مطالب این بخش جمع آوری شده از مراکز و مؤسسات مختلف پاسخگویی می باشد و بعضا ممکن است با دیدگاه و نظرات این مؤسسه (تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)) یکسان نباشد.
و طبیعتا مسئولیت پاسخ هایی ارائه شده با مراکز پاسخ دهنده می باشد.

  کد مطلب:24325 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:0

معارف ديني قداست ندارند چون فهم بشري نسبي است .
نسبيت فهم بشري و نفي قداست معارف ديني معرفت شناسي كه با تغذيه از نسبيت فهم , دريافت حـقيقت را محال و يا رهين شناخت مطلق جميع حقايق مي داند , معرفت ديني را نيز به دليل اين كـه در ظـرف ذهـن آدمـي سـازمـان و انـتظام مي يابد , خارج از قاعده فوق ندانسته و آن را فاقد مطابقت فعلي با حقايق و در تغيير و حركت مستمر به سوي آن مي خواند . عدم مطابقت علاوه بر آن كه مستلزم احتمال دگرگوني ضرورتهاي علمي و ديني است ,همراه با نفي ثبات و دوام گزاره هاي ديني به سلب تقدس معارف ديني نيز منجرمي شود . البته معرفت شناس سلب تقدس از معرفت ديني را - اعم از اين كه آن معرفت مربوط به اصول و يا فروع دين باشد - به معناي نفي ثبات و تقدس فروع و يا اصول دين نمي داند . بـه عـنـوان مثال , گرچه خداوند , فرشتگان و يا پيامبران و نيز اصل شريعت ثابت ومقدس باشد , گـزاره هايي كه از بود و نبود خداوند و يا از حكم و قانوني از احكام و قوانين كلي و جزئي شريعت , خبر مي دهند , همان گونه كه به عنوان معرفت بشري فاقد ضرورت و ثبات بوده و احتمال تغيير و دگرگوني در آنها راه دارد , فاقد تقدس نيز مي باشند . از آنـجـا كه سلب تقدس از لوازم آشكار ديدگاه معرفت شناسي است كه بر مبناي فلسفي نسبيت فـهـم بـه داوري معرفت شناسانه - و نه فلسفي - مي پردازد و از آنجا كه گرچه نفي ضرورت هاي عـلـمـي و ديـنـي بصورت صريح مورد پذيرش او نيست ليكن سلب تقدس , مورداذعان و تصريح مـعـرفـت شناساني مي باشد كه بر مبناي اصول موضوعي مذكور مشي مي نمايند , بيان ملازمه آن نـيـازمـنـد بـه مـونه اي زايد نيست و اگر استدلال و برهاني در اين باره مورد نياز باشد , بر عهده كساني است كه با حفظ مبناي مذكور به تقدس معرفت ديني قائل بوده و يا وظيفه اشخاصي است كـه بـر مـبناي تجرد و ثبات معرفت انساني در دفاع از تقدس و پاس از حريم معرفت ديني به دفع شـبهاتي مي پردازند كه از ناحيه منكرين تقدس بر آنها وارد مي آيد و از اين رو بحث بيشتر پيرامون ايـن مـسـئلـه بـعد از بيان برخي از آثاري كه اصل موضوعي تجرد و ثبات معرفت ديني درمباحث مـعـرفـت شـناسي مي گذارد و نيز در هنگام طرح تقدس معرفت ديني بر مبناي مذكور , مطرح خواهد شد . معرفت شناسي و تجرد معرفت معرفت شناس اگر قائل به تجرد و ثبات معرفت باشد پذيرش وجود مـعـارف ثـابـت بـراي اومـشكلي را ايجاد نمي كند , ممكن است اين توهم پيش آيد كه اگر وجود انديشه ها ومعارف ثابت براي معرفت شناسي كه قائل به نسبيت فهم است امري غير قابل قبول است , وجود حركتهاي علمي نيز براي معرفت شناسي كه به ثبات و تجرد انديشه نظرمي دهد قابل هضم نـيـست , ليكن اين توهم باطل است , زيرا حركتهاي علمي در اشكال وصور مختلف خود , حاصل تـلاشـهـاي انسان براي رسيدن به آن معارف ثابت هستند , اين حركتها با موانع و زمينه ها با علل و انـگـيـزه هـاي مـختلفي كه دارند , اگر به ثمربرسند آدمي را به معرفتي مي رسانند كه هيچگونه تغييري در آن راه ندارد . مـعرفت جديد همان گونه كه گذشت يا در طول و يا عرض معارف سابق است كه در اين صورت حركتي را كه منجر به آن شده است , حركت طولي و يا عرضي شناخت مي نامند و يارويارويي با آن چيزي است كه سابق بر آن معرفت شمرده مي شده است , در اين صورت است كه با يقين به صحت معرفت جديد بطلان معرفت گذشته آشكار مي گردد . التبه معرفت شناس هرگز درباره صحت و سقم قضاياي علوم مورد بررسي خود نظرنمي دهد او با نـظـر بـه حـركتهاي تكاملي و يا حركتهاي روياروي و نزاعهاي علمي عالمان , عوامل و انگيزه هاي پـيـدايش هر يك از آنها را در بستر تاريخي مختص به خود مورد بررسي قرار مي دهد , او تنها آنجا قدرت قضا و داوري درباره قضاياي علوم را پيدا مي كند , كه دو نظر مخالف و يا روياروي را ببيند , در ايـن مـورد نـيـزداوري او هـمانند حكم عالماني كه در متن علم درگير هستند نمي باشد , او ضـمـن اعـتـقـاد بـه وجـود راه صـحـيـحي براي شناخت حقايق علمي , بطلان يكي از دو نظر و صحت ديگري را در صورت تناقض ميان آن دو بدون تعيين نظر صحيح و يا غلط اعلان مي نمايد . تشخيص اين كه كدام نظر صحيح و يا غلط است در حوزه صلاحيت عالمان مربوط به آن علوم است , امـا اين مقدار براي معرفت شناس مسلم است كه هر يك از آن دو نظر كه صحيح باشد در صحت خـود ثـابـت و دائم است , بنابراين كسي كه به آن دست يابد به شناختي مطلق و غير نسبي دست يافته است . معرفت شناس نيز اگر بخواهد از معرفت وشناخت صحيح در آن مورد بهره اي ببرد بايد با تنزل از جايگاه معرفت شناسانه خود ,به اقامه برهان درباره آن مطلب بپردازد . او از ورود بـه صـحنه نزاع تا پيروزي در تحصيل دانش , همانند ديگر افراد نيازمندبه انگيزه و علل مختص به خود و تابع تواناييها و دقتهاي منطقي لازم است . بـنابراين در تحصيل هر قضيه علمي علاوه بر وجود انگيزههاي مختلف , براي دقتهاي منطقي نيز سهمي تعيين كننده است . اگـر مـوازين منطقي معرفت بطور كامل رعايت شوند علم يقيني حاصل مي گردد و اگررعايت نشوند علم حقيقي بدست نمي آيد . تجرد و ثبات معرفت ديني معرفت شناس اگر شناخت واقع را ممكن بداند و قائل به تجرد و ثبات مـعـرفـت بـاشـد ,بـعـد از قبول اصل وحي و شريعت درباره معارف و مفاهيم ديني همانند ديگر معارف بشري در صورت مطابقت با واقع حكم به ثبات و دوام مي نمايد . بنابر , اين نظر اگر فهم مجتهد مطابق با واقع نباشد باطل است , يعني هيچ مطابقتي براي آن در عصر و يا دهر و سرمد وجود ندارد , اما اگر فهم مجتهد مطابق با واقع باشد , آن فهم همانند اصل اسلام سرمدي و باقي است , ممكن است مجتهدين درطول تاريخ بر خلاف واقع فتوا دهند , ليكن مـعـرفـت شناسي كه در بيرون از حوزه فتوابه نزاع مجتهدين مي نگرد بدون آن كه به صحت و يا سقم يكي از نظرهاي درگير , نظري خاص داشته باشد , امر آنها را داير بين نفي و اثبات مي داند , اگر او بخواهد به بيش از اين مقدار پرداخته و نظر صحيح را از آن ميان شناسايي كند مجبور است كـه بـه صـحنه اجتهاد گام نهد و از درون به معارف ديني بنگرد و استدلال و برهان خود رااقامه نـمـايـد , در ايـن حال بصورت يك فقيه ظهور مي كند نه بصورت يك معرفت شناس پس معرفت شـناس هرگز نمي تواند به بهانه معرفت شناسي به نسبي بودن و يا اصلي بودن فتاواي مجتهدين نظر بدهد . مـعـرفـت ديني نسبي و عصري نيست هر چند كه مجتهدين در عصر خود به گوشه اي از آن ,كه متناسب با نيازهاي زمانشان هست دست مي يابند . شـرايط و عوامل گوناگوني هستندكه زمينه حركت مجتهد را براي شناخت حكمي خاص فراهم مـي آورند , نيازهاي مختلفي كه شرايط سياسي و اقتصادي جهان اسلام در طول تاريخ ايجاد كرده اسـت , در هـر زمـان به تناسب خود , فقها را بر آن مي داشته است تا در مقام پاسداري و حراست از حـريـم ديـن الـهي و اجراي احكام متناسب , امكانات مختلف حوزه ها را در جهت پاسخگويي به آن نيازها بسيج نمايند . از رهگذر اين سازماندهي و هماهنگي مستمر است كه ابواب مختلف فقهي در زمانهاي گوناگون تـدويـن و تـنـظيم شده اند , برخي از اين ابواب نيز پس از آن كه موضوعات مربوط به آنها در متن تحولات اجتماعي منتفي شده اند , از معرض مباحثات و كاوشهاي علمي فقها خارج شده اند . تـقـدس و حريم معرفت ديني معرفت شناس كه قائل به نسبيت فهم است ره آورد تلاش فقيهان و عـالمان علوم ديني رامفاهيمي مي داند كه با تغيير و تحول مدام خود در جهت شناخت مفاهيم و معاني الهي حركت مي كند . بـنـابـرايـن تا آن گاه كه اين حركت به مقصد نرسيده است يعني تا آن زمان كه شناخت نسبي به شناخت مطلق تبديل نشده است در دست عالمان چيزي جز مفاهيم بشري وجود ندارد . بـر اين مبنا همان گونه كه پيش از اين گذشت , معارف ديني و از جمله فتاوا واحكام فقهي فقها به دليل خصيصه بشري خود هرگز از آن تقدس و احترامي كه مختص به حقايق و يا كلام و فرمان الهي است , برخوردار نيستند . نفي تقدس از قوانين و مقررات شرعي علاوه بر آن كه از طريق داوري معرفت شناسانه فوق صادر مـي شـود از ناحيه كساني كه قضاياي ديني را محدود به قضاياي ارزشي مي دانند و به بشري بودن قـوانـيـن و مـقرراتي كه در چهارچوب ارزشهاي ديني توسطانسان وضع مي شوند باور دارند , نيز صادر مي گردد . امـا مـعـرفـت شناسي كه با پي بردن به بطلان نسبيت , شناخت حقايق خارجي را حقيقت ممكن مـي دانـد و گـستره معرفت ديني را نيز باور دارد , براي معرفت ديني تقدس وحرمتي الهي قايل است . توضيح مطلب اين است كه گاه گروهي از انسانها , براساس شناختي كه از انسان وجهان دارند , بـه بـررسي روابط ميان آن دو پرداخته و با تشخيص آنچه كه آن را سودو زيان مي نامند , قوانين و مقرراتي را وضع نموده و اوامر و نواهي خاصي را مقررمي دارند . شـكـي نـيـست كه اين سلسله از قوانين و مقررات كه بر اساس شناختي مستقل از وحي نسبت به انسان و جهان وضع شده است , قوانين و مقرراتي بشري بوده و از قداست وحرمت الهي برخوردار نيست . گاه گروهي از انسانها با عنوان حقوقدان , به بحث و كاوش پيرامون قوانيني مي پردازند كه توسط گـروهـي ديـگـر وضـع شـده اسـت , استنباط و فهم اين گروه و همچنين مفاهيمي كه متعلق استنباط و فهم آنهاست , هيچ يك خصيصه الهي نداشته و هر دو ربشري است . گاهي ديگر , گروهي از محققان و پژوهشگران به كاوش پيرامون كتاب الهي و سنت معصومين ( عـليهم السلام ) پرداخته , و تلاش مي كنند تا مراد ظاهر از آن را استنباط نموده و بفهمند , نتيجه تـلاش ايـن گروه از محققين از دو صورت خارج نيست ,يا آن كه گرفتار خطا شده و از شناخت واقع محروم مي مانند و يا اين كه به درك واقع مي رسند . بـحـث از ايـن كه كدام يك از فقها به ادراك واقع نايل گرديده و كداميك گرفتار خطاشده اند , بـحـثي فقهي است و از محدوده دانش معرفت شناسي بيرون است , آنچه معرفت شناس در اينجا مـي تـواند درباره آن قضا و داوري نمايد اين است كه , آن فقيه كه گرفتار خطا شده است , فتوا و فهمي كه به آن رسيده است فتوا و فهم بشري است لذااز تقدس برخوردار نيست و اما آن فقيه كه واقـع را ادراك نـمـوده است , گرچه فهم اوبشري است ليكن مفهوم و فتواي او , مفهوم و فتوايي بـشري نيست , او سخن و كلام خدارا كه براي فهميده نازل شده است دريافت نموده , او به همان كـلامـي پـي بـرده اسـت كـه ذات اقـدس الـه دربـاره آن فـرمـوده است : ( انا جعلناه قرآنا عربيا لـعلكم تعقلون ) ( 1 ) يعني به درستي كه ما قرآن را به لسان عربي قرار داديم شايد كه شما درباره آن تعقل نماييد . بنابراين مفهوم و فتواي او مقدس و مبارك است گرچه فهم او بشري و فاقد قداست الهي است و بر ايـن اسـاس مـعـرفـت شـنـاس نـمي تواند فتاواي فقها را يكسان مورد قضاقرار داده و همه آنها را مفاهيمي بشري , متحول و غير مقدس بخواند . الـبـتـه مـعـرفت شناس همان طوري كه گذشت به دليل آن كه در خارج از حوزه فقه به بررسي نـظرات فقهي مي پردازد تنها مي تواند به بشري بودن و يا غير مقدس بودن آن دسته از فتاوايي كه مـطابق با واقع نيستند نظر بدهد , اما تشخيص اين كه كدام فتوا مطابق با واقع و كدام يك مخالف با آن است و در نتيجه تشخيص اين كه كدام فتوا از ثبات و تقدسي الهي برخوردار و كدام يك از آن محروم است مربوط به علم فقه و كاوشگران آن است . مـعـرفـت شناس به دليل عدم قدرت تشخيص فتواي مقدس از غير آن موظف است حريم تقدس آن را حـفـظ نـمايد , به اين معنا كه هرگاه حكمي الهي داير مدار چند نظر مغاير و يامتضاد شد او بـايد در صورت امكان احتياط عملي را رعايت نمايد و در صورت عدم امكان احتياط عملي , حريم اعتقادي آن را پاس دارد . در حـوزه مـعـرفـت ديـنـي عـلاوه بر قوانين كلي كه به صورت فتاواي فقهي استنباطمي شوند , مـقـررات و احـكـام جزيي نيز علي رغم تغير و عدم ثباتي كه نسبت به زمانهاو شرايط گوناگون اجـتـمـاعـي دارند , از تقدس برخوردارند , زيرا مقررات و احكام حكومتي و قضايي هر چند توسط حـاكـم و قاضي صادر مي شوند , ليكن به دليل جعل الهي منصب ولايت و قضا , آنچه ا

شريعت در آينه معرفت قداست معارف ديني معرفت شناسي كه با تغذيه از نسبيت فهم , دريافت حـقيقت را محال و يا رهين شناخت مطلق جميع حقايق مي داند , معرفت ديني را نيز به دليل اين كـه در ظـرف ذهـن آدمـي سـازمـان و انـتظام مي يابد , خارج از قاعده فوق ندانسته و آن را فاقد مطابقت فعلي با حقايق و در تغيير و حركت مستمر به سوي آن مي خواند . عدم مطابقت علاوه بر آن كه مستلزم احتمال دگرگوني ضرورتهاي علمي و ديني است ,همراه با نفي ثبات و دوام گزاره هاي ديني به سلب تقدس معارف ديني نيز منجرمي شود . البته معرفت شناس سلب تقدس از معرفت ديني را - اعم از اين كه آن معرفت مربوط به اصول و يا فروع دين باشد - به معناي نفي ثبات و تقدس فروع و يا اصول دين نمي داند . بـه عـنـوان مثال , گرچه خداوند , فرشتگان و يا پيامبران و نيز اصل شريعت ثابت ومقدس باشد , گـزاره هايي كه از بود و نبود خداوند و يا از حكم و قانوني از احكام و قوانين كلي و جزئي شريعت , خبر مي دهند , همان گونه كه به عنوان معرفت بشري فاقد ضرورت و ثبات بوده و احتمال تغيير و دگرگوني در آنها راه دارد , فاقد تقدس نيز مي باشند . از آنـجـا كه سلب تقدس از لوازم آشكار ديدگاه معرفت شناسي است كه بر مبناي فلسفي نسبيت فـهـم بـه داوري معرفت شناسانه - و نه فلسفي - مي پردازد و از آنجا كه گرچه نفي ضرورت هاي عـلـمـي و ديـنـي بصورت صريح مورد پذيرش او نيست ليكن سلب تقدس , مورداذعان و تصريح مـعـرفـت شناساني مي باشد كه بر مبناي اصول موضوعي مذكور مشي مي نمايند , بيان ملازمه آن نـيـازمـنـد بـه مـونه اي زايد نيست و اگر استدلال و برهاني در اين باره مورد نياز باشد , بر عهده كساني است كه با حفظ مبناي مذكور به تقدس معرفت ديني قائل بوده و يا وظيفه اشخاصي است كـه بـر مـبناي تجرد و ثبات معرفت انساني در دفاع از تقدس و پاس از حريم معرفت ديني به دفع شـبهاتي مي پردازند كه از ناحيه منكرين تقدس بر آنها وارد مي آيد و از اين رو بحث بيشتر پيرامون ايـن مـسـئلـه بـعد از بيان برخي از آثاري كه اصل موضوعي تجرد و ثبات معرفت ديني درمباحث مـعـرفـت شـناسي مي گذارد و نيز در هنگام طرح تقدس معرفت ديني بر مبناي مذكور , مطرح خواهد شد . معرفت شناسي و تجرد معرفت معرفت شناس اگر قائل به تجرد و ثبات معرفت باشد پذيرش وجود مـعـارف ثـابـت بـراي اومـشكلي را ايجاد نمي كند , ممكن است اين توهم پيش آيد كه اگر وجود انديشه ها ومعارف ثابت براي معرفت شناسي كه قائل به نسبيت فهم است امري غير قابل قبول است , وجود حركتهاي علمي نيز براي معرفت شناسي كه به ثبات و تجرد انديشه نظرمي دهد قابل هضم نـيـست , ليكن اين توهم باطل است , زيرا حركتهاي علمي در اشكال وصور مختلف خود , حاصل تـلاشـهـاي انسان براي رسيدن به آن معارف ثابت هستند , اين حركتها با موانع و زمينه ها با علل و انـگـيـزه هـاي مـختلفي كه دارند , اگر به ثمربرسند آدمي را به معرفتي مي رسانند كه هيچگونه تغييري در آن راه ندارد . مـعرفت جديد همان گونه كه گذشت يا در طول و يا عرض معارف سابق است كه در اين صورت حركتي را كه منجر به آن شده است , حركت طولي و يا عرضي شناخت مي نامند و يارويارويي با آن چيزي است كه سابق بر آن معرفت شمرده مي شده است , در اين صورت است كه با يقين به صحت معرفت جديد بطلان معرفت گذشته آشكار مي گردد . التبه معرفت شناس هرگز درباره صحت و سقم قضاياي علوم مورد بررسي خود نظرنمي دهد او با نـظـر بـه حـركتهاي تكاملي و يا حركتهاي روياروي و نزاعهاي علمي عالمان , عوامل و انگيزه هاي پـيـدايش هر يك از آنها را در بستر تاريخي مختص به خود مورد بررسي قرار مي دهد , او تنها آنجا قدرت قضا و داوري درباره قضاياي علوم را پيدا مي كند , كه دو نظر مخالف و يا روياروي را ببيند , در ايـن مـورد نـيـزداوري او هـمانند حكم عالماني كه در متن علم درگير هستند نمي باشد , او ضـمـن اعـتـقـاد بـه وجـود راه صـحـيـحي براي شناخت حقايق علمي , بطلان يكي از دو نظر و صحت ديگري را در صورت تناقض ميان آن دو بدون تعيين نظر صحيح و يا غلط اعلان مي نمايد . تشخيص اين كه كدام نظر صحيح و يا غلط است در حوزه صلاحيت عالمان مربوط به آن علوم است , امـا اين مقدار براي معرفت شناس مسلم است كه هر يك از آن دو نظر كه صحيح باشد در صحت خـود ثـابـت و دائم است , بنابراين كسي كه به آن دست يابد به شناختي مطلق و غير نسبي دست يافته است . معرفت شناس نيز اگر بخواهد از معرفت وشناخت صحيح در آن مورد بهره اي ببرد بايد با تنزل از جايگاه معرفت شناسانه خود ,به اقامه برهان درباره آن مطلب بپردازد . او از ورود بـه صـحنه نزاع تا پيروزي در تحصيل دانش , همانند ديگر افراد نيازمندبه انگيزه و علل مختص به خود و تابع تواناييها و دقتهاي منطقي لازم است . بـنابراين در تحصيل هر قضيه علمي علاوه بر وجود انگيزههاي مختلف , براي دقتهاي منطقي نيز سهمي تعيين كننده است . اگـر مـوازين منطقي معرفت بطور كامل رعايت شوند علم يقيني حاصل مي گردد و اگررعايت نشوند علم حقيقي بدست نمي آيد . تجرد و ثبات معرفت ديني معرفت شناس اگر شناخت واقع را ممكن بداند و قائل به تجرد و ثبات مـعـرفـت بـاشـد ,بـعـد از قبول اصل وحي و شريعت درباره معارف و مفاهيم ديني همانند ديگر معارف بشري در صورت مطابقت با واقع حكم به ثبات و دوام مي نمايد . بنابر , اين نظر اگر فهم مجتهد مطابق با واقع نباشد باطل است , يعني هيچ مطابقتي براي آن در عصر و يا دهر و سرمد وجود ندارد , اما اگر فهم مجتهد مطابق با واقع باشد , آن فهم همانند اصل اسلام سرمدي و باقي است , ممكن است مجتهدين درطول تاريخ بر خلاف واقع فتوا دهند , ليكن مـعـرفـت شناسي كه در بيرون از حوزه فتوابه نزاع مجتهدين مي نگرد بدون آن كه به صحت و يا سقم يكي از نظرهاي درگير , نظري خاص داشته باشد , امر آنها را داير بين نفي و اثبات مي داند , اگر او بخواهد به بيش از اين مقدار پرداخته و نظر صحيح را از آن ميان شناسايي كند مجبور است كـه بـه

مطالب این بخش جمع آوری شده از مراکز و مؤسسات مختلف پاسخگویی می باشد و بعضا ممکن است با دیدگاه و نظرات این مؤسسه (تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)) یکسان نباشد.
و طبیعتا مسئولیت پاسخ هایی ارائه شده با مراکز پاسخ دهنده می باشد.