کد مطلب:92284 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:193

خطبه 003-شقشقيه











[صفحه 228]

و من خطبه له (ع) تعرف بالشقشقيه. از جمله خطبه آن حضرت (ع) خطبه اي است كه آن را خطبه شقشقيه مينامند و آن اينست: اما والله لقد تقمصها فلان. ميفرمايد كه بدانيد و آگاه باشيد به حق خداي كه غير از وي خدايي نيست كه فلان متصدي و متصرف به امر خلافت شد چنانكه كسي پيراهني در بر خود كند. لفظ فلان در اين كلام كنايت است از ابوبكر و در بغضي نسخهاي نهج البلاغه بجاي لفظ فلان، ابن ابي قحافه واقع شده يعني پسر ابوقحافه. و ابوقحافه كنيت پدر ابوبكر است و پدر آن را ابوقحافه از براي آن ميگفتند كه قحافه در لغت عرب قدح بزرگ را گويند كه در آنجا طعام كنند و در مكه شخصي بود غني و مال دار و از اكابر و بزرگان اهل مكه بود و او را ابن جذعان ميگفتند مردم مكه را طعام بسيار ميداد در كاسها و قدحهاي بزرگ و پدر ابوبكر كه ابوقحافه است خدمتكار و مزدور ابن جذعان بود كار او آن بود كه مردم را جمع كند از براي طعام خوردن و چون مردم از طعام خوردن فارغ شوند كاسها را جمع كند. پس او را از اين جهت ابوقحافه گفتند يعني پدر قدح بزرگ و غرض حضرت از اين كلام آنست كه ابوبكر بن ابي قحافه تصرف كرد در خلافت و متصدي امر او شد و در حيازه خود در آورد چنا

نكه كسي پيراهني در بر خود كند. و انه ليعلم ان محلي منها محل القطب من الرحي و حال آنكه به علم اليقين ميدانست كه خلافت و امامت حق من است به نص خدا، و رسول خدا و او را هيچ حقي در اين امر خلافت نيست. و ميدانست كه قطب دوران امر خلافت منم و بر غير من داير نمي تواند بود چنانكه حركت آسيا بر قطب است و بر غير قطب داير نميشود پس چنانكه حركت آسيا بر قطب وي است و اگر نه از جهت آن قطب بودي حركتش فاسد شدي و از وي حاصل نبودي. نظام امر خلافت نيز بر من داير است و فايده آنكه انتظام حال مسلمانان است در امور دينيه و دنيويه و به مقتضاي شرع بر من داير است و از غير من به فساد و ضلالت ميانجامد. ينحذر عني السيل علوم و معارف و راه دين و دنيا از من فايض ميشود و مثل سيلي كه در محل بارندگي از كوه فروز آيد، و لا يرقي الي الطير و مرغ بلندپرواز عقل از ادراك و تعقل و كما لو فضل و علو مرتبه من عاجز است و وهم و خيال به آنجا نميتواند رسيد مثل مكان رفيع عالي كه مرغ پرنده به آنجا نتواند رسيد. فسدلت عنها ثوبا پس پرده حجاب انداختم در ميان خود و ميان خلافت اين كلام كنايت است از اعراض و عدم مبالغه در طلب خلافت. يعني چون ديدم كه قوم از حق برگشتند و با

طل را اختيار كردند ايشان را به حال خود گذاشتم و اعراض كردم از مطالبه آن. و طويت عنها كشحا و در نور ديدم و نهي كردم پهلوي خود را از آن خلافت، اين سخن نيز كنايت است از ترك آن خلافت و نهي كردم پهلوي خود را از آن خلافت. اين سخن نيز كنايت است از ترك آن خلافت و طفقت ارتاي بين ان اصول بيد جذاء و اصبر علي طخيه عميا و متفكر و متامل شدم در ميان آنكه حرب كنم با آنها كه حق مرا غضب كردند يا صبر كنم، هر دو مشكل مي نمود (اما حرب بجهت آن مشكل مينمود) كه دست من بريده بود يعني هيچ ناصري و معيني نداشتم و هيچ كس از قوم به من اتفاق نكردند بلكه همه نفاق كردند و در بيعت شدند مگر اندكي. پس اگر حرب ميكردم به اين حال با ايشان همه ايشان را ميبايست كشت. و اگر همه ايشان را مي كشتم خوف بود كه اسلام نماند و كلمه طيبه (لا اله الا الله و محمد رسول الله) از ميان اكثر خلق برطرف شود و كفار مستولي گردند زيرا كه هنوز اوايل اسلام بود. و اما صبر بجهت آن مشكل مي نمود كه حق از ميان بيرون ميرفت و احوال مردم مخبط و پريشان گشت و همه در ظلمت و تاريكي و كوري ضلالت افتادند و صبر كردن بر ابتلاء و محنت چنين در غايت دشواري است. يهرم فيها الكبير و يشيب فيها ا

لصغير و يكدح فيها مومن حتي يلقي ربه. اشارتست به دشواري صبر بر آن حالت و طول آن مدت و حاصلش آنست كه صبر كردن بر آن حالت بجهت آن مشكل است كه پير كبير السن (پير ميگردد و هر مومني كه حق را در آن حالت از هم ميريزد متلاشي ميگردد و جوان صغير السن پير ميگردد و هر مومني كه حق را) در آن مدت و بر آن حالت از دست خود رها نكند چنداني مشقت به وي راه يابد بجهت محافظت حق كه بميرد پس در شدت چنين و مشقت به اين نوع كسي چون صبر كند. فرايت ان الصبر علي هاتا احجي پس بعد از آنكه تفكر و تامل كردم در ميان محاربه و صبر ديدم كه صبر انسب و اولي است. و جهت اولويت صبر آنست كه چون غرض آن حضرت اقامت دين قويم و اجراي احكام شرع بر قانون مستقيم بود پس اگر محاربه ميكرد احتمال داشت كه همه آنها كه با ابوبكر بيعت كردند كشته ميشدند و باقي ديگر فرار مينمودند و در بوادي و براري و بلاد شرك با مشركان و كفار ملحق ميشدند چنانكه رسم و عادتست در ميان اين طايفه پس مشركان هجوم ميكردند و فتن و حروب زياده مي شد و اسلام برطرف ميگشت يا در غايت ضعف مي شد زيرا كه آن زمان اوايل اسلام بود و هنوز اسلام در دلهاي ايشان مستحكم نشده بود پس غرض از مطالبه و محاربه كه رونق

دين و انتشاراسلام بود فوت مي شد. اما صبر اگر چه مشتمل بود بر شدت و مشقت بجهت اختلال دين و وقوع ضلالت و گمراهي مردم ولي اميد آن بود كه بعد از مدتي بر بعضي از ايشان حق ظاهر شود به دلايل و مواعظ و نصايح و از آن ضلالت باز گردند و نيز اميد بود كه بعد از مدتي از ايشان اولاد حاصل شود كه مطيع و منقاد حق گردند و امر محاربه بعد از آن متلافي شود پس صبر اولي و انسب بود از حرب. فصبرت و في العين قذي و في الحلق شجي پس چون ديدم كه صبر اولي است صبر كردم و اگر چه صبر درين حالت و مشقت و شدت و دشواري و تلخي به مثابه آن بود كه در چشم كسي خاري يا مانند آن باشد يا در حلق كسي استخوان يا مثل آن چسبيده باشد. اري تراثي نهبا ميديدم حق و ميراث خود را كه به غارت و تاراج مي بردند بعضي گفتند مراد از ميراث، حق امامت است كه ابوبكر بغير حق متصرف شده بود چنانكه گذشت. و بعضي گفتند مراد از ميراث، فدك است و مانند آنكه حضرت رسالت پناه (ص) در حال حيات خود به حضرت خير النساء صلوات الله عليها بخشيده بود و چون حضرت رسالت پناه (ص) (از دنيا انتقال فرمود ابوبكر با جمع ديگر آن را غصب كردند). از حضرت خير النساء صلوات الله عليها بسبب روايتي كه افترا كرده ان

د بر حضرت رسالت پناه (ص) و گفتند كه آن حضرت فرمود كه (نحن معاشر الانبياء لا تورث ما تركناه صدقه) يعني گفتند كه حضرت رسالت پناه (ص) فرمود كه ما گروه پيغمبران از كسي ميراث نمي بريم (و كسي از (ما) ميراث نميبرد) و هر چه بعد از وفات ما از ما بماند صدقه است هر كه خواهد ببرد اين روايت را بعضي گفتند كه ابوبكر افترا كرد بر حضرت پيغمبر (ص) و بعضي گفتند كه عايشه افترا كرد و به اتفاق امت غير از ايشان هيچ كس از حضرت رسالت پناه (ص) اين سخن را روايت نكرد. و اين روايت افتراست بر حضرت پيغمبر (ص) زيرا كه مخالف نص قرآنست چنانكه حق سبحانه و تعالي ميفرمايد: (و ورث سليمان داود) يعني ميراث برد حضرت سليمان (ع) از پدر خود كه حضرت داود پيغمبر (ع) بود. و در قصه حضرت زكرياي پيغمبر (ع) ميفرمايد (يرثني و يرث من آل يعقوب) يعني حضرت زكريا پيغمبر (ع) گفت اي پروردگار من مرا فرزندي ببخش تا وارث من باشد بعد از من و وارث آل يعقوب باشد. پس معلوم شد كه انبياء وارث و مورث بوده اند پس آن روايت كه مذكور شد افترا باشد.

[صفحه 233]

حتي مضي الاول لسبيله فادلي بها الي فلان بعده حال بر منوال مذكور ميگذشت مدتي تا اينكه ابوبكر است برفت به آن راهي كه چاره اي نبود از آن پس انداخت آن خلافت را در دست فلان كه بعد ازو بود يعني عمر زيرا كه ابوبكر در وقت مردن خلافت را به عمر تعيين كرد و فلان درينجا كنايتست از عمر. ثم تمثل (ع) بقول الاعشي فقال: شتان ما يومي علي كورها و يوم حيان اخي جابر پس مثل زد آن حضرت (ع) به قول اعشي و اعشي مردي بود از شعراي عرب و او از اهل باديه بود در ميان قبيله خود و در باديه به سختي و مشقت اوقات ميگذرانيد و در اغلب اوقات بر اشتر بالاني سوار شده يا پياده از باديه به باديه ديگر انتقال ميكرد. به گرماي آفتاب سياه و سوخته شده در ميان گرد و غبار. بعد از مدتي از ميان قبيله خود بيرون آمد و باديه را ترك كرد و متوجه يمامه شد و يمامه شهريست محصن در بلاد حجاز و حاكم آن شهر در آن زمان مردي بود از امراي عرب او را حيان ميگفتند و او را برادري بود جابر نام. القصه، اعشي شاعر به يمامه رفت نزد حيان و نديم وي گشت و حيان درباره وي التفات بسيار كرد و او را بخشش بي نهايت كرد و غني گردانيد و اعشي در مدح حيان قصايد و ابيات ميگفت از

جمله آن اين بيت است كه حضرت (ع) مثل زد به اين بيت و حاصل معني اين بيت آنست كه چون اعشي آن مشقت و محنت كه در باديه ميكشيد ياد كرد و اين نعمت و رفاهيت را كه در منادمت حيان به او رسيد تامل كرد و گفت بسيار دور است ما بين آن روز كه در باديه بر اشتر بالاني سوار شده در آفتاب ميگرديدم و اين روز كه مستغرق نعمت و رفاه هستيم نزد حيان كه برادر جابر است. شيخ ميثم بحراني رحمه الله عليه در شرح خود آورده كه غرض حضرت (ع) ازين تمثيل آنست كه فرق بسيار است ميان آن روز ك ه رفاهيت و نعمت و شرف صحبت حضرت رسالت پناه (ص) ميسر بود و منافع و فوايد بسيار از علوم و معارف و كمالات و هدايت خلق و ثواب اخروي بسبب شرف صحبت آن حضرت حاصل مي شد و ميان اين روز كه محنت و مشقت و شدت بي نهايت متوجه شد. و مردم در ضلالت افتادند و صاحب حق از حق خود ممنوع گشت و بر بلاها و محنتها صبر مي بايد كرد. فيا عجبا بينا هو يستقيلها في حياته اذ عقدها لاخر بعد وفاته زهي عجب كه ابوبكر در حال زندگي خود طلب اقاله ميكرد و ميگفت كه بيعت مرا باطل كنيد و مرا از خلافت عزل نمائيد چنانكه به تواتر رسيد كه او گفت (اقيلوني فلست بخيركم و علي فيكم). يعني بيعت مرا باطل كنيد بجهت آ

نكه بهترين شما نيستم و علي ميان شماست پس چون در وقت زندگي خود طلب اقاله ميكرد از خلافت چگونه در محل مردن آن خلافت را به ديگري ميداد زيرا كه طلب اقاله بجهت آن ميكرد كه ميدانست ك ه خلافت حق وي نيست پس چيزي كه حق وي نبود در زندگي ميخواست كه خود را از آن چيز خلاص كند چگونه در وقت مردن كه وقت توبه و استغفار است و ندم آن را به كس ديگر داد چيزي اعجب ازين نميباشد. لشد ما تشطر اضرعيها چه سخت قسمت كردند خلافت را و در آن چسبيدند مانند طفلي كه در پستان مادر خود چسبد يا مثل كسي كه در پستان گوسفندي يا مانند آن چسبد تا آنرا بدوشد. فصيرها في حوزه خشناء پس ابوبكر وضع كرد خلافت را در جاي درشت يعني خلافت را به عمر داد كه درشت بود زيرا كه در آن غايت غلظت و خلافت و درشت طبيعت بود. يغلظ كلمها و يخشن مساها و از جمله درشتيهاي عمر آن بود كه سخن آن از درشتي و تندي بمنزله و جراحت بود و طبيعت كسي به آن ميل نمي كرد از بس كه مردم را مي رنجانيد از درشتي طبيعت همچنانكه طبيعت بچيزهاي درشت ميل نمي كند. و يكثر العثار فيها و الاعتذار منها و از جمله آنست كه لغزيدن وي بسيار بود و اعذار وي بي شمار يعني درشتي بسيار ميكرد در احكام و زود در غضب مي ش

د و چون ايرادي بر وي متوجه مي شد عذر چند ميگفت تا بپوشاند و مردم ندانند كه او حكم كرد فصاحبها كراكب الصعبه ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحم پس كسي كه در زمان آن درشت طبيعت واقع شود و مطلع گشته مانند آن كسي است كه سوار باشد بر اشتر سركش كه هنوز (بر بار و سواري) نياموخته باشد. اگر آن كس مهار آن اشتر را باز پس كشد به قوت تا آن شتر را براه راست آورد آن اشتر نيز زور كند و باز نگردد پس بيني آن اشتر دريده شود و فساد زياد شود و اگر مهار آن اشتر را به وي باز گذارد تا هر جا كه خواهد رود، سر به كوه و بيابان و مهالك نهد و آن كس را هلاك كند. غرض حضرت (ع) آنست حال من نيز نسبت به عمر اين مثابه است كه اگر آن را منع كنم و خواهم ك ه او را باز گردانم عناد كند و سر به فتنه ها نهد و فساد زياده شود پس نقيض مدعي لازم آيد و اگر او را به حال خود گذارم مردمان را ناراحت كند. فمني الناس لعمر الله بخبط و شماس و تلون و اعتراض به حق خدايي خدا كه مردمان مبتلي گشتند به انواع محنتها و بلاها، و امور ايشان مخبط شد و نفرت در ميان ايشان پيدا گشت و رنج و ايذاء به ايشان رسيد و انتظام احوال ايشان مختل شد زيرا كه عمر مضطرب بود در حركات و سكنات و د

رشت خو و متلون بود هر لحظه به رنگي ديگر و حال ديگر و در اقوال و افعال استقامتي نداشت مثل كسي كه رفتار و حركات و سكنات و درشتخو و متلون بود هر لحظه به رنگي ديگر و حال ديگر و در اقوال و افعال استقامتي نداشت مثل كسي كه رفتار و حركات وي به يك و تيره نباشد و صاحب وي دايما از وي متاذي باشد. فصبرت علي طول المده و شده المحنه پس صبر كردم بار دوم با وجود درازي مدت و سختي و محنت همچنانكه صبر كردم بار اول تا آنكه عمر نيز بگذشت و به راه خود رفت.

[صفحه 237]

حتي اذا مضي لسبيله جعلها في جماعه زعم اني احدهم پس چون ميمرد تعيين كرد خلافت را ميان جمعي كه من از آن جمله بودم. اين كلام اشارتست به آنكه چون ابولولو كه مشهور است به شجاع الدين عمر را كارد زد و ديدند كه مي ميرد گفتند مي بايد كه وصيت كني و از براي خلافت كسي تعيين كني گفت نميخواهم كه امر خلافت را به گردن خود نهم در زندگي گفتند پس مجملي بگو تا از براي خود كسي تعيين كنيم. گفت لايق اين كار شش كسند: علي بن ابيطالب (ع) و سعد بن ابي وقاص و عبدالرحمن بن عوف و طلحه و زبير و عثمان. اين گفت و باز گفت هر يك از اين شش كس مانعي دارند پس علي بسيار مايل است به خلافت و سعد عتيق است و در غايت تندي و عناد است و عبدالرحمن، قارون اين امت است و حريص است بر جمع مال و طلحه متكبر است و زبير بخيل است و عثمان قوم و قبيله خود را دوست ميدارد و براي ايشان تعصب ميكند و به غير ايشان التفات نميكند. آنكه گفت اين شش را سه روز مهلت دهيد تا در يكجا جمع شوند و مشاورت كنند پس اگر پنچ كس از اينها اتفاق كردند و يك كس مخالفت كرد آن كس را بكشيد و اگر سه كس به يك جانب شدند آن جانب اختيار كنيد كه عبدالرحمن بن عوف در آنجا باشد و در روايت دي

گر آمده آن جانب را كه عبدالرحمن در آنجا نباشد بكشيد. القصه چون وصيت كرد عبدالرحمن با آن چهار ديگر نزد اميرالمومنين (ع) جمع شدند آنگه عبدالرحمن گفت ثلث خلافت تعلق به من دارد و به طلحه و ما خود را ازين كار اخراج ميكنيم به آن شرط هر كه را ما خواهيم از اين شش كس اختيار كنيم و خليفه سازيم جمله راضي شدند الا اميرالمومنين (ع) كه راضي نشد. پس چون ديدند كه اميرالمومنين (ع) بهيچ وجه راضي نميشود بر شرط روز به سعد وقاص كردند و گفتند كه اي سعد تو ازين شش كس، كسي را كه خواهي اختيار كن و به وي بيعت كن تا ما نيز به آن كس بيعت كنيم. سعد گفت من تعيين نكنم اما اگر عثمان بتو بيعت كند من نيز به تو بيعت كنم و اگر تو خواهي به عثمان بيعت كني من بيعت اميرالمومنين (ع) را دوستر دارم پس چون سعد اين سخن گفت عبدالرحمن عوف دست اميرالمومنين (ع) را گرفت. گفت بيعت مي كنم به تو شرط آنكه عمل كني با ما به كتاب خدا و سنت رسول خدا و روش ابوبكر و عمر اميرالمومنين (ع) فرمود كه با شما عمل كنم به كتاب خدا و سنت رسول خدا (ص) نه به روش ابوبكر و عمر. پس عبدالرحمن دست اميرالمومنين (ع) را گذاشت و دست عثمان را گرفت و همين سخن گفت. عثمان قبول كرد باز اين سخ

ن را با اميرالمومنين (ع) گفت اميرالمومنين (ع) قبول نكرد و به عثمان گفت قبول كرد و القصه سه بار به اميرالمومنين (ع) گفت قبول نكرد و به عثمان گفت قبول كرد پس بعد از سه نوبت به عثمان گفت كه خلافت از آن تست و به وي بيعت كرد و همه آن قوم غير از اميرالمومنين (ع) به وي بيعت كردند و اميرالمومنين (ع) را گذاشتند. فيالله و للشوري متي اعترض الريب في مع الاول منهم حتي صرت الان اقرن الي هذه النظائر از براي خدا تعجب كنيد از كار عمر كه كار خلافت را بمشورت انداخت و بازيچه كسان حواله كرد و بازيچه كسان را قرين من ساخت آيا اولين ايشان كه ابوبكر است و به زعم ايشان افضل و اكمل است ازينها چه نسبت داشت بمن در فضل تا آنكه امثال اينها قرين من باشند. لكني اسففت اذ اسفوا و طرت اذ طاروا اگر چه عمر در همه كارها غلط ورزيد سيما كه كار خلافت را به مشاورت انداخت در ميان اين چنين كسان. اما هر نوع كه ايشان مي پريدند من نيز با ايشان پريدم اين كلام اشارتست (با آنكه آن حضرت امتناع نكرد از مشورت در كار خلافت بلكه آن حضرت در آن) مشاورت و محاورت حاضر بود تا حجت بر وي لازم نيايد. فصعي رجل منهم لضغنه پس چون جمع شدند و مشاورت ميكردند يك مرد از آن جماعت

بسوي كينه خود ميل كرد. اين كلام اشارتست به سعد وقاص كه با اميرالمومنين (ع) كينه داشت و مال الاخر لصهره مع هن و هن و مرد ديگر از نيز آن جماعت بسوي خويشاوند خود ميل كرد بجهت خويشاوندي كه در ميان ايشان بود و غرضهاي ديگر نيز داشت. اين كلام اشارتست به عبدالرحمن عوف كه ميل داشت به عثمان زيرا كه خواهرزاده عثمان در خانه آن منافق بود و غرضهاي ديگر نيز داشت زيرا كه عبدالرحمن عوف حريص بود در جمع كردن مال و مي دانست كه چون امر خلافت به عثمان را گيرد فايده كلي به وي خواهد رسيد ازين ممر.

[صفحه 240]

الي ان قام ثالث القوم نافجا و بين نثيله و معتلفه و هر كسي از آن جماعت بجانبي ميل مي كردند و به هواي نفس خود گفتگو مي كردند تا برخاست سيم آن جماعت هر دو پهلوي خود را پر باد كرده به طمع توقع و تنعم و توسع در اكل و شرب از بيت المال مسلمانان و امر خلافت را مرتكب شد و قبول كرد. اين كلام اشارتست به عثمان. و آنكه فرمود (نافجا حضنيه) يعني پهلوهاي خود را پر باد كرده بود اشارتست بدو چيز يكي آنكه او متكبر بود و خود را پر باد مي كرد از تكبر دوم آنكه او مايل بود به تنعم و توسع در اكل و شرب و مهيا كرده بود خود را براي خوردن حق فقرا و مساكين و بيت المال مسلمانان و كاري و هنري غير ازين نداشت و آنكه فرمود بين (نثيله و معتلفه) يعني ميان سرگين خود و آخور خود اشارتست به آنكه عثمان را غير از اكل و شرب مطلوب ديگر نبود و دائم الاوقات در كار خوردن و آشاميدن و لواحق و توابع آن مشغول بود و غرض عثمان از ارتكاب امر خلافت توسع و تنعم بود در اكل و شرب و ساير مصالح خود و اقارب خود نه ملاحظه انتظام امور و احوال مسلمانان و مراعات مصالح ايشان. و قام معه بنواميه يخضمون مال الله خضمه الابل نبته الربيع و برخاستند با عثمان پسران پدر

او يعني بني اميه و خوردند مال خدا را كه حق سبحانه و تعالي از براي فقرا و مساكنين و مصالح مسلمانان تعيين كرد مثل خوردن شتر سبزه بهاران. مراد از مال الله حقوق الله است مثل زكوه و خراج شرعي و جزيه و غير آن و اين كلام اشارتست بجرات عثمان در تصرف كردن حقوق الله و صرف كردن آن در غير مصرف شرعي و بخشيدن آن حقوق الله به اهل و اقارب خود و منع كردن مستحقان و محتاجان از آن حقوق چنانكه در روايات و اخبار به تواتر رسيده از جمله آنكه چهار دختر خود را به چهار نفر از قريش داده و از براي هر دختري صد هزار دينا سرخ جهاز كرده از حقوق مسلمانان و روايت چنين است كه آن چهار نفر كه به ايشان دختر داده مشرك بودند. ديگر آنكه صد هزار دينار سرخ به مروان حكم داده با آنكه حضرت رسالت پناه (ص) آن ملعون را از مدينه رانده بود. ديگر آنكه ابوموسي اشعري از خراج بصره و زكوات و غير آن مال بي حد جمع كرد و فرستاد به مدينه نزد عثمان آن همه را به فرزندان و خويشان خود در ساعت بخش كرد. شخصي پيش عثمان در آن وقت حاضر بود گريه كرد عثمان گفت چرا گريه مي كني گفت بجهت فقرا و مساكين و مستحقان كه ايشان را محروم گذاشتي و مصالح مسلمانان را ضايع كردي و حق ايشان را ضا

يع كردي و حق ايشان را به فرزندان و خويشان صرف مي كني. گفت گريه مكن كه عمر فرزندان و خويشان خود را از بيت المال چيزي نمي داد و مي گفت براي رضاي خدا ايشان را چيزي از اين مال نمي دهم اما من اين مال را بجهت رضاي خدا به فرزندان و خويشان خود مي دهم ديگر آنكه عثمان يكي از خويشان خود را فرستاد تا زكوات و صدقات و ساير حقوق الله را از قبيله قضاعه بگيرد و آن شخص رفت و از آن قبيله سيصد هزار درهم گرفت و نزد عثمان آورد و عثمان آن همه را در ساعت به همان شخص بخشيد. ديگر آنكه شخصي از خويشان عثمان با جمعي بر سبيل پرسش وي از مكه به مدينه آمد عثمان از براي مهتر ايشان سيصد هزار درهم تعيين كرد و از براي هر يك از همراهان وي صد هزار درهم تعيين كرد كه از بيت المال مسلمانان به ايشان دهند و برات نوشت به عبدالله ارقم كه خزينه دار بيت المال مسلمانان بود تا مبلغ را به ايشان دهد عبدالله برات عثمان را رد كرد و مبلغ را نداد و گفت كه اين بسيار است و از بيت المال مسلمانان جايز نيست كه اين مبلغ به ايشان دهند عثمان گفت ترا چه زيان است از دادن اين مبلغ اين مال از تو نيست تو خزينه داري نه صاحب مال عبدالله ارقم گفت من خيال كردم كه من خزينه دار بيت

المال مسلمانانم نه خزينه دار مال تو كه بهر كه مي خواهي بدهي و مسلمانان و مستحقان را محروم كني پس چون چنين شد من خزينه داري را چنين نمي خواهم آنگه كليدهاي بيت المال را برد و بر منبر حضرت رسالت پناه (ص) آويخت و گذاشت و رفت. پس عثمان خزينه داري را به يكي از كسان خود داد و بعد از مدتي سيصد هزار درهم بدست زيد بن ثابت داد و از براي عبدالله ارقم فرستاد و گفت مدتي خزينه داري بيت المال كردي اين مبلغ اجره تو باشد عبدالله ارقم گفت اگر اين مبلغ از بيت المال است من آن مقدار كار نكرده ام كه اجره كار من اين مبلغ شود و اگر از مال عثمان است مرا حاجت به مال او نيست و بالجمله اسراف و اتلاف عثمان درباره بيت المال مسلمانان مشهور و معروف است. الي ان انتكث فتله و اجهز عليه عمله و كبت به بطنته. عثمان در آن افعال قبيحه و اعمال ناپسنديده مصر و مستمر شده بود تا آن زمان كه ريسمان حيل و مكر وي كه تابيده بود منتقض گشت و آن حيلها باطل شد و آن مكرها به وي بازگشت و از عمل بد او اسباب قتل او بهم رسيد و اسب عصيان و عدوان و اسراف وي در اتلاف مال مسلمانان بسر در آمد و او را بر زمين زد و هلاك گردانيد. اين اشارتست به آنكه چون عدوان و طغيان عثمان

بي پايان شد و افراط و تفريط بي نهايت گشت و اتلاف و اسراف وي از حد بيرون رفت و از نصايح و مواعظ متاثر و منزجر نگرديد به فعل قبيح خود گرفتار شد و عمل بد و او را نگونسار كرد و بر همه ظاهر گشت كه قتل وي واجبست پس مسلمانان از اطراف و جوانب جمع شدند و او را كشتند و روي زمين را از وي پاك ساختند و قصه كشته شدن عثمان و كيفيت آن مشهور است.

[صفحه 244]

فما راعني الا و الناس الي كعرف الضبع ينثالون علي من كل جانب. چون عثمان را كشتند ناگاه ديدم كه مردم هجوم كردند و يكبار روي به من آوردند و بعضي در عقب بعضي مي آمدند و از هر جانبي بمرتبه اي كه كسي را وهم مي شد كه آيا اينها چه خيال دارند. حتي لقد وطي الحسنان و شق عطفاي كثرت و ازدحام خلق نزد من بمرتبه شد كه نزديك بود كه به حضرت امام حسن و امام حسين از ازدحام ايشان آزار رسد و نزديك بود كه دو طرف پيرهن مرا پاره كنند بعضي گفتند كه مراد از اين كلام مبالغه است در كثرت خلق و ازدحام ايشان و بعضي گفتند كه بيان واقع است زيرا كه اكثر آن مردم بي ملاحظه بودند و رعايت ادب نمي كردند و لطف خلق آن حضرت بيشتر از آن بود كه التفات به آن كند و ايشان را از آن زجر نمايد با آنكه روايت چنين است كه خلايق در آنروز به مرتبه اي ازدحام كردند نزد حضرت اميرالمومنين (ع) بجهت بيعت آن حضرت كه بعضي از ايشان بر انگشت پاي آن حضرت پاي نهادند و دامن پيراهن آن حضرت را دريدند. مجتمعين حولي كربيضه الغنم آن مردم جمع شدند نزد من به جهت بيعت همچو گلهاي گوسفند كه در خوابگاه خود مجتمع شوند. فلما نهضت بالامر نكثت طائفه پس چون من تضرع آن مردم را قب

ول كردم و راضي شدم كه به من بيعت كنند و به من بيعت كردند و ارتكاب امر خلافت نمودم طايفه اي از ايشان عهد و بيعت مرا شكستند و اين اشارتست به طلحه و زبير و اتباع ايشان زيرا كه ايشان اول با حضرت اميرالمومنين عليه السلام بيعت كرده بودند و بعد از آن بيعت را شكستند و با عايشه اتفاق كرده به بصره رفتند و جمع كثير از منافقان و مخالفان و اعداء اهل بيت تابع ايشان شدند. ايشان به آن لشكر از بصره بيرون رفتند به قصد محاربه اميرالمومنين (ع) و چون خبر به حضرت اميرالمومنين (ع) رسيد اول به ايشان نصايح و مواعظ فرستاد ايشان متاثر نشدند بعد از آن لشكر ظفر پيكر برداشته از مدنيه متوجه ايشان شد و دمار از ايشان برآورد و طلحه و زبير را كشتند با جمعي از منافقان و مخالفان و اندكي از بقيه السيف منهزم و متفرق شدند و عالم از دنس ايشان پاك گشت و اين جنگ را جنگ جمل مي گويند زيرا كه عايشه در آن جنگ بر شتري سوار شده بود در ميان هودج و قصه اين حرب مشهور است. و مرقت اخري و طايفه ديگر از آنها كه با حضرت بيعت كرده بودند از دين بيرون رفتند چنانكه تير از كمان بيرون رود و اين اشارتست به خوارج كه بعد از جنگ صفين از حضرت اميرالمومنين (ع) روگردان شدند و

خارجي گشتند و به جانب نهروان رفتند حضرت اميرالمومنين (ع) بعد از تقديم مواعظ و نصايح كه به ايشان فرستاد و درگير نشد با جمعي از لشكر منصور متوجه ايشان شد و روي زمين را از ايشان پاك گردانيد و اين جنگ را جنگ نهروان مي گويند. و فسق آخرون و يك طايفه ديگر فاسق شدند و از طريق دين و جاده شرع مبين خارج گرديدند و اين اشارتست به معاويه و عمروعاص و اتباع ايشان كه مخالفت كردند و خارجي گشتند و با حضرت اميرالمومنين علي (ع) محاربه كردند و اين جنگ را جنگ صفين گويند و قصه اين حرب مشهوراست. كانهم لم يسمعوا كلام الله سبحانه يقول: تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا في الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقين. گويا كه آنها كه با من مخالفت كردند و نفاق ورزيدند نشنيده اند سخن خداي تعالي را كه مي فرمايد اين سراي آخرت و نعيم جنت را به آن كسان مي دهم كه ايشان اراده بلندي و داعيه سرافرازي و قصد تكبر و عزم تجبر نكنند و در روي زمين فساد نورزند و عاقبت پسنديده از آن پرهيزگارانست. غرض حضرت (ع) آنست كه مخالفت منافقان كه با من مخالفت كردند بجهت آن بود كه مي خواستند در روي زمين سلطنت و حكومت كنند بر مردم و همه را زير دست خود سازند تا هر

نوع فسق و فجور و فساد كه خواند از مناهي ملاهي و شهوات و مستلذات دنيوي بورزند و كسي ايشان را منع نتواند كرد. بلي و الله لقد سمعوها و وعوها و لكنهم حليت الدنيا في اعينهم و راقهم زبرجها. نه چنين است كه ايشان سخن خدا را نشنيده باشند و اين آيت را نداسته باشند بحق خدا كه شنيده اند و دانسته اند اما شيرين گشت دنيا در چشم ايشان و فريفته ساخت ايشان را زينت و زخارف او پس مخالفت من كردند و از دين و شريعت بيرون رفتند تا به عيش و عشرت دنيا مشغول شوند و به شهوات و لذات نفس اما اشتغال نمايند به فراغت خاطر بي دغدغه آمر و زاجر پس ايشان را از نعيم آخرت حظي و نصيبي نباشد به مقتضاي آيت كه گذشت.

[صفحه 247]

اما و الذي فلق الحبه و برا النسمه لو لا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و اما اخذ الله علي العلما ان لا يقاروا علي كظه ظالم و لا سغب مظلوم لا لقيت حبلها علي غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها و لا لفيتم دنياكم هذه ازهد عندي من عفطه عنز. آگاه شويد به حق آن خداي كه دانه را مي شكافد و از وي درخت و گياه بيرون مي آورد و آدمي را ايجاد مي كند و جان به وي مي دهد كه اگر خلايق نزد من حاضر نمي شدند بجهت بيعت من و بر من حجت نمي بود به سبب وجود ناصر و عهد و پيمان نمي گرفت حق سبحانه تعالي از علما كه ظالمان را از ظلم منع نمايند ومظلومان را از دست ايشان خلاص كنند، هر آينه مي انداختم ريسمان خلافت را بر پشتش و به آخرش آن معامله مي كردم كه به اولش كردم و اين دنياي شما نزد من كمتر و سهلتر از عطسه بز بود غرض حضرت علي (ع) از اين كلام آنست كه بيان فرمايد كه سر اعراض كردن از امر خلافت چه بود در اوايل و سبب متصدي شدن و قيام نمودن به امور آن در آخر چه و بد با آنكه خلافت حق آن حضرت بود اول و آخر نه حق ديگران و حاصل اين سخن آنست كه اگر چه خلافت حق من بود اما در اول مرتكب امر آن نشدم و در آخر متصدي آن شدم بجهت سه چيز: او

ل آنكه خلق بسيار هجوم كردند و به من بيعت كردند و به سوي هدايت و راه حق و متابعت من ميل نمودند پس لازم بود بر من كه متصدي امر خلافت شوم تا ايشان را هدايت كنم در اول هيچ كس به من بيعت نكرد بلكه در ضلالت افتادند و باطل را اختيار كردند و از امر و نهي متاثر نمي شدند پس بر من لازم نبود كه ارتكاب امر خلافت نمايم. دوم آنكه چون مردمان بسيار به من بيعت كردند و به راه راست آمدند و مرا در محاربات ياري مي دادند و اگر به محاربه مي شدم لازم بود بر من كه به امر خلافت قيام نمايم و اگر حاجت به محاربه افتد محاربه كنم و خوف نبود كه اسلام بر طرف شود يا ضعيف گردد پس از اين سبب متصدي امر خلافت شدم و اگر نه بر من حجت مي بود فاما در اول چون كسي به من بيعت نكرد و تابع من نبود و همه گمراه شدند و مرا ناصري و معيني نبود اگر متصدي امر خلافتي مي شدم سر به محاربه مي نهاد و كار به مقاتله مي انجاميد و خوف بود كه اسلام برطرف شود يا بسيار ضعيف گردد چنانكه گذشت پس بر من لازم نبود ارتكاب اين امر در اول و كسي را بر من حجت نبود از عدم ارتكاب آن. سيوم آنكه حق سبحانه و تعالي عهد و پيمان گرفته از انبيا و اوليا و علما و بر ايشان لازم گردانيد كه هر گاه

ي كه تواند ظالمان را از ظلم منع كنند و مظلومان را از دست ايشان خلاصي دهند و چون مردم به من بيعت كردند و به راه راست ميل نمودند و تابع من شدند لازم شد بر من كه ارتكاب امر خلافت نمايم و اوامر و نواهي كنم تا ظالمان را از ظلم باز دارم و مظلومان را از دست ايشان خلاص كنم به قدر امكان و در اول چنين نبود پس ارتكاب امر خلافت و متصدي شدن آن ازين جهت بود نه از جهت ميل به زينت دنيا )94ب) وزخارف او زيرا كه اين دنياي شما نزد من از عطسه بز و از جيفه كمتر است. قال و قام اليه رجل من اهل السواد عند بلوغه الي هذا الموضع من خطبته فنا و له كتابا فاقبل ينظر فيه. راوي گفت چون حضرت اميرالمومنين (ع) به اينجا رسيد از اين خطبه شخصي از روستاي عراق عرب برخاست و كتابت به آن حضرت (ع) داد حضرت كتابت او را گرفت و متوجه آن كتابت شد و در آن نظر و تامل و فرمود فلما فرغ من قرائته قال له ابن عباس يا اميرالمومنين لو اطردت مقاتلك من حيث افضيت چون آن حضرت از ملاحظه آن كتابت فارغ گشت عبداله عباس گفت يا اميرالمومنين اگر مقاله شريف خود را از آنجا كه منتهي شد ابتدا مي كرديد و به اتمام مي رسانيديد در غايت لطف مي بود فقال هيهات يا ابن عباس تلك شقشقه هدرت

ثم قرت چون ابن عباس تمناي اتمام مقاله شريف كرد از حضرت اميرالمومنين (ع) حضرت فرمود كه دور است اين تمناي تو حاصل شود من باز بر سر آن مقاله روم و آن را به اتمام رسانم زيرا كه آن حالتي بود كه ظاهر شد و باز قرار گرفت. قال ابن عباس فوالله ما اسفت علي كلام قط كاسفي علي ذلك الكلام ان لا يكون اميرالمومنين (ع) بلغ منه حيث اراد ابن عباس گفت هرگز بر هيچ سخني تاسف نخوردم مثل اين تاسف كه حضرت اميرالمومنين (ع) اين كلام را به اتمام نرسانيد شيخ ميثم بحراني رحمه الله عليه نقل كرده از ابوالحسن كيدري كه گفته من در بعضي كتب يافتم كه آن كتابتي كه آن مرد به حضرت اميرالمومنين (ع) داد در اثناي خطبه مشتمل بود بر سوالي چند از حضرت جوابهاي آن سوالات طلب كردند و حضرت (ع) آن سوالها را جواب گفت: سوال اول كدام جانوار است كه از شكم جاندار ديگر بيرون آمد و در ميان ايشان نسبتي نبود. جواب آن حضرت يونس پيغمبر است كه از شكم ماهي بيرون آمد و در ميان ايشان نسبتي نبود. سوال دوم چيست آنكه اندك وي حلال است و بسيار وي حرام جواب آن نهر طالوت است زيرا كه آشاميدن يك كف آب از آن نهر حلال است و زياده از آن حرام بود. و قصه نهر طالوت مجملا آنست كه در زمان ب

ني اسرائيل جبار كافري پيدا شده بود نام وي جالوت تشويش و تفرقه بي حد از قتل و نهب و غارت آن كافر و از جور و جفاي آن جبار ستمكار شكايت كردند و از آن پيغمبر التماس كردند كه از براي دفع او سپهسالاري تعيين كند تا لشكر به وي جمع شوند و به محاربه جالوت روند و شرا او را دفع كنند آن پيغمبر براي ايشان سپهساري تعيين كرد نام وي طالوت و حكم كرد كه لشكر بر سر طالوت جمع شوند و امير لشكر او باشد و هر چه او فرمايد چنين كنند لشكر بسيار از بني اسرائيل به طالوت جمع شدند و چون بالشكر متوجه جالوت شد و پاره اي راه رفتند با لشكر گفت كه شما به جوي آبي خواهيد رسيد هر كه از آن جو نياشامد از من خواهد بود و هر كه از آن جو بياشامد از من نخواهد بود و عاصي خواهد شد مگر كسي كه به كف دست خود يك كف آب خورد از آن جوي كه آن كس حلال خورده باشد و عاصي نباشد پس چون كه به نهر رسيدند اكثر برو افتاده همچو بهايم از آن جوي آب خوردند مگر اندكي از آن قوم كه مخالفت امر طالوت نكردند چنانكه حق سبحانه و تعالي در قرآن ازين قصه خبر داده و حضرت اميرالمومنين (ع) در جواب اين سوال به آن اشارت كرد. سوال سيم كدام عبادتست كه اگر كسي آن را بجاي مي آرد معاف مي شود و اگ

ر ترك مي كند نيز معاف مي شود حضرت (ع) جواب فرمود كه آن نماز آن كس است كه مسكر خورده باشد و مست باشد زيرا كه بجهت سكر نماز وي درست نيست و نمي تواند گزارد پس مستحق عقابست از جهت ترك نماز و اگر بگزارد نيز مستحق عقاب شود از جهت گزاردن آن نماز زيرا كه خداي تعالي نهي كرده از نماز در حالت سكر. سوال چهارم كدام مرغ است كه از مرغ ديگر حاصل نشد و از مرغ ديگر حاصل نشد. حضرت (ع) جواب داد كه آن مرغيست كه حضرت عيسي (ع) به امر پروردگار بر سبيل اعجاز بجهت اثبات نبوت خود از گل مصور ساخت و دم دروي دميد روح در وي پيدا شد به اذن خداي تعالي چنانكه حق سبحانه و تعالي ازين خبر داد در قرآن و اين مرغ نه از مرغ ديگر حاصل شد و نه از وي مرغ ديگر حاصل شد. سوال پنجم جماعتي به مكه رفتند بجهت حج و در خانه اي از خانهاي مكه فرود آمدند و بعد از آن خانه بيرون آمدند از براي مهمي و يك كس از آنها در خانه را بست اتفاقا در آن خانه كبوتري بود از كبوتران حرم از تشنگي مرد آيا فديه آن كبوتر بركه باشد. حضرت (ع) جواب داد كه فديه آن كبوتر بر آن كس است كه در را بست و كبوتر را از خانه بيرون نكرد و از براي وي آب نيز ننهاد. سوال ششم چهار مرد ظاهر العداله مقبول

الشهاده نزد حاكم شرع گواهي دادند بر مرد محصن كه زنا كرده بود حاكم امر كرد اين چهار مرد گواه را كه آن مرد را سنگسار كنند. يكي از آن چهار گواه با جمعي از اجانب آن مرد را سنگسار كردند پيش از آنكه آن مرد بميرد آن يك گواه كه او را سنگسار كرد از گواهي بازگشت و گفت كه گواهي به دروغ بود و بعد از آنكه آن مرد مرد آن سه گواه ديگر كه سنگ نزدند از گواهي برگشتند ديت آن مرد بر كه باشد. جواب: ديت آن مرد بر آن كسان است كه او را سنگسار كردند. سوال هفتم اگر دو يهودي گواهي دهند كه فلان مسلمان شد گواهي ايشان مقبولست يا نه. قبول نيست زيرا كه گواهي به دروغ را يهودي جايز مي دارد. سوال هشتم اگر شخصي دست ديگري را بريد و نيز گواهي دادند كه آن دست بريده زنا كرد و محصن بود پس حاكم مي خواست كه او را سنگسار كند آن شخص پيش از آنكه او را سنگسار كنند مرد. جواب: آن كس كه دست او را بريد ديت او را بدهد و چند ديگر بر وي نيست.


صفحه 228، 233، 237، 240، 244، 247.