مطالب این بخش جمع آوری شده از مراکز و مؤسسات مختلف پاسخگویی می باشد و بعضا ممکن است با دیدگاه و نظرات این مؤسسه (تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)) یکسان نباشد.
و طبیعتا مسئولیت پاسخ هایی ارائه شده با مراکز پاسخ دهنده می باشد.

  کد مطلب:24103 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:1

آيا خداپرستي , مايه از خود بيگانگي است ؟
مـاركـسـيسم مي گويد : خداپرستي انسان , مايه از خود بيگانگي او است زيرا فردخداپرست با پرستش و توجه به غير , از خود بيگانه گشته و به ديگري وابسته شده است , همچنانكه اين سخن را درباره مالكيت انسان نيز تكرار مي كند و مساله مالكيت انسان را نسبت به چيزي مايه تعلق انسان به غير خود مي داند , و براي رهائي ازپديده از خود بيگانگي مذهبي و از خود بيگانگي اقتصادي , اصل مذهب ومالكيت را حذف مي كند تا او را از اين وابستگيها رهائي بخشد . ولـي هـنگامي كه به نوشته هاي مذهبي مراجعه مي كنيم , مي بينيم نظريه اسلام درست بر خلاف نظريه ماركس بوده و اسلام خدا فراموشي را مايه خود فراموشي مي داند , خواهشمند است در اين مورد توضيحاتي بدهيد . نـخـسـت يادآور مي شويم نظريه اي كه درباره از خود بيگانگي انسان در سايه مذهب از ماركس نـقـل شد , مربوط به خود او نيست , بلكه وي آن را از فوير باخ پيشواي ماديگري قبل از ماركس گرفته و آن را تحت عنوان اومانيسم ( انسان گرائي ) وارد فلسفه خود ساخته است . هـدف او از وارد ساختن اين اصل به فلسفه ماديگري , ترميم خشكي و خشونت فلسفه ماده گرائي است كه هر انسان غربي آن را لمس مي كند , زيرا ماديگري قرن هيجدهم انسان را مانند يك ماشين مي دانست و مكانيسم آن را مثل يك ماشين مي پنداشت . درقـرن نـوزدهـم , نـظـريـه مـكانيكي مردود شناخته شد , و ماديگري ديالك تيكي ,جايگزين مـاديـگـري مـيـكـانـيكي گرديد , ولي در هر حال هر دو بر اثر اصالت بخشيدن به ماده و نفي معنويت با خشكي و خشونت خاصي همراهند كه با روح لطيف معنوي انسان ناسازگار است . فـوير باخ در يكي از سخنان خود چنين مي گويد : در انسان پرستشگر يك نوع حالت تعلق و وابستگي پديد مي آيد , چه بهتر كه از اين حالت بيرون آئيم , زيراوقتي بشر خدا را مي پرستد و از او فرمان مي برد , به صورت موجودي وابسته وبي شخصيت درمي آيد , كه ديگر به خود تعلق ندارد . ماركس نيز همين جملات راتكرار مي كند و مي گويد : انسان بايد گرد خود بگردد , نه گرد وجود ديگري . مـاركـسـيـسم از اين فرصت استفاده كرده و خواسته است براي تز اقتصادي خود ,يك اصل فلسفي نيز بينديشد و آن اينكه : مالكيت انسان , مايه تعلق او به غير خودمي گردد , و انسان نبايد مانند اشياء و ابزار به غير خود متعلق و وابسته گردد . ولي با اصراري كه ماركسيسم در اين مورد انجام مي دهد , هنوز نتوانسته است ازخشونت و قساوت فلسفه ماديگري سر سوزني بكاهد . فلسفه اي كه به چيزي غير از ماده و انرژي نمي انديشد , و تكامل انسان را در پرتو تكامل ابزار توليد و روابـطاقـتـصادي مي داند , و حتي عامل تكامل را در انسان امر دروني ندانسته و آن رابرخاسته از عامل خارجي ( تكامل اقتصادي ) مي پندارد , چگونه مي تواند از اصالت انسان و انسانگرائي سخن بـگـويد و دم از معنويت بزند ؟اگر واقعا براي ماركسيستها مساله انسان گرائي مطرح است , و مـعـتقدند كه به غير انسان نبايد اصالت داد , پس چرا انسان را وابسته به تكامل ابزار توليد وروابط اقـتـصـادي مـي دانـند و به جاي اينكه اقتصاد را در خدمت انسان قرار دهند ,انسان را در خدمت اقـتـصاد و ابزار توليد درمي آورند ؟ اگر انسان اصل است , پس چرااو را در حد يك حيوان مصرف كـننده تنزل داده و پيوسته شعار مي دهند : از هر كس بايد به اندازه توان او كار كشيد و به اندازه نياز , به او پرداخت . بـا تـوجه به اين مطلب , اكنون به تحليل اصل مطلب مي پردازيم :1 - ارتباط با كمال مطلق , مايه تكامل است . خدا پرستي , به معني ارتباط با كمال مطلق است . خدا از نظر يك فرد مذهبي ,سراسر , جمال و كمال و از هر عيب و نقص پيراسته و مبرا است . او آفريدگار داناو توانا است كه به جهان و انسان , هستي بخشيده است . و اگر لحظه اي فيض او قطع گردد , تاريكي وحشت زاي عدم مطلق همه جا را فرا مي گيرد . ارتباط با چنين كمال مطلق , مايه تعالي انسان است . و بـه وجـدان هـاي بـيـدار , شعورو ادراك و به حس علم جوئي و كنجكاوي انسان , قدرت و نيرو مـي بـخشد و موقعيت انسان را در جهان , با واقطع بيني كاملي روشن مي سازد و از نخوت و بلند پروازي اومي كاهد . مـعـنـي اصـالـت انـسـان , ايـن نيست كه پيوند او را از كمال مطلق قطع كنيم , و به بهانه اعطاء شـخـصـيـت , او را خـودخـواه و خودپرست بار آوريم , كه مفهومي جز زبوني و ناتواني او در برابر تمايلات نفساني ندارد . آيا علاقه انسان به علم و دانش , به اخلاق , نيكوكاري , هنر و زيبائي ها , مايه ازخود بيگانگي او است , يا مايه كسب كمال , و لذا , يك نوع بازگشت به خويشتن است ؟ عين اين سخن درباره خداجوئي و خدايابي نيز حاكم است , زيرا انسان خداجوو خداپرست مي خواهد از طريق پيوند با كمال مطلق , بر كمال خود بيفزايد . مـعني راستين اومانيسم و حفظ اصالت انسان نيز سوق دادن او به ارزش هاي اخلاقي و سجاياي انساني است كه به ذات او برمي گردد , و در ذات والاي او جاي مي گيرد . مـاركـسـيـسم , از آثار سازنده خداگرائي آنچنان غافل است كه خداپرست را فاقد شخصيت تلقي مي كند و خويشتن گرائي و نفس پرستي را مايه تجلي شخصيت مي داند . او خـدا را بسان يك حاكم ستمگر و خودكامه تصور كرده است كه از كرنش بندگان و خردكردن شخصيت آنان لذت مي برد , و با سلب شخصيت از آنها , مقام خود را بالا مي برد . در صورتي كه پرستش خدا جز طلب كمال و سير در جهت قرب به خدا , جز يك نوع حق شناسي و قدرداني از نعمت هاي او و جز اظهار لياقت و شايستگي براي بهره مندي ازنعمتهاي بيشتر , چيزي نيست . خـداپـرسـتـي , داراي آثار ارزنده و كمال آفريني است كه هيچ فرد خردمندي در آن شك و ترديد ندارد . خـداشناسي , مايه تكامل علوم و دانش ها , كنترل كننده غرائز مرزنشناس انساني ,پرورش دهنده فضائل اخلاقي و سجاياي انساني , و مايه آرامش روح و روان در سختي هاو دشواريها است . مـحـققان الهي در كتاب هاي مربوط به عقائد و مذاهب , پيرامون آثار سازنده آن سخن گفته اند , كه نيازي به تكرار آنها نيست . و در اينجا به همين مختصر اكتفا مي شود . 2 - ريشه مذهب در نهانگاه روح از نظر متفكران , مذهب , ريشه عميقي در روح و روان انسان دارد , و تـوجـه بـه خـداو مـاوراء طـبيعت , تجلي احساس دروني است كه آفرينش انسان با آن سرشته گرديده است . بـشـر در تـاريـخ زنـدگي خود , عادات و رسومي را پديد آورده و سپس آنها را به دست فراموشي سپرده است , ولي هرگز مذهب را از قاموس زندگي حذف ننموده و با آن وداع نكرده است . خاصيت تحول پذيري انسان , بر نظر او درباره مذهب اثري نگذارده است . همه اينها نشان مي دهد كه مذهب ريشه عميقي در نهاد انسان دارد . روانـشـنـاسـي امـروز , حس مذهبي را يكي از چهار حسي مي داند كه متن روان انسان راتشكيل مي دهند . اين چهار حس , عبارتند از :1 - حس علم جوئي و كنجكاوي . 2 - حس اخلاق و نيكوكاري . 3 - حس هنرجوئي و زيباخواهي . 4 - حس خداجوئي و مذهبي . آنان درباره هر چهار حس و چگونگي آميزش آنهابا روان انسان , سخنان ارزنده اي دارند . از ايـن رو , بر خلاف نظريه ماركس , خداجوئي يك نوع بازگشت به خويشتن , و الحاد وانكار خدا يك نوع از خود بيگانگي است . ايـن حـقـيـقـت در آيه زير به روشني بازگوشده است كه مي فرمايد : و لا تكونوا كالذين نسواللّه فانساهم انفسهم (1) . مـانـنـد آن گـروه نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند آنان را به خودفراموشي دچار ساخت . اين آيه , به روشني خدا فراموشي را مايه خود فراموشي مي داند . و نكته آن , همان است كه يادآور شديم . اميرمومنان عليه السلام در يكي از سخنان كوتاه خود مي فرمايد : من نسي اللّه انساه نفسه و اعمي قلبه (2) . هر كس خدا را فراموش كند , او را به خودفراموشي و كوردلي , دچار مي سازد . 3 - مـوقـعـيت معلول نسبت به علت اصولا از نظر فلسفه , وجود معلول , جز يك وجود وابسته به علت و قائم به او چيزي نيست . معلول , لطيف ترين و دقيق ترين وابستگي را به مقام علت داراست . بنابر اين واقعيت جهان امكاني - اعم از انسان و غيره - جز يك نوع تعلق ووابستگي به آفريدگار چيزي نيست . اعـتراف به وجود خداي يگانه , و توجه به منبع كمال , يك نوع اعتراف به واقعيتي است كه براهين فـلـسفي از آن پرده برداشته است ,و الحاد و انكار خدا و يا بي توجهي به آن , يك نوع پرده پوشي بر سيماي حقيقت به شمار مي رود . اگر واقعا معلول و مخلوق , مقامي و حقيقتي جز تعلق و وابستگي ندارد , آيااعتراف به چنين تعلق , حـقـيـقت گرائي است يا انكار آن ؟ و اگر انسان , مخلوق ذات بالاتر و برتر است , توجه به چنين وابستگي كه عين واقعيت وجود او است , از خودبيگانگي است , يا عين خودگرائي ؟سخن درباره مالكيت انسان را كه از نظر ماركس مايه از خود بيگانگي است , به وقت ديگري موكول مي كنيم . ولي اجمال سخن درباره آن چنين است كه :حقيقت مالكيت در اسلام , تعلق مال به انسان است نه تعلق انسان به مال . به تعبيرديگر , مال از نظر اسلام براي انسان وسيله زندگي است , نه هدف . مالكيت در صورتي مايه از خود بيگانگي است كه دنيا هدف و كعبه آمال باشد , نه وسيله زندگي . اميرمومنان علي عليه السلام در اين مورد تعبيري بس لطيف دارد , آنجا كه مي فرمايد : و من ابصر بها بصرته و من ابصر اليها اعمته (3) . هـر كـس بـه جـهـان , بـه ديـده معبر و گذرگاه و وسيله و ابزار كا بنگرد , مايه روشني دل او مي گردد . و هر كس به آن از زاويه هدف و آرمان نگاه كند , او راكوردل , و قلب او را بي بصيرت مي سازد . از ايـن جـهـت , در اسـلام دنـياداري و تجمل پرستي مذموم , و مايه نابودي سعادت انسان بشمار مي رود .

پرسشها و پاسخها
سبحاني - جعفر 1 - سوره حشر , آيه 19 . 2 - فهرست غرر الحكم , ص 381 . 3 - نهج البلاغه , خطبه 79 . بـر اهـل ادب و معني تفاوت بها و اليها واضح و روشن است و امام عليه السلام در اين جمله كوتاه , نظريه اسلام را درباره توجه به دنياروشن ساخته است .

مطالب این بخش جمع آوری شده از مراکز و مؤسسات مختلف پاسخگویی می باشد و بعضا ممکن است با دیدگاه و نظرات این مؤسسه (تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)) یکسان نباشد.
و طبیعتا مسئولیت پاسخ هایی ارائه شده با مراکز پاسخ دهنده می باشد.