حقيقي حاصل نميشود الا به اين پس او را مقدم بايد داشت و شاهد بر اين دعوي كلمه توحيد است زيرا كه اجل و اكمل و افضل از

كلمه لا اله الا الله كلمه ديگر نيست و در همه ملل و اديان در اظهار توحيد تكلم به اين كلمه مامور بوده و مخفي نيست كه جزء اول وي مشتمل بر سلبست تا دلالت كند بر نفي جميع ما سوي الله از صفحه خاطر و پاك گرداند او را از اوهام فاسد و از چرك شرك. و مستعد تجلي گرداند بانتقاش نور وجود حق كه مشتمل است بر جزء دوم ازين كلمه و چون مقررست كه آن حضرت هادي خلق و مرشد ايشانست بحق اشارت كرد به كيفيت طريق سلوك و سلوك طريق و فرمود كه اول ازاله مي بايد كرد از اوهام شبهاني كه مانع وصول است بحق و پاك مي بايد گردانيد صفحه لوح خاطر را از جميع ما عداي وي تا مستعد انتقاش حق) گردد زيرا كه صفحه لوح اگر پاك نباشد قابل انتقاش صورت نباشد و چون پاك و صاف باشد قابل انتقاش صورت باشد و لهذا گفته اند كه دفع ضرر مقدم باشد بر جر نفع يعني اول رفع مانع بايد كرد تا مطلوب حاصل گردد. و آن حضرت ابتدا بحمد كرده و مقدم داشته بر همه چيزها در اول اين خطبه و ساير خطب چنانكه عادتست بجهت تدريب و تعليم حق و تنبيه ايشان بر آنكه ثنا و ستايش حق جل و علا بهمه حال لازم است زيرا كه مستلزم ملاحظه جلال و التفات بصفات كمال و اعتراف بجزيل نوال اوست و اين ملاحظات و اعتبارا

ت مطلوبست بلكه اعلاي مطالب است زيرا كه اعظم عبادات و افضل طاعات باشد كما لا يخفي. و آنچه فرمود كه (لا يبلغ مدحته القائلون) دو احتمال دارد: اول تنزيه باري تعالي از اطلاع خلق بر كيفيت مدح و ثناي وي بر آن وجه كه حق اوست يعني خداي تعالي منزه است از آنكه مطلع باشند خلق بر كيفيت مدح و ثناي او چنانكه حق اوست و شايسته آنست زيرا كه اطلاع چنين موقوفست بدانستن كنه ذات و حقيقت صفات او بر آن وجه كه در نفس امر بر آن وجه است تا توان ثناي گفتن كه لايق و شايسته وي باشد چنانكه لايق و حق وي است و ظاهر است كه عقول بشر عاجز است از دانستن كنه ذات و صفات حق تعالي پس هر چند مادح مبالغه لايق كند و بحسب فهم و ادراك خود ملاحظه ذات و صفات حق تعالي نمايد و آنچه لايق حق جل و علا باشد نسبت بمقتضاي عقل خود از مدح ادا نمايد كمال مدح حق سبحانه و تعالي نخواهد بود زيرا كه اطلاع بر آنچه مدح حق بر آن چيز مي بايد بود ندارد. دوم تنزيه حق سبحانه و تعالي از بلوغ عقل و اوهام بتمامي شكر و ثناي وي. يعني حق تعالي منزه است از آنكه كسي تمام مدحي كه لايق اوست آنرا ادا و احصا تواند كرد زيرا كه در هر مرتبه كه برسد از مراتب مدح و ثناي جميل مرتبه ديگر خواهد داش

ت از استحقاق مدح و ثنا و تعظيم چنانكه حضرت رسالت پناه (ص) فرمود (لا احصي ثناء عليلك انت كما اثنيت علي نفسك). ديگر آنكه قدرت بر شكر نعمت، نعمت ديگرست و مستلزم شكر و قدرت بر شكر، آن نعمت نيز نعمت ديگرست و همچنين لا الي النهايه و از عهده شكر اين نعمت بيرون نمي توان آمد پس بلوغ كمال شكر حق تعالي محال باشد. اما آنكه گفت (لا يبلغ مدحته القائلون) و نگفت لا يبلغ مدحته المادحون، بنابر آنكه قائل اعم است از مادح و نفي عام ابلغ است در نفي خاص از نفع خاص و اين ظاهرست. و لا يحصي نعماءه العادون يعني جزئيات نعمت خداي تعالي و افراد آن در حصر و شمار انسان در نمي آيد زيرا كه نعمتهاي خداي تعالي بي شمار و بي پايانست و دليل بر اين مدعي نقل است و عقل. اما نقل آنست كه حق تعالي مي فرمايد (و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها) يعني اگر خواهيد كه در شمار آريد نعمتهاي خداي تعالي را نتوانيد. و اما عقل آنست كه حق سبحانه و تعالي نعمت ظاهر و باطن بر انسان انعام كرده چنانكه فرموده است (و اسبغ عليكم نعمه ظاهره و باطنه) يعني حق تعالي شامل گردانيده بر شما نعمتهاي ظاهر و باطن خود را و از جمله نعمتهائي كه حق سبحانه و تعالي به انسان اكرام كرد آنست كه

او را مكرم گردانيد بجوهر عقل و در خدمت (وي برپا داشت كه مصلح حال اوست و قايمست بمهمات و حوايج وي) و به او اكتساب كمالات ابديه و سعادات سرمديه مي كند و اين عقل بمنزله و زير ناصح مشفق است در حق وي تميز مي كند از براي وي آنچه اصلح و انفع است و او را دلالت به آن مي كند. وقوت ديگر داد به او كه آن قوت بمنزله حاجب و دربان است كار او آنست كه تميز كند ميان اصدقا و اعدا و آنرا قوت واهمه گويند. و خازني از براي وي تعيين كرد كه ضبط كند از براي وي معلومات را تا فراموش نشود و در وقت حاجت نزد وي روانه و حاضر گرداند و آنرا قوت حافظه گويند. و قوت ديگر دادبه وي بجهت خصومات و انتقام و قهر و غلبه بر خصم و مانند آن و آن را قوت غضبيه گويند. و قوت ديگر داد به وي كه تعلق دارد بلذات بدنيه و شهوات جسمانيه و آن را قوت شهويه گويند. و قوت ديگر داد كه جذب كند غذا را از دهن بعد از خائيدن و به معده رساند و اگر آن قوت نباشد لقمه از دهن بعد از خائيدن هرگز به معده فرو نرود و آنرا قوت جاذبه گويند. و قوت ديگر داد كه چون غذا بسبب قوت نبودي غذا در معده قرار نگرفتي بلكه بيرون رفتي و هيچ فايده از آن غذا به انسان نرسيدي و آنرا قوت ماسكه گويند. و قوت

ديگر داد به وي تا طبخ دهد آن غذا را در معده و هضم سازد و بمرتبه اي رساند كه صلاحيت آن پيدا كند كه جزء بدن شود و آنرا قوت هاضمه گويند. و قوت ديگر داد تا بعد از اتمام هضم غذا خلاصه و زبده آنرا تقسيم كند و متفرق گرداند در بدن و آنچه صلاحيت هر عضوي داشته باشد به وي رساند و اين قوت را مقسمه و قوت دافعه گويند. و قوت ديگر داد تا اعضا را نمو دهد بر وجهي كه مناسب باشد به آن غذا كه به وي رسيده باشد و اين را قوت ناميه گويند و قوت ديگر داد كه به آن قوت آن مني كه حاصل شود از غذا مستعد تولد مثل سازد و آنرا قوت مولده خوانند. و قوت ديگر نيز داده است كه دفع كند از معده فضلات غذا را كه جزئيت بدن را نشايد و غير منتفع بها باشد و مضر بدن باشد و اين قوت را نيز قوت دافعه گويند. و بعضي گفته اند كه اين قوت و آن قوت مقسمه كه مذكور شد متحدند. و قوت ديگر داد كه آن ديدنيها مدرك مي شود مثل روشني و رنگ و جسم و آنرا قوت باصره گويند. و قوت ديگر داد كه به آن اصوات يعني آوازها معلوم مي شود و به آن تميز كرده مي شود ميان آواز خوب و بد و بلند و پست و مانند آن و آنرا قوت سامعه گويند. و قوت ديگر داد به آن بويها معلوم مي شود و آنرا قوت شامه گويند و

قوت ديگر داد كه به آن شيريني و ترشي و مانند آن از طعامها معلوم مي شود و آنرا قوت ذائقه خوانند. و قوت ديگر داد كه به آن نرمي و درشتي و گرمي و مانند آن معلوم مي شود و آنرا قوت لامسه خوانند و اين پنج قوت كه باصره و سامعه و شامه و ذائقه و لامسه است بمنزله جاسوسند زيرا كه اخبار از بيرون معلوم مي كنند و به انسان مي رسانند و از براي اين قواي خمسه مذكوره مهتري تعيين كرد كه مرجع ايشانست و آنرا حس مشترك خوانند. و از براي ايشان خازن ديگر تعيين كرد كه هر چه ايشان معلوم كردند به وي مي رساند تا محل حاجت بايشان باز دهد، آنرا خيال وقوت متخليه گويند. و يك قوت ديگر داد كه تردد مي كند ميان قوت متخليه و قوت حافظه كه پيش از اين مذكور شد و تصرف مي كند در آن امور كه حاصل است نزد اين دو قوت و آنرا قوت متصرفه خوانند و حق سبحانه و تعالي مخصوص گردانيد هر يك از اين قوا را بمحل خاصي و احوال و شرايط و امارات و منافع مخصوصه چنانكه مذكورست بعضي از آن در كتب تشريح و غير آن. و از جمله نعم الهي كه انسان مكرمست به آن منافع سماويه و فوايد عنصريه و خواص مواليد ثلثه ارضيه است كه عبارت از معادن و نباتات و حيواناتست و مخفي نيست كه اين منافع و فوايد

غير متناهيست و حصر آن ممكن نيست بلكه اگر كسي تامل كند بر وجه صادق ظاهر گردد بر وي كه منافع عقل غير محصورست چه جاي ساير منافع و نعم كه خداي تعالي انعام كرد بر انسان. پس بر وجه احسن ثابت شد كه نعمتهاي حق تعالي را حصر ميتوان كرد چنانكه مضمون اين فقره است (و لا يحصي نعماه العادون) موافق آيت شريفه (و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها) و غرض آن حضرت (ع) ازين حكم اشارتست آنكه با وجود اين همه نعمتها كه حق تعالي به انسان اكرام كرد او غافلست از شكر خداي تعالي و جاهلست از معرفت او بلكه مقرست در معصيت و معرض است بالكليه از طاعت وي بلكه كافر و جاحد و معاندست چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه (ان الانسان لظلوم كفار) يعني بدستي كه آدمي ظالم نفس خود است بارتكاب مناهي و معاصي و ترك طاعت و عبادات و معتاد است به كفران احسان و ترك شكر نعم بي پايان و غرض ازين اشارت آنست كه تنبيه كند غافلان را و بيدار گرداند ايشان را از خواب غفلت و غرور طبيعت و حريص گرداند بر التزام شكر و ثناي حق تعالي و بر اعتراف بنعم غيرمتناهي كه مستلزم توجه است بذات و صفات حق تعالي و الله اعلم. و لا يودي حقه المجتهدون يعني ادا نمي توانند كرد حق خداي تعالي را مجتهدان.

يعني هر چند كه كسي سعي كند وجد و جهد نمايد نتواند كه آنچه حق حضرت باري تعالي باشد از شكر و ثنا و طاعت و عبادت آنرا بجاي آرد زيرا كه نعمتهاي خداي تعالي لا يحصي و لا يتناهيست چنانچه در ترجمه فقره سابقه حضرت مقرر شد و چون چنين باشد اداي حق تعالي نتوان كرد. و ديگر آنكه هر چه از انسان صادر مي شود از افعال اختياريه مثل حمد و شكر و طاعت و عبادت و غير آن همه مسند بقوي و قدرت انسان است و اين قوي و قدرت همه مسند بجود حق و فيض وي و مستفاد از رحمت و نعمت اوست بلكه هر حمد و ثنا و مانند آنكه از انسان صادر مي شود حقيقه نعمت حق تعالي است چنانكه مكررا مذكور شد پس در حقيقت هر شكري كه از آدمي صادر مي شود در مقابل نعمت حق تعالي نعمت حق تعالي است كه در مقابل نعمت او حاصل مي شود پس بنده اصلا شكر حق تعالي و عبادت او بجاي نيارد حقيقه چه جاي آنكه اداي حق او تواند كرد. روايت كرده اند كه اين معني بخاطر شريف حضرت موسي كليم الله (ع) رسيد و نيز گفته اند كه بخاطر مبارك حضرت داود پيغمبر (ع) رسيد پس آن حضرت با حق تعالي مناجات كرد و گفت (يا رب كيف اشكرك و انا لا استطيع ان اشكرك الا بنعمه ثانيه من نعمك) يعني اي بار خدايا چگونه شكر ترا بجاي آرم

و حال آنكه من نمي توانم كه شكر كنم ترا الا بنعمت ديگر از نعمتهاي تو و در روايت ديگر آمده كه گفت: (يا رب كيف اشكرك و شكري لك نعمه اخري توجب علي الشكر لك) يعني اي بار خدا يا چگونه شكر ترا ادا كنم و حال آنكه شكر من ترا نعمت ديگرست از نعمتهاي تو كه لازم مي گرداند بر من شكر ديگر مر ترا و چون آن حضرت اين چنين مناجات كرد حق عز و علا وحي فرستاد به وي كه (اذا عرفت هذا فقد شكرتني) يعني چون اين را دانستي پس شكر مرا بجاي آوردي و در روايت ديگر آمده است كه فرمود. (اذا عرفت ان النعم مني رضيت بذلك شكرا) يعني چون دانستي كه نعمتها همه از منست راضي شدم بهمين در اداي شكر. الذي لا يدركه بعد الهمم و لا يناله غوص الفطن ادراك دريافتن. (بعد دور. همم عزم جزم و اراده. نيل رسيدن. غوص در دريا فرو رفتن بجهت اخراج درو مانند آن. فطن فهماي خوب و ذهنهاي تند و اضافت بعد بهم و غوص بفطن اضافت صفتست بموصوف زيرا كه بعد بمعني بعيد است و غوص بمعني غايصه. يعني آن خداي كه در نيابد او را عزمها و اراده هاي بلند و نرسد به وي فهمهاي خوب و ذهنهاي تند. يعني هر چند كه مرغ همت و اراده بلند باشد و بعزم جزم در هواي ادراك ذات و صفات حق عز و علا پرواز كند هرگز

به آن نتواند رسيد و عاقبت از پريدن فرو مانده باز گردد هر چند كه ذهن دقيق در درياي عميق فكرت غواصي كند هرگز به قعر معرفت و كنه حقيقت وي نرسد زيرا كه حقيقت هر چيزي وقتي معلوم مي شود كه جميع اجزائي كه آن چيز ازو مركب باشد معلوم گردد و شكي نيست كه ذات حق سبحانه و تعالي منزه است از تركيب و از كثرت و هر چه مركب نباشد كنه و حقيقت آن معلوم نباشد پس هر كه در درياي جلال او خواهد كه سياحت كند غريق گردد و هر كه دعوي وصول كبرياي جمال او كند حريق گردد و لا اله الا هو سبحانه و تعالي عما يقول الظالمون علوا كبيرا الذي ليس لصفته حد محدود و لا نعت موجود حد نهايت. محدود معلوم. نعت صفت. يعني آن خداي كه نيست مر صفت او را نهايت معلوم. و نيست هر صفت او را صفت موجود يعني صفات ثبوتيه و سلبيه و اضافيه كه عقل انسان آنرا اعتبار كند (براي حق تعالي و حق تعالي را به آن وصف كند آن صفات را نهايت نيست كه عقل چون بدانجا رسد بايستد بلكه هر چند عقل ملاحظه كند و صفتي را اعتبار كند) براي حق جلا و علا و راي آن، صفت ديگر خواهد بود و هرگز بنهايت نرسد و نخواهد رسيد همچنانكه كه نعمتهاي وي غير متناهيست و همچنين صفات كه عقل براي حق تعالي اعتبار كند و آ

ن صفات را صفتي نيست كه عقل به آن صفت، صفات خداي تعالي را بداند و اين اشارتست به آنكه صفات الله معلوم انسان نمي شود نه بتفصيل و نه باجمال زيرا كه غيرمتناهي است و غيرمتناهي را انسان بتفصيل نمي تواند دانست و ضابطه(اي) نيز نمي داند كه به آن ضابطه صفات الله را مجملا بداند چنان كه بتعريف افراد معرفت معلوم مي شود كه مجملا زيرا كه صفات الله را تعريف نمي توان كرد (و گفته شد) چنانكه ذات خدا را تعريف نمي توان كرد پس صفات حق سبحانه و تعالي را انسان نتواند دانست نه بتفصيل و نه باجمال، شيخ ميثم بحراني رحمه الله عليه اين فقره را چنين تفسير كرده است. اما شيخ ابوالحسن كيدري رحمه الله عليه فرموده كه مراد آن حضرت ازين كلام نفي صفاتست زيرا كه معني اين سخن آنست كه صفت حق تعالي را نشانه و اثري نيست يعني حق تعالي را هيچ صفتي نيست زياده بر ذات وي و غير از ذات وي و غير از ذات چيز ديگر نيست بجهت آنكه حق تعالي يكيست از جميع جهات و اعتبارات و بهيچ وجه من الوجوه در ذات وي كثرت و تعدد نيست پس او را هيچ صفت نباشد (مغاير ذات وي و چون او را هيچ صفت نباشد) و صفت او را هيچ حدي و اثري نباشد و آنچه حق تعالي را به آن صفت ميكنند بحسب ظاهر مثل قاد

ر و عالم و غير آن بمجرد اعتبار عقلست و بحسب حقيقت بسلب راجع است و مستلزم تعدد و كثرت نسبت بذات حق تعالي نيست چنانكه در ممكناتست. و بعضي گفته اند مراد آنست كه متعلقات صفات را حدي و نهايتي نيست چنانكه معلومات كه متعلق علم است نهايت ندارد و مقدورات كه متعلق قدرتست بي نهايت است و امثال اين. و لا وقت معدود و لا اجل ممدود اجل آن مدتي كه تعيين كرده شود براي چيزي يعني صفت حق تعالي را وقتي نيست كه شمرده شود و اجلي نيست كه مدت آن تعيين كرده آيد و غرض آنست كه ذات حق تعالي منزه است از آنكه در زمان باشد و او را اجلي باشد كه چون به آن اجل رسد وجود او منقطع گردد زيرا كه زمان از لواحق و توابع حركت است و حركت از توابع و صفات جسم است و حق تعالي منزه است از جسميت پس او در زمان نباشد پس او را وقتي نباشد. ديگر آنكه زمان را حق سبحانه و تعالي ايجاد كرد زيرا كه زمان مقدار حركت فلك اعظم است و فلك را خداي تعالي آفريده است پس اگر خداي تعالي در زمان باشد لازم آيد كه پيش از آفريدن زمان، زماني بود باشد و اين باطل است. ديگر آنكه حق تعالي قديم و ازليست زيرا كه واجب الوجود است و زمان حادت پس حق تعالي منزه باشد از زمان. فطر الخلايق بقدرته

و نشر الرياح برحمته فطر آفريد. نشر پراكنده كرد. رياح بادها. يعني آن خداي كه آفريد خلايق را بقدرت خود و پراكنده ساخت بادها را برحمت خود. چون آن حضرت (ع) فارغ شد از صفات سلبيه شروع كرد در صفات ثبوتيه. فقره اول موفق آنست كه فرموده الذي فطركم اول مره يعني آن خداي كه آفريد شما را اول بار و فقره ثاني موافق آنست كه فرموده و هو الذي الرسل الرياح بشرا بين يدي رحمه يعني آن خداي كه مي فرستد بادها را پراكنده ميان دستهاي رحمت خود و چون منشاء آفريدن خلايق و ايجاد ايشان و بيرون آوردن ايشان از عدم بوجود قدرت بود فطرت را مفيد قدرت گردانيد و گفت فطر الخلايق بقدرته و پراكنده كردن بادها را مقيد گردانيد برحمت بجهت آنكه وزيدن بادها مستلزم فوايد بسيار است در بقاع نوع انسان و ساير حيوانات و نباتات و موجب صحت امزجه است و مقتضي نمو است و بسياري از اطبا گفته اند كه باد مستحيل مي شود به روح حيواني و از جمله منافع عظيمه او آنست كه مستلزم راندن ابرست از جاي بجاي ديگر تا ازو باران متولد شود و بر زمين ميته ببارد پس حيوانات منتفع شوند به آشاميدن و زرع و ساير نباتات برويد چنانكه حق سبحانه تعالي مي فرمايد (و الرسلنا الرياح لواقع فانزلناه من

السماء ماء فاسقينا كموه) يعني فرستاديم ما بادهاي جهنده را پس فرو فرستاديم از آسمان آب را پس سيراب گردانيديم شما را به آن و ظاهر است كه اينها همه از آثار رحمت است پس از ديدن جهت مناسب بود نشر رياح را به رحمت مقيد سازد. و مراد آن حضرت (ع) ازين كلام تعداد نعمتهاي خداي تبارك و تعالي است و تنبيه است بر آنكه غافل از ذكر نعمت حق سبحانه و تعالي نمي بايد بود چنانكه حق تعالي فرموده است (و اذكروا نعمه الله عليكم) يعني ياد كنيد نعمت خداي را كه بشما داده است و ظاهر است كه ذكر نعمت خداي تعالي نوعيست از شكر و شكر خداي تعالي مطلوبست در جميع حالات و اوقات زيرا كه مستلزم ملاحظه ذات و صفات حق تعالي است و اين اعظم عباداتست. و وتد بالصخور ميدان ارضه. وتد ميخ زد بزمين يا بر ديوار يا مانند آن. صخور سنگهاي بزرگ مثل كوه. ميدان حركت بتمايل. يعني آن خداي كه گردانيد سنگهاي بزرگ و كوهها را ميخ روي زمين تا زمين حركت نكند و قرار گيرد و اين معني در قرآن وارد شده چنانكه حق تعالي فرموده (و القي في الارض رواسي ان تميد بكم) يعني حق تعالي انداخت در زمين كوههاي بلند را تا زمين ميل نكند و شما را به آب فرو نبرد. و مفسران گفته اند كه چون حق سبحان

ه و تعالي زمين را آفريد بر روي آب زمين از موج آب اضطراب مي كرد و مايل ميشد از جاني بجانبي ديگر پس حق تعالي كوهها را بر روي زمين آفريد و ميخ زمين گردانيد تا زمين قرار گرفت بسبب گراني كوهها چنانكه كشتي بر روي دريا چون اضطراب كند و ميل كند از جانبي بجانبي ديگر چيزهاي سنگين درو نهند تا قرار گيرد و فخررازي گويد كه اين توجيه موجه نيست زيرا كه زمين از آب گران تر است و چون چنين باشد بر روي آب نخواهد ماند مثل كشتي بلكه در آب فرو خواهد رفت اكثرا و اگر همه فرو نرود چنانكه مشهورست كه سه ربع زمين در آبست و چون چنين باشد حركت و اضطراب نخواهد كرد تا حاجت باشد بجسم ثقيل كه دفع اضطراب وي كند پس بدين وجه سخن مفسران خوب نمي نمايد. و توجيه چنين كرده است كه زمين مدور است و هر چه مدور است خود حركت مي كند بالطبع ميلي كه درو پيدا شود از خارج حركت خواهد كرد بالضروره. پس اگر حق تعالي اين كوهها را بر روي زمين نمي آفريد و روي زمين را به اين كوهها ناهموار نمي كرد باندك گراني كه در بعضي جوانب او پيدا مي شد حركت مي كرد و مي گرديد و حيوانات در آب غرق مي شدند پس از اين جهت كوهها را بر روي وي آفريد تا ناهموار شود و تدوير وي في الجمله برطرف گ

ردد و اطراف وي ثقيل گردد و باندك گراني و ميل كه در بعضي جوانب او پيدا شود نگردد و بعضي علما گفته اند كه احتمال دارد كه مراد از صخور در كلام حضرت (ع) و مراد از جبال در آيت، انبيا و اوليا و علما باشد بر سبيل استعاره يعني چنانكه كوه بلند و استوار و محكم است انبيا و اوليا و علم نيز بلند مرتبه و رفيع الدرجه و ثابت قدمند در دين و چنانكه كوه محصن و منيع است و هر چه بدو التجا كرد از انسان و ساير حيوانات ايمن گشت از خوف و ضرر دشمن، انبيا و اوليا و علما نيز چنين اند هر كه دست استمساك بايشان زد ايمن شد از ضلالت و غوايت و از دشمن جن و انس و از شر نفس و شيطان و عذاب نيران پس ايشان منزله اوتاد زمين باشند زيرا كه هر چه مقيد شد به ميخ اضطراب محفوظ شد و هر كه مقيد به انبيا و اوليا و علما شد محفوظ گشت از اضطراب احوال در دين. و برين تقدير مراد از زمين از آنجا كه گفت ميدان ارضه، اهل زمين باشد بجهت آنكه انبيا و اوليا و علما در حقيقت بمنزله اوتاد زمين اند و بعضي گفته اند كه مراد آنست كه حق تعالي كوهها را آفريد بر روي زمين تا نشانه و علامت راهها باشد در بحر و بر چنانكه مشهور است كه در بسيار از درياها اهل كشتي به كوهها مهتدي ميشوند

و راه را مي دانند و به مقصد ميرسند. پس برين تقدير مراد از آنكه كوهها را ميخ زمين گفت آن باشد همچنانكه ميخ مانع است از اضطراب و ميل كردن آنچه به او مقيد است كوهها نيز اهل زمين را از اضطراب در دانستن راه كه به مقصد رساند و از سرگرداني و گمراهي و گم كردن مقصد و الله اعلم.

[صفحه 107]

اول الدين معرفته دين طاعت و جزا و شريعت انبياء عليهم السلام كه بخلق رسانيدند و مراد درين مقام معني اخير است. يعني اول چيزي كه به حسب شريعت و انبيا بر مكلف لازمست شناختن خداي تعالي است و شناختن خداي تعالي بچند مرتبه است: اول آنكه بنده را از براي عالم صانعي و خالقي تصور كند و اعتقاد و تصديق به وجود وي و اين مرتبه ادناي مراتبست مرتبه دوم آنست كه تصديق كند به آنكه آن خالق عالم و صانع او و هر موجود، واجب الوجود است. مرتبه سيم آنست كه ترقي كند به توحيد و تنزيه وي از شريك. مرتبه چهارم مرتبه اخلاص است. مرتبه پنجم آنست كه نفي صفات كند ازو و تفاصيل اين مراتب مذكور خواهد شد انشاءالله تعالي و مرتبه پنجم غايت مراتب عرفان و نهايت قوت انسان است و هر مرتبه از چهار مرتبه اول مبدء است نسبت بمرتبه پسين و هر مرتبه از چهار مرتبه اخير كمال است نسبت بمرتبه پيشين. و بعضي گفته اند دو مرتبه اولين لازمه فطرت انساني است و ازو منفك نمي شود و ازين جهت انبياع خلق را به تحصيل اين دو مرتبه دعوت نكرده اند بلكه اول مرتبه اي كه ايشان خلق را به آن دعوت كردند مرتبه سيم است كه مرتبه توحيد و تنزيه است از شريك و نفي كثرت و تعدد ازو بد

ليل آن كه اول كلمه اي انبيا خلق را دعوت كردند به نطق آن كلمه لا اله الا الله است كه مشتمل است بر توحيد و نفي شريك از خالق عالم و بنابرين كه اول مرتبه معرفت كه انبيا خلق را به آن دعوت كردند مرتبه توحيد است و پيغمبر آخرالزمان حبيب الله و شفيع المذنبين و رسول الله صلوات الله و سلامه فرموده است من قال لا اله الا الله دخل الجنه يعني هر كه گويد لا اله الا الله در بهشت درآيد و شك نيست كه چون بنده اين كلمه را بگويد و اعتقاد كند عقل او بسبب نطق اين كلمه كه مشتمل است بر توحيد ظاهري مستعد معرفت شود كه اعلي و ادق ازين مرتبه باشد و آن توحيد است بر وجه اخلاص كه عبارتست از اسقاط همه قيدها از درجه اعتبار با توحيد مطلق و از اينجاست كه حضرت رسالت پناه (ص) فرمود كه (من قال لا اله الله الا الله مخلصا دخل الجنه) يعني هر كه بگويد لا اله الا الله به اخلاص در بهشت درآيد. چون اين مقدمات مقرر شد پس بدان كه حضرت (ع) فرمود كه (اول الدين معرفته) احتمال دارد كه مراد مرتبه اول باشد از مراتب معرفت بنا بر آنكه آن مرتبه اول حاصل مي شود در عقل پيش از مراتب ديگر چنانكه گذشت و مراتب ديگر موقوفست بر آن مرتبه اول و اين ظاهرست. و احتمال دارد كه مر

اد از معرفت شناختن كامل باشد كه مرتبه پنجم است و نهايت مراتب عرفانست و اين مرتبه را آن حضرت (ع) اول دين گفته است و حال آنكه او آخر مراتب است بنا بر آنكه اول است بحسب اعتبار عقل و ملاحظه ذهن زيرا كه مقصود و غرض از معرفت حصول اين مرتبه اخير است پس اول او را ملاحظه ميكند انسان و بعد از آن شروع مي كند در تحصيل مقدمات وي كه چهار مرتبه ديگر است از مراتب معرفت. و حاصل اين سخن اشارتست به آنكه كسي تحصيل دين كند مي بايد كه غرض او كمال معرفت و نهايت مراتب آن باشد و آن را مقصود و مطلوب خود سازد و ملاحظه و تعقل آن مراتب كند و بعد از آن شروع كند در مقدمات كه حصول آن مطلوب موقوفست بر وي پس اول باستدلال يا به رياضت نفس به زهد و طاعت و عبادت و امتثال اوامر و نواهي الهيه نفس خود را مستعد آن گرداند كه اعتقاد كند وجود خداي را بيقين صادق بي شايبه شك و بعد از آن تصديق كند توحيد او را و نفي كند شريك را ازو و بعد از آن اخلاص حاصل كند و بعد از آن نفي كند صفات را ازو غرق شود در درياي معرفت كه نهايت معرفت است. پس معلوم شد كه كمال معرفت كه مرتبه پنجم است اول دين است بحسب ملاحظه عقل اگر چه آخر مراتب معرفت است بحسب وجود. و اين مقدمات كه

حصول كمال معرفت و نهايت آن موقوفست به آن چهار و حضرت اميرالمومنين (ع) آنرا بيان فرموده بترتيب درين چهار فقره كه مذكور خواهد شد بترتيب. و كمال معرفته التصديق به تصديق اعتقاد كردن يعني قبول كردن و باور داشتن چيزي به دل بي شائبه شك. يعني كمال معرفت و شناختن خداي تعالي حاصل نمي شود الا به آنكه اعتقاد كند و باور دارد به دل و شك نكند كه خداي تعالي موجوداست زيرا كه عالم را خالقي و آفريننده اي مي بايد و آن آفريننده اگر موجود نباشد ازو چيزي نتواند شد پس بالضروره موجود بايد بود و ازينجا معلوم شد كه اگر از براي عالم خالقي تصور كند و تصديق بر وجود او نكند ناقص باشد و در حقيقت آن كس جاهل باشد به خدا نه عارف و اين اشارتست به مقدمه اول. و كمال التصديق به توحيده اين اشارتست به مقدمه دوم يعني كمال اعتقاد و باور داشتن هستي او حاصل نميشود الا به آنكه مكلف اعتقاد كند كه او يكي است و او را شريكي نيست و منزه است از شريك و يكتاي بي همتاست و اگر كسي اعتقاد كند كه خداي تعالي موجوداست و نداند كه او يكي است و او را شريكي نيست آن اعتقاد وي ناقص باشد و دليل و توحيد واجب تعالي آنست كه اگر واجب الوجود متعدد باشد شريك باشد در واجب الوج

ود بودن پس در ذات هر يك چيزي بايد كه تميز كند او را از آن ديگري پس در ذات هر يكي دو چيز پيدا شود يكي ما به الاشتراك يعني آن چيزي كه درو شريكند كه آن وجوب وجود است و ديگري ما به الامتياز كه هر يكي را از آن ديگري تميز كند پس لازم آيد كه هر يك مركب باشند و هر چه مركب است ممكن است پس ازينجا معلوم شد كه هر كه توحيد حاصل نكرد جاهل است به واجب الوجود اگر چه اعتقاد وجود او داشته باشد. و كمال توحيده الاخلاص له اخلاص آنست كه عارف جميع ما سوي الله را از درجه اعتبار و التفات اسقاط كند و غير او را ملاحظه نكند و زهد حقيقي نزد اهل عرفان عبارت ازين معني است و اين كلام اشارتست به مقدمه سيم و بيان او آنست كه در علم سلوك مقرر شد كه عارف اگر با ملاحظه جلال و عظمت و كبرياي حق تعالي ملتفت چيزي ديگر باشد آن معرفت او در حقيقت جهل باشد و مادام كه چنين باشد به مقام عرفان و اصل نشود و در نفس امر از براي خداي تعالي شريك پيدا كرده باشد و اهل اخلاص اين معني را شرك خفي گويند يعني شرك نهاني و مراد آنست كه در حقيقت اين شرك است (اما آن كس نمي داند كه اين شرك است) و بعضي از اهل اخلاص گفته اند كه هر كه در دل وي با ملاحظه جلال عظمت حق سبحانه

و تعالي مقدار تخم خردل التفات بچيز ديگرباشد او گرفتار علت و مرض جهل است و عرفان ندارد بلكه مي بايد كه عارف خود را نيز ملحوظ و ملتفت نسازد و از درجه اعتبار ساقط گرداند و اگر خود را ملحوظ سازد ملحوظ بالتبع باشد چنانكه كسي كه آينه را ملحوظ سازد و خواهد كه تدوير و صفات و ساير صفات او را بداند البته خواهد ديد اما بر سبيل طفيل و تبعيت نه بر سبيل اصالت و قصد. و چون اين مقدمات مقرر شد معلوم شد كه توحيد حقيقي في الاخلاص تمام مي شود پس كمال توحيد اخلاص باشد. و كمال الاخلاص له نفي الصفات عنه اين اشارتست به مقدمه چهارم. يعني كمال اخلاص آنست كه عارف نفي كند از حق سبحانه و تعالي صفات را يعني اعتقاد كند كه حق سبحانه و تعالي منزه است از صفات و آنچه عقل از براي حق تعالي اعتبار كند از صفات مثل عقل و قدرت و علم و حيوه و ساير ثبات ثبوتيه و اضافيه و سلبيه مجرد ملاحظه عقل است و در خارج غير از ذات واحد مجرد از جميع اعتبارات و حيثيات چيزي ديگر نيست و ازين صفات هيچ چيز در خارج با آن ذات موجود نيست پس در حقيقت جميع صفات به سلب راجع مي شود. لشهاده كل صفته انها غير الموصوف و شهاده كل موصوف انه غير الصفه بدانكه حضرت اميرالمومنين (ع)

بيان فرمود صدق مقدمه چهارم و (كمال اخلاص له نفي الصفات عنه) است به قياس برهاني مطوي النتايج چنانكه فرموده (فمن وصف الله سبحانه و تعالي فقد قرنه) تا آنجا كه فرمود (و من جزاه فقد جهله) و اين كلام يعني (لشهاده كل صفه انها غير الموصوف و شهاده كل موصوف انه غير الصفه) توطئه آن استدلال است. و مراد به شهادت شهادت حال است و حاصل اين كلام آنست كه كمال اخلاص در توحيد حق سبحانه و تعالي آنست كه نفي كنند صفات را ازو بجهت آنكه هر صفتي گواهي مي دهد كه او غير موصوف خود است و هر موصوفي گواهي مي دهد كه او او غير صفت خود است از براي آنكه حال صفت گواهي مي دهد كه در قيام خود محتاج به موصوفست و بي موصوف را قيام نمي تواند بود. و حال موصوف گواهي مي دهد كه در قيام خود مستغني است از صفت و او را قيام مي تواند بود بي صفت پس صفت نفس موصوف نباشد بلكه غير او باشد. فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه قرن قرين پيدا كرد و اين كلام مقدمه اول است از مقدمات قياسي و متفرع است از كلام سابق كه توطئه اين استدلال است مي فرمايد كه چون مقرر و مبين شد كه هر صفتي غير موصوف خود است و هر موصوفي غير صفت خود پس لازمست كه هر صفتي زايد باشد بر موصوف خود مقارن و مصا

حب وي باشد و مجتمع باشد با وي در وجود اگر چه آن مقارنه و اجتماع مستلزم زمان و مكان نباشد پس لازم آيد كه هر كه خداي تعالي را وصف كند از براي وي قريني و مصاحبي پيدا كرده باشد. و من قرنه فقد ثناه تثنيه دو گردانيدن و دو گفتن و دو اعتقاد كردن و مراد از تثنيه اينجا تعدد است. مي فرمايد كه هر كه از براي حق تعالي قريني پيدا كند او را متعدد گرانيده باشد يعني او را دو اعتقاد كرده باشد يا بيشتر زيرا كه هر كه از براي حق تعالي قرين پيدا كرده باشد لازم آيد كه در وي دو چيز اعتبار كرده باشد يكي ذات وي و ديگري آن قرين كه صفت وي است پس واجب الوجود عبارت باشد از دو چيز پس در وي كثرت و تعدد پيدا كرده باشد. پس هر كه خداي تعالي را وصف كند به صفتي زايده او را دو گفته باشد و دو اعتقاد كرده باشد اگر آن صفت يكي باشد و اگر بيشتر باشد بيشتر از دو اعتقاد كرده باشد. و من ثناه فقد جزاه تجزيه جزء پيدا كردن و بخش كردن. (ميفرمايد هر كه تعدد ثابت كند در ذات خداي تعالي جزء ثابت كرد از براي وي زيرا كه چون در ذات حق تعالي دو چيز يا بيشتر پيدا شود ذات عبارت از آن مجموع باشد. پس هر كه از آن مجموع جزء آن ذات خواهد بود بالضروره. پس هر كه تعدد ثاب

ت كند در ذات خداي تعالي از براي وي جزء ثابت كرده باشد) و من جزاه فقد جهله مي فرمايد كه هر كه از براي حق تعالي جزء ثابت كرد او جاهل است به خداي تعالي و خداي را نشناخت بجهت آنكه هر چه جزء دارد محتاج است، در وجود خود به آن جزء بي آن جزء وجود نميتواند يافت و جزء وي غير وي است و هر چه محتاج است در وجود خود بغير خود ممكن الوجود است نه واجب الوجود. پس اگر واجب الوجود را جزء باشد ممكن الوجود باشد. پس هر كه از براي خداي تعالي جزء ثابت كند جاهل باشد به او زيرا كه آنچه او واجب الوجود تصور كرده در حقيقت ممكن الوجود بوده نه واجب الوجود پس واجب الوجود را نشناخته باشد پس جاهل باشد به واجب الوجود. پس ثابت شد كه كمال اخلاص نفي صفاتست زيرا كه مقرر شد اثبات صفات مستلزم جهل است و ظاهر است كه اخلاص و جهل به واجب با هم جمع نمي شوند و چون اخلاص منافي جهل باشد كه لازم اثبات صفاتست از براي خداي تعالي لازم آيد كه اخلاص منافي اثبات صفات نيز باشد زيرا كه هر چه منافي لازم است منافي ملزوم خواهد بود بالضروره. پس ثابت شد كه اخلاص منافي اثبات صفاتست و چون اخلاص منافي اثبات صفات باشد لازم آيد كه اخلاص با نفي صفات باشد و از اينجا لازم آيد ث

بوت مطلوب اصلي و مطلوب اصلي اينست كه كمال معرفت خداي تعالي نفي صفاتست از وي و اين توحيد مطلق و اخلاص محقق است كه نهايت عرفان و غايت سعي انسانست. و من اشار اليه فقد حده و من حده فقد عده مي فرمايد كه هر كه اشارت كرد بسوي خداي تعالي او را محدود ساخت و از براي وي حدي تعيين كرد و هر كه او را محدود ساخت و از براي وي حدي تعيين كرد، او را معدود ساخت و شمرد. احتمال دارد كه مراد از اشارات عقليه باشد و حاصل اين كلام آن باشد كه عقل تعلق به كنه خداي تعالي نميتواند گرفت و كنه وي متعقل نميشود و هر كه گمان برد كه كنه ذات مقدس او را دانست و احاطه كرد پس از براي وي حدي تعيين كرده كه ذهن چون به آن حد رسيد استاد زيرا كه به نهايت رسيد بجهت آنكه مقرر است كه كنه در حقيقت وقتي معلوم ميشود كه مركب باشد و هر مركب محدود است زيرا كه حد وي تمام اجزاي وي است. پس چون عقل تمام اجزا را دانست به حد رسيد و استاد پس آن چيز محدود شد. و برين تقدير احتمال دارد كه مراد از حد، جنس و فصل باشد چنانكه طريق اهل منطق است و ميتواند بود كه لغوي باشد يعني نهايت. بهر تقدير لازم مي آيد كه حق تعالي متعدد باشد في نفسه زيرا كه مركب في نفسه متعدد است و پيش از

اين معلوم شد كه تعدد و كثرت مستلزم امكان است پس هر كه اشارت كرد بسوي حق تعالي اشارت عقليه، او را محدود گردانيد و هر كه او را محدود گردانيد در وي تعدد پيدا كرد پس هر كه اشارت كرد بسوي وي او را محدود گردانيد در وي تعدد پيدا كرد پس هر كه اشارت كرد بسوي او وي او را محدود گردانيد در وي تعدد پيدا كرد پس هر كه اشارت كرد بسوي وي اشارت عقليه در وي تعدد ثابت كرد و هر كه در وي تعدد ثابت كرد امكان ثابت كرد از براي وي و احتمال دارد كه مراد از اشارت، اشارت حسيه باشد به حسن ظاهر يا باطن و حاصل اين آنست كه هر كه اشارت كرد بسوي حق تعالي به يكي از حواس ظاهره يا باطنه از براي وي حدي ثابت كرد بجهت آنكه مشاراليه به اشارت حسيه البته در حيز خاص و بر وضع خاص خواهد بود. پس البته محدود خواهد بود پس هر كه حق تعالي را مشاراليه گرداند او را محدود گردانيده باشد و هر كه او را محدود سازد معدود گرداند (يعني مبداء تعدد گرداند) زيرا كه عقل حكم ميكند كه هر چه در حيز خاص و بر وضع خاص است مثل او ديگري ميتواند بود و ميتواند كه مراد آن باشد كه هر كه از براي خداي تعالي حدي ثابت كند در وي تعدد پيدا كرده باشد زيرا كه هر چه در حيز خاص بر وضع خاص باشد

البته او را طرفي دون طرفي خواهد بود، پس مركب باشد و هر چه مركب است ممكن است پس از اينجا ظاهر شد كه اشارت عقليه و حسيه بر خداي تعالي محال است. و من قال فيم فقد ضمنه ميفرمايد كه هر كه پرسد كه خداي تعالي در چه جاست از براي وي مكاني ثابت كرده باشد كه آن مكان متضمن وي باشد يعني وي را فرا گرفته باشد و غرض حضرت (ع) از اين كلام تنبيه و تاديب خلق است تا سوال نكنند كه حق سبحانه و تعالي در كجاست چه جاي آنكه اعتقاد كنند كه خداي تعالي در جائي است و حاصل اين كلام آنست كه صحيح نيست سوال كردن به اين وجه كه خداي تعالي در كجاست كه اگر اين سوال صحيح بودي صحيح بودي كه او را مكاني باشد و حال آنكه صحيح نيست و او را امكان باشد زيرا كه امكان نميباشد الا جسم را يا جسماني را و خداي تعالي منزه است از جسميت و جسمانيت پس صحيح نباشد كه او را مكاني باشد پس سوال بدين وجه مذكور جايز نباشد. و من قال علام فقد اخلي منه ميفرمايد كه هر كه پرسد كه خداي تعالي بر بالاي چه چيز است خالي گردانيده باشد بعضي امكنه و جهات را از وي و اين كلام نيز تنبيه خلق تعالي بر بالاي جه چيز است كه اگر صحيح بودي صحيح بودي كه بعضي جهات و امكنه خالي باشد از وي و اين

باطل است پس سوال برين وجه صحيح نباشد زيرا كه اگر صحيح بودي سوال برين وجه كه خداي تعالي بر بالاي چه چيز است، جايز بودي كه او را جهتي معين باشد كه او بر بالاي آن جهت باشد پس لازم آيد كه جهات ديگر خالي باشد از وي بالضروره و اين باطل است زيرا كه حق سبحانه و تعالي فرمود كه (هو الله في السماوات و في الارض) يعني او خداست در آسمان و زمين و نيز فرموده (و هو معكم اينما كنتم) يعني او با شماست هر جا كه باشيد اگر مثبت جهت گويد كه تنافي نيست ميان اين آيات و ميان اثبات جهت زيرا كه مراد از آيت اول و دوم احاطه حق تعالي است بحسب علم مر آسمان و زمين و ساير خلق را و اين منافات ندارد با بودن حق تعالي در جهت فوق مثلا جواب گوئيم كه اثبات جهت نيز بنا بر ظاهر آيات است مثل آنكه فرمود (الرحمن علي العرش استوي) يعني خداي تعالي بر عرش مستو است پس اگر مثل اين آيات را بر ظاهر حمل كنند و استوي را به معني استوار گيرند تا جهت ثابت شود آن آيات و مانند آن را نيز بظاهر حمل كنند و به آن معارضه كنند اين استدلال را و اين ابلغ و انفع است در مقام خطابت از دلايل عقليه. و اگر آن آيات را تاويل كنند به علم مثلا چنانكه گذشت آيت استوا و مانند آن را نيز تاوي

ل كنند به استيلا و تسلط و مانند آن. و بدان كه تضمين كه لازم مي آيد در سوال از مكان در سوال از جهت نيز لازم مي آيد و اين معلوم است از مقايسه و از اين جهت حضرت (ع) ذكر نكرده و نيز مخفي نيست كه سوال از جهت مستلزم دو چيز است يكي اخلاء و يكي تخصيص بعضي جهات به حق تعالي كه آن جهت فوق است و هر دو منافي آيات مذكوره است. اما آن حضرت (ع) تخصيص كرد اخلاء را بجهت آنكه از بطلان اخلاء لازم مي آيد بطلان تخصيص بعضي جهات زيرا كه اخلاء لازم تخصيص است و نفي لازم مستلزم نفي ملزوم است.

[صفحه 119]

كائن لا عن حدث موجود لا عن عدم ميفرمايد كه ذات حق سبحانه و تعالي موجود است نه از حدوث يعني نه به آن وجه كه اول نبوده باشد و بعد از آن پيدا شده. و ذات خداي تعالي موجود است نه از عدم يعني وجود وي بعد از عدم و متاخر از عدم نيست. احتمال دارد كه فقره دوم به منزله تفسير و بيان فقره اول باشد، و احتمال دارد كه مراد از فقره اول تعليم خلق باشد كه اطلاق لفظ كائن بر خداي تعالي بمعني موجود جايز است. و احتمال دارد كه مراد از فقره اول نفي حدوث ذاتي باشد و مراد از فقره ثانيه نفي و حدوث زماني يا بر عكس. يا مراد از يكي نفي حدوث مطلق باشد و از ديگري نفي حدوث خاص. و دليل بر آنكه وجود خداي تعالي مسبوق بعدم نيست آنست كه اگر مسبوق به عدم بودي ممكن الوجود بودي نه واجب الوجود و حال آنكه او را واجب الوجود است پس وجود او مسبوق به عدم نباشد. مع كل شي ء لا بمقارنه مقارنه مصاحبت. ميفرمايد كه حق سبحانه و تعالي با همه چيزهاست نه بمعني مصاحبت و اين صفت اضافيه حق تعالي است نسبت به مخلوقات وي زيرا كه چون همه مخلوقات از وي صادر شد مي توان گفت كه حق تعالي منزه است از زمان و مكان بلكه به آن معني كه وجود حق جل سبحانه و تعالي مستمر

است با وجود اشياء و علم وي محيط است بر همه چيزها و همه چيزها پيش وي حاضر است و از وي غائب نيست كليات و جزئيات آن چنانكه فرموده (و هو معكم اين ما كنتم و الله بما تعلمون بصير) يعني خداي تعالي با شماست هر جا كه هستيد، و خداي تعالي اعمال شما را ميداند. و غير كل شي ء لا بمزايله مزايله جدا شدن از چيزي ميفرمايد كه حق سبحانه و تعالي و غير همه چيزهاست نه از روي مفارقت و جدائي و اين سخن سه احتمال دارد: يكي آنكه مغايرت حق سبحانه و تعالي نسبت به اشيا از روي مفارقت و جدايي نيست يعني به آن معني نيست كه از اشيا جدا شده باشد زيرا كه جدايي و مفارقت به اين معني مستلزم زمان و مكان است و حق تعالي منزه است از زمان و مكان چنانكه گذشت بلكه به آن معني است كه حق تعالي و موجد و علت اشياست و اشيا هميشه معلولند پس حق تعالي. بوده و اشيا نبوده اند پس حق تعالي غير اشيا است و ممتاز است از اشيا بالذات نه بجهت ذاتي يا عرضي مثل فصل و خاصه زيرا كه حق تعالي مشارك اشيا نيست نه در معني جنسي و نه در معني نوعي تا محتاج باشد در امتياز خود از اشيا بفصلي يا خاصه (بخلاف سائر اشيا. پس مراد به مزايله برين تقدير امتياز و مفارقت باشد از اشيا به فصل يا به

خاصه) بعد از اشتراك در معني جنسي يا نوعي. احتمال سيم آنكه حق سبحانه و تعالي غير اشيا است بحسب ذات نه بحسب احاطه علم و قدرت زيرا كه بحسب احاطه علم و قدرت با اشياء است نه جدا از اشياء چنانكه در فقره سابقه گذشت. بدان كه اين فقره سابقه داخلي احكام و هميه اند زيرا كه چون عقل قاصر است از ادراك ذات و صفات حق تعالي كما هو، و ملاحظه قدم نميتواند كرد بجهت تناهي ادراك وي و هم دخل مي كند در آن. و از براي حق سبحانه و تعالي اشتراك تو هم مي كند با مخلوقات وي باعتبار زمان و مكان و تناهي و معيت و مقارنت و مزايلت و مانند اينها. پس غرض حضرت (ع) از اين فقرات ازله احكام و هميه است و اشارتست به آنكه عقل قاصر است از ادراك عظمت و جلال و كبرياي حق سبحانه و تعالي (و آنچه در وهم در آيد ذات مقدس وي وراي آنست سبحانه و تعالي عن ان يدرك بالعقول و الاوهام و ان يحاط بالاذهان و الافهام. فاعل لا بمعني الحركات و الاله ميفرمايد كه خداي تعالي فاعل است يعني ايجاد ميكند چيزها را اما صدور اشيا از وي بحسب حركت و بواسطه آلت نيست. اما آنكه بحسب حركت نيست بجهت آنكه حركت بر وي محال است زيرا كه حركت عارض جسم و جسماني. ميشود و مستلزم مكان است و خداي تعا

لي منزه است از جسميت و از مكان. و اما آنكه صدور فعل از خداي تعالي محتاج به آلت نيست بجهت آنكه اگر محتاج به آلت باشد خالي از آن نباشد كه آن آلت از وي صادر شده باشد يا از غير وي صادر شده باشد اگر از وي صادر شده باشد با آلت ديگر تسلسل لازم آيد و اگر بي آلت صادر شده باشد لازم آيد و حق سبحانه و تعالي در صدور افعال از وي محتاج بغير باشد پس ممكن باشد و آن غير اگر واجب الوجود باشد تعدد واجب لازم آيد. و اگر ممكن الوجود باشد تسلسل لازم آيد. ديگر آنكه حق تعالي در صدور افعال محتاج به آلت باشد لازم آيد كه غير مستقل باشد در ايجاد افعال پس ناقص باشد في حد ذاته و مستكمل باشد بغير كه آن آلت است و نقص بر خداي تعالي محال است. پس صدور افعال از حق تعالي موقوف به حركت و آلت نباشد بلكه فاعل مطلق باشد بصرف ابداع و محض اختراع منزه از نقصان در ذات و صفات و مبري از حاجت به حركات و آلات تعالي شانه و تعظم سلطانه. بصير اذلا منظور اليه من خلقه ميفرمايد كه حق سبحانه و تعالي عالم و داناست به اشيا در حالي كه مبصرات متحقق نبوده و علم وي بحاسه بصر نيست زيرا كه وي منزه است از حواس و آلات چنانكه گذشت. ديگر آنكه حاسه بصر مستلزم جسميت است و خداي

تعالي منزه است از جسميت و مراد از بصير درين مقام عالم مبصرات نيست. بقرينه آنكه فرمود (اذلا منظور اليه من خلقه) بلكه مراد از بصير عالم است مطلقا چنانكه گذشت پس حق سبحانه و تعالي عالم باشد بجميع چيزها مبصرات و غير مبصرات و منكشف باشد نزد وي مشاهدات و غير مشاهدات علانيه و خفيات. (فهو الذي يشاهده و يري و لا يغرب عنه ما تحت الثري، و ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفي). و بدانكه حاسه بصر و حواس ديگر اگر چه كمال است نسبت بحيوان اما نقص است نسبت به رحمن چنانكه گذشت با آنكه نسبت به حيوان نيز كمال ضعيف قاصر است زيرا كه حاسه بصر مثلا بعيد را ادراك نميكند و بباطن قريب نيمرسد بلكه متتاول ظاهر است فقط گفته اند كه حظ ديني از حاسه بصر دو چيز است يكي آنكه بنده به آن آيات و عجايب ملكوت و سموات را مشاهده و ملاحضه نمايد بجهت عبرت و استدلال بر وجود خالق و صفات وي چنانكه در روايت آمده كه از حضرت عيسي (ع) پيغمبر پرسيدند كه مثل تو كسي ديگر هست از خلايق، آن حضرت (ع) فرمود كه هر كه نظر وي عبرت باشد و سكوت وي فكر و سخن وي ذكر آن كس مثل من باشد. دوم آن كه بداند خداي تعالي نيز او را ببيند و بداند خداي تعالي نيز او را مي بيند و مي داند

و بر وي و افعال وي و اعمال وي مطلع است پس هر چيزي را كه نخواهد كه كسي بر آن مطلع گردد بايد كه نكند زيرا كه اگر بكند خداي تعالي بر آن مطلع شود و هر كه مرتكب معصيتي شود و داند كه خداي تعالي آن را ميداند و بر آن مطلع است يعني دلير و متحري و بي حيا باشد و اگر گمان برد كه خداي تعالي آنرا نميداند و بر آن مطلع نيست كافر و ملحد باشد. متواحداذ لا سكن يستانس به و لا يستوحش لفقده متوحد تنها. سكن كسي كه با او انس گيرند. استيناس انس گرفتن. استيحاش ضذ استيناس يعني نفرت طبيعت و وحشت بسبب نابودن انيس. فقد نايافتن. ميفرمايد كه حق سبحانه و تعالي منفرد و تنها بود در حالي كه كسي نبود كه با او انس توان گرفت و بجهت نايافت شدن وي توحش توان كرد. و اين اشارتست به آنكه توحد و تفرد ذات خداي تعالي بالذاتست نه مثل انفراد و اعتزال بعضي انسان با بعضي حيوان از بعضي ديگر كه از جنس ويست و انيس ويست بر وجهي كه چون با يكديگر باشند بهم انس باشد ايشان را و چون از يكديگر جدا شوند توحش شود زيرا كه استيناس و استيحاش (مستلزم مزاج است مستلزم جسميت و جمعيت بر خداي تعالي محال است پس استيناس و استيحاش بر وي محال باشد) پس توحد و تفرد خداي تعالي لذاته ب

اشد نه قياس به چيزي ديگر.

[صفحه 124]

باب دوم در نسبت ايجاد عالم به قدرت حق عز و علا بر سبيل اجمال و تفصيل و كيفيت آن و اين باب مشتمل است بر چند فصل. فصل اول در اسناد ايجاد عالم به قدرت حق تعالي بر سبيل اجمال: انشاء الخلق انشاء و ابتداه و ابتداء انشاء آفريدن. ميفرمايد كه حق سبحانه و تعالي آفريد خلق را ابتدا بي آنكه كسي بر وي سبقت كرده باشد به مثل اين آفريدن و احتمال دارد كه مراد از انشاء آن ايجاد باشد كه موجد سبقت نكرده باشد بر خود مثل اين ايجاد يعني پيش از اين ايجاد از آن موجد ايجادي ديگر مثل اين ايجاد صادر نشده باشد. پس حاصل معني اين دو فقره آن باشد كه آفريد خداي عز و جل خلق را آفريدني كه پيش از وي از هيچ كس اين چنين آفريدن صادر نشد و از حق سبحانه و تعالي نيز پيش از اين آفريدن، آفريدن ديگر مثل اين صادر نشد و اين اشارتست به آنكه ايجاد عالم مسند است به خداي تعالي و به آنكه خداي تعالي قادرست نه موجب چنانكه حكما مي گويند و چون خداي تعالي و به آنكه مسبوق بغير نيست لا جرم پيش از وي چنين ايجاد واقع نشد و چون عالم پيش از ايجاد نبود پس ابتداي ايجاد از خداي تعالي باشد. بلا رويه اجالها و لا تجربه استفادها و لا حركه احدثها و لا همامه نفس

اضطرب فيها رويه فكر اجاله جولان دادن. تجربه آزمايش كردن استفاده فايده گرفتن از كسي. همامه اهتمام كردن در كاري ميفرمايد كه سبحانه و تعالي انشاء و ابتدا كرد ايجاد خلق را بي فكري كه جولان داده باشد در چيزها و بي تجربه كه آموخته باشد از كسي. و بي حركتي كه پيدا كرده باشد در ذات خود. و بي اهتمام نفسي كه اضطراب كرده باشد در آن اهتمام مقصود حضرت (ع) تنزيه حق سبحانه و تعالي است از اين چهار كيفيت كه رويت و تجربه (و حركت و اهتمام است. و دليل بر آنكه حق تعالي منزه است از رويت آنست كه رويت و فكر عبارتست از) از حركت قوه متفكر نفس انساني در تحصيل مبادي بمطالب و انتقال از آن مطالب (به آن مبادي و از آن مبادي بمطالب) يا عبارتست از نفس آن قوه متفكره انساني بر هر تقدير عالم است بر خداي تعالي زير كه مختص است به نفس انساني چنانكه معلوم شد از تعريف وي و ديگر آنكه غرض از فكر و رويت تحصيل مطالب مجهول است و جهل بر خداي تعالي محال است. و دليل بر استحاله تجربه بر خداي تعالي آنست كه تجربه عبارتست از حكم عقل بر چيزي به ثبوت صفتي بواسطه مشاهدات متكرره كه مستلزم يقين باشد بسبب انضمام قياس خفي به آن مشاهدات چنانكه كسي مكررا مشاهده كند اسها

ل صفرا را از شربت سقمونيا پس حكم كند يقينا كه سقمونيا مسهل صفراست كه اگر اين اسهال اتفاقي مي بود و دائمي يا اكثري نمي بود لكن دائمي يا اكثريست پس اتفاقي نباشد پس سقمونيا مسهل صفرا باشد. و تجربه بر خداي تعالي محال است (زيرا كه حصول او موقوفست به حس و حس بر خداي تعالي محال است). (ديگر آنكه تجربه بجهت تحصيل) علم است كه حاصل نبوده باشد و اين بر خداي تعالي محال است. و اما استحاله حركت بر ذات خداي تعالي ظاهر است زيرا كه حركت از لوازم جسميت است و حق تعالي منزه است از جسميت پس حركت بر وي محال باشد. و دليل بر استحاله اهتمام بر ذات خداي تعالي آنست كه اهتمام عبارتست از ميل نفساني بچيزي بجهت جلب نفع يا دفع ضر كه فقد آن مستلزم تالم باشد. و ظاهر است كه حق تعالي منزه است از جلب نفع و دفع ضر و منزه است از عروض تالم پس اهتمام نسبت به ذات مقدس او محال باشد پس ثابت شد كه انشا و ابتدا از ايجاد عالم به يكي از انهاء اربعه نبوده بلكه محض اختراع و ابداع بوده معرا و مبراء از حاجت بامري خارج از ذات مقدس (بديع المسوات و الارض اذا قضي امرا فانما يقول له كن فيكون) احال الاشياء لاوقاتها احال نقل كرد چيزي را از جاي بجاي ديگر و در بعضي ن

سخ به جيم است يعني جولان داد و در بعضي نسخ اجل واقع شده يعني تعيين كرده و حاصل معني نسخ ثلاث نزديكست به يكديگر. ميفرمايد حق سبحانه و تعالي ربط داده هر چيزي را بوقتي چنانكه مقتضاي حكمت الهي بود پيش از ايجاد اشياء به حيثيتي كه موخر مقدم نميشود و مقدم موخر نميشود و هر وقتي كه تعيين كرده از براي هر چيزي آن چيز مستحق آن بود كه در آن وقت واقع شود و در غير آن وقت نشود بحسب علم واجب تعالي به مصلحت ايجاد آن چيز. و لام بين مختلفاتها ملايمت جمع كردن ميفرمايد كه حق سبحانه و تعالي جمع كرده ميان چيزهاي متخالفه متضاده و اين تنبيه است (بر كمال قدرت حق سبحانه و تعالي و بيان كلام آنست) كه عناصر اربعه مثلا مشتمل اند بر كيفيات متضاده. و با وجود آن حق سبحانه و تعالي جمع كرده ايشان را بهم بر وفق حكمت بالغه خود بمرتبه اي كه سورت و تندي هر يك از ايشان به مصاحبت ديگري منكسر گشت و يك كيفتي متوسط حاصل آمده در ميان اين چهار ضد كه آن را امتزاج مي نامند. پس امتزاج لطيف به كثيف و حار به بارد و يا بس به رطب با وجود غايت بعدي كه در ميان ايشانست اول دلايل است برين مدعي ديگر آنكه حق عز و علا (از كمال قدرت و حكمت خود ربط داده نفوس مجرد را كه

در قوام خود محتاج به ماده نيستند اصلا) با بدان جسماني كثيف مظلم و مخصوص گردانيده هر نفسي را به بدني بر وجهي كه تعلق تام دارد بدان بدن بلكه عاشق وي است و دايم الاوقات مشغول است به تدبير آن بدن و استعمال وي در آنچه اصلح و انفخ است نسبت به وي و مرشد اوست در جميع مصالح او و از مفارقت آن بدن بغايت متالم ميشود و اين اعظم حجتهاست بر صدق اين دعوي. و غرز غرايزها غرز در اصل لغت نشاندن درخت است در زمين و مراد ازو و در اينجا خلق ايجادست غرايز جمع غريزه است و غريزه طبيعت است ميفرمايد كه حق سبحانه و تعالي ايجاد كرد طبايع اشيا را بر آن وجهي كه مقتضاي حكمت بود و مركوز ساخت و در آن اشيا و اشيا را مجبول گردانيد به آن طبايع كه مخصوص و مخلوق گردانيد براي آن اشيا كه چنان مجبول گردانيد انسان را بقوت تعجب و ضحك و مانند آن و شير را بقوت شجاعت و خرگوش را ببد دلي و روباه را بمكر و مانند اينها. و تعبير ايجاد طبايع در اشيا به غرز استعاره است زيرا كه غرز درخت در زمين بجهت فايده و ثمر است و ايجاد طبيعت در اشيا نيز بجهت حصول آثار آنست. و الزمها اشباحها اشباح جمع شبح، شبح شخصي ضمير. الزمها راجع است بغرايز و ضمير اشباحها باشيا. ميفرمايد

كه حق سبحانه و تعالي لازم گردانيد هر طبيعت را به آن شخصي كه آن طبيعت را از براي وي آفريد و به وي داد بر وجهي كه آن طبيعت از آن شخص مفارقت نميكند خواه آن طبيعت از لوازم شخصيه باشد يا از لوازم ماهيه باشد و احتمال دارد كه ضمير الزمها نيز راجع شود باشيا و مراد از اين كلام برين تقدير آن باشد كه چون حق سبحانه و تعالي اشيا را بحسب علم خود موقت گردانيد باوقات و جمع كرد ميان مختلقات و تعيين كرد طبايع ايشانرا در علم خود لازم گردانيد آن اشيا را بعد از آنكه كليات بوده باشخاص جزئيه كه يافت شده آن كليات در آن جزئيات. عالما بها قبل ابتدائها محيطا بحدودها و انتهائها عارفا بقرائنها و احنائها قراين قرينها و قرينه آن چيزيست كه بچيز ديگر پيوسته باشد و احناء نواحي ميفرمايد كه حق سبحانه و تعالي عالم بود بهمه اشيا پيش از ايجاد آن اشيا و آن اشيا همه حاضر بودند پيش از وي كليات و جزئيات آن و احاطه كرده بود علم وي بحدود و حقايق آن اشيا و بنهايت و غايت آن اشيا و به آنكه همه آن اشيا در سلسله احتياج به وي باز ميگردد و دانا بود بقراين همه چيزها از لوازم و عوارض و انضمام بعض ببعض ديگر بحسب تركيب و مصاحبت و مانند آن. و شامل بود علم وي بجم

يع جوانب و نواحي و اطراف همه چيزها و دليل برين مدعيات آنست كه مقرر و مبين شد در علم الهي كه علم واجب تعالي متعلق است بجميع معلومات از كليات و جزئيات موجودات و معدومات و از اين كلام معلوم شد كه عارف از اسماء الله است.

[صفحه 130]

فصل دوم در اسناد ايجاد عالم بقدرت ملك جليل و بيان مبادي آن بر سبيل تفصيل: ثم انشا سبحانه فتق الاجواء و شق الارجاء و سكائك الهواء فاجري فيها ماء متلاطما تياره متراكما زخاره. حمله علي متن الريح العاصفه و الزعزع القاصفه. فامرها برده و سلطها علي شده و قرنها الي حده. الهواء من تحتها فتيق و الماء من فوقها دفيق. ثم انشاء سبحانه ريحا اعتقم مهبها و ادام مر بها و اعصف مجريها و ابعد منشاها فامرها بتصفيق الماء الزخار و اثاره موج البحار فمخضه مخض السقاء و عصفت به عصفها بالفضاء. ترد اوله علي آخره و ساجيه علي مائره. حتي عب عبابه. و رمي بالزبد ركامه فرفعه في هواء منفتق و جو منفهق فسوي منه سبع سموات فتق و شق شكافتن. اجواء فضاها. ارجا طرفها. سكائك فضاها كه در ميان آسمان و زمين است اجار جاري گردانيدن و در بعضي نسخ بحاء واقع شده يعني جمع كرد متلاطم آب متموج كه بعضي موج بر بعض ديگر واقع شود. تيار موج متراكم چيزي كه بعض وي بر بالاي بعض ديگر باشد از بسياري او. زخار بسيار و ممتلي. متن پشت. عاصف سخت جهنده. زعزع جنباننده. قاصف شكننده. فتيق شكافته شده و گشاد. دفيق جهنده و موج زننده. اعتقم و اعقم قوي گردانيد و پست. مهب ج

ايي كه باد از آنجا جهد. مرب مجمع و حركت و ملازمت اعصف تند جهانيد. ابعد دور گردانيد. تصفيق بر هم زدن. اثارت در حركت و جنبش در آوردن. مخض جنبانيدن. سقاء ظرفي كه دروي آب يا شير يا ماست باشد. ساجي ساكن. ماير متحرك. عب بلند بر آمد. عباب معظم آب. زبد كف. ركام آب متراكم منفتق و منفهق شكافته و گشاده. سوي ساخت و آفريد و مساوي و معدل گردانيد. مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي از كمال قدرت و حكمت خود فضاي گشاد و اطراف و نواحي و گشادي كه در ميان آسمان و زمين است آفريد پس جاري گردانيد و روان ساخت در آن فضاي گشاد آبي را كه بقدرت خود آفريده و آن آب در غايت تموج بود و موج آن آب بعضي بر بعض واقع مي شد و بعضي بر بالاي بعض ديگر بر مي آمد از بسياري آب و آن آب را حق سبحانه و تعالي بقدرت خود بر پشت بادي نهاد كه آن باد سخت جهنده و تند و قوي بود بحيثيتي كه بر هر چه بر آمدي آن را در هم شكستي پس حق سبحانه و تعالي امر كرد آن باد را تا آن آب را باز دارد و منع كند و نگذارد كه منتشر و پراكنده شود و مسلط گردانيد آن باد را بر آن آب تا او را حبس كند و نگاه دارد در مقدار فضايي كه حكمت الهي مقتضي آن بود كه آب در آن مقدار فضا باشد و در آن حيز مجتم

ع گردد و بجاي ديگر جاري نشود. پس آن باد آن آب را بر آن وجه كه امر سبحاني و حكم يزداني تعلق گرفت نگاه داشت و متصل ساخت حق سبحانه و تعالي آن باد را بر حد آن آب فضا در زير آن باد، گشاد و فراخ بود و آب در بالاي آن باد متلاطم و موج زن بود. پس حق سبحانه و تعالي بعد از ايجاد فضا و آب و بادي كه مذكور شد بادي ديگر ايجاد كرد كه عقيم بود جهت آن باد يعني نه ابري و باراني از وي پيدا ميشد و نه درختي را بر مي داد و نه جاي وزيدن وي معلوم كسي بود و حق سبحانه و تعالي زماني بسيار نگاه داشت ملازمت آن باد را بر آن آب و تحريك و تموج او را و تند و قوي گردانيد جستن او را و دور گردانيد منشا و منبع او را از آنكه عقل دورانديش تواند پي برد كه آن باد از كجا برخاست. و امر كرد حق سبحانه و تعالي اين باد دوم را تا بر هم زند آن آب بسيار را و در حركت و جنبش در آورد موج آن دريا را. پس آن باد در جنبش در آورد آن آب را همچو جنبش ظرفي كه در آن ظرف ماست باشد و خواهند كه آن ماست را دوغ سازند و بر هم زد آن باد آن موج را بر هم زدن قوي در آن فضاي غيرمتناهي. پس بازگشت بجهت تحريك بسيار و تموج بيشمار، اول آن آب زخار و موج بحار بر آخر وي و ساكن وي بر متحرك

وي تا آنكه بر بالا بر آمد بيشتر آن آب و موج وي و كف گرديد آن آب مجتمع و موج متراكم. پس حق سبحانه و تعالي بقدرت خود آن كف را برداشت و بلند گردانيد در آن هواي فراخ و فضاي گشاد آن مقدار كه حكمت الهي مقتضي آن بود، آن گه آن كف را هفت آسمان ساخت. بدان كه آنچه مفهوم مي شود ازين كلام دقيق و خطاب عميق و خبر لازم التصديق آنست كه حق سبحانه و تعالي فضاي گشاد آفريد و آب بسياري متلاطم متوج نيز آفريد و از براي آن آب مكاني تعيين كرد در آن فضا آن مقدار كه مقتضاي حكمت بود و باد تندي آفريد و آن آب را بر پشت آن باد نهاد و آن باد را محيط گردانيد بر آن آب بحيثيتي كه او را از جميع جوانب فرا گرفت و او را در حيز وي نگاه داشت و منع كرد از انتشار. و بعد از آن حق سبحانه و تعالي بار ديگر آفريد از براي موج دادن آن آب و بر هم زدن و بر آن آب گماشت تا او را بر هم زد و در موج در آورد و چنداني او را بر هم زد و موج داد كه اكثر آن آب كف گرديد و بر بالاي آن آب ايستاد پس حق سبحانه و تعالي آن كف را از روي آن آب برداشت و در آن فضاي وسيع مرتفع عالي گردانيد بمقدار مقتضاي حكمت خود، آنكه مكون گردانيد هفت آسمان را از آن كف. اگر گويند كه آنچه ظاهر قرآنست

آنست كه حق سبحانه و تعالي آسمانها را از دود آفريد چنانكه فرمود (ثم استوي الي السماء و هي دخان) يعني حق سبحانه و تعالي اراده كرد آفريدن آسمان را و آن آسمان دود بوده و ظاهر. حضرت اميرالمومنين (ع) دلالت كرد كه حق سبحانه و تعالي آسمان را از كف آب آفريد چنانكه مذكور شد. و آنچه از بعضي اخبار ظاهر مي شود آنست كه حق سبحانه و تعالي آسمان را از بخار آب آفريد و زمين را از كف آب چنانكه نقل كرده اند كه در سفر اول توريه آمده كه حق سبحانه و تعالي در مبدا خلق جوهري آفريد آن گه بهيبت نظر كرد در آن جوهر آن جوهر از هيبت نظر جلال حق عز و علا گداخت و آب شد آن گه از آن آب بخاري برخاست مثل دود پس حق سبحانه و تعالي از آن بخار آسمانها را آفريد و بر روي آن آب چيزي ظاهر شد مثل كف دريا پس حق سبحانه و تعالي زمين را از آن كف آفريد آن گه استوار گردانيد زمين را به كوهها. و در روايت ديگر آمده كه حق سبحانه و تعالي از آن كف زمين مكه را آفريد و بعد از آن منبسط گردانيد زمين را از زير خانه كعبه. پس ازين خبر ظاهر شد كه حق سبحانه و تعالي آسمان را از بخار آب آفريد و زمين را از كف آب و مخفي نيست كه آنچه از قرآن و كلام معجز بيان حضرت (ع) و ازين خبر م

علوم مي شود مخالف يكديگرند. جواب گوئيم كه بحسب حقيقت مال همه يكي است و هيچ اختلاف نيست زيرا كه در روايت است ازحضرت امام محمد باقر (ع) كه فرموده (لما اراد الله سبحانه ان يخلق السماء امر الرياح ان يضر بين البحر حتي ازبد فخرج من ذلك الموج و الزبد دخان ساطع من وسطه من غير نار فخلق الله منه السماء) يعني چون حق سبحانه و تعالي اراده كرد كه آسمان را بيافريند فرمود بادها را تا در موج در آورد و بر هم زد آب دريا را چندانكه آب دريا كف كرد پس بيرون آمد از ميان آن كف دود درخشنده بي آتش پس حق سبحانه و تعالي (آسمان را از آن دود آفريد پوشيده نيست كه مراد از بحر آن آبيست كه حق سبحانه و تعالي آفريد) در آن فضا و بر پشت باد نهاد و مراد از باد آن باد دوم است كه حق سبحانه و تعالي از براي موج دادن آب آفريد چنانكه در كلام حضرت اميرالمومنين (ع) مبين شد. و مراد از دود، بخار آبست زيرا كه از موج آب و كف وي دود حقيقي حاصل نمي شود و ازين جهت حضرت امام (ع) فرمود كه من غير نار يعني بي آتش تا معلوم شود كه مراد از دود بخار آبست بجهت آنكه دود حقيقي از آتش پيدا مي شود و بي آتش نمي باشد. پس ازين روايت معلوم شد كه مراد از دخان كه در قرآن واقع شد

بخار آبست بجهت آنكه آن دخان از آتش نبود بلكه از تموج آب حاصل شده بود. و نيز جميع مفسران اتفاق كردند كه مراد از دخان كه در قرآن واقع شده بخار آبست و از آتش نبوده غايت ما في الباب آنست كه بخار آب را در دخان گفته باشد بجهت مشابهت صوري زيرا كه بخار و دخان در حس بصر به يكديگر مي مانند و بجهت مناسبت معنوي بحسب تكون و حصول ذات ايشان. پس برين تقدير كلام حضرت اميرالمومنين عليه الصلوه و السلام موافق قرآن باشد زيرا كه كف نيز بخار آبست كه از بسياري حركت و تموج آب حاصل مي شود و بر روي آب بر مي آيد تا آنچه كثافت بر وي غالب است از آن كف از آب جدا نميشود بجهت كثافت بلكه بر روي آب مي ماند و آنرا در عرف كف مي خوانند و آنچه لطافت بر وي غالب است از آب جدا مي شود و بالا مي رود بجهت لطافت و آن را در عرف بخار مي نامند. پس چون مقرر شد كه كف بخار آب است واضح شد كه اختلافي نيست در ميان قرآن و كلام حضرت (ع) و روايتي كه گذشت. زيرا كه مال و ما حصل همه آنست كه آنچه از آن كف لطيف بود كه در عرف آن را بخار مي خوانند و متصاعد شد در آن فضا بامر خدا آسمانها از آن آفريده شد آنچه كثيف بود كه در عرف آن را كف مي خوانند بر روي آب ماند بجهت كثافت و م

تصاعد نشد و زمين از آن مخلوق شد و الله اعلم. و نقل كرده اند از كعب الاحبار كه گفت حق سبحانه و تعالي يك ياقوت سبز آفريد آن گه نظر هيبت بر وي انداخت آن ياقوت گداخت و آب شد بعد از آن باد آفريد و آن آب را بر پشت آن باد بر نهاد و بعد از آن عرش را بر روي آن آب نهاد چنانكه فرمود (و كان عرشه علي الماء) يعني عرش خداي تعالي بر روي آب بود. و نقل كرده اند از تاليس ملطي و او از مشاهير حكما بود كه گفت و سبحانه و تعالي عنصري آفريد كه مبدء و منشاء صور ساير مخلوقات بود و آن عنصر آب بود و از وي آسمان و زمين و ما بينهما از ساير انواع عناصر و مركبات را آفريد پس آنچه منجمد شد از آن آب مثل كف زمين را از آن آفريد و آنچه منحل شد از حركت و تموج هوا را از آن آفريد و آنچه در غايت صفا بود آتش را از آن آفريد و از دخان و ابخره كه متصاعد شد آسمان را آفريد. بعضي گفته اند اين سخن را از توريه گرفت چنانكه گذشت و مخفي نيست كه اين روايات همه موافق آنست كه حضرت فرمود. فصل سيوم در بيان وضع و هيئت آسمان و تزئين آن جعل سفلاهن موجا مكفوفا مكفوف منع كرده شده. مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي بقدرت خود آسمان زيرين را كه فلك قمر است موج مكفوف گردانيد

يعني از موج آب آفريد و باز داشت او را از افتادن. بعضي علما گفته اند كه مراد از اين كلام تشبيه است يعني خداي آسمان اول را مثل موج گردانيد و مقصود تشبيه است در رنگ زيرا كه آسمان اول بحسب حس بصر بموج آب مي نمايد در رنگ. و بعضي گفته اند كه مراد آنست كه در اصل موج بوده چنانكه گذشت و حق سبحانه و تعالي او را منعقد و منجمد گردانيد و نگاه داشت از افتادن. و عليا هن سقفا محفوظا و سمكا مرفوعا بغير عمد يدعمها و لا دسار ينظمها سمك بلند. عمد ستونهاي خانه و عامه فرو زدن ستون مانند آن بجهت بنا هر چه داخل گردانند در بنا بجهت احكام مثل ميخ و ريسمان و مانند آن. نظم ترتيب دادن. مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي بقدرت خود آسمان بالائين را كه فلك زحل است مثل بام گردانيد و او را نگاه داشت از دخول شياطين و از افتادن و او را بلند گردانيد در غايت بلندي و ارتفاع و معلق گردانيد او را بي آنكه ستوني در جاي فرو زده باشد و او را بر بالاي ستوني بنا كرده باشد و بي آنكه ميخي و ريسماني در آنجا بكار برده باشد بجهت احكام و انتظام آن و اين كلام مثل آنست كه حق سبحانه و تعالي در قرآن فرموده كه (و جعلنا السما عسقفا محفوظا) يعني گردانيديم ما آسمان را م

ثل بام محفوظ و فرموده كه (و حفظناها من كل شيطان رجيم) يعني نگاه داشتيم آسمان را از شر شيطان رانده و فرموده كه (حفظا من كل شيطان ما رد) يعني نگاه داشتيم آسمان را از هر ديوي قوي و گردن كش و فرموده كه (خلق السموات بغير عمد ترونها يعني آفريد خداي تعالي آسمانها را بي ستون كه مي بينند كه بي ستون كه آن آسمان بر آن ستون قايم باشد بلكه معلق و قائم است بقدرت حق و عز و علا. روايتست از ابن عباس كه گفت شياطين در اوايل نبودند از دخول در آسمانها بلكه در آسمان در مي آمدند و چيزهاي آسمان را معلوم مي كردند پس چون حضرت سيد كاينات عليه الصلوه و السلام متولد گشت از همه آسمانها ممنوع شدند) و اگر يكي از شياطين از روي زمين بطرف آسمان رود بجهت تجسس اخبار هنوز نزديك آسمان اول نرسيده حق سبحانه و تعالي فرموده كه (و حفظناها من كل شيطان رجيم الا من استرق السمع فاتبعه شهاب مبين) يعني نگاه داشتيم ما آسمانها را از هر شيطان رانده و اگر يكي از شياطين خواهد كه چيزي از اخبار آسماني بر سبيل دزدي و نهاني معلوم كند و در پي وي رود پاره از آتش روشن او را بسوزاند. ثم زينها بزينه الكواكب و ضياء الثواقب ثواقب چيزهائي كه اجسام را سوراخ كند و مراد ازو

درينجا ستارهاست كه در غايت روشني باشد. مي فرمايد كه چون حق سبحانه و تعالي آسمان را به آن هيئت و وضع آفريد مزين ساخت بزينت و روشني ستارهاي روشن و درخشنده كه روشني ايشان محجوب نمي شود از آسمانها بلكه از آنجا در مي گذرد و در بيرون آسمانها محسوس مي شود چنانكه حق سبحانه و تعالي فرموده (انا زينا السماء الدنيا بزينه الكواكب) يعني بدرستي كه ما مزين گردانيديم آسمان زيرين را بزينت و آرايش ستارها و بنور ايشان و فرمود كه (النجم الثاقب) يعني ستاره درخشنده كه نور وي بر هم چشم كه واقع شود چنان نمايد كه آن چشم را سوراخ خواهد كرد. و اجري فيها سراجا مستطيرا و قمرا منيرا في فلك دائر و سقف سائر و رقيم مائر مستطير پراكنده. رقيم آنچه در وي رقم باشد. مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي بقدرت خود جاري گردانيد در آسمانها چراغي كه پراكنده و منتشرست روشنائي وي در همه جا يعني آفتاب. و نيز جاري گردانيد در آسمانها ماه تاب روشن را و اين آفتاب و ماه تاب را ثابت گردانيد در فلك گردنده و بام سيركننده و رقيم حركت كننده چنانكه خداي تعالي فرموده (و جعل القمر فيهن نورا و جعل الشمس سراجا) يعني گردانيد خداي تعالي ماه را در آسمانها نور و گردانيد آفتاب

را آسمانها چراغ و فرمود كه (و كل في فلك يسبحون) يعني آفتاب و ماه تاب در فلك سير مي كنند. و حضرت (ع) آسمان را رقيم گفته بجهت آنكه رقيم آن چيزيست كه در وي رقم باشد چنانكه گذشت و چون آسمان مزين و منقش است بستارها مانند لوحيست كه در روي رقم باشد از خط و نقط و نقش و بدانكه حضرت بجهت تنبيه غافلان اشارت كرد از براي ايشان به آنكه آفريدن آسمان و تحريك وي بحركات و تنوير وي بكواكب زاهر است. و انجم باهرات همه نعمت است نسبت به بندگان و واجبست بر ايشان كه نظر و تامل كنند بقدر عقول خود در آن و استدلال نمايند به آن بر وجود خالق منان و غافل نشوند از شكر نعم بي پايان چنانكه حضرت سبحان در قرآن مي فرمايد كه (ان في خلق سموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولي الالباب) يعني بدرستي و براستي كه در آفريدن آسمانها و زمين و در اختلاف شب و روز دليلهاست از براي كساني كه اهل عقلند. و مي فرمايد كه (الحمدلله الذي خلق السموات و الارض) يعني شكر آن خداي راست كه آسمانها و زميني را آفريد. و از جمله نعم غيرمتناهيه كه حق سبحانه و تعالي بر بندگان انعام كرد و به مقتضاي حكمت خود آنرا مبني گردانيد بر حركت سموات بر وجهي كه بر اكثر عقول ظاهر ا

ست ترتيب مركبات از معدنيات و نباتات و حيوانات و اهتدا به نور كواكب نيرات و نجوم زهرات در ظلمات ليالي و در بحار و براري و مانند آن. و حق سبحانه و تعالي در مواضع بسيار در قرآن آسمان را ياد كرده و شكي نيست كه بسياري ياد كردن آن دليل است بر عظم شان و بر آنكه حق تعالي را در ايجاد وي سرهاست كه عقول بشريه از ادراك آن عاجز است عجب از انسان كه اگر مطلع شود بر بنايي كه في الجمله عالي و مزين باشد يا وقوف يابد نقشي بر ديوار كه اندك مستحسن نمايد سالها از آن تعجب كند و بر صانع آن مدح و مناقب گويد. و اين ابداع عجيب و اختراع غريب و بناي بدين بلندي و قبه معلق لا جوردي مزين بانواع جواهر مكلل باصناف لالي زاهر مشتمل بر اوضاع عجيبه و هيات غريبه محتوي بر منافع لا يحصي و فوايد لا يتناهي. مظهر صفات كمال صانع خود مخبر از عظمت و جلال مبدع خود مخزن حكم خفيه و اسرار الهيه كه عقل انسان در آن سرگردان و حيران است هرگز متعجب نمي شود و در جلال و كمال صانع آن متفكر نمي گردد. و شارح علامه شيخ ميثم بحراني رحمه الله عليه در شرح خود آورده كه شرح و عقل موافق اند بر آنكه افلاك نه است هفت را از آن بزبان اهل شرع آسمان خوانند و هشتم را كرسي و نهم را

عرش و بزبان حكما همه را فلك خوانند و اكثر اين فلك مشتمل اند بر ستاره و ستاره عبارتست از جرم نوراني مستدير مصمت كه در جرم فلك در آمده باشد اول افلاك فلك قمرست در وي غير از ماه ستاره ديگر نيست. و در دوم عطارد است و در سيوم زهره و در چهارم آفتاب و در پنجم مريخ و در ششم مشتري و در هفتم زحل و درين افلاك غير ازين ستارها ستاره ديگر نيست اين هفت ستاره را سبعه سياره خوانند يعني هفت ستاره سيركننده و باقي ستارها همه در فلك هشتمند كه آن را بزبان شرع كرسي خوانند چنانكه گذشت و بزبان حكما فلك الثواب يعني فلك ستارهايي كه ثابت اند و حركت ايشان بطي ء است نسبت بحركت سبعه سياره. و فلك نهمين كه اهل شرع آنرا عرش خوانند و حكما فلك الا فلاك و فلك اطلس گويند خالي است از ستاره و در وي ستاره نيست و اگر باشد محسوس ما نمي شود و برهان عقل دلالت كند بر آن كه همه افلاك متحركند بحركت دوريه با آن انجم و كواكب كه در ايشان مركوزست و كلام حضرت (ع) دليل است برين معني چنانكه فرمود (في فلك داير و سقف ساير و رقيم ماير)

[صفحه 142]

فصل چهارم در بيان بعضي ملائكه سكان سموات و احوال ايشان از اعمال و صفات ثم فتق ما بين السموات العلي مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي بعد از آنكه آسمانها را آفريد و بكواكب مزين گردانيد شكافت ميان آسمانها بلند را و هر يك را از ديگري دور گردانيد تا در ميان ايشان فضا پيدا شود. بمقتضاي حكمت خويش چنانكه فرمود (اولم ير الذين كفروا ان السموات و الارض كانتا رتقا ففتقنا هما) يعني آيا نمي بينند و نمي دانند كافران كه آسمانها و زمين بسته بودند پس ما شكافتيم ايشان را. علما در تفسير اين آيت چند معني گفته اند: اول آنكه آسمان و زمين بهم پيوسته بود حق سبحانه و تعالي ايشان را از هم جدا كرد. دوم آنكه حق سبحانه و تعالي آسمان را اول يك طبقه آفريد و بعد از آن شكافت و هفت طبقه ساخت و همچنين است حال زمين. سيوم آنكه معني رتق آنست كه آسمانها پيش از ايجاد در علم باري متحقق بود و در لوح محفوظ مرقوم. و معني فتق آنست كه حق سبحانه و تعالي ايجاد كرد در عالم ظاهر و مخفي نيست كه معني دوم انسب و اليق است بكلام حضرت (ع) فملاهن اطوار امن ملائكته اطوار اصناف مختلفه و اوصاف متغايره (فلك نزد متكلمين عبارتست از جسم نوراني لطيف مقدس

كه قادر باشد بر تصرفات) سريعه و افعال شاقه. خداوند عقل و فهم مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي چون سموات علي را از هم شق كرد پر كرد ما بين آسمانها را از اصناف فرشته هايي كه هر صنفي از ايشان صفتي و حالتي و عملي و عبادتي دارد. گفته اند كه ملائكه انواع بسيارند و مراتب ايشان متفاوتست بعضي از ايشان نزد حق جل و علا نزديكترند از بعضي ديگر و از آن انواع دوازده نوع مذكور مي شود. نوع اول مقربان چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه (لن يستنكف المسيح ان يكون عبدالله و لا الملائكه المقربون) يعني كراهت ندارد و تكبر نمي كند هرگز عيسي (ع) از بندگي خداي تعالي. و فرشتگان مقربان نيز از عبوديت و بندگي خداي تعالي كراهت و تكبر ندارند و بندگي خداي تعالي ايشان را ناخوش نمي آيد. نوع دوم حاملان عرش يعني فرشته هايي كه عرش را برداشته اند چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه (الذين يحملون العرش) يعني آن فرشتها كه برمي دارند عرش را. نوع سوم فرشتها كه در گردشند چنانكه حق تعالي مي فرمايد (و تري الملائكه حافين من حول العرش) يعني مي بيني تو اي محمد فرشته هايي را كه صف زده ايستاده اند در گرد عرش. نوع چهارم فرشته هايي كه قابض ارواحند. نوع پنجم فرشته هايي كه

رسالت از حضرت عزت به انبيا مي رسانند. نوع ششم فرشته هايي كه در كرسي اند. نوع هفتم فرشته هايي كه موكل اند بر بني آدم بجهت محافظت و ضبط اعمال ايشان چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه (و ان عليكم لحافظين كراما كاتبين) يعني بدرستي مع فرشتها بر شما موكل ساختيم كه شما را نگاه مي دارند و آن فرشتها بزرگانند و مكرمند نزد حق سبحانه و تعالي و مي نويسند اعمال شما را. نوع هشتم فرشتها كه موكل اند بر عناصر. نوع نهم فرشتها كه موكل اند مركبات از معادن و نباتات و حيوانات. نوع دهم فرشتها كه در هفت آسمانند. نوع يازدهم خازنان بهشت چنانكه حق سبحانه و تعالي فرموده كه (و قال لهم خزنتها سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين) يعني گويند بهشتيان را خازنان بهشت كه سلام بر شما باد خوش آمديد پس در آييد در بهشت و مخلد بمانيد. نوع دوازدهم مالكان دوزخ چنانكه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه (عليها ملائكه غلاظ شداد) (يعني موكل است بر دوزخ فرشتهاي اقوياي تند در غايت شدت و قهر و هيبت) منهم سجود لا يركعون مي فرمايد كه بعضي از آن فرشتها در سجودند دايما و هرگز ركوع نمي كنند واين نظير آنست كه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه (و لله يسجد من في السموات و ا

لارض) يعني مر خداي را سجده مي كنند هر چه در آسمان و زمين است. شيخ ميثم بحراني رحمه الله عليه در شرح خود آورده كه مراد حضرت (ع) آنست كه مرتبه اين ملائكه نسبت بساير انواع ايشان اكمل است چنانكه سجود اكمل است در عبادات نسبت بركوع و ساير عبادات نه آنكه ايشان مراد آنست كه هرگز از مرتبه كمال و عبادات خود تنزل نمي كنند بمرتبه پست تر از آن چنانكه ركوع او دنست نسبت به سجود و احتمال دارد كه اين كلام اشارت باشد بمرتبه ملائكه مقربين. و ركوع لا ينتصبون مي فرمايد كه بعضي از ملائكه هميشه در ركوع اند و هرگز پشت با راست نمي كنند (احتمال دارد كه اين كلام اشارت بملائكه حمله العرش مراد آن حضرت باشد كه اين ملائكه بعد از ملائكه المقربين اكملند از ساير ملائكه چنانكه مرتبه ركوع اكمل است از مرتبه استاده مثلا. و آنكه فرمود كه پشت راست نمي كنند) مراد آنست كه هرگز ناقص نمي شود. و صافون لا يتزايلون مي فرمايد كه بعضي ملائكه هميشه صف زده استاده اند در عبارت حضرت عزت و هرگز از جاي خود جدا نميشوند چنانكه خداي تعالي فرموده كه (و انا لنحن الصافون) يعني بدرستي كه ما صف زده ايم و در صف استاده ايم در عبادت حق سبحانه و تعالي و اين كلام حضرت (ع

) احتمال دارد كه اشارت باشد به آن فرشتها كه در گرد عرشند. روايتست كه ايشان صف صف بعبادت پروردگار مشغولند چنانكه در آيت مذكوره اشارتست به آن. و در خبر ديگر آمده كه در گرد عرش هفتاد هزار صف از ملائكه استاده اند كه دستهاي خود را در گردنهاي خود نهاده اند آواز به تهليل و تكبير برداشته اند و از پس ايشان صد هزار صف ديگر استاده اند كه همه دست راست را بر پشت دست چپ نهاده به تسبيح مشعولند آنكه فرمود كه از جاي خود جدا نمي شوند مي تواند بود كه مراد ظاهر او باشد و مي تواند بود كه تنزل مرتبه باشد. و مسبحون لا يسومون. مي فرمايد كه بعضي از آن ملائكه تسبيح مي گويند خداي تعالي را چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه (يسبحون الليل و النهار) يعني تسبيح مي گويند خداي تعالي را شب و روز هرگز ايشان را ملال (نمي شود ازين تسبيح گفتن زيرا كه ملال) بجهت مانده شدن قواي طبيعت عارض مي شود و اين نسبت بملائكه متصور نيست و اين صفت احتمال دارد كه صف ملائكه باشد در گرد عرش و احتمال دارد كه صفت نوع ديگر باشد از ملائكه غير ازينها كه مذكور شد. لا يغشاهم نوم العيون و لا سهو العقول و الفتره الابدان و لا غفله النسيان. مي فرمايد كه عارض نمي شود اين ملائك

ه را خوابي كه عارض چشمها مي شود و سهو عارض ايشان نمي شود عقلهاي ايشان را و سستي نميباشد بدنهاي ايشان را و غفلت و نسيان عارض نمي شود فهمهاي ايشان را) زيرا كه خواب عبارتست از تعطيل حواس بجهت استراحت از تعب و ماندگي كه عارض شده باشد قواي بدن را و سهو غفلتست از چيزي كه باقي باشد در قوت حافظه و غفلت اعم است ازينها و فتور ابدان مانده شدن اعضاست از عمل بجهت ضعف و اينها از عوارض و توابع قواي انسانيست و ملائكه ازين منزهند. و اين صفات احتمال دارد كه صفات نوع اخير باشد از ملائكه و احتمال دارد كه صفات جميع انواع متقدمه باشد. و منهم امناء علي و حيه و السنه الي رسله و مختلفون بقضائه و امره. اختلاف آمد و شد كردن. مي فرمايد كه بعضي از فرشتها امينانند مر وحي خداي تعالي و آن وحي را به انبيا مي رسانند و پيغام حق سبحانه و تعالي برسولان برند و آمد و شد مي كنند در ميان حق تعالي و خلق از در حكم و فرمان و چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه (نزل به الروح الامين) يعني فرود آورد اين قرآن را جبرئيل امين. و مي فرمايد كه (جاعل الملائكه رسلا) يعني گردانيد حق تعالي ملائكه را پيغام رسانند به انبيا و مي فرمايد كه (تنزل الملائكه و الروح فيها باذن

ربهم من كل امر) يعني فرود مي آيند فرشتها و جبرئيل در شب قدر به دستوري پروردگار ايشان از براي هر كاري. احتمال دارد كه بعضي ازين قسم داخل باشد در اقسامي كه مذكور شد زيرا كه از جمله ابناي وحي و رسل انبيا جبريل امين است و شكي نيست كه او از ملائكه مقربانست اما از جهت بيان صفات ديگر كه امانتست بر وحي و رسالت غير آن بار ديگر ذكر كرده است. و منهم الحفظه لعباده مي فرمايد كه بعضي از ملائكه فرشتهااند كه محافظت و نگاهباني بندگان مي كنند. بدان كه ملائكه حفظه بر دو قسم اند يكي آنكه نگاه مي دارند بندگان را بامر خداي تعالي از آفات و عاهات و عوارض و مهلكات چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه (له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر الله) يعني حق سبحانه و تعالي فرشتهاي بسيار تعيين كرده كه بنوبت آدمي را نگاه مي دارند و محافظت مي كنند از آفات و بليات بامر خداي تعالي. و قسم دون از ملائكه حفظه آنانند كه حفظ و ضبط اعمال و اقوال ايشان از حسنات و سيات مي نمايند چنانكه حق تعالي مي فرمايد (و يرسل عليكم حفظه) (يعني حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه فرستد بر شما فرشتها را كه ضبط اعمال شما نمايند). و مي فرمايد كه (و ان عليكم لحافظين كراما

كاتبين يعلمون ما تفعلون) يعني بر گماشتيم بر شما ملائكه كه محافظت مي نمايند شما را و بزرگانند و مكرمند نزد خداي تعالي و مي نويسند اعمال شما را و مي دانند آنچه شما مي كنيد از حسنات و سيئات مي نمايند. روايت است از ابن عباس كه گفت با هر انساني كلمه حسنه در وجود آيد آن فرشته كه بر دست راست ويست آن را بنويسد و چون از وي كلمه سيئه سر بزند آن فرشته كه بر دست راست ويست گويد مر آن فرشته را كه بر دست چپ ويست كه صبر كن شايد كه توبه كند ازين پس صبر كند اگر توبه نكند آنرا بنويسند. و در بعضي روايات آمده كه يك حسنه را ده نويسند و يك سيئه را بعد از انتظار اگر توبه نكند همان يكي نويسند كه حق تعالي مي فرمايد كه (من جاء بالحسنه فله عشر امثالها و من جاء بالسيئه فلا يجزي الامثلها) يعني هر كه از وي حسنه و صادر شود مر او را ده برابر آن باشد و هر كه از وي سيئه واقع شود جزا داده نشود الا برابر آن. مفسران گفته اند كه حكمت در گماشتن كرام الكاتبين بر انسان آنست كه چون مكلف بداند كه بر وي فرشتها موكلند و اعمال وي را ضبط مي كنند و مي نويسند و آن را در صحايف ثبت مي كنند و در روز قيامت و موقف ملامت و ندامت بر محضر اشهاد و مجمع عباد نزد سوال

و جواب بر درب الارباب عرض خواهند كرد البته جرئت و دليري وي بر قبايح و معاصي كمتر خواهد بود و از افعال سيئه و اعمال قبيحه في الجمله منزجر خواهد شد پس تسلط حفظه بر آدميان لطف باشد در حق ايشان. و السدنه لابواب جنانه. سدنه خدام و خازنان. مي فرمايد كه بعضي از فرشتها خازنان بهشت اند و ايشانرا خزنه خوانند يعني خزينه داران و رضوان نيز گويند بجهت آنكه خشنوداند از سكان بهشت. و منهم الثابته في الارض السفلي اقدامهم و الماقه من السماء العليا اعناقهم و الخارجه من الاقطار اركانهم و المناسبه لقوائم العرش اكتافهم ناكسه دونه ابصارهم متلفعون تحته باجنحتهم مضروبه بينهم و بين من دونهم حجب العزه و استار القدره و لا يتوهمون ربهم بالتصوير و لا يجرون عليه صفات المصنوعين و لا يحدونه بالاماكن و لا يشيرون اليه بالنظائر. مارقه بيرون رفته. اقطار اطراف و نواحي. اركان جوانب تلفع پيچيدن ازار و مانند آن بخود بجهت حجاب. مي فرمايد كه بعضي از ملائكه در عظمت باعتبار صورت و در قدرت و در صف چنانند كه ثابت و محكم شده در زمين زيرين اقدام ايشان و در گذشته از آسمان هفتمين گردنهاي ايشان و بيرون رفته از اطراف و نواحي عالم و جوانب ايشان. و مناسبت است م

ر پايهاي عرش را دوشهاي ايشان باز گردانيده اند از عرش چشمهاي خود را اما در عرش نگاه نكنند از هيبت و جلالت. و حجاب گيرند نظرهاي خود را در زير عرش به پرهاي خويش تا نظر ايشان بر عرش نيفتد زيرا كه تاب نظر نور عرش ندارند. در ميان ايشان و ميان آنچه نزد ايشانست حجابهاي عزت و پرده هاي قدرت زده اند منزه و مقدس مي دانند پروردگار خود را از صورت و جاري نمي گردانند بر وي صفات مصنوعات و مخلوقات وي را و وصف نمي كنند (او را بمكان و اثبات نمي كنند) از براي وي شبه و مانند. و احتمال دارد كه اين كلام حضرت (ع) اشارت باشد بملائكه حمله العرش زيرا كه اين صفات مذكوره در شان حمله العرش وارد شده در اخبار بسيار چنانكه در روايت آمده كه پايهاي حمله العرش در زمين زيرين است و سرهاي ايشان در عرش فرو رفته در غايت خشوع و نهايت خضوع اند نظر خود را بالا نمي دارند خوف ايشان از جلالت و هيبت و عظمت حق تعالي بيشتر است از خوف فرشتهاي آسمان هفتم و خوف ملائكه آسمان هفتم بيشترست از خوف ملائكه آسمان ششم و همچنين خوف اهل هر آسمان بيشتر است از خوف اهل آسمان ديگر كه زير اوست و روايت است از ابن عباس كه حضرت رسالت پناه (ص) فرمود كه شما فكر مكنيد (در نظر پرورد

گار اما فكر كنيد) در ملائكه كه حق تعالي آفريده بدرستي كه يكي از فرشتها فرشته ايست كه او را اسرافيل خوانند يك زاويه از زواياي عرش بر كتف ويست و هر دو پاي وي در زمين است و سر وي از هفت آسمان در گذشته است با وجود اين همه عظمت اين فرشته و از هيبت و عظمت حق تعالي چنان مي شود كه يك مرغ خرد لاغر مثل گنجشك و نيز روايت است از ابن عباس كه چون حق سبحانه و تعالي حمله العرش را آفريد فرمود كه برداريد عرش مرا ايشان نتوانستند كه عرش را بردارند حق سبحانه و تعالي ايشانرا گفت كه بگوييد (لا حول و لا قوه الا بالله) پس گفتند اين كلمه را و عرش را برداشتند اقدام ايشان در زمين هفتم نفوذ كرد و قرار گرفت پس حق سبحانه و تعالي بقلم قدرت خود در پاي هر يك از ايشان نامي از نامهاي خود نوشت پس قدمهاي ايشان قرار گرفت. شيخ ميثم بحراني گفت مراد خبر آنست كه در استعانت حمله العرش در بر داشتن عرش و مدد ايشان در آن بحول و قدرت و قوت حق سبحانه و تعالي و به بركت اسماء حسني ويست و اگر نه نمي توانستند كه ذره اي از ذرات كاينات را بردارند چه جاي عرش كه از اعظم اجرام عالم است. روايت است كه عرش كه از اعظم است. روايت است كه عرش را پايه بسيارست و روايت است ا

ز حضرت امام جعفر صادق (ع) كه ميان هر قايمه از قوايم عرش تا قايمه ديگر آن مقدار مسافت است كه پرواز كند مرغ تيز پري در مدت دويست هزار سال. بعضي محققان گفته اند كه قوايم عرش هشت است و برداشتن هر يك از آن مفوض است به يك فرشته چنانكه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه (و يحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانيه) يعني برمي دارد عرش پروردگار ترا آن روز يعني روز قيامت است بالاي ايشان هشت فرشته. و در روايت آمده است كه هر ملك از ملائكه حمله العرش و ملائكه كه در حول عرشند چهار بال دارند دو بال در پيش روي ايشان است تا نظر ايشان بر عرش نيفتد و هلاك نشوند از جلالت و عظمت آن و دو بال ديگر آنست كه به آن حركت مي كنند و مي پرند و نيست ايشان را سخني غير از تسبيح و تحميد حق سبحانه و تعالي جل ذكره و عم سره.

[صفحه 153]

باب سيم در بيان آفرينش ابوالبشر آدم صفي الله (ع) و ذكر شمه اي از احوال وي از سجود ملائكه كرام و بيرون آمدن از دارالسلام منها في خلق صفه آدم عليهم السلام يعني بعضي ازين خطبه در بيان آفريدن حضرت آدم (ع) است ثم جميع سبحانه من حزن الارض و سهلها و عذبها و سبخها تربه حزن زمين درشت و سخت و ناهموار مثل كوه. سهل زمين نرم و هموار. عذب زمين خوب كه صالح روئيدن نباتات و اشجار و قابل زراعت باشد. سبخ زمين شوره. بدانكه حق سبحانه و تعالي بعد از آفريدن آسمان و زمين و كواكب و ملائكه چنانكه گذشت چون اراده كرد كه آدم صفي الله را ايجاد كند جميع كرد بقدرت خود از براي آفريدن وي خاكي از زمين درشت ناهموار و از زمين نرم و هموار و از زمين خوب خوش آب و از زمين شور ناخوش چنانكه در قرآن فرموده كه (خلقه من تراب) يعني حق سبحانه و تعالي آفريد آدم (ع) را از خاك. سنها بالماء حتي خصلت و لاطها بالبله حتي لزبت سن ترك كرد. لاط آميخت. البله تري. لزبت بچسبيد بهم. مي فرمايد حق سبحانه و تعالي آن تربت آدم (ع) را بدست قدرت خود به آب خمير كرد و چندان آب به وي مخلوط كرد كه آن خاك گل تنگ شد و خالص شد چسبيده شده چنانكه در قرآن فرمود (من ح

ماء مسنون) يعني از گل نرمي خمير كرده و فرمود (من طين لا زب) يعني از گل چسبيده فجبل منها صوره ذات احناء و وصول و اعضاء و فصول جبل آفريد و مصور گردانيد. احناء جوانب. وصول پيوندها. فصول مفصلها. مي فرمايد كه بعد از آنكه حق سبحانه و تعالي (آن تربت را مخلوط كرد به آب) و خمير كرد تا گل چسبيده شد مصور گردانيد از آن تربت يك صورتي كه آن صورت مشتمل بود بر جوانب و پيوندها و محتوي بود بر عضوها و مفصلها. اجمدها حتي استمسكت و اصلدها حتي صلصلت لوقت معدود و اجل معلوم اصلد سخت. املس گردانيد. صلصال گلي كه خشك و محكم شده باشد و او را آوازي باشد وقتي كه چيزي بر وي آيد پيش از بريان كردن. مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي آن صورت را گذاشت در اوقات معدوده و از منه معلوم بمقتضاي حكمت كامله خود چندانكه خشك شد و بست و همه اجزا و اعضا همديگر را گرفتند و بهم بند شدند و محكم شد و املس و نرم شد سطح ظاهر وي مثل كوزه اي كه كوزه گر بسازد و بگذارد تا خشك شود پيش از آنكه بريان كند چنانكه حق سبحانه و تعالي فرمود كه (من صلصال) يعني از گل خمير كرده خشك شده. ثم نفخ فيها من روحه فمثلت انسانا ذا اذهان يجيلها و فكر يتصرف بها و جوارح يختدمها و ادوات

يقلبها و معرفه يفرق بها بين الحق و الباطل و الاذواق و المشام و الالوان و الاجناس يجيل جولان مي دهد. فكر فكرها يختدم خدمت مي فرمايد. اذواق آنچه مي چشند. مشام آنچه ميبويند. مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي چون مصور گردانيد صورت آدم (ع) را در روي روح را دميد يعني روح را بر وي تعلق داد پس انساني شد خداوند ذهنها و فهمها كه جولان مي داد آن ذهنها را در معقولات و معقولات را با آن ذهن مي دانست و فكرها كه تصرف مي كرد به آن در معلومات و مجهولات را به آن ميدانست. و جوارح يعني اعضا مثل دست و پا و مانند آنكه آن را مي گرداند در مدركات ايشان و آن مدركات را به آن آلات حاصل مي كرد و معرفت و دانش كه به آن فرق مي كرد ميان حق و باطل و بيان آنچه مي چشند و آنچه مي بويند و ميان رنگها و جنسها معجونا بطينه الاكوان المختلفه و الاشباه الموتلفه و اضداد المتعاديه و الاخلاط المتباينه من الحر و البرد و البله و الجمود و المساءت و السرور طينت خلقت آفرينش. اشباه مانند. موتلفه مناسب يكديگر. متعاديه دشمن يكديگر. اخلاط خلطها. متباينه ضد يكديگر. بلت تري. جمود خشكي مسات غم مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي خلقت آدم (ع) را مكون گردانيد از صفات و حالا

ت مختلفه زيرا كه بعضي از اجزاي وي سفيد و بعضي سياه است و بعضي سرخ است و بعضي كوتاه است و بعضي دراز است چيزهائي كه مانند يكديگرند مثل استخوانها و دندانها كه مشابه و مناسب يكديگرند. و از ضدها كه دشمن يكديگرند مثل حرارت و برودت و رطوبت و يبوست و از خلطها كه ضد يكديگرند مثل و خون و بلغم و سودا و صفرا. و از غم و شادي و مانند آنكه از كيفيات نفساني مختلفند. بدانكه حق سبحانه و تعالي در قرآن اشارت كرد به آنكه آدم صفي الله را از خاك آفريد چنانكه فرمود (ان مثل عيسي عند الله كمثل آدم خلقه من تراب) يعني مثل و قصه عيسي (ع) نزد خداي تعالي مثل قصه آدم است كه حق تعالي آفريد وي را از خاك و جاي ديگر اشارت كرد كه او را از گل آفريد (چنانكه فرمود (اني خالق بشرا من طين) يعني بدرستي كه من خواهم آفريد بشري از گل. و جاي ديگر اشارت كرد كه او را از صلصال آفريد چنانكه فرمود كه (و لقد خلقنا الانسان من صلصال) يعني بدرستي كه ما آفريديم انسان را از صلصال يعني از گل خمير كرده خشك شده چنانكه گذشت. و مفسران گفته اند كه مراد از انسان درين آيت آدم صفي است اگر چه بحسب ظاهر اين سه آيت مخالف يكديگرند اما نظر بحقيقيت اختلافي نيست زيرا كه حق سبحانه و

تعالي اول خاك آدم را جمع كرد و بعد از آن به آب مخلوط گردانيد تا گل تنگ شد و بعد از آن مصور گردانيد و گداخت چندان كه خشك شد و صلصال گردانيد و بعد از آن افاضه روح كرد بر وي چنانكه در كلام حضرت (ع) مبين شد پس حق سبحانه و تعالي آدم صفي (ع) را از خاك آفريده باشد و از گل نيز آفريده باشد و از صلصال نيز آفريده باشد. علما گفته اند كه آفريدن حق سبحانه و تعالي آدم را بدين وجه و به اين ترتيب مي تواند بود كه بمجرد اراده باشد و جهت اين معلوم نباشد و مي تواند كه جهت حكمتي باشد و حكمت در آن بود كه ظاهر شود بر ملائكه كمال قدرت و عجيب صنع حق سبحانه و تعالي زيرا كه آفريدن انسان به آن عقل و فضل و ذهن و فهم و ادراك و كمال و جمال بر آن وجه و در آن مراتب از خاك اعجب است نزد ملائكه از آفريدن آن از جنس ملائكه و مخفي نيست كه كلام حضرت (ع) مشتمل است بر مراتب خلقت آدم زيرا كه اول اشارت كرد كه حق تعالي تربت آدم را جمع كرد از زمين درشت و نرم و خوش و شوره و بعد از آن گل كرد و بعد از آن مصور گردانيد و بعد از آن بگذاشت تا صلصال شد و بعد از آن روح در وي دميد. و در روايت آمده از حضرت رسالت پناه محمدي صلوات عليه و آله و سلم كه فرمود (ان الله خ

لق آدم من قبضه قبضها من جميع الارض فجاء بنوآدم علي قدر الارض فجاء منهم الاحمر و الابيض و الاسود و بين ذلك و السهل و الحزن و الخبيث و الطيب) يعني بدرستي كه حق سبحانه و تعالي آفريد آدم را از مشت خاك كه برداشت آن خاك را از همه روي زمين پس آمدند بني آدم بقدر آن بزمين بعضي سرخ و بعضي سفيد و بعضي سياه و بعضي ميانه حال و بعضي نرم و بعضي پاكيزه و نيكوكار. و آيات و اخبار و اجماع مسلمانان دال است بر آنكه اول فرد از نوع انساني آدم صفي است و پيش از وي از نوع انسان فرد ديگر نبود. اما روايت است ازامام (ابو)جعفر محمد باقر (ع) كه فرمود (قد انقضي قبل آدم الذي هو ابونا الف الف آدم او اكثر) يعني بدرستي كه گذشت پيش ازين آدمي كه پدر و ماست هزار هزار آدم يا بيشتر. علما گفته اند كه صحت سند اين روايت معلوم نيست و بر تقديري كه سند صحيح باشد احتمال دارد كه مراد از آدم حضرت سيد كائنات (ص) است و بعضي گفته اند كه مراد از آدم اميرالمومنين (ع) است زيرا كه روايت است از حضرت رسالت پناه كه فرمود (كل نبي فهو آدم و وقته) يعني هر پيغمبري آدم وقت خود است و نيز روايت است از حضرت رسالت پناه (ص) كه فرمود (انا و انت يا علي ابو هذه الامه) يعني من و ت

و اي علي پدر اين امتيم.

[صفحه 159]

و استادي الله سبحانه الملائكه سبح ارثائه و ديعته لديهم و عهد وصيه اليهم في الاذعان بالسجود و الحشويم له و المخنوع لتكرمته استدا طلب ادا كردن. اذعان امتثال كردن. خنوع خشوع و خضوع. ميفرمايد كه چون حق سبحانه تعالي آدم صفي را آفريد فرمود ملائكه را كه ادا نمايند آن امانتي را كه حق تعالي بايشان سپرده بود بجاي آرند آن عهد و وصيتي كه بايشان كرده بود يا آنكه امتثال نمايند در سجده كردن مر آدم را و تواضع كنند از براي تكريم وي. و مراد ازين امانت و عهد و وصيت كه فرمود اشارتست به آنكه حق سبحانه و تعالي در قرآن فرمود كه (و اذ قال ربك للملائكه اني خالق بشرا من صلصال من حماء مسنون. فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين) يعني گفت پروردگار تو اي محمدم مر فرشتها كه بدرستي كه خواهم آفريد انساني از گل خشك شده كه اين گل خشك شده در اول گل سنگ بوده باشد پس وقتي كه من انسان را مصور گردانيدم و در وي روح در دمم بايد كه همه شما از براي وي در سجده شويد او را سجده كنيد. فقال اسجدوا الادم فسجدوا الا ابليس و قبيله اعترته الحميه و غلبت عليهم الشقوه اعترا غالب شدن چيزي. حميه دماغ و تكبر. مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي و

فا كردن عهد و پيمان از ملائكه طلب كرد پس كف ايشان را كه سجده كنيد آدم را پس همه فرشتگان سجده كردند الا ابليس و گروه وي كه سجده نكردند و ابا كردند از تعظيم كردن مر آدم را بجهت نخوت. و تكبر غالب گشت بر ايشان بدبختي و همه كافر شدند چنانكه حق تعالي در قرآن مي فرمايد كه (و اذ قلنا للملائكه اسجدوا لادم فسجادوا الا ابليس ابي و استكبر و كان من الكافرين) يعني ما كه پروردگاريم فرموديم ملائكه را كه سجده كنيد آدم را پس هم سجده كردند الا ابليس كه امتناع كرد از سجده كردن مر آدم را كه تكبر كرد و از جمله كافران شد. و تغززوا بخلقه النار و استوهنوا خلق الصلصال استوهنوا ضعيف و حقير شمردند. مي فرمايد كه ابليس و گروه وي تعزز كردند يعني خود را بزرگ و شريف شمردند بجهت آنكه خلقت وي از گل و صلصال بود چنانكه خداي مي فرمايد كه (قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدي استكبرت ام كنت من العالمين. قال انا خير منه خلقتني من نار و خلقته من طين) يعني چون ملائكه آدم را سجده كردند و ابليس سجده نكرد حق تعالي گفت اي ابليس چه چيز ترا باز داشت و منع كرد از سجده كردن كسي كه من آفريدم او را بدست قدرت خود بي واسطه پدر و مادر آيا تكبر كردي يا از

جمله عالي مرتبهائي. ابليس گفت من بهترم از وي زيرا كه آفريدي مرا از آتش و آفريدي وي را از گل اما آنكه حق سبحانه و تعالي (آدم را از گل آفريد گذشت مكررا و اما آنكه) ابليس را از آتش آفريد چنانكه در قرآن فرموده كه (و خلق الجان من مارج من نار) يعني آفريد حق تعالي جن را از آتش. و ابليس از جن است چنانكه حق تعالي در قرآن فرموده كه (كان من الجن ففسق عن امر ربه) يعني ابليس از جن بود و بجهت آن فاسق شد كه از طاعت حق سبحانه و تعالي بيرون رفت گفته اند كه آدم و ساير بني آدم و جن همه مركب اند از عناصر اربعه و ايشان را حق سبحانه و تعالي از عناصر اربعه آفريده اما چون جزو خاكي در انسان غالب بود و جزو ناري در جن بجهت آن از اجزاي آدم (ع) تراب مذكور شد و از اجزاي جن نار. بدان كه بعضي از علما گفته اند كه ابليس از ملائكه بود در حقيقت نه از جن و آنچه در قرآن واقع است كه او از جن بود مراد ملائكه است و ملائكه را نيز جن مي گويند بحسب لغت عرب بجهت آنكه جن در لغت عرب آن چيزيست كه مستتر باشد از آدمي و ظاهر است كه ملائكه مستترند از آدمي پس ايشان را جن گويند بحسب لغت عرب. و نيز گفته اند كه حق سبحانه و تعالي چون آسمان و زمين و ملائكه را آفريد

جماعتي را از ملائكه بر زمين فرستاد تا خداي تعالي را در زمين عبادت كنند و مهتر ايشان ابليس بود و نام آن ملائكه جن بود پس حق تعالي را عبادت مي كردند. ابليس عجب آورد و به عبادت خود تكبر در نفس وي داخل شد حق سبحانه و تعالي بر وي اظهار نكرد اما فرمود كه من از گل انساني خواهم آفريد چون روح در وي دمم او را سجده كن پس آدم را آفريد همه ملائكه سجده كردند و ابليس و جماعت وي سجده نكردند پس ابليس از ملائكه باشد نه از جن. اما حق آنست كه ابليس از ملائكه نبوده زيرا كه ملائكه از نورند و ايشان منزهند از شر و خيانت و حسد بلكه خير محض اند اما جن خير مي باشند و شر نيز ميباشند پس ابليس از جن باشد نه از ملائكه كه اگر از ملائكه مي بود از وي معصيت صادر نمي شد و خلاف امر خداي تعالي نمي كرد. و نيز بعضي از علما گفته اند كه مامور به سجود آدم جميع ملائكه بودند و بعضي گفته اند كه مامور به سجده آدم (ع) ملائكه زمين بودند كه گفته شد و حق آنست كه همه ملائكه مامور بودند به سجود آدم (ع) بدليل آنكه حق سبحانه و تعالي (ع) مي فرمايد كه (فسجد الملائكه كلهم اجمعون الا ابليس) يعني سجده كردند آدم را همه فرشتها بتمام و هيچكس از ايشان تخلف نكرد مگر ابليس

. و مي بايد دانست كه اجماع منعقد گشت بر آنكه سجده ملائكه مر آدم را بجهت عبادت نبود زيرا كه عبادت منعقد گشت بر آنكه سجده ملائكه مر آدم را بجهت عبادت نبود زيرا كه عبادت مر غير خداي را كفرست اما بعض علما گفته اند كه آن سجده مر خداي را بود و آدم مثل قبله بود (چنانكه روي به قبله خداي را سجده مي كنند روي به آدم خداي را سجده كردند و بعضي گفته اند كه سجده مر آدم را بود) اما بجهت تعظيم و تكريم وي بود نه بجهت عبادت ظاهر كلام حضرت اميرالمومنين (ع) اينست و بعضي گفته اند كه ملائكه حضرت آدم را سجده نكردند بلكه تذلل و تواضع و خشوع و خضوع كردند و مراد از سجود كه حق سبحانه و تعالي فرمود تواضع و تذلل بود نه سجود حقيقي كه عبارتست از نهادن پيشاني بر زمين. فاعطاه الله النظره استحقاق للسخطه و استماما للبتليه و انجازا للعده فقال انك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم. النظره مهلت. السخطه غضب. مي فرمايد كه پس حق سبحانه و تعالي مهلت داد ابليس را تا استحقاق عقوبت و عذاب وي بسيار شود و بليت و محنت وي بي نهايت گردد بجهت استحقاق غضب يا اينكه محنت و بليت بني آدم بسبب وسوسه وي زياده شود تا موجب زيادتي ثواب شود نسبت به آن كس كه مخالف وي ك

ند و وفا كرده شود وعده خداي تعالي كه جهنم را از ابليس و از متابعان وي پر خواهد كرد. پس فرمود كه تو اي ابليس از جمله مهلت داده هائي تا روز معلوم يعني روز قيامت. و حاصل اين قصه آنست كه چون سبحانه و تعالي امر كرد ملائكه را به سجود آدم صفي (ع) همه سجده كردند مگر ابليس كه سجده نكرد و تكبر كرد و گفت من از آتشم و او از خاك من بهترم از وي چون او را سجده كنم. حق سبحانه و تعالي فرمود كه اوراازبهشت بيرون كردندو ازدرگاه راندند چنانكه حق سبحانه و تعالي در قرآن مي فرمايد كه (قال فاخرج منها فانك رجيم) يعني چون ابليس آدم (ع) را سجده نكرد و گفت كه من بهترم از آدم زيرا كه مرا از آتش آفريدي و او را از گل حق تعالي عز اسمه و جلت قدرته فرمود كه بيرون برو از بهشت بدرستي كه تو مردود در گاهي پس ابليس مهلت طلبيد چنانكه حق سبحانه و تعالي در قرآن حكايت كرد و فرمود كه (قال رب فانظرني الي يوم يبعثون) يعني ابليس گفت اي پروردگار من چون مرا مردود ساختي و از درگاه راندي پس مهلت مرا ده تا روز بعث و نشور پس حق سبحانه و تعالي او را مهلت داد چنانكه در قرآن فرمود كه (قال فانك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم) و اشاعره كه پيشوايان سنيانند گفته ان

د كه كفر و معصيت و فسق و شر و قبايح كه از مكلف واقع ميشود به اراده خداي تعالي است و اگر نه ابليس را مهلت نميداد زيرا كه ميدانست كه ابليس ايشان را گمراه خواهد كرد و اين سخن غلط است بجهت آنكه حق سبحانه و تعالي خير و شر را از براي مكلفان بيان كرد به ارسال انبياء و ايشان را اعلام كرد به عداوت ابليس و حذر و اجتناب فرمود از متابعت وي و وعيد فرمود بر اطاعت وي و ايشان عالمند با آنكه غرض ابليس غوايت ايشان است و قادرند بر مخالفت (و عدم متابعت) وي پس هر كه غاوي شود بجهت دلالت ابليس و متابعت وي باختيار و اراده خود غاوي و گمراه شده باشد نه با اراده خدا.

[صفحه 165]

ثم اسكن سبحانه آدم دارا ارغد فيها عيشه و آمن فيه محلته و حذره ابليس و عداوته. ارغد خوب گردانيد. محلت اقامت كردن و مكان اقامت. ميفرمايد كه چون حق سبحانه و تعالي آدم را آفريد و ملائكه او را سجده كردند ساكن گردانيد وي را در سراي خوب و لذيذ گردانيد در آن سرا معيشت و زندگاني او را و ايمن گردانيد در آن سرا مقام و اقامت او را و حذر و اجتناب فرمود او را از ابليس بجهت عداوت وي. اختلاف كرده اند در سبب عداوت ابليس عليه اللعنه با حضرت آدم صفي (ع) بعضي گفته اند كه سبب عداوت حسد بود بجهت اكرام و تعظيم كه حق سبحانه و تعالي نسبت به آدم (ع) كرد و ملائكه را فرمود كه او را سجده كنند و او را تعليم اسماء كرد كه ملائكه بر آن مطلع نبودند پس چون ابليس عليه اللعنه اينها را ديد در حق آدم (ع) حسد برد بر وي و بنياد دشمني كرد با وي. و بعضي گفته اند كه سبب عداوت، ضديت اصل ايشان بود زيرا كه طبيعت آتش مقتضاي حرارت و علو است و مقتضاي طبيعت خاك برودت و كثافت و سفل است و ضديت اصل را دخل تمام است در عداوت فرع و از اين جهت ابليس قياس فاسدي ترتيب كرد چنانكه گفت من بهترم از وي زيرا كه من از آتشم و وي از خاك (گوييا ابليس خيال كرد كه

او روحاني و لطيف است و آدم جسماني و كثيف) و روحاني اعلاست و جسماني ادون و نيز خيال كرد كه آتش كه اصل وي است اشرف عناصرست و خاك كه اصل آدم است ادون عناصرست لايق نباشد كه اعلي و اشرف ادون را سجده كند و چون قياسي باطل چنين ترتيب كرد در مقابل امر و نص حق سبحانه و تعالي مستحق رجم و لعن گرديد چنانكه حق سبحانه و تعالي فرمود كه (فاخرج منها فانك رجيم. و ان عليك لعنتي الي يوم الدين) يعني پس برون رو از بهشت زيرا كه تو مردود درگاهي و بدرستيكه بر تست لعنت من تا روز قيامت گفته اند اول كسي كه قياس كرد ابليس عليه اللعنه بود و اشاعره قياس از ابليس گرفتند و به آن عمل كردند پس بي شك اشاعره از اتباع ابليس باشند. فاغتره عدوه نفاسه عليه بدار المقامه و المرافقه الابرار فباع اليقين بشكه و الغزيمه بوهنه و استبدل بالجذل و جلا و بالاغترار نداما. اغترار مغرور ساختن. نفاسه حسد. جذل شادي. ميفرمايد كه چون حق سبحانه و تعالي ابليس را مردود ساخت و آدم (ع) را در بهشت ساكن گردانيد مغرور ساخت آدم را دشمني وي كه ابليس است بسسب حسدي كه داشت به آدم بجهت آنكه آدم ساكن بهشت بود و رفيق ابرار كه ملائكه اند پس فروخت آدم (ع) بقين را به شك و جزم را به س

ستي و بهجت و خرمي را بدل كرد به خوف و كرامت را به پشيماني. حاصل اين قصه آنست كه حق سبحانه و تعالي آدم و حوا را اكرام كرد و در بهشت در آورد و فرمود كه هر چه ميخواهيد از اين بهشت بخوريد مگر از اين درخت مخوريد گفته اند آن درخت گندم بود و حذر و اجتناب فرمود از ابليس و متابعت وي و عمل كردن بقول وي پس ابليس سعي و حيلها برانگيخت تا آدم و حوا را مغرور گردانيد و از آن درخت خوردند پس حكم شد كه از بهشت بيرون رويد ايشان از بهشت بيرون رفتند و مي بايد دانست كه انبياء معصومند از اول عمر تا آخر عمر جايز نيست بر ايشان صدور فعل قبيح و ترك واجب و معصيت عمدا و سهوا و نسيانا و از ايشان اين چيزها واقع نميشود و چون چنين باشد اعتقاد بايد كرد كه نهي خداي تعالي مر آدم را از خوردن از آن درخت نهي تحريم نبود بلكه نهي تنزيه بود يعني حق سبحانه و تعالي خوردن آن را حرام نگردانيد بر آدم و الا لازم آيد كه پيغمبر معصيت كرده باشد بلكه مقصود از آن نهي آن بود كه ناخوردن موجب بقا بود در بهشت و خوردن آن مستلزم بيرون رفتن از بهشت و ساكن شدن در دار البليه پس آدم (ع) چون از آن درخت خورده باشد ترك اولي كرده باشد و ترك اولي بر انبياء (ع) جايز است و حرام

و معصيت نيست. ثم بسط الله في توبه و لقاه كلمه رحمته و وعده المراد الي جنته. بسط گسترانيدن. تلقيه عالم گردانيدن بچيزي رد باز گردانيدن. ميفرمايد كه بعد از آنكه آدم (ع) را پر تلبيس عليه اللعنه مغرور ساخت و از آن درخت خورد و از بهشت بيرون رفت بحكم (حق تعالي عز و علي و حق سبحانه) باز كرد بر وي او در توبه خود را و در آموخت به وي كلمه رحمت خود را وعده كرد كه بار ديگر باز گرداند او را به بهشت. اما آنكه در توبه بر وي گشود و كلمه رحمت آموخت او را چنانكه در قرآن فرمود كه (فتلقي آدم من ربه كلمات فتاب عليه) يعني فرا گرفت آدم از پروردگار خود كلمه چند پس آدم به آن كلمها توسل نمود و حق تعالي و سبحانه و تعالي توبه او را قبول كرد توبه وي ببركت آن كلمها قبول اله شد اين بود كه آدم گفت (يا رب الم تخلقني بيدك بلاواسطه قال بلي قال الم تسكني جنتك قال بلي قال الم تسبق رحمتك غضبك قال بلي قال ان تبت و اصلحت تردني الي الجنه قال نعم) يعني آدم گفت اي پروردگار من آيا نيافريدي تو مرا بدست قدرت خود بي واسطه پدر و مادر و مانند آن حق تعالي فرمود كه آري آفريدم. آدم گفت ساكن نساختي مرا در بهشت خود (حق تعالي) فرمود كه آري ساكن گردانيدم. آدم گ

فت آيا رحمت تو سبقت ندارد بر غضب تو حق سبحانه تعالي فرمود كه دارد آدم (ع) گفت چون چنين است پس اگر من توبه كنم و هر چه تو فرمائي چنان كم و مخالفت نكنم آيا توبه مرا قبول خواهي كرد. و مرا در بهشت باز خواهي گردانيد حق تعالي توبه وي را قبول كرد و او را وعده داد ببهشت و اين مرويست از سعيد بن جبير و بعضي گفته اند كه آن كلمها اين بود (ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا و لنكونن من الخاسرين). يعني اي پروردگار ما ستم كرديم بر نفسهاي خود اگر تو نيامرزي ما را و رحمت نكني هر آينه از زيانكاران خواهيم بود البته و اين مرويست از قتاده و مجاهد و بعضي گفته كه آن كلمها اين بود كه (لا اله الا انت سبحانك بحمدك عملت و سوء و ظلمت نفسي فاغفرلي انك خير الغافرين لا اله الا انت سبحانك و بحمدك عملت سوء و ظلمت نفسي فارحمني انك ارحم الراحمين لا اله الا انت سبحانك و بحمدك عملت سوء و ظلمت نفسي فتب علي انك انت التواب الرحيم). يعني نيست خدا غير از تو اي آن كسي كه منزهي از جميع نقايص ترا حمد ميگويم و ستايش ميكنم و معترفم به آنكه بد كردم و بر نفس خود ظلم كردم پس مرا بيامرز زيرا كه تو بهترين آمرزگاري و عفو كنندگاني و رحمت كن بر من زيرا

كه تو رحمت كننده ترين رحمت كنندگاني و توبه مرا قبول كن بدرستي كه تو قبول كننده توبه تايباني و آمرزگاري و اين نيز روايتست از سعيد بن جبير در روايت ديگر و بعضي گفته اند كه آن كلمها اين بود (اللهم انك تعلم سري و علانيتي فاقبل و معذرتي و تعلم حاجتي فاعطني سولي و تعلم ما في نفسي فاغفرلي ذنوبي اللهم اني اسئلك ايمانا تباشريه قلبي و يقينا صادقا حتي اعلم انه ان لن يصيبني الا ما كتبت لي و ارضني بما قسمت لي) يعني بار خدايا بدرستي كه ميداني سر مرا و آشكاراي مرا پس قبول كن عذر مرا. و ميداني حاجت مرا پس تفضل كن بمن مطلوب مرا و ميداني آنچه در نفس من است از پشيماني و توبه پس گناه مرا بيامرز. بار خدايا بدستي كه ميطلبم از تو ايماني كه در دل من اندازي آن ايمان را و يقين درستي تا آنكه يقين بدانم كه نميرسد بمن الا آن چيزي كه براي من نوشته اي آن را و راضي گردان مرا به آنچه قسمت كرده اي از براي من. و در روايت ديگر چنين آورده اند كه چون آدم آدم صفي ازين دعا فارغ شد حق سبحانه و تعالي وحي فرستاد به وي كه اي آدم توبه تو را قبول كردم و تو را آمرزيدم و هر كس از فرزندان تو كه باين دعا مرا بخوانند و دعا كنند گناه او را بيامرزم و غمهاي او

را زايل گردانم و فقيري از وي دور كنم و بعضي گفته اند كه آن كلمها اسماي شريفه آل عبا بود كه آدم (ع) وقتي در بهشت بود آن اسماء را ديده بود بر ساق عرش خدا نوشته اند از حق سبحانه و تعالي معلوم كرده كه آن اسماء چه كسانست و شرف و فضل و مرتبه آن را دانسته پس آن اسماء را ياد گرفت و چون از بهشت بيرون آمد و توبه كرد از خوردن از آن درخت و پشيمان شده توسل كرد به آن اسماء و اصحاب آن اسماء حق سبحانه و تعالي توبه وي را قبول كرد ببركت و شرف آن. و اصح اقوال اينست و حقيقت توبه آنست كه بنده اولا بداند كه گناه و معصيت مضر است وي را و حجابست در ميان وي و ميان خداي تعالي و مانع است از دخول جنان و مقتضي سخط رحمان و موجب دخول نيران است و چون اين را يقين صادق بداند دل وي متالم گردد و الم نفساني عارض وي شود پس پشيماني دست دهد او را از اين جهت و ندامت و حسرت بر وي غالب گردد پس اين ندامت موجب آن شود كه هر گناهي كه بالفعل مباشر و ملابس آن باشد آن را ترك كند بالكليه و از آن دور شود و خود را از آن در گذارند و قصد كند و عزم مصمم گرداند بر آنكه در ايام مستقبله نيز بهيچ گناهي مباشرت نكند اينست حقيقت توبه و چون اينها كه گفته شد حاصل كند آنچه

از وي فوت شده باشد از عبادات و خيرات قضا كند و آنچه فوت كرده باشد از حقوق الناس از دماء و اموال آنرا ادا كند. و بدان كه توبه واجب است بجهت آنكه موجب رضاي رحمان و مقتضي غضب شيطان و سبب دخول جنان و مستلزم سد ابواب نيران است معد اشراق آفتاب معارف الهي است بر نفوس مستلزم موائد نعم است و مواهب غيرمتناهي از ملك قدوس رافع مراتب و درجاتست دافع مهلكات و دركاتست ديگر آنكه حق سبحانه و تعالي در قرآن ياد كرد بتوبه چنانكه فرمود (يا ايها الذين آمنوا توبوا الي الله توبه نصوحا عسي ربكم ان يكفر عنكم سيئاتكم و يدخلكم جنات تجري من تحتها الانهار) يعني اي آن كساني كه ايمان آورديد توبه كنيد و باز گرديد بسوي طاعت خدا توبه راست و درست باعتقاد و اخلاص كه اگر توبه چنين كنيد اميد است كه (پروردگار شما بپوشاند گناهان شما را و رسوا نكند و به آن گناه شما را مواخذه) نكند و داخل گرداند شما را در بهشتي كه روانست در زير آن بهشت جويها و جاي ديگر فرمود (و من لم يتب فاولئك هم الضالمون) يعني كساني كه توبه نميكنند، ظالمانند و حق سبحانه و تعالي توبه درست را قبول ميكند چنانكه فرمود (و هو الذي يقبل التوبه عن عباده و يعفوا عن السيئات) يعني خداي تعالي آ

ن خدائي است كه قبول ميكند توبه را از بندگان خود و عفو ميكند گناهان ايشان را و جاي ديگر فرموده كه (غافر الذنب و قابل التوب) يعني حق سبحانه و تعالي آمرزنده گناهان است و قبول كننده توبه. و حضرت رسالت پناه (ص) فرمود كه افرح بتوبه من العبد يعني شاد مي شوم به سبب توبه كه از بنده صادر ميشود و اين دليل است بر آنكه توبه مقبول درگاه اله است زيرا كه اگر مقبول نبودي حضرت رسالت پناه (ص) شاد نشدي بسبب آن. فاهبطه الي دار البليه و تناسل الذريه. اهباط فرو فرستادن. تناسل پيدا كردن نسل. ميفرمايد كه چون آدم (ع) مغرور شد و از آن شجره كه حق سبحانه و تعالي منع كرده بود تناول كرد حق سبحانه و تعالي امر كرد كه فرود آيد در دار دنيا كه سراي بليت و محنت و جاي توالد و تناسل است. بعضي گفته اند اين دو فقره بحسب معني مقدم است بر آن سه فقره كه فرمود (ثم بسط الله سبحانه في توبته و لقاه كلمه رحمته و وعده المرد الي جنته) و معني چنين است كه چون آدم (ع) مغرور شد و از آن درخت خورد حق سبحانه و تعالي امر كرد كه فرود آيد در سراي بلا و عنا و بعد از آن توبه وي را قبول كرد بوسيله كلمه چند كه آنرا از خداي تعالي فرا گرفته و دانسته بود اما آنكه حق سبحانه

و تعالي امر كرد آدم را كه فرود آيد در سراي بلا و محنت چنانكه حق سبحانه و تعالي فرموده كه (قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو و لكم في الارض في مستقر و متاع الي دين). يعني امر كرديم ما كه فرود آييد از بهشت بزمين و شما دشمن يكديگريد و مر شما را در زمين استقرار و تمتع خواهد بود تا آن وقتي كه خداي تعالي خواهد يعني آن روز قيامتست و حضرت رسالت پناه ميفرمايد كه (الدنيا سجن المومن و جنه الكافر) يعني دنيا زندانست براي مومن و بهشت است از براي كافر. بدان كه ذكر قصه آدم (ع) مشتمل است بر فوايد بسيار: اول آنكه از معاصي حذر مي بايد كرد بجهت آنكه اگر كسي تامل كند در آنچه به آدم (ع) واقع شد از ارتكاب امري كه حرام نبود بلكه ترك اولي بود بداند كه معصيت خداي تعالي موجب هلاكتست و از آن اجتناب مي بايد كرد. دوم آنكه اين قصه متضمن آنست كه استكبار موجب مردوديت است زيرا كه ابليس بجهت استكبار مردود گشت. سيم آنكه اين قصه مشتمل است بر آنكه از حسد اجتناب مي بايد كرد زيرا كه ابليس بجهت حسد از بهشت افتاد و مرتبه و نعمت از وي زايل شد. چهارم آنكه از عجب و خودپسندي احتراز مي بايد كرد زيرا كه منشاء جميع مهلكات عجب و خودپسنديست. پنجم آنكه از حرص ا

جتناب مي بايد كرد زيرا كه باعث آدم و حوا بر اكل شجره منهيه حرص بود. ششم آنكه حق سبحانه و تعالي در اين قصه بيان كرد كه عداوت كلي ميان بني آدم و ابليس واقع است درين قصه. هفتم آنكه حق سبحانه و تعالي تنبيه كرد كه مغرور نمي بايد شد بقول دشمن و پيروي و متابعت وي نمي بايد كرد هر چند بحسب ظاهر ناصح باشد زيرا كه آن نصايح وي در حقيقت همه كيد و حيل است و مكر. عاقبت دشمني خود را نخواهد گذاشت پس بقول وي مغرور نمي بايد شد كه آخر الامر بضرور فساد خواهد انجاميد چنانكه در قصه آدم و حواء واقع شد بسبب متابعت سخن ابليس با آنكه سوگند خورد با ايشان كه من نسبت بشما از جمله ناصحانم. باب چهارم در ذكر اصفطاء انبياء و بيان شمه اي از فضايل اشرف اصفيا صلوات الله عليه و عليهم اجمعين.

[صفحه 174]

و اصطفي سبحانه من ولده انبياء اخذ علي الواحي ميثاقهم و علي تبليغ الرساله امانتهم ميفرمايد كه حق سبحانه و تعالي چون آدم (را ساكن گردانيد در دنيا با حوا و از ايشان فرزندان حاصل شدند اختيار كرد بعض اولاد آدم) بجهت نبوت پس كمالات و فضايل و ملكات نفساني كه مي بايست بجهت نبوت بايشان اضافه كرد بمقتضاي حكمت خويش و ايشان را پيغمبر ساخت و عهد و پيمان گرفت از ايشان محافظت وحي الهي نمايند و تبليغ رسالت را بايشان سپرد كه آنچه حق سبحانه و تعالي بر ايشان فرستد و ايشان را فرمايد كه بخلق رسانند ايشان آن را بحلق برسانند و آنقدر سعي و اجتهاد كه ممكن باشد در تكميل نفوس ناقصه و هدايت خلق. بخالق در معرفت و عبادت بجاي آرند. لما بدل اكثر خلق الله عهده اليهم فجهلوا حقه و اتخذوا الانداد معه اجتالتهم الشياطين عن معرفته و اقتطعتهم عن عبادته. انداد مانندها. احتيال گردانيدن چيزي از چيز ديگر ميفرمايد كه حكمت در اصطفاء انبياء (ع) آن بود كه اكثر خلق تغيير دادند عهد خداي تعالي را كه ايشان گرفته بود. پس جاهل گشتند و حق خداي تعالي را نشناختند و از براي خداي تعالي مثل و مانند پيدا كردند و آنرا پرستيدند مثل بت و كواكب و مانند آن

و شياطين ايشان را باز گردانيدند از معرفت خداي تعالي را نشناختند و از براي خداي تعالي مثل و مانند پيدا كردند و آنرا پرستيدند مثل بت و كواكب و مانند آن و شياطين ايشان را باز گردانيدند از معرفت خداي تعالي و باز گردانيدند از عبادت خداي تعالي انبياء (را) فرستاد بجهت منع و زجر از اين چيزها اما آنكه فرمود كه اكثر خلق تغيير دادند عهد و پيمان كه خداي تعالي از ايشان گرفت اشارتست به آنكه حق تعالي در قرآن ميفرمايد كه (و اذا اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربكم قالوا بلي) يعني حق سبحانه و تعالي گرفت و از پشت آدم ذريت بني آدم را و گواه گردانيد آن ذريت آدم را بر نفسهاي ايشان و گفت كه آيا من خدا و پرودرگاري. روايتست از ابن عباس كه گفت چون حق سبحانه و تعالي آدم را آفريد و بدست قدرت خود از پشت وي بيرون آورد جميع فرزندان و ذريت وي را كه از پشت وي خواست بودن و حق تعالي آنرا خواست آفريدن از وي و از نسل وي و از مثل وي تا روز قيامت. و بعد از آن بايشان خطاب كرد كه (الست بربكم) يعني آيا نيستم من پروردگار شما همه گفتند كه هستي پروردگار ما و در بعضي اقاويل آمده كه حق سبحانه تعالي همه خلق را در لوح محفوظ آ

فريد و به ايشان خطاب كرد كه (الست بربكم) همه گفتند كه هستي پروردگار ما. بهر تقدير چون ذريت آدم ظهور آمدند اكثر ايشان آن را عهد را بشكستند و به آن وفا نكردند پس حق سبحانه و تعالي بجهت مخالفت ايشان اصطفاء انبياء كرد تا تجديد عهد نمايند و ايشانرا هدايت كنند و امر بمعروف و نهي از منكر بجاي آرند و حجت خداي تعالي را بر بني آدم ثابت گردانند. فبعث فيهم رسله و واتر فيهم انبياءه ليستادوهم ميثاق فطرته و يذكروهم منسي نعمته. واتر پيوسته گردانيد يكي را به ديگري. ميفرمايد كه چون خلق عهد خداي را بشكستند و به آن وفا نكردند خداي سبحانه و تعالي در ميان ايشان عقب بعضي ميفرستاد بي آنكه منقطع شود تا آنكه اين پيغمبران طلب نمايند از خلق ادا نمودن و وفا كردن عهد و پيمان كه با حق سبحانه و تعالي كرده بودند و حق سبحانه و تعالي از ايشان گرفته بود در عالم و در روز الست و تنبيه كند ايشان را بر منعم و خالق و رازق ايشان و اين اشارتست به فوايد فرستادن پيغمبران يعني فرستادن رسولان و مشتمل است بر فوايد بي پايان. اول آنكه طلب كنند از خلق وفا كردن عهد قديم يعني او را كند به الوهيت و وحدانيت حق سبحانه و تعالي و امتثال نمايند به عبوديت و عبادت و

ي و از شرك و كفر و عبادت اصنام باز گردند. دوم آنكه تنبيه كند آن انبيا خلق را بر آنكه حق سبحانه و تعالي منعم ايشانست و واجبست بر ايشان شكر وي. و يحتجوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول و يورهم الايات المقدره من سقف فوقهم مرفوع و مهاد تحتهم موضوع و معاش تحييهم و آجال تفنيهم و اوصاب تهرمهم و احداث تتابع عليهم. اثارت اظهار كردن ارات نمودن. مهاد فراش. اوصاب مرضها. تهريم پيرو ضعيف ساختن. احداث مصيبتها. ميفرمايد كه فايده سيم در ارسال انبياء آنست كه حجت گيرند بر خلق بجهت تبليغ يعني چون امر و نهي خداي تعالي را به ايشان رسانند و ايشان تحمل نكنند و خداي تعالي ايشان را عقاب كند، حق سبحانه و تعالي را حجت باشد بر ايشان و ايشان را حجت نباشد بر خداي تعالي و نگويند كه ما ندانستيم يا آن عهد را فراموش كرديم و كسي نبود كه دلالت كند ما را و راه راست بنمايد. فايده چهارم در ارسال انبياء آنست كه ظاهر و روشن گردانند دلايل عقليه را كه دال بر وجود خداي تعالي و وحدانيت وي و صفات كمال وي و افعال وي و غيرذلك و اين دلايل در همه عقول مجبول است و به اندك اشارت و تنبيه بدان ميرسند. پنجم از فوايد ارسال رسل آنست كه بنمايد به خلق آثار

قدرت حق سبحانه و تعالي را كه (آن آثار دلالت ميكند بر وجود خداي تعالي و صفات و افعال وي و استحقاق وي مر عبادت را) كه بعضي از آثار آن قدرت اين سقف بلند است كه بر بالاي ايشان است يعني آسمان كه مشتمل است بر عجايب حكمت و غرايب قدرت چنانكه پيش از اين مذكور شد در كلام حضرت (ع). و بعضي از آثار قدرت اين فرش گسترده شده است در زير پاي ايشان يعني آسمان كه مشتمل است بر عجايب حكمت و غرايب قدرت چنانكه پيش از اين مذكور شد در كلام حضرت (ع) و بعضي از آثار قدرت اين فرش گسترده شده است در زير پاي ايشان يعني زمين كه بر روي آن حركات و سكنات ايشان است چنانكه حق تعالي ميفرمايد كه: (و الارض فرشناها فنعم الماهدون) يعني ما زمين را فرش كرديم و گسترانيديم و ما خوب گسترانيده ايم. بعضي از آثار حضرت حق سبحانه و تعالي ارزاق و اقوات ايشان است كه به آن زندگاني ايشان است و بقاي حيات و قوام و بنيه ايشان مربوط به آنست. و بعضي از آثار قدرت حق سبحانه و تعالي اجلهاي ايشان است كه موت ايشان متعلق به آنست چون رسد بميرند چنانكه حق تعالي ميفرمايد: (و لن يوخر الله نفسا اذا جاء اجلها) يعني خداي تعالي مهلت نميدهد هيچ نفس را و باز پس نمي اندازد در مردن وي را

وقتي كه اجل آن نفس برسد. و بعضي از آثار قدرت حق سبحانه و تعالي مرضهاست كه حق تعالي آن مرضها را مسلط ميگرداند بر بني آدم و او را آن امراض ضعيف و بي قوت ميسازد و از هم ميريزد. و بعضي از آثار قدرت حق سبحانه و تعالي مصيبتهاست كه پياپي بر بني آدم حادث ميشود مثل موت پدران و مادران و فرزندان و خويشان و اصحاب و احباب و مانند آن. پس از جمله فوايد ارسال رسل آنست كه ايشان اين آثار قدرت را بر خلق بنمايد و بر ايشان بيان كنند و (خاطر نشان ايشان گردانند) تا ايشان اقرار كنند به وجود واجب الوجود و به وحدانيت و ساير صفات كمال و به قوت و جلال وي و به معاد و آخرت و او را بپرستند. و لم يخل الله سبحانه خلقه من نبي مرسل او كتاب منزل او حجه لازمه او محجه قائمه. حجت دليل كه بر خصم غالب شود به آن. محجت جاده. ميفرمايد كه چون عنايت الهي و رحمت غيرمتناهي شامل حال خلق بود هرگز حق سبحانه و تعالي خالي نگذاشت ايشان را از پيغمبر مرسل كه ايشان را هدايت كند و به خدا خواند و ترغيب كند به عبادت وي و حذر فرمايد از عقوبت وي يا كتاب منزل كه مشتمل باشد بر آيات و بينات و حلال و حرام و وعده و وعيد و بيان عبادات و احوال آخرت و اخبار امت سابقه و محتوي

باشد بر حجتها و دليل ها و مبين باشد در آن كتاب راه حق چنانكه حق سبحانه و تعالي ميفرمايد كه: (ان من امه الا خلافيها نذير) يعني هيچ امتي نبود الا آنكه جاري و نافذ بوده در ميان ايشان نذير ما و نيز ميفرمايد كه: (و ما كنا معذبين حتي نبعث رسولا) يعني ما كسي را عقاب نخواهيم كرد الا بعد از آنكه پيغمبري فرستاده باشيم به سوي وي و آن پيغمبر بيان كرده باشد امر و نهي ما را براي آن كس خلاف كرده باشد. رسل لا يقصر بهم قله عددهم و لا كثره المكذبين لهم. مي فرمايد كه آن رسل كه حق سبحانه و تعالي در هر زماني براي هر قومي و هر طايفه و هر امتي مي فرستاد اگر چه عدد آن رسولان كم بوده نسبت به آن امت كه آن رسولان مبعوث بودند بر ايشان و نسبت به عدد مكذبان يعني آنهائي كه سخنان رسولان خود را باور نمي كردند ورد سخن ايشان مي كردند از روي جهالت و ضلالت و عناد و فساد. و اما كمي عدد آن رسولان و كثرت و بسياري عدد معاندان مانع آن رسول نبوده از تبليغ اوامر و نواهي حق سبحانه و تعالي به ايشان و اداي وعد و وعيد و ترغيب و ترهيب و مانند آن بلكه كماهي به آن رسولان از آن منافقان اذاء مي رسيد و با وجود آن در ايشان فتوري و قصوري نبوده در تبليغ و آن مقد

ار كه به آن مامور بودند در تبليغ بجاي مي آوردند. من سابق سمي له من بعده او غابر عرفه من قبله. غابر آينده. مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي هر پيغمبري را كه اول مي فرستاد مطلع مي گردانيد او را كه بعد از وي پيغمبر ديگر چه كسي باشد و نام وي چه خواهد بود تا آنكه آن پيغمبر به امت خود بگويد و موجب تصديق پيغمبر آينده شود. مثال آنكه حق سبحانه و تعالي بشارت داد به حضرت عيسي عليه السلام از آمدن حضرت سيد كاينات صلوات الله عليه بعد از وي چنانكه فرمود كه: (و مبشرا برسول ياتي من بعد اسمه احمد) يعني عيسي (ع) گفت كه حق سبحانه و تعالي بشارت داد مرا به رسولي كه بعد از من خواهد آمد و نام وي احمد است. و هر پيغمبري را كه در عقب پيغمبر ديگر مي فرستاد بيان مي كرد. از براي وي انبياي سابق را و احوال و قصص ايشان را تا موجب تسلي وي گردد و سبب زيادتي تصديق امت شود.

[صفحه 181]

علي ذلك نسلت القرون و مضت الدهور و سلفت الاباء و خلقت الاباء الي ان بعث الله سبحانه محمدا صلي الله عليه و آله لا نجاز عدته و تمام نبوته نسلت منقضي شد. انجاز وفا كردن وعده. مي فرمايد كه بر آن و تيره كه مذكور شد و به آن طريقه كه مبين شد كه هيچ زماني خالي از پيغمبري يا كتابي يا حجتي نبوده مي گذشت قرنهاي بسيار و منقضي مي گشت زمانهاي بي شمار بر آن وجه مي گذشتند پدران. در عقب ايشان مي آمدند فرزندان تا آن كه فرستاد حق سبحانه و تعالي سيد كاينات را كه حضرت محمد مصطفي است صلي الله عليه و آله و سلم از براي وفا كردن به وعده خود تمام شدن نبوت زيرا كه حق سبحانه و تعالي وعده كرده بود كه پيغمبري خواهم فرستاد در آخر الزمان محمد نام و ختم نبوت به وي خواهم كرد چنانكه گذشت. و مخفي نيست كه حضرت عليه السلام درين خطبه از آدم (ع) ابتدا كرده بود بر آن وجه كه مقتضاي ترتيب طبيعي بود سخن راند تا آنكه به ذكر حضرت رسالت پناه (ص) رسيد كه مقصد اقصي است در نبوت و مطلب اعلي است در رسالت بلكه غايت آفريدن دنيا و نهايت ايجاد عقبي است خاتم النبيين كما نطق به الكتاب المبين (ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين

) و در اين كلام شريف اشارتست به آنكه آن حضرت (ص) مقصود از طينت آدم و خلقت عالم بود و كمال نبوت و اتمام رسالت به نبوت آن حضرت واقع شد چنانكه فرمود: لا نجاز عدته و تمام نبوته. ماخوذا علي النبيين ميثاقه مشهوره سماته كريما ميلاده. سمات نشانها. ميلاد جاي ولادت. ميفرمايد كه حق سبحانه و تعالي پيش از سيد كاينات (ص) عهد و پيمان گرفته بود براي وي از همه پيغمبران سابق كه خداي تعالي ارسال كرد و بشارت داد به آن حضرت و همه را فرمود كه تصديق كنند به نبوت و ظهور آن حضرت در آخر الزمان و همه تصديق كردند آن حضرت را برين وجه و علامات ظهور و نشانهاي قدومش مذكور بود در همه كتب سماوي و اهل علم از هر ملت آن علامت را مي دانستند و به يكديگر مي گفتند چنانكه در تواريخ و در ميلاد آن حضرت مسطور است و در فضايل آن حضرت مذكور. و بزرگ و شريف بود جاي ولادت آن حضرت كه مكه است و شرف مكه اظهر من الشمس است. و اهل الارض يومئذ ملل متفرقه و اهواء منتشره و طرائق متشتته بين مشبه لله خلقه او ملحد في اسمه او مشير الي غيره. اهواء ميلهاي نفس. متشتته پراكنده. ملحد از راه حق برگشته مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي حضرت رسالت پناه صلوات الله عليه را به رسا

لت در ميان خلق فرستاد و اهل زمين در آن زمان ملتهاي مختلفه و طريقه هاي متفرقه و راههاي پراكنده داشتند. بعضي تشويق ميكردند خداي را به خلق و بعضي ملحد و از راه حق بالكليه برگشته بودند و بعضي اشارت بغير خداي ميكردند و آن غير را خداي مي گفتند زيرا كه خلق پيش از بعثت بر دو قسم بودند: يك قسم خود را منسوب مي كردند به شريعتي كه آن يهود و نصاري و سمره و صابه و مجوسند. قسم دوم ديگر آن بودند كه منسوب هيچ شريعتي نبودند بلكه اهل اهوا و آراء بودند. و قسم اول كه يهود و نصاري و سمره و صابه و مجوسند دين ايشان مضمحل شده بود و از دست ايشان بيرون رفته بود و علم به دين خود نداشتند بلكه چيزي چند از روي گمان و خيال مي گفتند و بيشتر اهل تشبيه بودند و جسيمت به حق سبحانه و تعالي و نسبت مي كردند چنانكه حق سبحانه و تعالي از ايشان حكايت كرد و در قرآن فرمود كه: (قالت اليهود و النصاري نحن ابناء الله و احبائه) يعني يهود و نصاري گفتند كه ما پسران خداييم و دوستان وي ايم و فرمود كه: (و قالت اليهود عزيز ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله) يعني يهود گفتند كه عزيز پسر خداست و نصاري گفتند كه عيسي مريم پسر خداست. و سمره طايفه اي اند از يهود كه

تابع سامري شده بودند و گوساله پرستيدند. و صابه طايفه اي اند از نصاري (كه ايشان ستاره پرست بودند. مجوس طايفه اي اند كه ايشان كتاب پيغمبر خود را سوخته) و پيغمبر خود را كشتند و بعد از آن ندانستند كه چه چيز را اعتقاد كنند و بچه چيز عمل كنند كسي در ميان ايشان پيدا شد و دعوي كرد كه من كتاب شما را ياد دارم پس چيزي چند از روي افترا و هواي نفس پيدا كرد و نوشت و گفت ايشان را كه كتاب شما چنين بوده و دين شما اينست همه مجوس به آن گرويدند و اعتقاد كردند و مذهب و ملت خود ساختند و به آن عمل كردند. و از جمله معتقدات ايشان آنست كه خدا دواند: يكي فاعل خير و ديگري فاعل و شر و هر چه در عالم واقع است از خير و شر همه از اين دو خداست. و مي گويند كه بعد از مدت مديد و عهد بعيد در ميان اين دو خدا محاربه از اين واقع شد ملايكه در ميان ايشان در آمدند و مصالحه كردند برين وجه كه عالم سفلي كه عالم عناصر است از آن خداي باشد. كه فاعل شر است مدت هفت هزارسال و اين طايفه را ثنويه نيز خواندند. و اما آن قسم ديگر كه منصور شريعتي نيستند و ايشان را كتابي نيست بعضي از ايشان دهريه بودند و ايشان وجود خالق و بعث و نشور و نبوت شريعت و توابع و لواحق آن را

همه منكرند و مي گويند كه وجود و حيات به طبيعت است و فنا به دهر يعني زمانه چنانكه حق سبحانه و تعالي در قرآن از ايشان خبر داده و فرموده كه: (و قالوا ما هي الاحياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الا الدهر) يعني گفته اند آن كافران كه نيست اين زندگاني بالاتر از زندگاني دنيا (زندگاني) مي كنيم در اين دنيا و هلاك نمي كند ما را الا زمانه. و اين طايفه را معطله نيز خوانند و بعضي مقرند به وجود خالق اما بعث و اعاده را منكرند چنانكه حق سبحانه و تعالي در قرآن از ايشان حكايت كرد و فرمود كه: (و ضرب لنا مثلا و نسي خلقه قال من يحيي العظام و هي رميم. قل يحييها الذي انشاها اول مره و هو بكل خلق عليم) يعني از براي ما كه خداونديم مثل زد آن كافر و آفرينش خود را فراموش كرد، چنين گفت آن كافر كه كي زنده خواهد كرد استخوانهاي پوسيده ريزنده را بگو تو اي محمد كه زنده خواهد كرد اين استخوانها را آن كس كه آفريد آن را اول بار و آن كس به همه چيزها داناست. و صنفي از ايشان مقر بودند به خالق و اعاده را نيز قبول داشتند اما بت مي پرستيدند و مي گفتند كه اين بتها ما را شفاعت خواهند كرد نزد خداي تعالي چنانكه خداي تعالي مي فرمايد كه: (و يعبدون من دون

الله ما لا يضرهم و لا ينفعهم و يقولون هولاء شفعاونا) يعني خداي تعالي را گذاشتند و چيزي را مي پرستيدند كه منفعتي و مضرتي بايشان نمي تواند رسانيد و مي گويند كه اينها كه ما ايشان را مي پرستيم شفيعان مااند. و ازين قبيل بودند قبيله ثقيف در طائف و بت ايشان را لات مي ناميدند و ازين قبيل بودند قريش و بني كنانه و غير ايشان از مشركان مكه و بت ايشان را عزي مي گفتند و بعضي از بت پرستان بت خود را به صورت ملائكه را مي پرستيدند و بعضي جن را عبادت مي كردند و بعضي از پي علم انساب و تواريخ رفتند و آن را دين و شعار خود ساختند و فرقه اي علم تعبير مقامات مي ورزيدند. و بعضي علم كهانت و قيافت را معتقد بودند و آن را دين خود مي ساختند و علم كهانت آنست كه كسي تسخير جن كند و جن را يار خود سازد تا خبر گيرد از اطراف عالم و بوي رساند. و علم قيافت آنست كه فرزندان را از پدران نفي كنند و به كساني ديگر نسبت دهند. و صنفي بر اهمه بودند و بر اهمه آن كسانند كه قائلند به حسن و قبح عقلي و شرع را منكرانند در جميع احكام و مذهب ايشان منسوبست به شخصي كه او را بر اهام مي گفتند. و صنفي ديگر اهل تنجيم بودند و فرقه اي آفتاب پرست بودند و (آنها كه اهل تنجيم

بودند) معتقد ايشان آن بود كه كواكب موثرند. گروهي ماه پرست بودند. صنفي آتش پرست بودند و در حقيقت مرجع اينها بت پرستي است و در حكم عبده الاصنام اند. و بالجمله نزد بعثت حضرت رسالت پناه (ص) از اصناف آراء باطله و مذاهب فاسده اكثر من ان تحصي بودند. و چون عالم به نور ظهور و به ظهور نور حضرت رسالت پناه (ص) منور گشت آن ظلمات زايل شد و هر كه را توفيق رفيق گشت به نور هدايت نبوت آن حضرت مهتدي شد و از ضلالت و جهالت و غوايت بيرون آمد. بدان كه آنچه حضرت (ع) فرمود كه بعضي اهل تشبيه بودند و خداي تعالي را به خلق تشبيه مي كردند، احتمال دارد كه اشارت باشد به يهود و نصاري چنانكه گذشت. و آنچه فرمود كه بعضي ملحد بودند يحتمل كه اشارت باشد به دهريه و معطله. و از ابن عباس روايت است كه ملحد در نام خدا آنست كه از نام خدا نام بت اشتقاق كرده باشد به زياده و نقصان مثل كساني كه بت خود را لات نام كردند و لات را كه از الله اشتقاق كردند. و كساني كه بت خود را عزي نام نهادند از عزيز گرفتند مثل كساني كه بت خود را منات خواندند و منات را از منان اخذ كردند، و آنكه فرمود كه بعضي اشارت به غير خداي ميكردند و غير خداي را خدا مي گفتند، احتمال دارد كه اش

ارت باشد به ثنويه و بت پرستان و آفتاب پرستان و مانند آن. فهداهم به من الضلاله و انقذهم بمكانه من الجهاله انقاذ خلاص كردن مكان وجود. مي فرمايد كه پيش از بعثت حضرت رسالت پناه (ص) چون اهل زمين همه راه حق را گم كرده بودند و در ضلالت و جهالت و مذاهب فاسده و آراي باطله افتاده بودند حق سبحانه و تعالي آن حضرت (ص) را ارسال كرد و به مقدم شريف آن حضرت ايشان را هدايت كرد و از ظلمات ضلالت بيرون آورد و به سبب وجود لطيف آن مظهر رسالت خلاصي داد ايشان را از مهلكات جهالت پس دين حق ظاهر شد در اطراف بلاد و كلمه صدق منتشر گشت بر السنه عباد.

[صفحه 187]

ثم اختار سبحانه لمحمد صلي عليه و آله لقاءه و رضي له ما عنده فاكرمه عن دار الدنيا و رغب به عن مقارنه البلوي، فقبضه اليه كريما صلي الله عليه و آله بلوي محنت. مي فرمايد كه چون آنچه اراده الهي تعلق به تبليغ آن گرفته بود به اتمام رسيد و اسلام عام شد و دين تمام گشت حق سبحانه و تعالي اراده كرد كه حضرت رسالت پناه را نزد خود خواند و آن كرامتها و نعمتهاي كه از براي آن حضرت مهيا كرده به آن حضرت رساند و از محن دنيا و مجاورت دار بلا و مقارنت سراي عناء آن حضرت را باز رهاند. پس آن حضرت را به سوي خود برد مكرم و معظم صلوات خداي بر وي باد و آل او و خلف فيكم ما خلفت الانبياء في اممها اذ لم يتركوهم هملا به غير طريق واضح و لا علم قائم. همل گذاشته شد بي راعي. علم علامت و نشانه. مي فرمايد كه چون حق سبحانه و تعالي حضرت رسالت پناه (ص) را نزد خود خواند آنچه كه انبياي سابق عليهم السلام در ميان امتان خود مي گذاشتند وقتي كه حق سبحانه و تعالي ايشان را نزد خود مي خواند آن حضرت نيز در ميان شما گذاشت زيرا كه انبيا امتان خود را مهمل نگذاشتند بي راه روشن و بي نشانه و علامتي كه قايم باشد يعني چنانكه هيچ پيغمبر از پيغمبران سابق

را وفات نرسيد الا بعد از آنكه شريعت خود را تمام بيان كرده باشد و روشن ساخته بر وجهي كه هيچ اشتباه در آن نمانده و امت را تعليم داده و وصي تعيين كرده و كتابي گذاشته باشند حال حضرت رسالت پناه (ص) نيز چنين بوده زيرا كه آن حضرت نيز وفات نرسيده الا بعد از آنكه دين خود را بيان كرده و روشن ساخته و به امت خود تعليم داده و وصي تعيين كرد و كتاب گذاشت كتاب ربكم مبينا حلاله و حرامه و فضائله و فرائضه مي فرمايد كه از جمله چيزهائي كه حضرت رسالت پناه (ص) در حال انتقال از دار فنا به دار بقادر ميان شما گذاشت كتاب پروردگار شماست كه به آن حضرت منزل شد و آن را قرآن و فرقان مي خوانند و نور و هدي است و از علل جهل دوا و شفاست چنانكه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه: (الحمدلله الذي انزل علي عبده الكتاب) و جاي ديگر مي فرمايد كه: شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هدي للناس) جاي ديگر مي فرمايد كه: (و تنزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنين) و جاي ديگر مي فرمايد كه: (تبارك الذي انزل القرآن علي عبده ليكون للعالمين نذيرا) و حضرت رسالت پناه (ص) بيان كرد از براي شما آنچه اين كتاب مشتمل بود بر وي از حلال و حرام و فضايل و فرايض. و اين اشارت است

به احكام خمسه كه شريعت مبني بر آنست و مراد از حلال اينست كه جايز باشد بحسب شرع و آن بر دو قسم است: يكي آنست كه مباح باشد يعني فعل وي و ترك وي مساوي باشد شرعا و هيچ كدام اولي نباشد مثل صيد در بعضي اوقات چنانكه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه: (و اذا حللتم فاصطادوا) يعني چون از احرام بيرون آئيد حلال شود بر شما صيد كردن. و قسم ديگر آنست كه مكروه باشد يعني فعل وي جايز باشد شرعا اما ترك وي اولي باشد مثل خوردن و آشاميدن بدست چپ چنانكه خداي تعالي مي فرمايد كه: (كلو ا و اشربوا و لا تسرفوا) يعني بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد. مخفي نيست كه اكل و شرب شامل است آنرا كه بدست راست واقع شود و آنرا كه بدست چپ واقع شود، اما حضرت رسالت پناه (ص) بيان كرد كه اكل و شرب بدست چپ مكروه است و بدست راست اولي است. و مراد از حرام آنست كه فعل وي جايز نباشد و ترك وي واجب باشد مثل قتل نفس و زنا و ظلم و مانند آن چنانكه خداي تعالي فرمود كه: (و لا تفرقوا الزني) يعني نزديك مشويد به زنا چه جاي آنكه بكنيد و فرمود كه (و لا تقتلوا النفس التي حرام الله الا بالحق) يعني مكشيد نفسي را كه حرام گرداند خداي تعالي بر شما كشتن او را مگر به حق. و فرمود كه

(و الظالمين اعدلهم عذابا اليما) يعني خداي تعالي مهيا گردانيد از براي ظالمان عذاب دردناك را. و مراد از فضايل مندوبات است يعني آن چيزها كه فعل آن موجب فضيلت و ثواب باشد اما واجب نباشد و ترك آن حرام نباشد مثل احسان چنانكه فرمود: (من جاء بالحسنه فله عشر امثالها) يعني هر كه از وي حسنه در وجود آيد او را ده برابر عوض باشد و مراد از فرايض واجبات است يعني آن چيزهائي كه فعل آن واجب است و ترك آن حرام مثل نماز و روزه چنانكه فرمود: (و اقيموا الصلوه و اوتوا الزكوه) يعني بپاي داريد نماز را و بدهيد زكوه را. و امثال اين در قرآن بسيار است. و احكام خمسه كه مدار شرع بر آنست و اين پنج چيز است يعني واجب و حرام و سنت و مكروه و مباح و ناسخه و منسوخه مي فرمايد كه حضرت رسالت پناه (ص) مبين و روشن گردانيد ناسخ و منسوخ قرآن را. منسوخ آيتست كه دلالت كند بر حكمي و آيت ديگر به رفع آن حكم كرده باشد. و ناسخ آن آيتست كه رفع حكم آيت اول كرده باشد مثل آنكه در اول اسلام واجب بود كه يك مسلمان براي ده كافر ثبات نمايد در جنگ و در برابر وي بايستد و ازو روي نگرداند و نگريزد چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه: (يا ايها النبي حرض المومنين علي القتال ان يكن

منكم عشرون صابرون يغلبوا ماتين و ان يكن منكم مائه يغلبوا الفا من الذين كفروا بانهم قوم لا يفقهون) يعني اي رسول خداي حريص گردان مومنان را بر قتال كافران اگر از شما بيست كس كه صابر ثابت قدم باشد غالب آيند بر دويست كس از كافران و اگر از شما صد كس باشد و صبر و ثبات نمايند (غالب آيند بر) هزار كس از آن كساني كه كافرند زيرا كه كافران را فهمي و علمي نيست اين كلام اگر چه به حسب لفظ خبر است اما به حسب معني امر است يعني حق سبحانه و تعالي واجب گردانيد در صدر اسلام كه هر يك مومن در مقابله ده كافر صبر و ثبات نمايد و با ايشان قتال و جدال كند و روي نگرداند. و چون اسلام منتشر شد و مسلمان بسيار گشت حق سبحانه و تعالي نسخ كرد اين حكم را و حكم كرد كه هر يك مومن از براي دو كافر ثبات نمايد و نگريزد و اگر در مقابل هر يك مومن بيشتر از دو كافر باشد فرار جايز باشد چنانكه حق سبحانه و تعالي فرمود كه (الان خفف الله عنكم و علم ان فيكم ضعفا فان يكن منم ماته صابره يغلبوا ماتين و ان يكن منكم الف يغلبوا الفين باذن الله و الله مع الصابرين) يعني اين زمان خداي تعالي سبك گردانيد مشقت شما را و اين تكليف را كه يكي از شما در مقابل ده كافر (باشد ثبات

بايد كرد از شما زائل گردانيد. پس اگر از شما صد مومن باشد غالب آيند بر دويست كافر) و اگر از شما هزار كس باشد غالب آيند بر دو هزار كس از كافران به اذن خداي عز و جل و خداي با صابرانست. آيت دوم را ناسخ گويند و آيت اول را منسوخ زيرا كه حكم آيت دوم حكم آيت اول را رفع كرد و امثال اين در قرآن بسيار است. و رخصه و عزائمه مي فرمايد كه حضرت پيغمبر (ص) روشن گردانيد آنچه در قرآن بود از رخص و عزائم. رخصت آن حكمي است كه بجهت ضرورتي حق سبحانه و تعالي اذن داده باشد به آن و اگر نه از جهت ضرورت بودي آن ممنوع بودي مثل اكل ميته بجهت ضرورت، چنانكه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه: (فمن اضطر غير باغ و لا عادفان ربك غفور رحيم) يعني هر كه مضطر شود بخوردن ميته يا امثال آن و آن كس ظالم و فاسق و از اهل عدوان و طغيان نباشد و از حد ضرورت سد رمق تجاوز نكند او را حق سبحانه و تعالي رخصت داده كه از ميته بقدر سد رمق بخورد زيرا مه خداي تعالي آمرزنده و بخشاينده است، پس حق سبحانه و تعالي رخصت داده بجهت ضرورت در اكل ميته. و اگر ضرورت نباشد اكل ميته حرام باشد چنانكه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه (حرم عليكم الميته) يعني حرام گردانيده شد بر شما خورد

ن ميته. و غرائم آن حكمهاست كه به هيچ حال رخصت نباشد در تغيير آن مثل وجوب (نماز و روزه و زكوه و حرام بودن قتل نفس و ظلم و خورد(ن) مال مردم) و زنا و ربا و مانند آن. و خاصه و عامه مي فرمايد كه حضرت رسالت پناه (ص) مبين و روشن ساخت آنچه در قرآن بود از خاص و عام. عام آنست كه همه افراد معني خود را شامل باشد چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه (و لله بكل شيي ء عليم) يعني خداي تعالي همه چيزها را مي داند و جاي ديگر مي فرمايد كه: (يا ايها الذين آمنو اذا قمتم الي الصلوه فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الي المرافق و امسحوا بروسكم و ارجلكم الي الكعبين) يعني اي آن كساني كه ايمان آورديد وقتي كه برخاستيد بجهت نماز بشوييد روي خود را و دستهاي خود را تا مرافق و مسح كنيد سر خود را و پاي خود را تا بهر دو كعب اين عامست يعني شاملست همه اهل ايمان را كه نماز بر ايشان واجب شده باشد. و خاص آنست كه اين چنين نباشد چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه: (الله خالق كل شيي ء) يعني خداي تعالي آفريد چيزها را مراد آنست كه حق تعالي خود را نيافريد و قبح و كفر و افعال بندگان را نيز نيافريد پس اين آيت عام نباشد بلكه خاص باشد. و جاي ديگر مي فرمايد كه (يا ايها الرسول بلغ

ما انزل اليك من ربك) يعني اي رسول برسان به خلق آنچه خداي تعالي بتو فرستاد اين حكم خاص است به حضرت رسالت (ص) و عبره و امثاله مي فرمايد كه حضرت پيغمبر (ص) بيان كرد آنچه در قرآن بود از عبرتها و مثلها كه حق سبحانه و تعالي از براي خلق بيان كرد بجهت تعليم و تفهيم. اما عبرتها مثل قصهاي امم سابقه و اقوام ماضيه چون قصه قوم نوح و قوم هود و قوم صالح و قوم موسي و غير آن چنانكه حق سبحانه و تعالي در قصه فرعون مي فرمايد كه: (فاخذه الله نكال الاخره و الاولي. ان في ذلك لعبره لمن يخشي) يعني خداي تعالي گرفت فرعون را بنكالت دنيا و آخرت به درستي كه در نكالت فرعون عبرتست مر آن كس را كه او را ترسي باشد از خداي تعالي. و جاي ديگر مي فرمايد كه: (ان في ذلك لعبره لاولي الابصار) يعني بدرستي كه در نصرت دادن خداي تعالي مومنان را بر قتل مشركان و خذلان و نگون ساري مشركان با وجود بسياري ايشان عبرتست مر كساني را كه اهل بصيرتند. و اما امثال چنانكه خداي تعالي مي فرمايد كه: (مثلهم كمثل الذي استوفد نارا) يعني مثل آن كافران مثل كسي است كه آتش افروخته باشد. و مرسله و محدوده مي فرمايد كه حضرت رسالت پناه مبين ساخت به آنچه در قرآن بود از مرسل و از

. محدود. مرسل آنست كه مقيد نباشد به قيدي بلكه مجرد باشد از قيود و عام نباشد به قيدي موجب تعيين آن باشد. اما مرسل چنانكه خداي تعالي ميفرمايد كه: (ان جاءكم فاسق بنبا فتبيتوا) يعني وقتي كه فاسقي خبري بشما آرد تفحص و تفتيش نمائيد تا صدق و كذب آن را معلوم كنيد و از روي بي تفتيشي قبول مكنيد. اين مطلق است و مقيد نيست بقيدي و احتمال عموم و خصوص دارد. و چنانكه مي فرمايد كه (او تحرير رقبه) يعني يا آزاد كردن بنده و اين مطلق است و مقيد نساخت به آنكه آن بنده مومن باشد يا نباشد. و اما محدود يعني مقيدي چنان كه حق تعالي مي فرمايد در جاي ديگر كه: (فتحرير رقبه مومنه) يعني آزاد كردن بنده مومن اين محدود است بجهت آنكه مقيد گردانيد بنده را به ايمان و چنانكه مي فرمايد: (ثم اتموا الصيام الي الليل) يعني تمام كنيد روزه را و افطار مكنيد تا به شب. و محكمه و متشابهه مي فرمايد كه حضرت رسالت پناه (ص) روشن گردانيد محكم قرآن و متشابه را. محكم آنست كه آنچه مراد باشد از وي واضح باشد و احتمال ديگر نداشته باشد و اگر احتمال داشته باشد دور باشد چنانكه خداي تعالي مي فرمايد كه: (قل هو الله احد) يعني اي محمد بگو كه خدا يكي است. و متشابه آنست كه مر

اد از وي ظاهر نباشد چنانكه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه: (الرحمن علي العرش استوي). بعضي گفته اند كه مراد از استوا تسلط است يعني خداي تعالي مسلط شد بر عرش. و بعضي گفته اند كه مراد ازو خلق و ايجادست يعني خداي تعالي عرش را آفريد و خلق كرد. و مجسمه گفتند كه مراد ازو استقرار است يعني گفته اند كه خداي تعالي بر عرش قرار گرفت و نشست و بعضي غير از اين گفته اند پس مراد از وي ظاهر نيست پس متشابه باشد. مفسرا (جمله (و) مبينا) غوامضه مي فرمايد كه حضرت رسول الله تفسير كرد آنچه در قرآن مجمل واقع شده و روشن و واضح گردانيد آنچه دقيق و مشكل بود مجمل آنست كه مراد از وي چيزي معين باشد اما لفظ دلالت بر تعيين آن مراد نكند و آن مراد معلوم نشود الا از جاي ديگر چنانكه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه: (احلت لكم بهيمه الانعام الا ما يتلي عليكم) يعني حلال گردانيد خداي تعالي بر شما خوردن گوشت چارپايان را الا آن چارپاي كه ذكر كرده خواهد شد اين مجمل است زيرا كه تا آن مستثني كه حرام است معلوم نشود مستثني منه كه حلال است معلوم نمي شود و با وجود آنكه مستثني منه كه حلال است چيزي چندي تعيين خواهد بود و مستثني كه حرام است از آيت ديگر معلوم مي

شود و آن آيت اين است كه حق تعالي مي فرمايد كه: (حرمت عليكم الميته) تا آخر آيت چنانكه فرمود كه (و آتو الزكوه) يعني بدهيد زكوه را و اين نيز مجمل است زيرا كه مستحق زكوه اينجا معلوم نشد كه كيست و نگفت كه به كه دهند اما از آيت ديگر معلوم مي شود چنانكه فرمود: (انما الصدقات للفقراء) تا آخر آيت چنانكه فرمود: فمن شهد منكم الشهر فليصمه) يعني هر كه ماه را ديد بدارد روزه را اين نيز مجمل است زيرا كه وقت روزه به حسب ابتدا و انتها از اينجا معلوم نشد بلكه از جاي ديگر معلوم مي شود چنان كه فرمود: (و كلوا و اشربوا حتي يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر ثم اتموا الصيام الي الليل) يعني بخوريد و بياشاميد تا آنكه معلوم شود كه صبح طلوع مي كند آنگه مخوريد و مياشاميد و روزه را به اتمام رسانيد تا به شب و در مقابل مجمل مبين است كه لفظ دلالت كند بر مراد مثل آيات گذشته كه مشتمل بود بر تيين آيات مجمله. بين ماخوذ ميثاق في علمه و موسع علي العباد في جهله مي فرمايد كه احكامي كه كتاب الله مشتمل است بر آن احكام انواع است: نوع اول آنست كه دانستن آن فرض است بر همه مكلفان و معرفت آن عهد و ميثاق است بر ذمه همه بندگان مثل وحدانيت خد

اي تعالي و صفات وي و معاد و نماز و روزه و شرايط آن و مانند اينها. نوع دوم آنست كه معين نيست معرفت آن بر همه مكلفان بلكه بعضي اگر جاهل باشند به آن مواخذه نشوند مثل احكام معاملات و مواريث و حدود و مانند آن. و بين مثبت في الكتاب فرضه و معلوم في السنه نسخه مي فرمايد كه نوع سيوم از احكام آنست كه ثابت شد در قرآن آن حكم اما معلوم شد نسخ آن حكم از سنت يعني از حضرت رسالت پناه (ص) (و) بحكم خداي تعالي نسخ آن معلوم نشد چنانكه حق تعالي مي فرمايد: كه (و اللاتي ياتين الفاحشه من نسائكم فاستشهد و اعليهن اربعه منكم فان شهدوا فامسكوهن في البيوت حتي يتوفيهن الموت) تا آخر آيت يعني از آنهايي كه فعل فاحش و قيبح از ايشان صادر مي شود از زنان شما يعني زنا مي دهند پس گواه طلب كنيد بر فحش ايشان چهار كس را از شما پس اگر چهار كس گواهي دادند آن زنان را كه زنا داده اند حبس كنيد در خانها تا آنكه بميرند يا آنچه مقتضاي حكم الهي باشد و ايشان واقع شود. در ابتداي اسلام اگر زني شوهردار زنا ميداد او را در خانه حبس مي كردند تا بمردن اگر زناي وي ثابت مي شد به چهار گواه عادل به مقتضاي آيت مذكوره. بعد از آن حضرت پيغمبر (ص) اين را نسخ كرد به حكم خداي

تعالي و فرمود كه اگر زن شوهردار زنا دهد و ثابت شود او را سنگسار كنند پس حكم اول كه منسوخ است ثابت شد به قرآن حكم دوم كه ناسخ است معلوم شد به سنت يعني به قول حضرت پيغمبر (ص) نه به قرآن اما به قول پيغمبر (ص) قول خداست چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه: (و ما ينطق عن الهوي. ان هو الا وحي يوحي) يعني حضرت رسالت پناه (ص) هرگز سخن نمي گفت از هواي نفس خود (و از پيش خود بلكه) هر چه مي گفت همه وحي بود كه حق سبحانه و تعالي به وي مي فرستاد. و واجب في السنه اخذه و مرخص في الكتاب تركه مي فرمايد كه نوع چهارم از احكام آنست كه بقول حضرت پيغمبر (ص) وجوب آن ثابت شد (و به قرآن ترك آن لازم شد.) و اين نوع عكس سيوم است زيرا كه درينجا قرآن ناسخ سنت شد. و مثال اين آنست كه در اول اسلام در نماز توجه به جانب بيت المقدس واجب بود و اين وجوب به نصب قرآن ثابت نشد بلكه به قول حضرت پيغمبر (ص) ثابت شد، و بعد از آن اين حكم منسوخ شد به قرآن چنانكه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد: (فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره) يعني بگردان روي خود را در نماز اي محمد به طرف مسجد الحرام خانه كعبه در آنجاست زيرا كه كعبه را قبله گردانيديم و هر

جا كه باشيد بگردانيد رويهاي خود را به طرف مسجد الحرام. اين آيت وقتي نازل شد كه حضرت رسالت پناه (ص) با جمعي از صحابه در اثناي نماز بود در مسجدي واقع است در يك فرسخي مدينه تقريبا و حضرت رسالت پناه (ص) در آن نماز متوجه شده بود به بيت المقدس پس چون جبرئيل (ع) اين آيت را بر حضرت رسالت پناه (ص) آورد و حضرت در اثناي آن نماز متوجه شد به طرف كعبه و باقي آن نماز را روي به كعبه تمام كرد. و آن مسجد را مسجد ذوالقبلتين ناميدند. و در آن مسجد (دو محرابست يكي به طرف بيت المقدس و يكي به طرف خانه كعبه و الان آن مسجد) باقي است. پس حكم اول كه منسوخ است به قول پيغمبر (ص) ثابت شد و حكم دوم كه ناسخ است به قرآن ثابت شد. و بين واحب بوقته و زائل في مستقبله مي فرمايد كه نوع پنجم از احكام الهي آنست كه واجب است در وقت معيني كه حق سبحانه و تعالي براي وي تعيين كرده و زايل مي شود وجوب آن در زمان ديگر بعد از آن زمان اگر در آن زمان معين به جاي آورده نشود مثل نماز جمعه و جهاد كفار و مانند آن زيرا كه اگر كسي نماز جمعه را تاخير كند تا وقت وي بيرون رود از وي ساقط شود و قضاي آن بر وي واجب نباشد خواه تاخير آن جهت عذري بوده باشد يا نه اما اگر بي ع

ذر تاخير كرده باشد فعل حرام واقع شده باشد و اگر نه، نه. و جهاد نيز چنين است اگر در وقت حاجت و هجوم كفار واقع نشود قضاي آن واجب نباشد و اثم باشد اگر بي عذري ترك كرده باشد. و مباين بين محارمه من كبيرا اوعدء ليه نيرانه او صغير ارصد له غفرانه ارساد مهيا گردانيدن چيزي. مي فرمايد كه نوع ششم از احكام آنست كه خداي تعالي بعضي چيزها را حرام گردانيد و آن محرمات را حق سبحانه و تعالي مختلف و مباين ساخت پس بعضي از آن محرمات كبيره است يعني گناه بزرگ و عظيم است و حق سبحانه و تعالي آن را وعده داد به دوزخ مثل قتل نفس چنانكه فرمود: (و من يقتل مومنا متعمدا. فجزاوه جهنم خالدا فيها) يعني هر كه بكشد مومني را عمدا جزاي وي دوزخ باشد كه در آنجا مخلد بماند و مثل ظلم چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه: و الظالمين اعدلهم عذابا اليما) يعني مهيا گردانيد حق سبحانه و تعالي از براي ظالمان عذاب دردناك را. و بعضي از آن محرمات صغيره است يعني گناه كم و اندك و آن صغيره را خداي تعالي مي آمرزد اگر آن كس بر آن مصر نباشد مثل غيبت اندك و دزديدن يك دانه گندم و يك لقمه نان و مانند آن زيرا كه خداي تعالي اينها را مي آمرزد وقتي كه آن كس بر آن مصر نباشد و عمل

صالح نيز رفع اين گناهان صغيره مي كند اگر چه آنكس توبه نكند از آن چنانكه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه: (ان الحسنات يذهبن السيئات) يعني بدرستي كه افعال حسنه و اعمال صالحه (نيست مي گرداند گناهان را علما گفته(اند) كه مراد از گناهان كه اعمال صالحه آن) را محو مي گرداند صغاير است. و سخن حضرت (ع) دليل است بر قول علما. اما اگر كسي مصر باشد بر صغيره آن صغيره كبيره گردد و به اعمال صالحه محو نگردد. مقتضي عقاب باشد. و بين مقبول في ادناه و موسع في اقصاه. مي فرمايد كه نوع هفتم از احكام خداي تعالي مشتمل بر آنست كه اندكي از قرآن مقبول است و بسياري از وي نيز جايز است مثل آنكه كسي در نماز سوره كوتاهي بخواند بعد از فاتحه الكتاب مثل سوره قل هو الله احد يا سوره آل عمران و اعراف و كهف نيز درست باشد اگر وقت آن نماز به سبب خواندن آن سوره فوت نشود چنانكه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه: (فاقروا ما تيسر من القرآن) يعني بخوانيد از قرآن آنچه ميسر شود و در جاي ديگر مي فرمايد كه: (فاقروا ما تيسر منه و اقيمو الصلوه و آتوا الزكوه) يعني بخوانيد آن چه ميسر شود) و نما ز را بپاي داريد و زكوه را بدهيد. باب پنجم در بيان واجب گردانيدن حج اسلام

و زيارت كردن بيت الحرام (و منها في ذكر الحج) يعني بعضي ازين خطبه در بيان حج است

[صفحه 203]

و فرض عليكم حج بيته الحرام الذي جعله قبله الانام يردونه ورود الانعام و يالهون اليه و لوه الحمام. و لوه حيران شدن از كثرت شوق و مراد درين مقام كثرت اشتياقست مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي واجب گردانيد بر شما حج خانه خود را كه نام وي بيت الحرامست و آن خانه خانه ايست كه حق سبحانه و تعالي او را قبله مردمان گردانيد زيرا كه (فو ل وجهك شطر المسجد الحرام) تا آخر اين آيات چنانكه گذشت. و وارد مي شوند مردمان يعني مي روند بسوي آن چنانكه گوسفندان و مانند آن به ماواي خود و واله مي شوند مردمان از كثرت اشتياق (آن خانه مثل اشتياق) كبوتر به آشيانه خود اشارتست به آنكه آن خانه جائي است كه ملجاء همه است و همه كس را رجوع به آن خانه است و ميل و اشتياق زيارت آن خانه همه كس را والد مي گرداند مثل عاشق كه والد ديدار معشوق خود باشد و اينها از جمله فضايل بيت الله است. و خانه كعبه را بيت الحرام بجهت آن گويند كه زيارتش ميسر نشود كسي را الا بعد از آنكه احرام گيرد و حرام گرداند بر خود چيزها را كه پيش از آن بر روي حلال بوده باشد مثل استمتاع از زنان و استعمال طيب و تراشيدن سر را و پوشيدن جامهاي دوخته و غير آن از چيزهايي كه مذكور

است در باب حج. و نيز خداوند حرم است كه در آن حرم صيد و قلع شجر و نباتات و قلع آن حرام است و نيز ذي حرمت است اگر كسي التجا به وي كند اخراج آن كس و ايذاء وي حرام باشد تا بيرون نرود. و او را قبله نيز گويند زيرا در نماز و ذبح و احتضار ميت و دفن وي و غيرذلك واجب بود كه رو بسوي آن خانه كنند. و نيز گفته اند كه او را قبله گويند بجهت آنكه دعا و عبادت كسي كه متوجه بسوي وي باشد در حالت آن دعا و عبادت مقبول است. و او را كعبه نيز گويند بجهت آنكه كعب در لغت عرب چيزي بلند مرتبه و عاليقدر و عظيم الشان را گويند و ظاهر است كه خانه كعبه بلند مرتبه و عاليقدر و عظيم الشان است چنانكه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد كه: ان اول بيت وضع للناس للذي ببكه مباركا و هدي للعالمين. فيه آيات بينات مقام ابراهيم من دخله كان آمنا) يعني بدرستي كه اول خانه در روي زمين بنا كرده شد به امر خدا بجهت مردمان تا حق سبحانه و تعالي را در آنجا عبادت كنند آن خانه ايست كه در مكه است يعني خانه كعبه است كه حضرت ابراهيم خليل به امر ملك جليل بنا كرد و آن خانه مبارك راه نماينده اهل علم است و در آن خانه نشانها و دليلهاي روشن است و مقام ابراهيم است و هر كه در آنجا درآ

يد ايمن باشد در دنيا و در آخرت وقتي كه با شرايط شرعيه درآيد. و نيز روايت است از حضرت رسالت پناه (ص) كه فرمود: (حجه مبروره خير من الدنيا و ما فيها و حجته و مبروره ليس لها اجرا لا الجنه) يعني يك حج مقبول بهتر است از دنيا و هر چه در دنياست و نيست مزد يك حج مقبول مگر در بهشت. و نيز روايت است از حضرت رسالت پناه (ص) كه فرمود (من حج و لم يفسق خرج ذنوبه كيوم ولدتم امه) يعني هر كه حجي بگذارد و در آن حج به زنان مباشرت نكند و دروغ و مستبه و فعل حرام از وي صادر نشود بيرون آيد از گناهان خود مثل آن روزي كه از مادر متولد شده بود. اما مي بايد دانست كه دريافتن فضيلت حج شرطي چند دارد اول آنكه نفقه آن از وجه حلال باشد. دوم آنكه در وقت اشتغال به حج خاطر خود را خالي گرداند از تجارت و خريد و فروخت و لهو و نزه و مانند آن و دل خود را متعلق نگرداند به اين چيزها زيرا كه مفوت فضيلت حج است چنانكه در خبر است از اهل بيت عليه السلام كه فرمودند: (اذا كان آخر الزمان خرج الناس الي الحج علي اربعه اصناف: سلاطينهم للنزهه و اغنياهم للتجاره و فقراهم للمسئله و قراهم للسمعه) يعني وقتي كه آخر الزمان باشد بيرون روند مردمان بسوي حج به چهار صنف: سلاطي

ن و ملوك ايشان بجهت گشت و تفرج روند و اغنياي ايشان براي تجارت و خريد و فروخت روند. و فقرا و مساكين ايشان بسبب گدائي روند. و قراء و علماي ايشان بجهت سمعه و ريا روند تا خود را به مردمان بنمايند. سيوم آنكه در آن اوقات مساعده ظالمان نكند بهيچ وجهي. چهارم آنكه توقع كند در زاد بقدر حال و بذل كند به فقرا و ذوي الحاجات و خوش خلقي كند و بخيلي و تبذير و كج خلقي نكند. روايتست از حضرت پيغمبر كه فرمود (الحج المبرور ليس له اجر الا الجنه فقيل يا رسول الله ما ترا الحج قال طيب الكلام و اطعام الطعام) يعني نيست مزد حج خوب نيكو مگر بهشت پس گفتند يا رسول الله نيكوئي و خوبي حج كدام است حضرت پيغمبر فرمود كه نيكوئي و خوبي حج سخن خوش گفتن و طعام دادن است. پنجم ترك مجادله و مخاصمه و لغو و فحش گفتن و استمتاع زنان و فسوق و فجور و باقي چيزهاي كه در حال احرام حرام است. ششم آنكه اگر تواند پياده حج كند و اگر نه آنچه تواند پياده رود. هفتم آنكه اگر سواره حج كند بر اشتر پالاني سوار شود نه بر مخفه و مانند آن مثل اهل تنعم. هشتم آنكه اشعث و اغبر باشد در اوقات حج. نهم آنكه به مركب خود ستم نكند و با وي به رفق باشد و گاهي پياده رود تا به مرك

ب جفا نرسد و بار گران بر وي ننهد. دهم آنكه قرباني كه كند فربه باشد تا فقرا از وي فايده برند. يازدهم آنكه خاطر خود را بد نكند از خرج بسيار كردن كه در آن اوقات واقع شود و از گراني طعام و ادام و مانند آن ننالد و خوشحال باشد زيرا كه حق سبحانه و تعالي چندان عوض خواهد داد كه تمنا كند كاشكي زياده از آن خرج مي شد. دوازدهم آنكه چون از حج مراجعت كند افعال و اطوار وي بهتر باشد از آنكه پيش از حج بود زيرا كه اين دليل قبول حج است و اگر بر عكس باشد دليل باشد بر آنكه حج وي قبول نشد. بدان كه عبادت مفروضه در شريعت بسيار است و حضرت اميرالمومنين درين خطبه تخصيص آن باشد در وقتي كه حضرت اميرالمومنين علي (ع) اين خطبه را مي فرمود موسم حج بوده باشد پس بجهت مناسبت، تخصيص كرده باشد به حج تا آنها كه بر ايشان حج واجب بود متنبه شوند و مهيا و مستعد گردند و متوجه مكه شوند و تاخير نكنند. اما علامه شيخ ميثم بحراني در شرح خود آورده كه حكمت در تخصيص آنست كه غرض از تكليف عباد به عبادت جذب خلق است به خالق يعني غرض آنست كه عباد دايم در فكر ذات و صفات معبود خود بوده باشند و انعام عام منعم خود را ياد كنند و بحمد و ثناي وي مشغول باشند تا اين تذكا

ر و تكرار سبب تجلي انوار و انكشاف اسرار گردد و موجب قرب شود به ملك غفار. و شكي نيست كه عبادت را مكاني مي بايد و هر چند مكان اشرف باشد عبادت افضل خواهد بود. و غرض از وي اكمل است. و شبهه نيست كه مكه افضل اماكن است زيرا كه منبا بيت الحرام و مولد و ماواي رسول (ص) است و عبادتي كه حق سبحانه و تعالي در آن مكان تعيين كرده حج است پس بجاي آوردن اين فريضه مستلزم انتقال است به آن مكان و بودن در آن مكان مستلزم تفكر است در ذات و صفات خداي تعالي و موجب تذكر حضرت رسالت پناه است (ص) و تذكر آن حضرت چند كه دخل آن در توجه بسوي خداي تعالي و قطع علايق و عوايق بدني بيشتر است از افعال عبادات ديگر چنانكه مخفي نيست بر متامل. پس آنچه غرض است از تكليف به عبادت در حج اظهر و اكثر است پس بجهت اين نكته آن حضرت عليه السلام تخصيص كرد به ذكر حج جعله سبحانه علامه لتواضعهم لعظمه و اذعانهم لعزته مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي گردانيد آن خانه كعبه را علامت تواضع و تذلل بندگان مر عظمت او را و نشانه تصديق و قبول كردن مر عزت او را هر كه قصد خانه كند و آنچه افعال و اعمال حج باشد بجاي آرد آن كس از مخلصان باشد و علامت امتثال او امر خداي تعالي عظمت وي

و نشانه گردن نهادن و قبول كردن عزت و كبرياي وي ازو ظاهر شده باشد. و اختار من خلقه سماعا اجابوا اليه دعوته و صدقوا كلمته مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي اختيار كرد و برگزيد از خلق خود آنها را كه شنيدند نداي منادي او را و اجابت كردند دعوت او را و تصديق نمودند قول او را. اين اشارتست به آنكه حق سبحانه و تعالي در قرآن مي فرمايد كه: (و اذن في الناس بالحج ياتوك رجالا و علي كل ضامن ياتين من كل فج عميق). در روايت آمده كه چون حضرت ابراهيم خليل الله عليه السلام از بناي خانه كعبه فارغ شد جبرئيل (ع) سوي وي آمد و گفت كه حق تعالي ترا مي فرمايد كه ندا كن و اعلام نما مردمان را ثانيه حج خانه كعبه آيند. پس ابراهيم (ع) گفت يا رب آواز من به كجا رسد به كي رسد حق تعالي فرمود كه تو ندا كن بر من است رسانيدن آن ندا به گوش مردمان. پس ابراهيم (ع) بر بالاي مقام بر آمد و مشرف شد بر عالم و بلند بر آمد به مرتبه اي كه برابر بلندترين كوههاي عالم شد و روي به شرق و غرب و يمين و يسار كرد و ندا در داد به آن مقدار كه بلندي آواز وي بود و گفت: (يا ايها الناس كتب عليكم الحج الي البيت العتيق فاجيبوا ربكم) يعني اي مردمان حق سبحانه و تعالي بر شما حج ك

ردن خانه كعبه نوشته است و فرض گردانيده اجابت كنيد پروردگار خود را، پس جواب دادند آنها كه اهل توفيق و سعادت بودند از بني آدم و ذريت ايشان كه در پشت پدران و ارحام مادران بودند و گفتند: (لبيك اللهم لبيك) يعني استاده ايم به خدمت تو اي پروردگار ما و خداوند ما. و وقفوا مواقف انبيائه مي فرمايد آن كساني كه اجابت كردند دعوت خداي را و تصديق كردند سخن وي را استادند در جايهائي كه انبياء در آنجا استادند يعني متابعت پيغمبران كردند در مناسك و مشاعر حج و آنچه بجا آوردند (و فرمودند ايشان نيز بجاي آوردند). و تشبهوا بملاتكته المطيفين بعرشه مي فرمايد آن كساني كه اجابت نمودند دعوت خدا را در حج كردن خانه كعبه خود را ماننده كردند به ملائكه كه صف زده اند در گرد عرش خدا و اين اشارتست به آنكه خانه كعبه در زمين در برابر بيت المعمور واقع است در آسمان ملائكه در گرد بيت المعمور به طواف و عبادت مشغولند پس طائفان خانه كعبه و زائران وي شبيهند به ملائكه (كه در گرد بيت المعمور به طواف و عبادت مشغولند). يحرزون الارباح في متجر عبادته و يتبادرون عنده موعود مغفرته احراز جمع كردن. تبادر پيشدستي كردن. مي فرمايد آن كساني كه اجابت كردند دعوت خ

دا را در حج كردن خانه كعبه جمع مي كنند و در حيازه و تصرف خود در مي آورند سودهاي تجارت عبادت حق سبحانه و تعالي را و پيشدستي مي نمايند در سعي نزد وي تا به وعد مغفرت و رحمت وي رسند پس حجاج مثل تجارند و افعال و اركان و مناسك حج بمنزله بضاعت و بجاي آوردن افعال و اركان و مناسك به حركات و سكنات بمنزله بيع و شرا و ثواب و مغفرت و رحمت حق كه سبحانه و تعالي به ايشان دهد بجهت آن حج بمنزله ربح. و درينجا اشارتست به آنكه كسي كه دعوت خداي را قبول كرد و متوجه درگاه حق تعالي شد بجهت عبادت مي بايد كه اخلاص ورزد و جز قرب و رضاي خداي تعالي غرض ديگر نداشته باشد و عبادت خود را مشوب به تجارت دنيوي و ربح مالي و مانند آن نسازد تا مطلوب كه فوز است به سعادت اخروي و نيل است به ثواب ابدي حاصل گردد و اگر نه سعي وي بجهت تجارت باشد نه براي عبادت. جعله للاسلام علما و للعابدين حرما مي فرمايد كه گردانيد حق سبحانه و تعالي آن خانه كعبه را از براي اسلام علمي يعني علامتي كه به آن مهتدي كه به آن مهتدي شوند به راه حق چنانكه مسافران در براري و صحراها به كوههاي بلند راههايي مي برند و به منزل مي رسند پس هر كه اجابت كرد دعوت خدا را استسلام عزت و عظمت

او نمود بجهت عبادت وي بسوي آن خانه رفت مهتدي شد به راه حق و سالك صراط مستقيم گرديد و نيز حق سبحانه و تعالي گردانيد آن كعبه را حرم كساني كه به او پناه گيرند يعني هر كه به آن خانه پناه گيرد آن خانه، حرم و حامي وي باشد كه او را از آنجا اخراج نكنند و ايذاء نكنند مگر آنكه در آنجا شري يا فسادي ازو در وجود آيد چنانكه حق تعالي مي فرمايد كه: (و من دخله كان آمنا) يعني هر كه در آنجا درآيد ايمن باشد. فرض حجه و اوجب حقه و كتب عليكم وفادته. فقال سبحانه (و لله علي الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا و من كفر فان الله غني عن العالمين) وفادت بجاي به قصد زيارت. مي فرمايد كه حق سبحانه و تعالي فرض كرد آن خانه را و واجب گردانيد حق وي را و نوشت بر شما زيارت وي را پس فرمود حق سبحانه و تعالي كه مر خداي راست بر ذمه مردمان حج كردن خانه كعبه نه همه مردمان بلكه آن مردمان كه ايشان را استطاعت باشد از زاد و راحله و مانند آن و قدرت و توانائي آن داشته باشند كه به آنجا روند و هر كه كافر شود و آنچه خداي تعالي فرمود و فرض كرد بر وي از حج خانه كعبه آن را بجاي نيارد و اطاعت و امتثال نكند با وجود استطاعت آن كس خاسر و زيانكار باشد و حق سبحانه و

تعالي غني است در ذات و صفات خود از عالميان.


صفحه 90، 107، 119، 124، 130، 142، 153، 159، 165، 174، 181، 187، 203.