کد مطلب:9486 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:52

آسيب شناسي كتب تاريخي بهائيت و انتساب هاي نادرست
مقاله
اين كه خواسته اند از عدد"هفت سال هزار نفر براي او جان داده اند" استفاده سال تحرير تاريخ را بكنند و عدم اشاره به حادثه ي تيراندازي به ناصرالدين شاه و قتل چند نفر را دليل تقدم سال تأليف شمارند (چه آن واقعه به نظر ايشان به مراتب ازساير وقايع مهم تر بوده) بايد در نظر داشته باشند كه اين تاريخ مربوط به ظهور سيد باب بوده نه تاريخ بابيه و حوادث مربوط به قيام سيد تا قتل او در اين تاريخ آغاز و انجام مي پذيرد وبعد از آن في الواقع كتاب خاتمه يافته و حوادث مربوط به ظهور ذبيح و ظهور سيد هندي پس از مرگ باب در محيط 1267 گويي در محيط 1270 بغداد ترتيب و تحرير يافته كه در آن موقع ازل و بها صدر نشين مسند رياست بابيه شده بودند و ميدان از وجود مزاحم عظيم ترشيزي كه خود را مطاع همگان و همه را محكوم به امر خود مي دانست تهي شده بود.

چنان كه هنگام ذكر نام حاجي ميرزاجاني در كتاب مانند شخص غايب محترمي كه به دعواي سيد بصير هندي تسليم شده شبهه اين كه او كتاب را تدوين كرده باشد ضعيف مي سازد.

توجه به برخي نكته ها كه در اين كتاب راجع به اصفهان يا ارض صاد به نظر مي رسد، احساس و علاقه ي مولف را به اصفهان تقويت مي كند. در صفحه 13 از نسخه چاپي كه اشاره به ملاقات خود با محمد حسين اردستاني مي كند از سياق عبارت مي توان دريافت كه اين اتفاق در اصفهان روي داده باشد.

از صفحه ي (115 تا 119) از سرگذشت ورود و اقامت و ديد و بازديد سيد باب در اصفهان طوري سخن مي گويد كه سطح و حجم مطالب مربوط بدين قسمت را حتي از سرگذشت شيراز هم افزون تر عرضه مي دارد.

در صفحه 120 كه از فوت معتمد الدوله سخن در ميان مي آورد مي افزايد كه «آن جناب (باب) نوزده روز قبل از فوت آن مرحوم (معتمد) خبر او را براي دو نفر از اصحاب نوشتند.

يكي از آن دو نفر جناب آقا سيد يحيي بود و ايشان در يزد تشريف داشتند. حضرت امر فرمودند به تهران تشريف فرما بشويد وحقير در آن سفر درك فيض ايشان را نمودم و هنگامي كه عالم را برف گرفته و هوا چندان سرد بود كه از حد وصف بيرون چنان سروري در آن جناب ديدم كه …» با مقايسه ي آب و هواي يزد واصفهان و كاشان كه بر سر يكي از دو راه يزد به تهران قرار داشتند، اصفهان با چنين وضع طبيعي مناسب تر از يزد و كاشان به نظر مي رسد و اين ديدار بايستي در اصفهان روي داده باشد اما پيشگويي خبر مرگ معتمد كه سيد باب به دو نفر از اصحابش نوشته بود، در صورتي كه يكي از ايشان سيد يحيي دارابي باشد سكوت از ذكر نام دومي آيا ضمير را به كسي بر نمي گرداند كه در اصفهان بر چنين حادثه اي وقوف يافته و در تاريخ خود نقل كرده است؟

ارتباط قضايايي از حوادث كتاب به اصفهان بنا به گفته آقاي خزان لازمه اصفهاني بودن مولف آن نيست ولي وقتي مي خوانيم و مي نگريم كه حاجي ميرزا جاني از كاشان به تهران آمد و در حضرت عبدالعظيم متوقف شد و بنا به نوشته ي ميرزا ابوالفضل تاريخ را در آن قريه نوشت ديگر زمينه اي براي ربط دادن حوادث زندگاني او با اصفهان خالي نمي ماند و آن وقت كه در 1267 به فتنه ي بصير دچار و در كاشان به حمايت و ترويج سيد بصير مي پرداخت و مولف كتاب از تأثير فتنه در ارض صاد (اصفهان) به خصوص سخن در ميان مي آورد و به شش ماه بقاي فتنه و رفع آن بعداً اشاره مي كند.

در آن جا كه از فرار چند تن از اتباع سيد يحيي از فارس سخن مي گويد (در صفحه ي229 چاپي) مانند شاهد عيني محلي مي نويسد كه «در حوالي اصفهان دستگير شده و به شيراز بردند» وقتي ما از تأييد نسبت اين كتاب به حاجي ميرزا جاني عجز آوريم و مولف آن را به طور مسلم نشناسيم و در صدد بر آييم از قرائن موجود در اثناي مطالب كتاب براي تشخيص مولف استفاده كنيم مولف در بادي امر كسي به نظر مي رسد كه با اصفهان ، ارتباط خاصي داشته وهنگام اقامت سيد باب در آن شهر با دستگاه معتمد بي ارتباط نبوده وقاعدتاً بايستي او از اهل آن ولايت باشد.

مولف در صفحه ي 111 نسخه ي چاپي مي نويسد: شخص اميني از سلسله ي تجار كه معروف به حسن فطرت بود و به مطانت و هوشياري مشهور از اهل ولايت اين حقير بوده و حكايت نمود… بعد از آن در مدينه به خدمتش مشرف شدم و شناختم و همان شخص خوابها ديده و مصدق گرديد.»

در تعريف و توصيفي كه از اين شخص اهل ولايت خود كرده اغراق و مبالغه اي وجود ندارد كه بتواند او را از تطبيق با مولف كتاب دور كند و در اينجا موردي براي ذكر آغاز پيوستگي خود بدين فرقه يافته و به اجمال بيان كرده است در حاشيه ي نسخه ي اصلي در همين موضع از كتاب به خط ديگري ولي در روزگار قبل از انتقال نسخه به پاريس كه بر تاريخ انتقال بابيان از بغداد به ادرنه مقدم بوده كسي اين هم ولايتي مولف را معرفي كرده ونوشته است:«آن شخص جناب حاحي محمد رضا ولد حاجي رحيم مشهور به مخملباف بوده كه به تجارت مشغول بود. از زمان تصديق الي مدت دوازده سال (1272) حيات داشته، صدمات بسيار بر ايشان رسيده، مكرر در حبس افتاده و خلاصي يافته تا در سنه 1274 وفات يافته.

اين قسمت در پاورقي صفحه ي 112 از نسخه ي چاپ برون مندرج است.

يادداشتي كه در حاشيه ي اين ورق اصل كتاب ثبت شده به طور مسلم تاريخ تحريرش بر تاريخ نامه ي ازل به برون كه در 1310 نوشته شده بيش از سي سال و بر تاريخ نامه عباس افندي به ميرزا حسين طالقاني كه در 1332نوشته شده شصت سال تقدم زماني دارد و گوئي اين محمدرضا ولد حاجي رحيم همان محمد رضاي اصفهاني باشد كه ديدار بهاء با سيد اسمعيل زواره اي در بغداد در خانه ي او صورت گرفت و عبدالبها به اعتبار ارتباط نام محمد رضا با نام سيد اسمعيل زواره اي او را پسر حاج اسمعيل ذبيح كاشاني پنداشته و به وجود اوراقي از كتاب حاجي ميرزا جاني در بغداد پيش او اشاره كرده و هم چنين ميرزا يحيي هم به عنوان مبهم حاج محمد رضاي نامي تاجر اصفهاني اراده ي تحرير تاريخي را به او نسبت داده است.

بنابر اين قرائن موجود دراصل نسخه ما را به اصفهاني بودن مولف كتاب پيش از كاشاني بودن او دلالت مي كند و وجود نام محمد رضا در حاشيه نسخه اصل كفه انتساب كتاب را بدو در مقايسه با حاجي (ميرزاجاني) مرفوع كاشاني يا جناب نقطة كافي سنگين تر مي سازد و مساعي آقاي خزان براي رد انتساب كتاب تاريخ قديم به مولف اصفهاني بر اساسي تكيه ندارد.

اصرار خزان در رساله ي زيراكس شده بر اين كه عبدالبهاء"عباس افندي" هنگام گرد آمدن بابيان در بغداد بيش از ده سال نداشته و از حيث سال و تجربه هنوز در خور حفظ وقايع نبوده است با آن چه در گزارش ميرزا بزرگ قزويني ژنرال كنسول ايران كه صورت آن در مجله وحيد انتشار يافت درباره ي او نوشته شده سازش ندارد. چه نماينده ي سياسي ايران در بغداد به حضور پسر ميرزا حسينعلي همراه ميرزا موسي برادر او براي مذاكره با وي در باره ي بابيان و اشاره به هوشياري و زرنگي پسر چنين مي رساند كه عباس در آن مقطع قابل حفظ وقايع براي نقل در روزگار پيري بوده است همان طور كه او در نامه ي خود به ميرزاحسن اديب طالقاني موضوع وجود اوراقي از حاجي ميرزاجاني را در پيش محمدرضاي بابي مقيم بغداد به ياد آورده و آنها را مسوده يا يادداشت هاي تاريخ مزبور مي پنداشته است. بنابر اين اعتراض بر غفلت عباس افندي هم چون عمويش ازل از وجود تاريخ قديم هنگام انتشارش در 1910 به جا بوده و ملاحظه ي آقاي خزان درباره ي عدم كفايت عبدالبها براي ضبط وقايع بي مورد است.

آقاي خزان در نسخه ي زيراكس شده از نقد خود مي گويد: «در سراسر كتاب ادني قرينه اي بر اين كه در بغداد تأليف شده باشد وجود ندارد» در صورتي كه اگر به محتويات صفحه ي 238 تا 244 مربوط به ترجمه ي حال ازل و صفحات 252 تا 261 كه مشتمل بر داستان ظهور ذبيح قناد و قيام بصير هندي است با دقت نظر مي نگريستند و اوضاع و احوالي را كه اين حوادث در زير تأثير آنها انشا شده از نظرتحليل و تجزيه مي گذراند قبول اين كه صفحات مزبور در كاشان يا اصفهان و حضرت عبدالعظيم در دوره ي مرجعيت تامه و رياست مطلقه ي شيخ علي عظيم قلمبند شده باشد يا محظوراتي مواجه مي گرديده كه با مطاعيت مطلق عظيم سازش پيدا نمي كرد. در صورتي كه ميرزا حسينعلي بها وميرزا يحيي ازل از حيث موقعيت مذهبي و ميزان دخالت و نفوذ در قضاياي امري در مندرجات اين كتاب وضعي متناسب با دوران اقامت بغداد ايشان دارند كه پس از كشته شدن عظيم و از ميان برداشته شدن شخصيت مرتبه ي اول بابيه، در موقع اجتماع بقيه ي بابيان در بغداد موقعيت ممتازي يافته بودند.

اين حادثه كه در صفحه 257 كتاب چاپي ديدار بصير هندي از بها را وصف مي كند. «بعد از آن روانه به ارض اقدس (تهران) گرديده و جهت قرب به جوار حضرت وحيد (ميرزا يحيي) و درك شرفيابي فيض حضور با هر النور حضرت بهاء الامكان را نمود. من بعد از آن كه وارد شدند حضرت بهاء از جهت امتحان ايشان بناي قهر وناز را گذارده و باب التفات ظاهري را بر روي ايشان بسته و مطلقاً راه نمي دادند.

چون كه جناب بهاء ديدند كه در طريقه ي محبت صادق است و شيوه ي وفا را مرعي مي دارند لهذا نقاب از چهره ي اشفاق برداشته و طلعت مرحمت را ظاهر نموده تجليات ربوبيت آن بهاء الرضوان درهيكل عبوديت ايشان متجلي گرديده خلاصه آن كه جناب بصير ادعاي رجعت حسيني نموده و عريضه اي به خدمت حضرت ازل و جناب بهاء در باب ظهورات خود عارض شده…» با سنجش اوضاع و احوال بابيه در 1267 كه جناب عظيم مركز توجه موافق و مخالف و مورد تعقيب شديد مأمورين اميركبير قرار گرفته و در كنار وجود او هنوز صاحب ادعا ومقامي شناخته نشده بود و ميرزا حسينعلي درصدد زيارت عتبات براي سنجش سيد قلاوي و بعد از بصير بود و ميرزا يحيي هم در خفيه به سر مي برد و قرة العين به جناب عظيم چنين عريضه عرض مي كرد: (روبروي صفحه 140 نسخه چاپي)

«ايها الاحب الاعظم من التوصيف … ان اسمه العظيم كان هيكلاً طلسمياً و قد كان من احرف وجهه الحق …» و به توقيع سفارش سيد باب در حق عظيم اشاره مي كند كه «واصطفيناه للقيام مقام الحق الارفع الاعلي علياً و هو اعظم من يعظم اهل الانشاء كلياً و اعلي من بهاء اهل النباء جميعاً» و در آن نامه به عظيم خطاب مي كند «فانت انت اهل الحق القائم بامر الحق»

چگونه در چنين محيطي چنان وضعي كه بيشتر به سال 1270 بغداد و ديدار سيد اسمعيل زواره با بها در خانه ي محمد رضا شباهت دارد زمينه ي ظهور مي يافت؟

انتساب تاريخ قديم بابيه به حاجي ميرزا جاني نخستين بار به وسيله ي ميرزا ابوالفضل گلپايگاني صورت گرفته كه آن را به ميرزاحسين منشي مانكجي بدين اسم و رسم معرفي كرد در متن تاريخ جديد كه پيش از سال 1295 از روي تاريخ قديم انسلاخ و اكتتاب يافته بارها بدين اسم تصريح شده است.

برون اين نام را از روي تاريخ جديدي كه نسخه ي خطي آن را در سال 1305 در شيراز به دست آورده بود و در سال 1310 چاپ ترجمه ي انگليسي آن را به اتمام رسانيد براي اولين بار ديد و همواره طالب مشاهده ي اصل آن بود تا آن كه به نسخه اي از تاريخ بابيه كه در كتابخانه ي ملي پاريس وجود داشت دست يافت و از روي شباهت حوادث و احياناً وجود عين عبارات يكي در ديگري، آن را همان تاريخ منظور خود شمرد و در تعليقات خود به مقابله آن با تاريخ جديد پرداخت.

بديهي است اين پيش درآمد، سالها مقدم بر مأموريت نيكولا در تبريز و تأليف كتاب زندگاني باب از طرف او در 1323 قمري، يعني پانزده سال پس از چاپ ترجمه انگليسي تاريخ جديد و معرفي نسخه تاريخ قديم كتابخانه ي ملي پاريس بوده است. پس ميرزا ابوالفضل پيش از برون و برون پيش از نيكولا به اين كتاب نام كتاب حاجي ميرزا جاني داده بودند و ملاحظه خزان در اين باره هم دور از صواب است.

وقتي مقاله ي مجله ي يغما (شماره ي سال هفدهم) راجع به تاريخ حاجي ميرزا جاني و تلخيص آن براي استحضار جناب سيد محمد علي جمال زاده نوشته مي شد هنوز به عكس اصل نسخه هاي پاريس از تاريخ قديم و نسخه ي نطنز و نسخه ي ناقص كرمان (مجموعه ي روحي كرماني) از تاريخ قديم دست نيافته بودم و در صورت مقدمه يا رساله ي نقطة الكاف را در پايان نسخه اي از بيان كه به دستور گوبينو در دوره ي دوم مسافرت او به ايران نوشته شده با تبصره ي حاشيه ي آن نديده بودم و هم چنين به مطالعه ي تحرير نبيل قايني از تاريخ جديد به خط دستش در 1299 و 1300 و هم چنين نسخه ي اصلي تاريخ جديد به خط ميرزا حسين تهراني براي مانكجي كه در بمبئي موجود است موفق نشده بودم و به ملاحظه ي عكس نسخه ي تاريخ جديد اساس ترجمه برون و چند نسخه اي كه در مجموعه شادروان علي روحي جود داشت نرسيده بودم در اين صورت به اتكاي تلخيص كوتاه منسوب به نبيل قايني كه در دست بود وشهادت صبحي و آواره از مبلغان برگشته از بهائي گري درباره ي تاريخ نبيل زرندي كه بعد هم نوشته صبحي در پيام پدر و آواره در كواكب الدريه گفته هاي آنان را تأييد نمي كند، استنباطي نارسا درباره ي تخليص و تحرير تاريخ جديد از قديم شد كه پس از مراجعه ي بدين مدارك نويافته و نو ديده خط" نه" بر آنها كشيده و دريافتم كه:

خوي تبليغ در كسي چو نشست تا نميرد نمي رود از دست بنابر اين تجديد ذكر مقاله يغما كه خط بطلان در مقاله ديگري بر آن كشيده شده بود در مقاله خزان كار بيهوده اي بوده و تأثيري در كيفيت موضوع بحث ما نمي بخشد.

در پايان سخن بايد نظر خزان را در باره ي سوء استعمال كلمه ي توقيع درباره ي مكتوب ازل و عدم تجديد نظر در تاريخ قديم هنگام اقامت بابيان در ادرنه ي در فاصله 1280 تا 1285 را بپذيرم ولي اين دو نكته به اساس دو موضوع كه سلب نسبت تاريخ قديم به جناب نقطه كافي يا حاحي ميرزا جاني كاشاني باشد و هم چنين توجه دسته اي از بابيان در ادرنه به جلب رضايت درباره ي قاجار در اختيار خط مشي سياسي دو گانه اي براي معامله با داخلي يا خارجي به هيچ وجه آسيبي نمي رساند.

چنان كه اشاره ي شد ميرزا ابوالفضل و همكار او ميرزا حسين منشي مانكجي در انتساب تاريخ قديم بابيه به حاجي ميرزا جاني بر برون و قزويني و نيكولا مقدم بوده اند.

ولي تسميه كتاب مزبور و نقطة الكاف استنباط شخص برون از قسمت مقدمه اين كتاب در نسخه موجود كتاب ملي پاريس بوده است. زيرا مولف آن مقدمه كه خود را صاحب اسم و رسمي نمي ديده براي رساله اي كه در باب اصل دين از توحيد وغيره و نه تاريخ پرداخته نام نقطة الكاف را برگزيده است.

بدين عبارت (صفحه ي 5 نسخه چاپي):«چون كه در ابتداي اين كتاب ذكر مقام نقطه ي بسيار گرديد واصل نوشتن اين رساله در باب توحيد و ذكر مبدأ و معاد كه اصل دين مي باشد نوشته مي شود نام اين كتاب را نقطة الكاف نمودم به دو جهت يكي آن كه خود را صاحب اسم و رسمي نمي دانم تا ذكر خود را بنمايم زيرا كه ذكر خود را در بي ذكري مي شمارم. دوم آن كه مسطورگرديد (در صفحه 4) كه نقطه را پنج مقام مي باشد و آن مقام ها (5) و ها (5) چهار مرتبه كه ترقي نمود كاف (ك 20) مي شود. و كاف چهار نقطه است كاف حرف اول كن مي باشد و كاف دوم يكون و غيب و شهادت كاف (2ضربدر20) ميم است (40) كه ذكر (ميم) مشيت مي شود كه اول امكان به مشيت شيئيت به هم رسانيده و لهذا اسم نقطه الكاف حقيقت دارد و لهذا در صدر كاف اول نقطه گذارده ام (نقطة الكاف) …

و بعد ذكر توحيد و نبوت و ولايت و شيعيان در خطبه شده است و انشاءالله تبارك و تعالي تفصيل خطبه را ذكر خواهيم نمود دريك مقدمه و چهار باب مذكور مي شود.

كه در اين قسمت موجود از رساله پيش از مقدمه و باب اول از چهار باب عنوان نشده و قرينه مي نمايد كه اين رساله ي تأليف نقطه ي كافي يا حاجي كاشاني اصولاً تنظيم و ترتيب نهائي نيافته و تكميل نشده به دست كسي افتاده كه آن را در ديباچه ي تاريخ قديم بابيه ثبت و ضبط كرده است چه بسا همان اوراقي كه به خط حاجي ميرزا جاني در پيش محمد رضاي تاجر اصفهاني در بغداد وجود داشته و عبدالبها بدان در نامه خود به اديب طالقاني ايادي اشاره كرده است اوراق پراكنده ي همين رساله بوده كه محمد رضا براي حفظ و ضبط، آنها را در آغاز تاريخ قديم ثبت كرده تا از پراكندگي و نابودي در امان بماند.

همان طور كه ديگري هم صورتي از آن را در پايان نسخه اي از بابيان براي وزير مختار فرانسه نوشته تا بماند وهمين نقل دقت ديگري را بر انگيخته تا درحاشيه نسخه مذكور اعلام كند كه اين رساله از متن بيان جداست. اما محمد رضا اين احتياط را نكرده و در نسخه اي كه امروز در كتابخانه ي ملي پاريس محفوظ مانده مقدمه تاريخ قديم را تشكيل مي دهد.

پروفسور برون با وجود درك اختلاف زمان نگارش رساله 1270 با 1267 تأليف متن كتاب تاريخ، بدون توجه به ساير موارد معهود قابل ملاحظه، هر دورا يك اثر و از يك مولف پنداشته و در نتيجه ي نام نقطة الكاف رساله ي كلامي را به تاريخ منظم به رساله مقدمه، بخشيده وهر دو را به جاي يك اثر پذيرفته و به تقليد گلپايگاني و ميرزاحسين منشي مانكجي به حاج ميرزا جاني كاشاني صاحب رساله مقدمه نسبت داده است. اين تخليط از راه چاپ و انتشار تاريخ تعميم مزبور بدان درجه يافته كه اينك قبول چنين حقيقتي حتي براي استاد كرسي تاريخ دانشگاه هم.