کد مطلب:10108 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:485

خداشناسي
مقاله
بسم الله الرحمن الرحيم



پيش از ورود در بحث خداشناسي، خوب است به چند نكته توجه كنيم:



1. معرفت و شناخت يك موجود به دو صورت تحقق مي يابد: يكي شناخت شخصي; و ديگري شناخت كلّي. شناخت شخصي در مورد محسوسات به وسيله حواس و در شكل ادراك حسّي، حاصل مي شود و در غير محسوسات تنها به صورت علم حضوري و شهودي، امكان پذير است. ولي شناخت كلّي نسبت به همه موجودات به وسيله مفاهيم عقلي، حاصل مي شود و اين شناخت در حقيقت، متعلق به ماهيات و عنوانهاي كليّه موجودات است و بالعرض به افراد و اشخاص، نسبت داده مي شود.



مثلاً آگاهي انسان از خودش; (=مَنِ درك كننده) و از نيروهاي دروني و افعال و انفعالات نفساني مانند:اراده و محبّت خودش، شناختي است شخصي و حضوري; و آگاهي وي از رنگهايي كه مي بيند و صداهايي كه مي شنود شناختي است شخصي و حسّي; و شناختن حسن و حسين و تقي و نقي به عنوان «انسان» يعني موجود زنده اي كه داراي قدرت تعقّل و ساير ويژگيهاي انساني است معرفتي است كلّي كه اصالةً به ماهيت «انسان» تعلّق گرفته و بالعرض به حسن و حسين و... نسبت داده مي شود. و همچنين شناختن «الكتريسته»به عنوان انرژيي كه تبديل به نور و حرارت مي شود و علّت پيدايش بسياري از پديده هاي مادّي مي گردد نيز معرفتي است كلّي كه اصالةً به يك عنوان كلّي تعلّق گرفته و بالعرض به الكتريسته خاصي نسبت داده مي شود.



در مورد خداي متعال هم دو نوع شناخت، تصور مي شود: يكي شناخت حضوري، كه بدون وساطت مفاهيم ذهني، تحقق مي يابد، و ديگري شناخت كلّي كه به وسيله مفاهيم عقلي، حاصل مي شود و مستقيماً به ذات الهي، تعلق نمي گيرد. معرفتهايي كه به وسيله براهان هاي عقلي، حاصل مي شود همگي معرفت هايي كلّي و حصولي و به واسطه مفهوم هاي ذهني است ولي اگر معرفت شهودي و حضوري براي كسي حاصل شود خود معلوم، بدون وساطت مفاهيم ذهني، شناخته مي شود و شايد «رؤيت قلبي» كه در بعضي از آيه ها و روايت ها به آن اشاره شده همين معرفت شهودي باشد. و شايد منظور ازاين كه «خدا را بايد با خودش شناخته نه با آفريدگانش[1]» نيز چنين شناختي باشد و همچنين بسياري از مضامين ديگري كه در پاره اي از روايات وارد شده است[2].



توجه به اين نكته، ذهن ما را از پيشداوري درباره آيات خداشناسي، مصون مي دارد كه نسنجيده همه آنها را حمل بر شناخت كلّي و عقلاني نكنيم و درباره ديدگاه آنها دقّت بيشتري بنماييم شايد بعضي از آنها ناظر به رابطه شهودي دل با خدا باشد كه به صورت نيمه آگاهانه يا آگاهانه تحقق مي يابد و از نوع معرفت شهودي و حضوري شخصي مي باشد.



البته معرفت حضوري، قابل تعليم و تعلّم نيست، چون تعليم و تعلّم به وسيله لفظ ها و مفهوم ها حاصل مي شود و معاني خاصّي را به ذهن شنونده و انديشنده مي آورد و علم حضوري از قبيل معاني ذهني نيست و قابل نقل و انتقال به ديگري نمي باشد. حتّي بيانات قرآني هم نمي تواند خود به خود علم حضوري و شهودي به ما بدهد ولي مي تواند راهي را به ما نشان دهد كه از آن طريق، علم شهودي به خداي متعال پيدا كنيم يا معرفت ناآگاهانه يا نيمه آگاهانه را به سرحدّ آگاهي برسانيم. پس بايد دقت كنيم كه آيا هدف قرآن اين است كه معرفتي كلي نسبت به خداي متعال و اسماء و صفات او به ما بياموزد، آنچنان كه فلاسفه و متكلّمين انجام مي دهند يا هدف والاتري نيز دارد، يعني مي خواهد «دل» ما را با خدا آشنا كند و ما را به معرفت حضوري و شهودي راهنمايي فرمايد؟



2ـ نام هاي خداوند و لفظ هايي كه در زبانهاي مختلف در مورد خداي متعال به كار مي روند بر دو گونه اند: بعضي به عنوان «اسم خاص» و به اصطلاح «عَلَم شخصي» استعمال مي شوند و بعضي به عنوان اسم يا صفت عام; و ممكن است يك لفظ به دو صورت، استعمال شود: گاهي به صورت «اسم خاص» و گاهي بصورت «اسم عام» و به اصطلاح نوعي «اشتراك لفظي» داشته باشد. لفظ «خدا» در زبان فارسي و مشابهات آن در زبانهاي ديگر (مانند GOD) ـ [3] در زبان انگليسي) از همان قبيل است.



در زبان عربي، اسم جلاله (اللّه) به صورت اسم خاص و عَلَم شخصي به كار مي رود و «الرحمن» بهع صورت صفت مخصوص به خدا استعمال مي شود ولي ساير نام ها و صفت هاي خداوند چنين نيستند و از اين رو جمع بسته مي شوند و بر غير خدا هم اطلاق مي گردند مانند «ربّ: ارباب»، «اله: آلهه»، «خالق: خالقين»، «رحيم: رحماء و راحمين» و... چنانكه در آيه (128) از سوره توبه صفتهاي «رئوف» و «رحيم» در مورد پيغمبر اكرم(صلي الله عليه و آله) به كار رفته است;بالمؤمنين رؤف رحيم.



3ـ اسم خاص ممكن است از آغاز براي موجود معيّني، وضع شود و سابقه معناي عامي نداشته باشد و ممكن است قبل از اين كه به صورت «عَلَم شخصي» در آيد به صورت اسم يا صفت عام بكار مي رود مانند محمّد و علي كه سابقه وصفيّت دارند. اينگونه نام ها نيز هنگامي كه وضع جديدي به عنوان «عَلَم شخصي» پيدا كردند همان حكم دسته اوّل را خواهند داشت.



بنابر اين، لفظ جلاله (اللّه) خواه جامد باشد و خواه مشتّق، اكنون كه به صورت «عَلَم شخصي» به كار مي رود معنايي جز ذات اقدس الهي ندارد ولي چون ذات احديّت، قابل ارائه نيست براي شناساندن معناي «اللّه» عنواني را معرفي مي كنند كه مخصوص پروردگار متعال باشد مانند «ذات مستجمع جميع صفات كماليه» نه اين كه اسم جلاله براي مجموعه اين مفهوم ها، وضع شده باشد. پس پژوهش درباره ماد.ه و هيئت اين كلمه، نمي تواند كمكي به فهميدن معناي آن به عنوان «عَلَم شخصي» بنمايد.



4ـ لفظ «خدا» در زبان فارسي گرچه گفته شده كه مخفّف «خود آ» و تقريباً مرادف با «واجب الوجود» است ولي با توجه به مشابهات آن، مانند: «خداوند» و «كد خدا» مي توان گفت معناي لغوي آن شبيه به معناي «صاحب» و «مالك» است و معنايي كه در عرف از آن فهميده مي شود نظير معناي خالق و آفريدگار مي باشد.



امّا در قرآن كريم، شايع ترين تعبيرات در مورد خداي متعال «اله» و «ربّ» است و حتّي در شعار توحيد (لا اله الاّ اللّه) از كلمه «اله» استفاده شده، و از اين رو مناسب است توضيحي درباره اين دو كلمه داده شود:



«اله» بر وزن «فعال»، به معناي «مفعول»، مانند: «كتاب» به معناي «مكتوب» است و معناي لغوي آن «معبود» مي باشد ولي مي توان گفت در «اله»، مانند: بسياري از مشتّقات، معناي شأنيت و شايستگي، لحاظ شده و از اين رو مي توان آن را به «پرستيدني» يا «شايسته پرستش» ترجمه كرد، و بنابر اين، نيازي نيست كه در جمله «لا اله الاّ اللّه» صفت يا متعلّقي تقدير گرفته شود.



توضيح آن كه اگر «اله» به معناي «پرستش شده» باشد معناي كلمه توحيد اين مي شود كه كسي جز «اللّه» پرستش شده نيست، در صورتي كه اشخاص و اشياء زيادي در جهان مورد پرستش قرار گرفته اند، و از اين رو صفت يا متعلّقش را در تقدير گرفته اند و چنين معني كرده اند كه كسي جز اللّه «بحقّ» مورد پرستش واقع نشده و نخواهد شد. ولي اگر معناي «اله»، «شايسته پرستش» باشد و به اصطلاح معناي شأنيت در آن، لحاظ شده باشد ديگر نيازي به آن تقدير نيست.



در اين جا ممكن است سؤال ديگري مطرح شود كه اگر «اله» به معناي «شايسته پرستش» است پس چگونه در خود قرآن، جمع بسته شده و بر معبودهاي باطل نيز اطلاق گرديده است چنانكه در مورد گوساله سامري، تعبير «الهك» و در مورد معبودهاي فرعون تعبير «الهتك» به كار رفته است؟



پاسخ اين سؤال اين است كه اين گونه اطلاقات، بر حسب اعتقاد مخاطبين يا از زبان مشركين مي باشد و در واقع معناي آنها اين است: كسي يا چيزي كه به گمان گوينده يا شنونده «شايسته پرستش» است، پس حتّي در اين موارد هم مي توان گفت كه معناي شأنيت، لحاظ شده ولي به حسب اعتقاد گوينده يا شنونده نه به حسب واقع.



و امّا «ربّ» كه در فارسي به «پروردگار» ترجمه مي شود در اصل، معنايي شبيه «صاحب اختيار» دارد چنانكه از موارد استعمال آن مانند «ربّ الايل» و «ربّة الدار» به دست مي آيد. و هر چند ممكن است به حسب «اشتقاق كبير» با مادّه «ربّي» مناسبت داشته باشد ولي معناي آن عين معناي «مربّي» نيست و از اين رو ترجمه آن به «پروردگار» ترجمه دقيقي نمي باشد، و اطلاق آن در مورد خداي متعال به اين لحاظ است كه صاحب اختيار مخلوقات خود مي باشد و براي تصرّف و تدبير امور آنها نيازي به اذن و اجازه تكويني و تشريعي كسي ندارد. پس اعتقاد به ربوبيّت كسي به اين معني است كه او مي تواند استقلالاً وبدون احتياج به اذن ديگري در كاري از كارهاي مربوب خود تصرف نمايد و اعتقاد به توحيد ربوبي يعني اعتقاد به اين كه تنها خداي متعال است كه مي تواند استقلالاً و بدون نياز به هيچ گونه اجازه اي در تمام كارهاي مخلوقات خود تصرّف نمايد و آنها را تدبير و اداره كند.



با دقّت در معناي «اله» و «ربّ» روشن مي شود كه الوهيت مستلزم ربوبيت است، زيرا عبادت و بندگي نسبت به كسي انجام مي گيرد كه وي به حسب اعتقاد پرستش گر، نوعي ربوبيّت و مالكيّت و صاحب اختياري داشته باشد و بتواند استقلالاً در مربوب خود تصرّف نمايد و به او سود و زياني برساند.