کد مطلب:92286 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:167

خطبه 005-پس از رحلت رسول خدا











[صفحه 259]

و من كلام له (ع) لما قبض رسول الله (ص) و خاطبه العباس (ع) و ابوسفيان بن حرب في ان يبايعا له بالخلافه اين كلامي است كه حضرت اميرالمومنين (ع) ادا فرموده بعد از وفات حضرت رسالت پناه (ص) وقتي كه حضرت عباس بن عبدالمطلب رحمه الله عليها و ابوسفيان بن حرب به آن حضرت خطاب كرده گفتند كه ما به تو بيعت مي كنيم و حاصل اين قصه آنست كه چون حضرت رسالت پناه (ص) او دار الفنا بدار البقا انتقال كرد قوم راه ضلالت اختيار كردند و بر ارتداد اقدام نمودند و بر ابي بكر بن ابي قحافه بيعت كردند و امر خلافت بر آن تمام گشت ابوسفيان منافق خواست كه فتنه اندازد در ميان قوم و محاربه انگيزد تا قوم كشته گردند و اسلام ضعيف گردد پس برخاست و نزد عباس رفت و گفت يا ابالفضل اين قوم امر خلافت را از ميان شما كه بني هاشميد بيرون بردند و به ابوبكر دادند كه از بني تيم است و هر گاه كه چنين باشد ابوبكر در وقت مردن خود البته اين كار را به عمر خواهد داد كه از بني عدي است و به حق خداي كه فردا اين درشت طبيعت بر ما حكم خواهد كرد و ما را تحمل جفاي وي نيست پس مصلحت آنست كه برخيزي تا به يكديگر نزد حضرت اميرالمومنين (ع) برويم و به وي بيعت كنيم و تو عم

رسول خدائي و من مرد مقبول القولم در ميان قريش پس اگر ابوبكر و اتباع وي بيعت ما را قبول نكنند و رد كنند با ايشان حرب كنيم و ايشان را بكشيم عباس اين سخن را از وي قبول نمود و هر دو برخاستند و نزد حضرت اميرالمومنين (ع) رفتند. پس ابوسفيان گفت يا اباالحسن ازين امر خلافت تغافل مكن ما كي تابع بني تيم از ازل بوديم تا اين زمان تابع ايشان باشيم حضرت اميرالمومنين (ع) را معلوم بود كه ابوسفيان لعين اين سخن را از براي تعصب دين نمي گويد بلكه از جهت فتنه و فسادي كه فكر كرده است مي گويد پس اميرالمومنين (ع) در جواب ايشان سخن چند ادا فرمود و آن اينست: ايها الناس شقوا امواج الفتن بسفن النجاه مي فرمايد كه اي مردمان بگذريد از موجهاي درياي فتنه به كشتيهاي خلاصي يعني فتنه مكنيد و در فتنه داخل مشويد (و اگر در فتنه اي از فتنه ها واقع شويد) توسل كنيد بهر چيزي كه وسيله خلاصي باشد مثل مهادنه و صلح و صبر و مانند آن و خود را از آن فتنه خلاص كنيد و عرجوا عن طريق المنافره و از راهي كه مودي به منافرت و كدورت و فتنه شود باز گرديد و به راهي درآئيد كه موجب سلامتي و سكون فتنه باشد وضعوا تيجان المفاخره و بنهيد تاجهاي مفاخرت و خودپسندي را از سر ز

يرا كه فخر كردن بر يكديگر موجب كينه و فتنه است افلح من نهض بجناح او استسلم فاراح فيروز شد آن كسي كه به بال و پري پريد يا ساكن گشت و خود را از مشقت رهايند اشارتست به آنكه آنچه عباس و ابوسفيان مرا به آن دلالت مي كنند مصلحت نيست بلكه مصلحت آنست كه اگر مرا لشكر باشد و جمعي بمن بيعت كنند و مرا اعوان و انصار باشند جنگ كنم و اگر نه ترك جنگ كنم و چون قوم روي از من گردانيدند مرا متابعت نمي كنند و نصرت من نمي نمايند پس محاربه مصلحت نيست ماء الجن و لقمه يغص بها آكلها خلافت درين وقت مثل آبي است كه طعم وي متغير و فاسد شده باشد و مانند لقمه اي است كه در حلق كسي چسبيده و از خوردن آن كسي را تشويش و الم رسد پس طلب آن نبايد كرد درين وقت زيرا كه موجب فتنه و آشوب و مقتضي قتال و جدال است و با وجود اين فايده كه آن رونق دين و ترويج شرع مبين و هدايت خلقت است حاصل نمي شود. و مجتني الشمره لغير وقت ايناعها كالزارع بغير ارضه و كسي كه ميوه را نارسيده چيند همچنان باشد كه كسي در زمين ديگري زراعت كرده باشد. اشارتست به آنكه طلب كردن من خلافت در درين وقت و به اين حال فايده ندارد و مصلحت نيست و منجر به فساد مي گردد همچنانكه چيدن ميوه نارسيده

و زراعت كردن در زمين ديگري نيز مصلحت نيست و بي فايده است و مودي به فساد مي شود زيرا كه مي تواند بود كه صاحب زمين پيش از برداشتن حاصل منع كند آن كس را از تصرف و بفرمايد كه زرع خود را ببرد و از آن زمين بيرون برد پس سعي آن زارع باطل و بي حاصل باشد. فان اقل يقولوا حرص علي الملك و ان اسكت يقولوا جزع من الموت اگر مطالبه و گفتگو كنم در امر خلافت مردم گويند كه بجهت ميل سلطنت و حرص حكومت مي كند و اگر مطالبه نكنم گويند كه از مرگ ترسيده است پس بهر تقدير در حق من چيزي خواهند گفت و چيزي بمن اسناد خواهند كرد خواه خلافت را طلب كنم و خواه نكنم و اين كلام اشارتست به آنكه ملاحظه اوهام فاسده و خيالات باطله خلق نمي بايد كرد و به گفتگوي ايشان ملتفت نمي بايد شد و به سخنان ايشان مغرور نمي بايد گشت و آنچه حق است آنرا اختيار مي بايد كرد زيرا كه هيچكس به هيچ وجه از تعرض زبان خلق خلاصي ندارد. هيهات بعد اللتيا و التي و الله لابن ابي طالب آنس بالموت من الطفل بثدي امه دور و مستبعد است آنچه ايشان خيال كردند كه مرا از مردن خوفي باشد با آنكه بلاهاي بسيار ديدم و محنتهاي بي شمار كشيدم به حق خداي كه جز او خدايي نيست كه پسر ابوطالب به مرگ ان

س بيشتر دارد از طفل شير خواره به پستان مادر خود اين كلام اشارتست به تكذيب آنها كه آن حضرت (ع) را نسبت كردند به جزع از موت و گفتند كه آن حضرت (ع) از مطالبه حق خود ساكت شد و طلب خلافت نكرد بجهت آنكه مي دانست كه مطالبه آن مودي به محاربه مي شود و مي ترسد كه كشته شود پس بجهت خوف مردن طلب خلافت نكرد. و حق خود را ترك كرد و اصل اين كلام آنست كه آن كسان دروغ مي گويند و اين وهم و خيال غلط و باطل است و درين دعوي كاذبند زيرا كه معلوم است نزد همه مقاسات بسيار و وقايع بي شمار نمودم و انواع محنتها به من رسيد كه اكثر آنها خوف تلف نفس بود و هرگز از آن انديشه نكردم و نترسيدم پس چون كسي خيال كند بعد ازين همه كه من از مرگ مي ترسم؟ ديگر آنكه من به مردن خوشتر و انيس ترم از طفل شيرخوار به پستان مادر خود و اين واضح و روشن است زيرا كه هيچ كسي غير از حضرت رسول الله (ص) از آن حضرت (ع) اورع و افضل و اكمل نبود و آن حضرت سيد اوليا و راس اصفياست و مقرر است كه مردن چيزي است كه مركوز و مجبول است در نفوس اوليا و اصفيا و ايشان را به مردن ميل تمام و شوق مالا كلام است زيرا كه مردن وسيله اي است ايشان را به لقاي محبوب و وصول مطلوب و حصول نعيم ابد

ي و راحت سرمدي كه تفصيل آن نزد ايشان واضح و لوايح است و حيوه حاجب و مانع ايشان است از اين مطالب. پس بالضروره ايشان را ميل و شوق به مردن خواهد بود پس معلوم شد كه آن حضرت (ع) را ميل و انس به مردن بود بلكه شوق و انس آن حضرت به مردن بيشتر بود از ميل طفل شيرخواره به پستان مادرش بجهت آنكه انس و ميل طفل به پستان مادرش انس و ميل طبيعت حيوانيست و در معرض زوال است و لهذا هر چند كه طفل بزرگتر شود آن انس و ميل كمتر مي شود اما ميل و انس آن حضرت (ع) به مردن ميل عقليست و باقيست و هرگز زايل نمي شود پس انس آن حضرت به مردن بيشتر باشد از طفل شيرخواره به پستان مادرش و بدانكه اللتيا تصغير التي است و لفظ بعد اللتيا و التي مثل است در ميان عرب و كنايتست از مصيبتها و محنتهاي عظيم و حقير و بسيار اندك. و اصل اين مثل آنست كه شخصي زني خواست اتفاقا آن زن بسيار كوتاه و حقير و ضعيف و كريه المنظر و بد شكل و سليطه بود و مدتي مديد آن شخص به آن زن بسر برد و از آن زن جفاي بسيار كشيد تا آنكه از وي به تنگ آمد و او را طلاق داد و بعد از آن آن شخص زن ديگر خواست در غايت بلندي اتفاقا آن زن نيز بسيار لاغر و نحيف و كريه اللقا و بد هيئت و سلطيه و كج خلق

بود مدت ديگر با آن زن بسر برد و از وي نيز مشقت و مصيبت بي حد كشيد زياده از آن محنت زن اول اضعافا مضاعفه آن زن را نيز طلاق داد چون مدتي بر آمد آن شخص را دلالت كردند كه باز كدخدا شو گفت بعد اللتيا و التي لا تزوج ابدا يعني بعد از محنت و مصيبت كوتاه و دراز هرگز كدخدا نخواهم شد پس اين مثل شد در ميان عر ب از براي محنت و مصيبت بسيار و اندك و غرض آنكه حضرت (ع) ازين مثل معلومست از آنچه مذكور شد. بل اند مجت علي مكنون علم و لو بحت به لا ضطرتم اضطراب الارشيه في الطوي البعيده. سبب ترك مطالبه خلافت نه خوف مرگ بود چنانكه وهم كردند بلكه سببش آن بود كه من محيطم به علم نهاني كه اگر آن را ظاهر سازم هر آينه اضطراب كشيدم همچو اضطراب ريسمانها در اندرون چاههاي عميق. غرض آنست كه من مطلع بودم بر عاقبت امور و بر حال خلافت كه چگونه خواهد بود و به چه كسان رسيد و عالم بودم بر احوال مردم كه به چه كس بيعت خواهند كرد و تابع چه كسان خواهند شد و ترك متابعت من خواهند كرد اين علم من را منع كرد از مطالبه خلافت و دانستم كه مصلحت نيست و فايده ندارد و عبث و بي ثمره است و مودي به فساد مي شود پس بجهت آن ترك آن كردم و آنچه مي دانستم از احوال مردم و

امر خلافت كه مردم بعد از بيعت ابي بكر به عمر بيعت خواهند كرد و بعد از آن به عثمان و بني اميه در اين امر دخل خواهند كرد و باز هم به بني عباس خواهد رسيد و تفصيل احوال ايشان و حالت مردم را دين باب اظهار مي كردم و به ايشان مي گفتم هر آينه اضطراب در ميان مردم پيدا مي شد پريشان مي گشتند و انتظام حال ايشان به اختلال مي انجاميد پس اظهار كردن آن علم مكنون مصلحت نبود و بعضي گفته اند كه مراد از علم مكنون كه منع كرد آن حضرت (ع) را از مناقشه و مطالبه در امر خلافت علم آن حضرت بود به احوال آخرت و مشاهده ثواب خدا و نعيم بهشت زيرا كه كسي كه مطلع باشد بر آن چيزها معرض خواهد بود از مطالبه خلافت و مانند آن و تعرض به قتال و جدال بجهت آن نخواهد كرد و اگر آنچه بر حضرت منكشف بود از احوال آخرت و ثواب نعيم (آن بر مردم اظهار مي كرد هر آينه ايشان مضطرب مي شدند بجهت شوق آن ثواب نعيم) و خوف و عقاب اليم و يكبارگي ترك معاش ضروري دنيوي مي كردند و انتظام احوال معاش ايشان به فساد مي انجاميد پس بنابراين آن حضرت ترك مناقشه مي كرد و آن علم را اظهار نكرد بر مردم.


صفحه 259.