کد مطلب:2944 چهارشنبه 28 مهر 1389 آمار بازدید:238

بررسي ادله خلافت ابوبكر
شبكه ولايت - پاسخ به شبهات ديني

02:28:14

دانلود   8.48 مگابایت
بسم الله الرحمن الرحيم آقاي نقوي با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت بينندگان گرامي در خدمت يكي از شاگردان برجسته آيت الله دكتر حسيني قزويني ، جناب آقاي يزداني هستيم . يكي از آياتي كه اهل سنت براي اثبات مشروعيت خليفه اول ابوبكر آيه 54 سوره مائده است ، اگر امكان دارد بصورت خلاصه نحوه استدلال اهل سنت به اين آيه را توضيح دهيد ؟ آقاي يزداني بحث اين جلسه درباره آيه 54 سوره مائده است كه خداوند در اين آيه ميفرمايد : « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَي الْمُؤْمِنينَ أَعِزَّةٍ عَلَي الْكافِرينَ يُجاهِدُونَ في سَبيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ » اي كسانيكه ايمان آورديد هر كس از شما از دين خود برگردد و مرتد شود بزودي خدا گروه ديگر را خواهد آورد كه آنان را دوست ميدارد و آنان نيز خدا را دوست دارند و آنان با مؤمنان فروتن و با كافران در جنگند و در راه خدا جهاد ميكنند و از سرزنش هيچ سرزنشگري نميترسند و اين فضل خداست و آن را به هر كه بخواهد ميدهد و خداوند ستايشگر و داناست . يكي از آياتي كه برخي از علماء اهل سنت ادعا ميكنند درباره خلافت ابوبكر نازل شده و خداوند از غيب خبر داده است كه روزي عده اي از مسلمانان مرتد خواهند شد و خداوند در برابر آنها قومي را خواهد آورد كه اين مرتدها را سركوب كنند و دين خدا را ياري خواهد كرد ، برخي از اهل سنت ادعا ميكنند كه اين آيه درباره ابوبكر نازل شده است و اما اينكه اين قوم چه كساني هستند باز در ميان خود علماء اهل سنت اختلاف شديدي وجود دارد . فخر الدين رازي مفسر نام آور اهل سنت در تفسير اين آيه ميگويد « إِختَلَفُوا فِيهِ أَنَّ أُولَئِكَ القَوم مَن هُم » علماء اختلاف دارند كه اين قوم چه كساني هستند و بعد ديدگاههاي مختلفي را بيان ميكند و ديدگاه اول اين است كه ابوبكر و ياران او هستند كه با مرتدين و مانعين زكات جنگيدند . ديدگاه دوم را از قول سيوطي كه ميگويد « نَزَلَتِ الآيَهءُ فِي الأَنصَارِ لِأَنَّهُم قَومُ الَّذِينَ نَصَرُوهُ و عَاوَنُوهُ عَلَي إِظهَارِ الِّدينِ » آيه درباره انصار نازل شده چرا كه انصار بودند كه رسول خدا را ياري كردند و همكاري كردند در اظهار دين خدا . ديدگاه سوم اين است كه مراد اهل يمن هستند . در قول چهارم ميگويد منظور از آن قوم اهل فارس هستند « لِأَنَّهُ رُوِيَ أَنَّ النَّبِي لَمَّا سُئِلَ عَن هَذِهِ الآيَهء عَلَي» منظور از اين آيه فارسها هستند چرا كه از رسول خدا روايت شده كه وقتي از اين آيه سؤال كردند با دست به شانه سلمان زدند و فرمودند مراد از اين آيه سلمان و همشهري هاي او هستند سپس و فرمودند «لَوْ كَانَ الدِّينُ مُعَلَّقاً بِالثُّرَيَّا لَتَنَاوَلَهُ رِجَالٌ مِنْ أَبْنَاءِ فَارِس » اگر دين در ثرياء معلّق باشد مرداني از فارس به آن دست خواهند يافت . در قول پنجم ميگويد : « إِنَّهَا نَزَلَت فِي عَلِيٍ عليه السلام » . در ادامه مفصلاً ادعا ميكند كه بهترين تفسير براي اين آيه اين است كه مراد از آن ابوبكرباشد و بعد ميگويد « أَنَّ هَذِهِ الآيَه يَجِبُ أَن يُقَالَ أَنَّهَا نَزَلَت فِي حَقِّ أَبي بكر » واجب است كه اين مطلب را بگوئيم كه اين آيه درباره ابوبكر نازل شده است « وَ الدَّلِيلُ عَلَيهِ وَجهَان » و دليلهايي هم مي آورد و دليل اول اين است كه « أَنَّ هَذِهِ الآيَهء مُختَصَّهءٌ بِمُحَارِبَهءُ المُرتَدِّينَ » اين آيه اختصاص دارد درباره جنگ با مرتدين است و « أَبُوبَكر هُمُ الَّذِي تَوَلَّي مُحَارِبَهءِ المُرتَدِّينَ عَلَي مَا شَرَفنَا » و ابوبكر بود كه با مرتدين جنگيده و غير از ابوبكر كسي ديگر با مرتدين نجنگيده است . تفسير كبير فخر رازي ـ جلد 12 ـ صفحه 19 ابن كثير دمشقي نيز در تفسير خود در اين باره ميگويد « وَ قال حسن البصري نَزَلَت فِي أَهلِ الرَّدَهء أَيَّامِ أَبِي بَكر ... هُوَ وَالله أَبُوبَكر وَ أَصحَابُه » حسن بصري ميگويد قسم بخدا منظور اين آيه ابوبكر و ياران و طرفداران او هستند » . تفسير ابن كثير ـ جلد 2 ـ صفحه 71 بقيه مفسران اهل سنت نيز به نوبت همين ديدگاه را نقل و ادعا كردند كه مراد از اين آيه جنگهاي ابوبكر با اهل ردّه است و اين آيه مشروعيت جنگهاي ابوبكر با اهل رده و در نتيجه خلافت او را ثابت ميكند . اما واقعيت مطلب چيست ؟ آيا جنگهاي ابوبكر با گروهي از مسلمانان كه اهل سنت ادعا ميكنند آنها مرتد شدند ميتواند مصداق اين آيه باشد ؟ براي فهميدن پاسخ اين سؤال بايد تمام جزئيات آيه را مورد بررسي قرار دهيم . نكته اولي كه ميتوان درباره آيه بيان كرد شأن نزول آيه توبيخ گروهي از مسلمانان است كه تحت موالات يهود و نصاري رفتند كه خداوند ميفرمايند « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصاري أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ » ( سوره مائده آيه 51 ) . نكته دوم خطاب قرار دادن مسلمانان و كلمه « يَرْتَدَّ مِنْكُمْ » دلالت ميكند كه مقصود از مرتدين گروهي بودند كه ميتوانستند مخاطب سخنان رسول خدا و قرآن در آن زمان باشند و معني آن ارتداد گروهي از صحابه است كه البته علماء اهل سنت در اين زمينه روايات فراواني دارند و از جمله در صحيح ترين كتابهاي اهل سنت و از جمله صحيح بخاري آمده كه از رسول خدا درباره قيامت نقل شده كه فرمودند در اين هنگام كه من ايستاده ام عده اي را مي آورند كه وقتي ايشان را ميشناسم شخصي بين من و ايشان آمده و ميگويد بيائيد حضرت ميفرمايد به كجا ؟ جواب ميدهد قسم بخدا بسوي آتش و در ادامه ميفرمايد « فَقُلْتُ إِلَي أَيْنَ ؟ قَالَ إِلَي النَّارِ وَ اللَّهِ قُلْتُ مَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَي أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَي فَلَا أَرَاهُ يَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلَّا مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ » جز عده اي كه اندازه شتر معدودي كه در دره شتران رها ميشود و دور ميماند از اين صحابه نجات پيدا نميكنند . صحيح بخاري ـ جلد 5 ـ صفحه 2447 ـ حديث 6215 ـ باب في الحوض و قال الله تعالي انا اعطيناك الكوثر در مقابل اين گروه خداوند در اين آيه وعده آمدن قوم ديگر را داده و براي اين قوم كه در آينده خواهند آمد چند ويژگي برشمرده است : ويژگي اول : قومي است كه خداوند آنها را دوست دارد و آنها خداوند را دوست دارند « يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ » . ويژگي دوم : در برابر مؤمنان فروتن و متواضع هستند « أَذِلَّةٍ عَلَي الْمُؤْمِنينَ » . ويژگي سوم : در برابر مشركان سرسخت و مقاوم هستند « أَعِزَّةٍ عَلَي الْكافِرينَ » . ويژگي چهارم : براي خداوند جهاد ميكنند « يُجاهِدُونَ في سَبيلِ اللَّهِ » . ويژگي پنجم : از سرزنش ملامت گران نميهراسند « وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ » . ما قصد داريم به تاريخ صدر اسلام رجوع كنيم و ببينيم كه آيا طبق مباني برادران اهل سنت اين ويژگي در جناب ابوبكر و اصحاب او وجود دارد يا خير تا صحت تفاسير آنها را طبق نظر خودشان بسنجيم . آقاي نقوي سؤال من اين است كه خداوند آنها را دوست دارد و آنها خداوند را دوست دارند آيا اين ويژگي تا چه حدي در ابوبكر صحت دارد ؟ آقاي يزداني بعد از بررسي اين فراز آيه قرآن به اين نكته اشاره ميكنيم كه خداوند ميفرمايد اگر مؤمنان مرتد شوند « فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ » يعني خداوند در آينده دور قومي را خواهد آورد كه خداوند آنها را دوست دارد و آنها نيز خداوند را دوست دارند . كسانيكه با ادبيات عرب آشنائي دارند ميدانند كه كلمه يأتي فعل مضارع است و فعل مضارع يا حال و يا استقبال معنا ميدهد و كلمه سوف همانند سين از علامات استقبال است يعني خداوند اين قوم را در آينده خواهد آورد همچنين كلمه سوف برعكس كلمه سين وقتي بر سر فعل مضارع داخل ميشود معناي آينده دور را تداعي ميكند يعني آن قوم را خداوند در آينده دور خواهد آورد و طبيعي است كه شامل افراد حاضر در زمان نزول آيه نخواهد شد و بلكه خداوند آنها را در آينده دور خواهد آورد كه لازمه آن نبودن اين قوم در زمان نزول اين آيه است اما ابوبكر و سربازان او همگي در زمان نزول آيه حضور داشتند پس طبق خود آيه نميتواند منظور ابوبكر و سربازانش باشد . نكته ديگر اينكه جهاد و دفاع از دين امري نيست كه فقط بعد از رسول خدا واجب شده باشد و اگر فرض بگيريم كه با وجود اين اشكالات آيه درباره برخي از صحابه باشد اين صحابه بايد هم در زمان رسول خدا و هم بعد از آن اهل جهاد باشند و ما در ادامه مدارك اهل سنت را مطرح خواهيم كرد كه ابوبكر در زمان رسول خدا به گفته خود اهل سنت و علماء و دانشمندان سنّي اهل مبارزه با دشمنان دين نبوده است . نكته آخر اينكه اصلاً نميگويد اين قوم خواهند آمد تا با مرتدين قتال كنند بلكه به مؤمنان آن زمان و به صحابه ميگويد اگر در راه خدا سستي كرديد و تحت سرپرستي كفار برويد مرتد ميشويد اما خداوند كساني را مي آورد كه مرتد نميشوند و به جهاد ميروند چه با شما و چه با سائر دشمنان و نميگويد كه حتماً با مرتدان زمان صحابه خواهند جنگيد . دليلي در اين مطلب وجود دارد كه در انتهاي آيه است كه ميگويد اين فضل خداست كه به هر كس كه بخواهد ميدهد و به هر كس هم بخواهد نميدهد يعني فضيلت جهاد بخاطر سست ايماني از شما گرفته شده و به ديگران داده خواهد شد . و در جواب شما بايد عرض كنم كه ويژگي « يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ » طبق مدارك برادران اهل سنت در حق اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده است و شامل ديگران نميشود . روايات صحيح السند در منابع شيعه و سني اين مطلب را ثابت ميكند كه در جنگ خيبر وقتي مسلمانان به قلعه رسيدند كه نگهبان آن مرحب پهلوان نامدار يهوديان بود براي فتح قلعه به مشكل برخوردند و با توجه به آنچه در منابع معتبر اهل سنت مثل صحيح بخاري و مسلم آمده رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ابتدا ابوبكر را براي فتح قلعه خيبر فرستاد و او شكست خورد و سربازانش فرار كردند بدون اينكه هيچ سودي نصيب مسلمانان شود و در مرتبه دوم جناب عمر بن الخطاب را فرستاد و او نيز مانند ابوبكر شكست خورد و مسلمانان برگشتند و تمام اين مطالب يا از صحيح بخاري و يا از صحيح مسلم است و صحت تمام روايات اين دو كتاب از ديدگاه اهل سنت قطعي است و در كتابهاي ديگر اهل سنت صحت روايات را بررسي و ثابت خواهند كرد و خداي نكرده قصد اهانت به مقدسات اهل سنت را ندارم و طبق فرموده دكتر آيت الله حسيني قزويني ما اهانت به مقدسات اهل سنت را براي خود حرام و گناهي نابخشودني ميدانيم و هدف ما تنها روشن شدن حقايق تاريخي است بنابراين دوستان اهل سنت كه بعد از برنامه تماس ميگيرند به من اتهام توهين به مقدسات اهل سنت را نزنند و با اين بهانه با جوّ سازي عليه من از مباحث علمي شانه خالي نكنند . پس از آنكه ابوبكر و عمر شكست خوردند و مسلمانان نتوانستند قلعه را فتح كنند رسول خدا اعلام فرمود فردا پرچم را بدست كسي خواهند سپرد كه خدا و رسول او را دوست دارند و او نيز خدا و رسول را دوست دارد و كراري است كه هرگز فرار نميكند و تا سنگر دشمن را فتح نكند باز نميگردد . محمد بن اسماعيل بخاري در صحيحترين كتاب اهل سنت بعد از قرآن اين مطلب را مينويسد « فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله و سلم يوم الخيبر لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلًا يُفتَحُ عَلَي يَدَيهِ يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ كَرَّارٌ غَيْرُ فَرَّارٍ » رسول خدا در روز خيبر فرمود فردا پرچم اسلام را به مردي اعطا ميكنم كه خيبر بدست او فتح ميشود خدا و رسول را دوست ميدارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند و در ادامه ميگويد مسلمانان آن شب را استراحت كردند درحاليكه در اين فكر بودند كه فردا پرچم را بدست چه كسي خواهد داد و فردا رسيد و همه چشمها بدست پيامبر دوخته شده كه پرچم بدست چه كسي به اهتزار در مي آيد در اين حال پيامبر فرمودند علي كجاست ؟ تا آنجا كه ميفرمايد پيامبر فرمودند پرچم پر افتخار اسلام را به حضرت علي داد و فرمود با اين مردم نبرد كن تا مانند خودمان از نعمت اسلام برخوردار شوند . اين مطلب در صحيح بخاري جلد 3 صفحه 1096 حديث 2847 كتاب الجهاد و السير باب فضل من أسلم علي يديه رجلٌ و نيز در جلد 4 صفحه 1542 حديث 3973 كتاب المقاضي باب غزوهء الخيبر هم آمده است . و فقط همين يكبار نيست كه رسول خدا اين جمله زيبا را در حق اميرالمؤمنين ميفرمايد بلكه بارها و بارها و در موارد متعدد آن را تكرار كرده است از جمله در زمانيكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم امام علي عليه السلام را به جنگ با كفار يمن فرستاده بود و بعد از تقسيم غنائم كنيز زيبارويي در سهم ايشان افتاد كه حضرت آن كنيز را براي خدمت به فاطمه زهرا سلام الله عليها در اختيار گرفتند و اين مطلب بر ديگران از جمله بر خالد بن وليد بسيار سنگين و گران آمد و فكر كردند كه اگر بدگويي اميرالمؤمنين را به رسول خدا بكنند و به آن حضرت تهمت نزديكي با آن كنيز را بزنند شايد از چشم رسول خدا بيفتد ولي رسول خدا با ديدن نامه خالد از شدت عصبانيت رنگش سرخ شد و فرمود چه ميگوئيد درباره كسيكه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند . در سنن ترمذي كه از صحاح سته اهل سنت است جلد 4 صفحه 207 حديث 1704 و جلد 5 صفحه 683 حديث 3725 آمده است و در دهها منبع از منابع معتبر اهل سنت اين مطلب آمده است . جالب اين است كه بسياري از علماء اهل سنت از زبان عمر بن الخطاب اين مطلب را نقل كردند كه او گفته بود هيچگاه امارت را به اندازه آن روز دوست نداشتم اما رسول خدا آنروز امارت را به من نداد بلكه به علي ابن ابيطالب داد . مسلم نيشابوري در صحيح خودش اين مطلب را نقل ميكند از ابوهريره كه رسول خدا فرمود « روي أن رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله قال يوم خيبر: « لأعطينّ هذه الرّاية رجلا يحبّ اللّه و رسوله يفتح اللّه علي يديه » قال عمر: ما أحببتُ الإمارة إلّا يومئذ، فتساورت لها رجاء أن أدعي لها، فدعا رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله عليّ بن أبي طالب فأعطاه إيّاها » عمر بن الخطاب ميگويد آنروز بود كه خواهان امارت بودم و در اين رابطه با همدستانم آهسته سخن گفتم و آرزو كردم كه اي كاش رسول خدا مرا پرچم دار معرفي ميكرد . صحيح مسلم ـ جلد 4 ـ صفحه 1871 ـ حديث 2405 ـ كتاب فضائل الصحابهء ـ باب من فضائل علي ابن ابيطالب رضي الله عنه اما بحث فرار ابوبكر و عمر در جنگ خيبر در صحيح ترين كتابهاي اهل سنت با سند صحيح نقل شده است كه حتي با روايات و مباني خود برادران اهل سنت نميتوانند آيه را بر ابوبكر حمل كنند كه مثلاً شمس الدين ذهبي در تاريخ الاسلام كتاب معتبر تاريخي اهل سنت مينويسد كه عبد الرحمن بن ابي ليلي ميگويد علي عليه السلام به پدرم فرمود : مگر در خيبر همراه ما نبودي ؟ گفتم بله بوده ام ، فرمود مگر نديدي رسول خدا ابوبكر را با عده اي براي فتح خيبر فرستاد ولي او شكست خورد و برگشت و سپس عمر را فرستاد و او هم شكست خورد و بازگشت گفتم آري شاهد بودم سپس رسول خدا فرمود فردا پرچم را بدست كسي خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند كه بدست وي خيبر فتح خواهد شد و هرگز فرار نميكند « يَفتَحُ الله عَلَيهِ غَيرَ فَرَّارِ فَدَعَانِي فَأَعطَانِي الرايهء » آنگاه من را صدا زد و پرچم را بدست من داد. تاريخ الاسلام ذهبي ـ جلد 2 ـ صفحه 412 ـ چاپ دار الكتاب العربيهء بيروت ـ چاپ اول ـ سال 1407 همين مطلب را ابن ابي شيبه استاد بخاري در كتاب المصنف جلد 6 صفحه 367 حديث 3208 نقل كرده . سند اين روايت هم صحيح است چنانچه سيوطي و متقي هندي بعد از نقل اين روايت مينويسند « شين حا ميم و ابن جرير و صَحَّحَهُ ... » كه مراد از ابن جرير همان تفسير طبري است كه ميگويد ابن جرير اين مطلب را نقل كرده و تصحيح كرده است . حاكم نيشابوري در المستدرك بانقل روايتي با همين مضمون ميگويد « هذا حديث صحيح الإسناد و لم يخرجاه » . المستدرك ـ جلد 3 ـ صفحه 39 بنابراين طبق روايات خود برادران اهل سنت بعد از اينكه ابوبكر و عمر فرار كردند رسول خدا فرمود من فردا كسي را ميفرستم كه « يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ » يعني كسانيكه امروز و ديروز از جنگ فرار كردند اين ويژگي را نداشتند و كسي فردا به ميدان ميرود و فتح ميكند و « لَيسَ بِفَرَّارٍ » هرگز فرار نميكند داراي اين ويژگي است كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او نيز خدا و رسولش را دوست ميدارد . از طرف ديگر با توجه به فرار ابوبكر در اين جنگ و جنگهاي ديگر چگونه ميتواند مصداق « يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ » باشد در حاليكه بخاري در صحيحترين كتاب اهل سنت بنقل از رسول خدا اين جمله را مينويسد كه بينندگان عزيز دقت كنند كه « قال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله إِجتَنَبُوا أَلسَّبعَ المُوبِقَاتِ » اي مردم از هفت چيز كه سبب ورود به جهنم و بقاي هميشه در آتش ميشود بپرهيزيد و بعد سؤال كردند كه آنها چيست و حضرت ميشمارد كه « قال الشِّركُ بِاللّهِ وَ السِّحرُ وَ قَتلَ النَّفسِ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَكلِ الرِّبَا وَ أَكلُ مَالِ اليَتِيمِ وَ التَّوَلِّي يَومَ الزَّحفِ وَ قَذف المحصنات المؤمنات الغافلات » يكي از اينها فرار از جنگ است . كه اگر كسي از جنگ فرار كند طبق روايتي كه خود برادران اهل سنت در صحيحترين كتاب خودشان نقل كردند شخص فرار كننده از جنگ براي هميشه در آتش جهنم خواهد ماند . اين روايت در صحيح بخاري جلد 3 صفحه 1017 حديث 2615 كتاب الوصايا باب قول الله تعالي ان الذين يأكلون الربا و در جلد 6 صفحه 2515 حديث 6465 كتاب الحدود باب 24 باب رمي المحصنات و همچنين در صحيح مسلم جلد 1 صفحه 92 حديث 89 كتاب الايمان باب بيان الكبائر و اكبرها اين مطلب را نقل كردند . در نتيجه با اين وصف ، اي برادران اهل سنت آيا درست است كه اين افتخار را از كسيكه پيامبر به او داده بگيريم ؟ از اميرالمؤمنين علي ابن ابيطالب بگيريم و به كسي بدهيم كه طبق روايات صحيح خود شما از دادن به او امتناع كرده است . آقاي نقوي دوست دارم از برادران اهل سنت بپرسم كه واقعاً چه توجيهي براي فرار ابوبكر و عمر از جنگ داريد ؟ من نميدانم كه توجيه آنها چيست ؟ و بايد بگويند كه علت فرارشان چه بوده است و تازه به اين هم افتخار ميكنند كه آنها از جنگ فرار كردند ؟! ويژگي ديگري كه خداوند براي اين قوم ميشمارد اين است كه آنها « أَذِلَّةٍ عَلَي الْمُؤْمِنينَ » هستند يعني در برابر مسلمانان خاضع و فروتن و با آنها مهربان هستند آيا اين ويژگي شامل ابوبكر و سربازانش در جنگهايي كه بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم داشته است ميشود يا نه ؟ آقاي يزداني با دقت در تاريخ خلافت ابوبكر كه خود برادران اهل سنت آن را نقل كردند و با مراجعه به روايات صحيح السندي كه در منابع اهل سنت وجود دارد و طبق مباني خود آنها به اين نتيجه ميرسيم كه او داراي اين ويژگي نبوده است چرا كه رفتارهايي از او در دوران حكومتش سر زده است كه خود او به شدت از آنها پشيمان شده است و اين رفتارها دقيقاً خلاف جمله « أَذِلَّةٍ عَلَي الْمُؤْمِنينَ » است و خلاف آن را براي ابوبكر ثابت ميكند كه بصورت خيلي خلاصه ذكر ميكنيم . از جمله ميتوانيم به قضيه هجوم به خانه صديقه طاهره سلام الله عليها و كشتن فجاءه سلمي و كشتن مالك بن نويره نماينده رسول خدا و ... ده ها مورد ديگر اشاره كرد و من بصورت خلاصه به اين سه مورد اشاره ميكنم. قضيه هجوم ابوبكر و سربازان او به خانه حضرت زهرا سلام الله عليها و هتك حرمت خانه آن حضرت با سند صحيح در منابع اهل سنت نقل شده است . ابن بني زبير در كتاب الاموال جلد 1 صفحه 387 و ابن قتبيه دينوري در الامامة و السياسة جلد 1 صفحه 121 و ذهبي در جلد 3 صفحه 118 نقل كردند كه ابوبكر در آخرين لحظات عمر خود اقرار كرد كه من سه كار انجام دادم كه اي كاش آنها را انجام نداده بودم و يكي از آن سه كار اين بود كه گفت دوست داشتم خانه فاطمه را هتك حرمت نميكردم اگر چه آن را براي جنگ بسته بودند كه علامه ضياء الدين مقدسي بعد از نقل اين روايت ميگويد « وَ هَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ عَن أَبِي بَكر » اين حديث حسن است از ابوبكر كه اين مطلب در كتاب الاحاديث المختاره جلد 1 صفحه 90 نقل شده است . كسيكه به اقرار خودش طبق روايات معتبر برادران اهل سنت به زور وارد خانه صديقه طاهره و خانه وحي ميشود چگونه ميتواند مصداق « أَذِلَّةٍ عَلَي الْمُؤْمِنينَ » باشد برادران اهل سنت بايد قضاوت كنند . همان كسي كه رسول خدا صراحتاً فرمود « قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله و سلم إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي يُؤْذِينِي مَا آذَاهَا » فاطمه پاره تن من است و هر چيزي كه فاطمه را اذيت كند من را اذيت ميكند . صحيح مسلم ـ جلد 4 ـ صفحه 1903 ـ حديث 2449 ـ كتاب فضائل الصحابهء ـ باب فضائل فاطمة بنت النبي صلي الله عليه و آله و سلم در صحيح بخاري جلد 3 صفحه 1161 حديث 3510 در فضائل فاطمه زهرا اين مطلب آمده كه رسول خدا فرمود « إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ أَغْضَبَهَا فَقَدْ أَغْضَبَنِي » فاطمه پاره تن من است و هر چيزي كه فاطمه را خشمگين كند من را خشمگين كرده است . بحث ديگر قضيه كشتن مالك بن نويره است كه فرد شجاع و رئيس بخشي از قبيله بني تميم و از صحابي پيامبر و عامل و كارگزار آن حضرت بود كه در اظهار عواطف نسبت به يتيمان و زنان بي سرپرست مشهور و معروف زمان خودش بوده است و زكات جمع آوري شده را با توجه به اختياري كه از جانب پيامبر داشت ميان فقراء همان قوم تقسيم ميكرد . خالد بن وليد بدستور ابي بكر بسوي قبيله مالك رفت ولي وقتي به آنجا رسيد با اينكه مالك بن نويره و مردان قبيله او پشت سر خالد نماز خواندند و اصل وجوب زكات را نيز قبول داشتند اما با اين حال توسط خالد بن وليد با وضعيت فجيعي كشته شدند و ابوبكر نه تنها خالد را مجازات نكرد بلكه مستحق ثواب و پاداش نيز دانست كه اين مطلب در المصنف عبد الرزاق جلد 10 صفحه 174 حديث 18722 آمده است . بنابراين طبق مدارك اهل سنت مالك بن نويره بخاطر ارتداد و يا ندادن زكات كشته نشده است بلكه بخاطر غنائم و طبق مدارك و روايات صحيح السند اهل سنت،چشم خالد بن وليد به همسر بسيار زيباي مالك افتاد و زيبايي همسر مالك باعث شده كه خالد تصميم به قتل مالك و تمامي مردان قبيله بني تميم بگيرد كه اين مطلب را ابن حجر عسقلاني در كتاب معتبر الإصابة جلد 5 صفحه 775 الإصابة جلد 5 صفحه561 نقل كرده است كه « أَنَّ خَالِدَ رَأَي إِمرَءَةَ مَالِكَ وَ كَانَت فَائِقةً فِي الجَمَالِ » خالد همسر مالك را ديد كه در حاليكه او در نهايت زيبايي و جمال بود « وَ قَالَ مَالِك بَعدَ ذَلِك لِإِمرَءَتِهِ قَتَلتِينِي يَعنِي سَأَقتُلُ مِن أَجلِكَ » مالك به همسرش گفت تو من را كشتي يعني من بخاطر تو كشته خواهم شد . و همچين يعقوبي در تاريخ خودش مينويسد مالك بن نويره به نزد خالد آمد تا با او گفتگو كند و همسر مالك نيز بدنبالش بود و وقتي خالد همسر او را ديد از زيبايي او در شگفت بود و گفت قسم بخدا به آنچه در دست توست نميرسم مگر اينكه تو را بكشم . تاريخ يعقوبي ـ جلد 2 ـ صفحه 131 و جالب است كه خود برادران اهل سنت اين مطلب را در كتابهاي خودشان نقل كردند كه خالد بن وليد در همان شب با همسر مالك بن نويره همبستر شد كه پيش از اين هم از ابن حجر عسقلاني اين مطلب را نقل كرديم و يعقوبي هم در تاريخ خودش اين را مينويسد « وَ تَزَوَّجَ خَالِدَ بِإِمرَءَته مَالِك أم التميم بِنتِ مِنحَال فِي هَذِهِ لَيلَة » خالد بن وليد با همسر مالك در همان شب ازدواج كرد . همانطور كه همه مسلمانها اين مطلب را ميدانند كه هر زني كه شوهرش كشته ميشود بايد عدّه نگه دارد اما خالد همان شب با همسر مالك ازدواج ميكند و همبستر ميشود . قضيه كشتن مالك بخاطر زيبايي همسر او و بدست آوردن غنائم دليل بر اين است كه خالد بن وليد و كسانيكه در ركاب ابوبكر با اصحاب رسول خدا ميجنگيدند ويژگي « يُجاهِدُونَ في سَبيلِ اللَّهِ » را نيز نداشتند بلكه بخاطر مسائل ديگر و رسيدن به همسران زيبا و چيزهاي ديگر ميجنگيدند . نكته جالب ديگر در اين قضيه اختلاف نظر شديدي است كه ميان خليفه اول و خليفه دوم وجود داشته است و عمر بن الخطاب خالد بن وليد را عدوالله و زناكار و مستحق سنگسار و قاتل نفس محترمه ميداند اما ابوبكر او را شمشير خدا خطاب ميكند كه طبري در تاريخ خودش تاريخ طبري جلد 2 صفحه 503 اين مطلب را نقل ميكند كه وقتي خبر كشته شدن ايشان به عمر بن الخطاب رسيد در اين زمينه با ابوبكر سخن گفت و بسيار تأكيد كرد « فقال عدو الله عدي علي إمرء مسلم و قتله ثم نزي علي إمرءته » گفت دشمن خدا با مردي از مسلمانها تجاوز كرده و او را كشته و سپس با همسر او نزديكي كرده و همچنين نوشته اند كه خالد بن وليد بدون توجه به مسجد آمد و روي دوش او قبايي بود كه جاي شمشير در آن بود و و عمامه اي پوشيده بود كه در آن تيغ هايي قرار داده بود پس وقتي داخل مسجد شد عمر جلوي او را گرفت و تيرها را از عمامه او در آورد و شكست و گفت آيا ريا ميكني ؟ مرد مسلماني را ميكشي و با همسرش همبستر ميشوي بخدا قسم تو را با سنگي كه خودت درست كردي سنگسار ميكنم . اين مطلب در تاريخ طبري جلد 2 صفحه 503 تاريخ ابن كثير جلد 2 صفحه 352 و ده ها منبع از منابع اهل سنت اين مطلب آمده است ، اما ابوبكر با مهرباني و عطوفت با خالد بن وليد برخورد ميكند و ميگويد من هرگز شمشيري را كه خداوند آن را از نيام كشيده است در نيام نخواهم كرد . نكته ديگري كه اينجا ميشود بيان كرد كه از برادران اهل سنت سؤال ميكنم كه آيا نميشود اين جمله اي كه ابوبكر درباره خالد گفت درباره مالك بن نويره هم بگوئيم كه اگر قرار باشد كه خالد بن وليد مجتهد باشد پس مالك هم صحابه رسول خداست او هم ميتواند مجتهد باشد ؟! آيا مالك بن نويره اجازه اجتهاد نداشته ولي خالد داشته است ؟! چه فرقي است ميان ندادن زكات به ابوبكر و قتل و زناي محصنه ؟! آيا جرم ندادن زكات بالاتر از قتل نفس محترمه و زناي محصنه است ؟! اينها را بايد برادران اهل سنت صراحتاً جواب دهند . جالب است كه مالك نميگفت من زكات نميدهم و ندادن زكات واجب نيست بلكه نميخواست زكات را به ابوبكر بپردازد و همان رويه و روشي را كه در زمان رسول خدا با اجازه آن حضرت داشت ادامه بدهد . ابن حجر عسقلاني در الاصابة جلد 5 صفحه 560 مينويسد « وَ كَانَ النَّبِي صلي الله عليه و آله و سلم إِستَعمَلَهُ عَلَي صَدَقَاتِ قَومِهِ فَلَمَّا بَلَغَتهُ وَفَاتَ النَّبِي أَمسَكَ الصَّدَقَهءَ وَ فَرَّقَهُ فِي قَومِهِ » پيامبر او را مسئول زكات گرفتن از قومش كرده بود و وقتي خبر رحلت رسول خدا به او رسيد صدقات را نگه داشت و در ميان قومش تقسيم كرد و از اينكار كناره گيري كرد و يعني به ابوبكر نداد . حتي اگر او از دادن زكات امتناع كرده بود با چه مجوزي بايد كشته ميشد ؟ آيا هر كس زكات نداد بايد خود او و تمام افراد قبيله اش كشته شود ؟ نهايتش اين است كه او نيز همانند خالد و ديگر اصحاب اجتهاد كرده باشد و در اجتهادش به خطا رفته باشد ، آيا سزاوار بود كه با آن وضعِ فجيع خالد بن وليد صحابه رسول خدا را بكشد و بعد هم از سر مالك به عنوان هيزم استفاده كنند و اين مطلب واقعاً عجيب است كه طبري مينويسد « مالك بن نويره از كساني بود كه موي زيادي در سرش بود و سربازان سرهاي او و قومش را بجاي پايه هاي ديگ قرار دادند پس آتش به پوست تمامي سرها رسيد غير از سر مالك » . تاريخ طبري ـ جلد 2 ـ صفحه 503 آيا كسيكه يك مسلمان و صحابي بزرگ رسول خدا را بخاطر اشتباه در اجتهادش بنابر اعتقاد اهل سنت در مجتهد بودن كل صحابه با اين وضع بسيار فجيع ميكشد و زنان مسلمان را اسير ميكند ميتواند « أَذِلَّةٍ عَلَي الْمُؤْمِنينَ » باشد ؟! چه كسي ميتواند چنين ادعايي داشته باشد ؟! آقاي نقوي برادران اهل سنت كه حتي قاتل اميرالمؤمنين عليه السلام را مجتهد ميدانند چگونه مالك بن نويره را مجتهد نميدانند ؟! طبق روايات اهل سنت برخورد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با كسانيكه زكات نميدانند چه بود ؟ چرا اصحاب رسول خدا از دادن زكات به ابوبكر خودداري ميكردند ؟ آيا دليل خاصي داشتند ؟ آقاي يزداني در رابطه با سؤال اول شما بايد بگويم اين قضيه در زمان رسول خدا هم وجود داشته و كساني از دادن زكات حتي به خود رسول خدا هم خودداري كردند اما رسول خدا هرگز به آنها لشگركشي نكرد و تمام خانواده اش را نكُشت و در سوره توبه آيات 75 تا 77 خداوند درباره منافقين ميفرمايد « وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحينَ ، فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ ، فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً في قُلُوبِهِمْ إِلي يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ » بعضي از منافقان با خدا پيمان بسته بودند كه اگر خدا ما را از فضل خود روزي بدهد بطور قطع صدقه و زكات خواهيم داد و از صالحان و شاكران خواهيم بود ولي هنگاميكه خداوند از فضل خود به آنها بخشيد بخل ورزيدند و سرپيچي كردند و روي برتافتند و اين عمل روح نفاق را تا روزيكه خداوند را ملاقات كنند در دلهايشان برقرار ساخت و اين بخاطر آن است كه از پيمان الهي تخلف كردند و بخاطر آن است كه دروغ ميگفتند . به شهادت اكثر مفسرين از برادران اهل سنت اين آيات درباره ثعلبة بن حاطب نازل شده كه از كساني است كه در جنگ بدر حضور داشته است ولي خداوند او را در اين آيه منافق خطاب ميكند . محمد بن جرير طبري در تفسيرش مينويسد از ابن عباس در شأن نزول اين آيه چنين نقل شده كه گفت شخصي بنام ثعلبة در حضور گروهي از مردم چنين گفت و آنان را شاهد گرفت كه « لَإِن آتَانِيَ اللهُ مِن فَضلِهِ أتَيتُ مِنهُ كُلُّ ذِي حَقٍ حَقَهُ وَ تَصَدَّقتُ مِنهُ وَ وَصِلتُ مِنهُ قِرَابَة فَاطَّلاَعُ اللهُ وَ آتَاهُ مِن فَضلِهِ فَأَخلَفَ اللهُ مَا وَعدَهُ » اگر خداوند به من تفضل كند و ثروت و مال بمن عنايت كند حقوق هر صاحب حقي را خواهم داد و زكات مالم را ادا خواهم كرد و به نزديكانم رسيدگي خواهم كرد و خداوند سبحان به او ثروت فراواني عطا كرد تا آزمايش شود ولي او به هيچيك از وعده هايش عمل نكرد و خشم و غضب الهي را فراهم كرد كه در اين آيه داستانش نقل شده است . اين مطلب در جامع البيان جلد 10 صفحه 241 تفسير كبير فخر رازي جلد 16 صفحه 138 تفسير ابن كثير جلد 2 صفحه 388 نقل شده است كه اين سه تفسير از برترين تفاسير اهل سنت است . سؤال ما از برادران عزيز اهل سنت اين است كه آيا رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بطرف قبيله ثعلبهء بن حاطب لشگركشي كرد ؟ آيا خون او را مباح كرد ؟ اگر مدركي در اين زمينه دارند ارائه كنند در حاليكه در تاريخ آمده است كه پيامبر فقط براي او دعا كرد تا ثروتش از بين برود و خداوند هم دعاي ايشان را مستجاب كرد و ثروتش از بين رفت اما لشگركشي نكرد و خون او را حلال نكرد . در جواب سؤال دوم شما بايد عرض كنم كه دليل اصلي ندادن زكات به ابوبكر اين بود كه آنها وقتي زكات را به رسول خدا ميدادند رسول خدا براي آنها دعا ميكرد و اين دعا سبب آرامش زندگي آنها ميگشت و به زندگي آنها آرامش ميداد و وقتيكه ديدند ابوبكر اين ويژگي را ندارد و هر چه به او زكات ميدهند دعاي او تأثيري ندارد گفتند ما زكات را بكسي ميدهيم كه دعايش براي ما آرامش بخش باشد كه ابن كثير دمشقي سلفي در كتاب البداية و النهاية جلد 6 صفحه342 در اين باره مينويسد « وَ ذَكَرَ أَنَّ مِنهُم مَن إِحتَجَّ بقول الله تعاليخُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ » عده اي از مانعين زكات به اين آيه احتجاج ميكنند كه خداوند به پيامبر ميفرمايد از اينها صدقه اشان را بگير تا پاك و پاكيزه شوند و براي آنها صلوات بفرست و درود بفرست كه درود تو براي آنها آرامش بخش است و اينها ميگفتند ما زكاتمان را فقط به كسي ميدهيم كه دعايش براي ما آرامش بخش باشد اما دعاي ابوبكر آرامش بخش نبود. ابن حجر عسقلاني در تلخيص الحبير كتاب معتبر اهل سنت جلد 4 صفحه 44 مينويسد « إِنَّ ابَابَكر قَاتَلَ مَانِعِين زَكَاهء » ابوبكر با كسانيكه زكات را نميدادند جنگيد « وَ سَبَبُهُ أَنَّ بَعضَهُم قَالُوا اُمَرَنَا بِدَفعِ الزَّكَاة إلي مَن تَزَادَهُ سَكَنٌ لَنَا » و دليلش هم اين است كه به ما دستور داده شده كه زكات را فقط به كسي بدهيم كه درود و دعاي او براي ما آرامش بخش باشد و او رسول خداست و به ابوبكر ميگفتند كه چون دعاي تو براي ما آرامش بخش نيست و زندگي ما را سر و سامان نميدهد ما به تو زكات نميدهيم . بنابراين آنها اصل وجود زكات را قبول داشتند ولي حاضر نبودند زكات را به ابوبكر تحويل دهند . همچنين خليفه دوم تا آخر عُمر خودش به اين كار ابوبكر مشكوك بود كه عبد الرزاق صنعاني استاد بخاري در كتاب معتبر خودش المصنف اين مطلب را نقل ميكند كه « قَالَ عُمَر لِاَن اَكُونَ سَئَلتُ النَّبِي عَن صَلاَهءٍ أَحَبُّ إِلَيَّ مِن حُمُرِ النَّعَم » اگر من سه چيز را از رسول خدا سؤال ميكردم براي من از شتران سرخ مو بهتر بود كه سومين مورد آن را ميگويد « عَن قَومٍ قَالُوا نُقِّرُ بِالزَّكَاهءِ فِي اَموَالِنَا وَ لاَ نُؤَدِّيهَا اِلَيكَ أَيُحِلُّ قِتَالُهُم أَم لاَ » از پيامبر سؤال ميكردم آيا قومي كه بگويند ما زكات را قبول داريم اما به ابوبكر نميدهيم آيا جنگيدن با آنها جايز بود يا نبود ؟ اما ابوبكر نظرش اين بود كه جنگ با آنها جايز است . مصنف عبدالرزاق ـ جلد 10 ـ صفحه 302 ـ حديث 19185 در نتيجه جنگ ابوبكر با مانعين زكات هرگز نميتواند مصداق اين آيه شريفه باشد . آقاي نقوي آخرين سؤال درباره اين است قومي كه خداوند در آينده خواهد آورد « أَعِزَّةٍ عَلَي الْكافِرينَ » است يعني در برابر كفران سرسخت و مقاوم هستند ، آيا اين ويژگي در ابوبكر وجود داشت يا نه ؟ آقاي يزداني در روايات صحيح السندي كه در منابع اهل سنت وجود دارد ابوبكر داراي صفت « أَعِزَّةٍ عَلَي الْكافِرينَ » يعني سرسخت و خشن و پرقدرت در برابر كفار نبوده است چرا كه در هيچ جايي از تاريخ ثبت نشده كه ابوبكر با كفار نبرد كرده باشد همانگونه كه ابن ابي الحديد معتزلي و شافعي از علماء بزرگ اهل سنت در شرح نهج البلاغه جلد 13 صفحه 293 اين مطلب را نقل كردند كه استاد ما ابوجعفر رحمه الله ميگفت پابرجايي ابوبكر در جنگ احد را بيشتر مورخان و سيره نويسان منكر شدند « أَمَّا ثَبَاتَ يَومِ الأُحُدِ فَأَكثَرَ المُوَرِّخِينَ وَ أَربَابَ السِّيَر يُنكِرُونَهُ وَ جُمهُورِهِم يَروِي أَنَّهُ لَم يَبقَ عَلَي النَّبِي إِلاَّ عَلي و طلحة و الزبير و ابودجانة » اكثر بزرگان اين مطلب را نقل كردند كه همراه رسول خدا جزء چهار نفر بيشتر باقي نمانده بود مگر علي و طلحه و زبير و ابودجانه و باز در ادامه ميگويد « فقلتُ لأبي كَم ثَبَتَ مَعَ رسول الله يَومَ الأُحُد ؟ فَقَالَ إِثنَان ، قُلتُ مَن هُمَا ؟ قَالَ علي و ابودجانهء » ميگويد به پدرم گفتم چند نفر در روز احد تا آخر پيش پيامبر ماندند در پاسخ گفت دو نفر علي و ابودجانه . هميچنين ابن ابي الحديد بنقل از استادش ابوجعفر اسكافي مينويسد « لَم يَرم ابوبكر بِسَهمٍ قَط وَ لاَ سَلِّ سَيفاً وَ لاَ أَرَاقَ دَماً » ابوبكر نه هيچگاه تير انداخت و نه شمشيري كشيد و نه خوني ريخت . شرح نهج البلاغه ـ جلد 13 ـ صفحه 281 جالب است كه عبدالكريم خلدي از علماء معاصر اهل سنت و استاد مصري در اين باره ميگويد « فَأَبُوبَكر لَم يُعرَف عَنهُ أَنَّهُ كَانَ ذَامَكَانَة مَعرُوفَة فِي مَوَاقِعِ القِتَال » براي ابوبكر اين مطلب شناخته شده نيست كه در جنگها كار خاصي انجام داده باشد و يك جايگاهي در جنگها داشته باشد . كتاب عمر بن الخطاب ـ صفحه 186 ـ چاپ مصر ـ سال 1961 و باز در كتاب ديگرش ميگويد « فَحَسَّانِ بنِ ثَابِت لَم يَكُن مِنَ المُحَارِبِينَ المَعدُودِينَ فِي مَيَادِينِ الحَربِ وَ النِّزَاع » حسان بن ثابت اهل جنگ و جهاد نبود « فَمِثلُهُ غير واحد مِنَ صَحَابَة رسول الله كَأَبِي بَكرِ وَ عُثمَان » مثل حسان بن ثابت عده اي ديگر از صحابه مانند ابوبكر و عثمان اهل جنگ و جهاد نبودند. كتاب علي ابن ابيطالب ـ صفحه 130 تا 131 جالب است كه وقتي ابن تيميه ميبيند كه خلفاء سه گانه در هيچ جنگي پيروز نشدند و در تمام جنگهاي رسول خدا حتي يك كافر را نكشته اند براي توضيح اين مطلب ميگويد « أَلقِتَالُ يَكُونُ بِالدّعَاءِ كَمَا يَكُونُ بِاليَدِ » جنگ گاهي با دعاست همانطور گاهي با دست است و پيامبر اكرم فرمودند : آيا غير از اين است كه شما با دعا و نيايش و اخلاص ضعيفانتان ياري داده ميشويد . منهاج السنة ـ جلد 4 ـ صفحه 482 و باز در جاي ديگر در تعريف معناي شجاعت ميگويد « أِذَا كَانَتِ الشُجَاعَة مَطلوُبَة مِنَ الائِمَة الشُّجَاعَةِ القَلبِ » اگر شجاعت مورد نياز رهبران شجاعت قلبي باشد « بِأَنَّ اَبَابَكر كَانَ أَشجَعُ مِن عُمَر » اگر اين باشد ترديدي نيست كه ابوبكر از عمر شجاعتر بوده « وَ عُمَر أَشجَعُ مِن عُثمَان و علي و طلحه و زبير » و عمر از عثمان و علي ابن ابيطالب و طلحه و زبير شجاعتر بوده است . منهاج السنة ـ جلد 8 ـ صفحه 79 در اين صورت شجاعت دو قسم است يك شجاعتي كه همه مردم عرب از آن ميفهمند كه ما هم آن شجاعت را قبول داريم و شجاعت بمعنايي كه فقط ابن تيميه آن را فهيمده و آن قوت قلب است . سؤال ما از ابن تيميه و طرفدارانش اين است كه اگر ابوبكر شجاعت بمعناي قوت قلب را داشته باشد چرا در جنگ خيبر و احد و حنين فرار كرده است آيا قوت قلب با فرار كردن از دشمن قابل جمع است ؟ نتيجه بحث : نتيجه اين است كه چون در آيه لفظ سوف آمده است دلالت بر عدم وجود اين قوم در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دارد و همچنين سائر قيود ذكر شده در آيه طبق مباني اهل سنت و طبق روايات صحيح السندي كه از صحيح بخاري و مسلم و ديگر كتابهاي اهل سنت نقل كرديم قابل تطبيق بر جنگهاي جناب ابوبكر نيست . علاوه بر اينكه آيه به هيچ وجه دلالت بر جهاد اين قوم كه خداوند آنها را با مرتدين نميكند بلكه تنها سخن جهاد است ولي مشخص نيست كه با چه كسي است بنابراين اهل سنت نميتوانند از اين قضيه براي اثبات فضائل ابوبكر استفاده كنند و حال اينكه آيه درباره چه كسي نازل شده است ؟ طبق برخي از روايات در منابع شيعه مربوط به حضرت ولي الامر حضرت مهدي و ياران ايراني آن حضرت است كه با برخي از نظرات و روايات اهل سنت نيز قابل تأييد و تطبيق است . سؤال يكي از بينندگان : همانطور كه آقاي يزداني فرمودند بعضي از صحابه مخصوصاً ابوبكر و عمر از جنگها فرار ميكردند و ميدانيم كه فرار كردن از جهاد و پشت كردن به دشمن از گناهان كبيره است كه قرآن در سوره انفال آيه 15 و 16 ميفرمايند : « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ ، وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلي فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِير » براي فرار وعده عذاب داده است و سؤال من از آقايان اهل سنت اين است كسانيكه چنين بوده اند آيا ممكن است كه خليفه و جانشين پيامبر باشند ؟ آقاي حسيني ( عالم اهل سنت ) : من دفعه قبل تماس گرفتم و خطبه اي كه حضرت علي عليه السلام در مدح ابوبكر صديق فرموده بودند را خواندم كه شما من را متهم كرديد ولي من فقط ميخواهم بگويم كه حضرت علي بي اندازه به حضرت ابوبكر صديق ارادت داشتند و با هم موالات داشتند كه در فراق حضرت ابوبكر صديق هيچكس به اندازه حضرت علي اندوهگين نشد . اولاً كسيكه خالد بن وليد را بعنوان سيف الله يعني شمشير را لقب دادند خود رسول خدا بودند در كتاب تاريخ طبري جلد 3 صفحه 1111 و 1112 و 1171 آمده است دوماً خالد بن وليد به فرمان خود پيامبر براي به اسلام دعوت كردن دوباره بني حذيفه رفت و با آنها جنگيد و حتي جناب پيامبر اكرم وقتي كه از قتل عام آن مردم بدست خالد مطلع شدند فرمودند خدايا من از كار خالد بيزارم اما خالد ميگفت من اينكار را خودسرانه نكردم زيرا عبد الله بن خدامه به من گفت كه پيامبر فرمود اينان يعني مردم را بكش كه از مسلمان شدن إبا كردند اين مطلب در تاريخ طبري جلد 3 صفحه 1195 آمده است . اين قضيه را طبري و مورخين ديگر آورده اند كه قضيه از اين قرار بود كه خالد با قومي كه زكات نميدادند جنگيد و بعد مالك بن نويره را كشت و خواست با زن ايشان ازدواج كنند و بعد از نگه داشتن عده با او ازدواج كردند و برخي گفته اند كه در همان شب با زن او همبستر شده است و اين قضيه بگوش عمر بن الخطاب رسيد كه او نسبت به اين مسئله خشمناك شد و همانطور كه آقاي يزداني فرمودند برخورد شديد با ايشان داشتند و حتي زمانيكه حضرت عمر بن الخطاب به خلافت رسيدند اولين كاري كه كردند اين بود كه خالد بن وليد را از فرماندهي مكاني در بين النهرين بركنار كرد . آقاي نقوي : شما كه قضيه را تأييد كرديد پس كِي ميخواهيد دفاع كنيد ؟ آقاي حسيني ( عالم اهل سنت ) : اگر قرار بود خالد بن وليد بخاطر اين مسئله مجازات ميشد اول بايد خود پيامبر اكرم او را مجازات ميكردند نه ابوبكر ، چون خيلي از اوقات خيلي از همان شخص سر زده است و كاريكه با طايفه حذيفه كرد با مالك بن نويره هم كرد و پيامبر اكرم او را شمشير خدا ناميدند و او را مجازات نكردند حتي حضرت علي را فرستادند كه قصاص پرداخت كند و ايشان بخاطر كار اشتباهي كه خالد بن وليد كرده بود پولي پرداخت كردند. پاسخ آقاي يزداني : من نسخه هاي مختلفي از تاريخ طبري دارم كه همه اين مطالب در جلد 2 صفحه 279 به بعد آمده است . اما اينكه چرا رسول خدا او را مجازات نكردند دليلش مشخص است زيرا كسيكه دو ساله مسلمان باشد هيچ وقت بخاطر كشتن يك كافر و يا صد كافر و يا هزار كافر مجازات نميشود و قانون اسلام اين است كه مسلمان هيچگاه در برابر كافر مجازات نميشود كسانيكه خالد در زمان رسول خدا كشته بود همگي كافر بودند و پيامبر اكرم مجازات نكردند اما طبق روايتي كه در تاريخ طبري آمده رسول خدا سه مرتبه دستشان را بلند كردند و فرمودند « اَللَّهُمَّ إِنِّي أَبرَءُ إِلَيكَ مِمَّا صَنَعَ خَالِدُ بنِ وَلِيد ثَلاَثَ مَرَّاتِ » خدايا من از خالد بخاطر اين كاري كه انجام داد بيزارم و مجازات نميتواند بكند و نميتواند او را بكشد چون آنها كافر بودند و خالد بظاهر مسلمان بوده است و يك مسلمان را نميشود كه بخاطر يك كافر كشت . اما ابوبكر چكار كرد ؟ رسول خدا اعلام بيزاري كرد اما خليفه اول جناب ابوبكر بجاي اينكه اعلام بيزاري كند ميگويد او مجتهد بود و خالد در زمان ابوبكر نماينده رسول خدا در ميان قومش را كشته بود صحابه رسول خدا را و كسي را كه در همان روز پشت سرش نماز خواند و ميگفت من زكات ميدهم اما آن را بين قوم خودم تقسيم ميكنم و اين دو مسئله كاملاً متفاوت است در زمان رسول خدا عده اي كافر را كشته بود و رسول خدا اعلام بيزاري كرد و بعد از مسلمانان تمام ديه آنها را هم پرداخت كرد ولي در زمان ابوبكر مسلمانها را كشته بود و در همان شب طبق رواياتي كه نقل كرديم با زن مسلمان زنا كرده است و اين دو مسئله كاملاً با هم متفاوت هستند و اين اختلاف عملكرد رسول خدا و ابوبكر را نشان ميدهد . ايشان گفتند كه برخي گفتند خالد بعد از عده ارتباط برقرار كرده است و بايد مدرك بياورند كه در كدام كتاب است و چه كسي گفته است و ما دليل آورديم كه در همان شب با زن مالك نزديكي كرده است ولي ايشان مدرك ارائه نكردند . جالب است كه بركناري خالد توسط عمر را هم عنوان كردند و تأييد كردند كه قطعاً خالد بن وليد آن زنا را كرده بوده و عمر هم ناراحت بوده و اين تأييد حرف ما بود و من نديدم كه دفاعي از خالد بن وليد و يا از عملكرد كرده باشد به هر حال خالد بن وليد آن عمل زشت را در زمان رسول خدا انجام داد و رسول خدا از او اعلام بيزاري كرد و بعد ديه آنها را داد اما ابوبكر بجاي اينكه اعلام بيزاري كرد خالد را تشويق كرد و حتي گفت او ثواب نيز خواهد برد . آقاي حسيني ( عالم اهل سنت ) : اگر براي حضرت عمر بن الخطاب ثابت شده بود كه خالد بن وليد زنا كرده است در زمان خلافتش همانطور كه او را از فرماندهي عزل كرد يقيناً مجازاتش هم ميكردند . چرا حضرت علي ابن ابيطالب حداقل به اندازه عمر بن خطاب به اين مسئله معترض نشدند ؟ اين نشان ميدهد كه اين مسئله خلاف واقعيت است و اگر ثابت شده بود كه خالد بن وليد زنا كرده است يقيناً هم حضرت علي و هم طلحه و زبير و هم عثمان بن عفان و هم سعد بن وقاص و هم عبدالرحمن بن عوف به مجازات خالد بن وليد اعتراض ميكردند و ابوبكر را مجبور به قصاص و پرداخت حق ميكردند ولي چون ثابت نشده بود حتي حضرت علي هم در اين مسئله دخالتي نكردند نه به رفتار ابوبكر اعتراض كردند و نه به عمل خالد بن وليد اعتراض كردند ؟ بخاطر خالد بن وليد حتي عثمان بن عفان ناراحت نشد و زمانيكه ميخواست بميرد خالد بن وليد را وصي اموالش قرار داد . پاسخ آقاي يزداني : ايشان بايد دليلي بياورند كه علي ابن ابيطالب اعتراض نكردند ! چه كسي ميگويد كه علي اعتراض نكرده است در ضمن ايشان در آن زمان كه خليفه نبودند و كاري در دست ايشان نبوده است و علي براي گرفتن حق خودش هم نميتوانست كاري بكند چه برسد به گرفتن حق مالك بن نويره !!! اينكه شما نميدانيد و خبر نداريد دليل بر اين نيست كه اعتراض نكرده باشد . اما اينكه خليفه دوم چرا او را رجم نكرد بايد بگويم كه ما چكار كنيم ؟ خودش قسم ميخورد كه تو زنا كردي و خودش قسم ميخورد كه بخدا قسم تو را رجم ميكنم كه تو زنا كردي اما اينكار را نميكند و شما بايد جواب دهيد كه چرا اينكار را انجام نداده است و به او گفت اي دشمن خدا تو مسلماني را كشتي و بعد با همسر او همبستر شدي ، كه اين مطلب در تاريخ طبري جلد 2 صفحه 504 آمده است . و ايشان مدركي را ارائه نكردند كه چرا ابوبكر عمل او را تأييد كرد برخلاف عمل رسول خدا كه كار او را تأييد نكرد و از او اعلام بيزاري كرد ، چرا ابوبكر كار او را تأييد نكرد ؟ شما به علي ابن ابيطالب چكار داريد ميخواهيد كار ابوبكر را توجيه كنيد ميخواهيد كار را به حضرت علي بچسبانيد ؟!! شما بايد مدرك بياوريد كه حضرت علي اعتراض نكرده است و به اين پاسخ دهيد كه چرا ابوبكر كار او را تأييد كرده است . آقاي حسيني ( عالم اهل سنت ) : اگر حضرت علي به اين مسئله معترض بودند حتماً در جايي منعكس ميشد . اولاً مسلم و مؤمن كسي است كه نسبت به عمل زشت هيچ كسي سكوت نميكند و همانگونه كه عمر اعتراض كرد علي هم بايد اعتراض ميكرد پس معلوم ميشود كه آنگونه كه عمر اعتراض كرده است علي اعتراض نكرده است . آقاي علاقي ( عالم اهل سنت ) : من قبول دارم كه افرادي در جنگ أحد فرار كردند و حدوداً ششصد يا هفتصد نفر بودند و ما بايد ببينيم كه اينها در پيشگاه خداوند تبارك و تعالي اينها عذر دارند يا نه ؟ آيا عذرشان قبول شده است يا نه ؟ و يكي از مستندات ما هم قرآن است و ما هم بر طبق قرآن صحبت خواهيم كرد . من درباره خالد بن وليد تنها اين مطلب را ميگويم كه آيا خالد بن وليد كه بدستور ابوبكر به جنگ عازم شده بود آيا نفس جنگ و قتال با مانعين زكات و مرتدان آيا استدلالي شرعي و برهاني شرعي داشت يا نداشت ؟ و شما چرا خالد را در جنگ موته ياد نميكنيد ؟ من امت اسلام و تمام كسانيكه ميخواهند تحقيق منصفانه درباره اين رابطه داشته باشند بهتر است كه خالد را در جنگ موته ياد كنند و عملياتهاي شگفت انگيز او را كه در جنگ موته بكار بردند و سپاه كوچك پيامبر خدا را از دست دويست هزار نفر نجات دادند و سه هزار نفر را به مدينه برگرداندند و مردم هم به آنها ميگفتند « أَنتُمُ الفَرَّارُونَ » شما فرار كرديد در حاليكه آنها فرار نكردند و پيامبر خدا فرمودند اينها فراري نيستند « بَل هُمُ الكَرَّارُونَ انشاء الله » و اين قضاوت رسول خدا نسبت به اين سپاه كوچك بود . اينها زكات نميدادند ، آيا كسيكه زكات ندهد و تشريع الهي را زير پا بگذارد قضاوت خدا درباره چنين كسانيكه در تاريخ نام مانعين زكات به خود گرفته اند چيست ؟ من درباره توحيد در دو بخش صحبت ميكنم كه با اين بحث ارتباط مستقيم دارد در بخش الوهيت كه خدا معبود است و در حوزه تشريع كه خداوند مشرع است و اگر كسي آمد و در مقابل تشريع الهي و شريعت خداوند گردن كشي كرد و ياغي بود ، حكم خدا درباره كسانيكه به تشريع الهي اقرار نميكنند به اين شكل است كه خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد « فَلاَ وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّي يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً » ( سوره نساء آيه 65 ) به پروردگارت قسم محمد اين مردم ايمان نياوردند تا زمانيكه تو را به داوري نپذيرند در مسائلي كه بين آنها اختلاف ميشود . در اين آيه خداوند كسانيكه اقرار نكنند و گردنكش شوند و در مقابل اراده خدا تعظيم نكنند و اوامر خدا را اطاعت نكنند و اوامر خداوند را كه يكي از آنها زكات است را گردن ننهند ميفرمايد « وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَي اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً » ( سوره احزاب آيه 36 ) . احتمال دارد كه در اينجا اعتراضي پيش بيايد كه بايد اين راه اعتراض را من ببندم تا جاي عذر و بحثي باقي نماند كه احتمال دارد كسي بگويد اين حكومت مشروعيت نداشته است و به همين خاطر مانعين زكات را عذر بنهند و من فرمايش علي ابن ابيطالب عليه السلام را درباره مشروعيت نظام سياسي منتخب شورا به اين شكل است كه امام علي ابن ابيطالب در نهج البلاغه فرمودند « إِنَّمَا الشُّورَي لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَي رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا ... » شواي مهاجرين و انصار اگر آنها اجتماع كردند بر مردي واحد و شواري مسلمانان او را امام نهادند در نزد خداوند هم امام معرفي خواهد شد و به عنوان امام در نزد مشروعيت خواهد داشت . و بايد چند آيه را درباره كسانيكه فرموديد از ميدان جنگ فرار كردند بيان كنم كه خداوند تبارك و تعالي در آيه 152 سوره آل عمران عذر فراريان جنگ احد را ميپذيرد و ميفرمايد « وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَي الْمُؤْمِنينَ » خداوند شما را عفو كرد و از شما گذشت و خداوند صاحب فضل بر مؤمنين است پس با اين شيوه ميفرمايد شما را عفو كرد و شما را گذشت و كساني را كه از جنگ فرار كردند آنها را بعنوان مؤمن معرفي كرد و خداوند صاحب فضلي است بر مؤمنين . در آيه ديگري هم خداوند ميفرمايد « إِنَّ الَّذينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَليمٌ » كسانيكه پشت كردند به جنگ در روزيكه دو سپاه روبروي هم قرار گرفتند و در حقيقت شيطان آنها را لغزاند به بعضي از گناهاني كه از پيش كرده بودند و در حقيقت خداوند آنها را مورد عفو خود قرار داد و خداوند بزرگ صاحب غفران و گذشت است . يا درباره عايشه كه خداوند ميفرمايد « وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ » كه همسران رسول خدا مادران آنها هستند . من از شما سؤال ميكنم كه اگر مادر من يا شما دچار اشتباهي شد آيا بخودمان اجازه ميدهيم كه كسي پشت سر مادر ما صحبت كند و با اين استدلال اهل سنت ، جهانيان را به قضاوت دعوت ميكنم . پاسخ آقاي يزداني : گفتند كه نص جنگ كردن با مانعين زكات بدستور ابوبكر برهان شرعي دارد يا ندارد ولي ايشان اصلاً برهان شرعي را ذكر نكردند و من منتظر بودم كه ايشان برهان شرعي را بياورند كه آيا اگر كسي بخاطر ترك يك واجب كشته شود پس بايد تمام مسلماناني كه نماز نميخوانند يا زكات نميدهند بايد كشته شوند و فرق است ميان ترك واجب و انكار واجب و ما هم قبلاً از منابع اهل سنت اين مطلب را نقل كرديم كه آنها قبول داشتند كه مالك اعتقاد داشت ما زكات را قبول داريم ولي ميگفتند ما به ابوبكر نميدهيم ، كسيكه اگر يك واجب را انجام ندهد آيا بايد كشته شود و اگر اينگونه است كه بايد تمام مسلمانها كشته شوند . در بحث خالد بن وليد جنگ موته را بيان كردند ، بله خالد بن وليد در جنگ موته جنگيد ولي همين خالد بن وليد كسي بود كه عامل شكست مسلمانان در جنگ احد شد و هفتاد نفر از مسلمانان در جنگ احد از جمله حمزه سيد الشهداء در آن جنگ كشته شدند و از آنطرف آيه قرآن كريم داريم كه « مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَميعاً » ( سوره مائده آيه 32 ) كسيكه يك نفر را بدون دليل بكشد و يا در زمين فساد كند انگار همه مردم را كشته است . ممكن است كه خالد بن وليد در آنجا كار خوبي انجام داشته باشد در جنگ موته اما بعد از آن چكار كرد ؟ ، همانطور كه فرمودند « إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ » از برعكسش هم ميتوان استفاده كرد و اگر حسنات بدي ها را از بين ميبرد پس بدي ها هم خوبي ها را از بين ميبرد و خداوند مفرمايد كسيكه يك نفر را بكشد او را در آتش جهنم خواهم انداخت و انگار كه همه مردم را كشته است . خالد بن وليد ، مالك بن نويره و تمام افراد قبيله او را كشت و همان شب هم با همسرش نزديكي كرد . اما در بحث فرارها كه فرمودند خداوند از آنها گذشته بايد بگويم كه بله در جنگ احد خداوند ميگويد آنهائي را كه فرار كردند بخشيدم ولي اين ثابت ميكند كه ابوبكر « أَعِزَّةٍ عَلَي الْكافِرينَ » باشد و عمر « أَعِزَّةٍ عَلَي الْكافِرينَ » باشد ؟! خير هرگز ثابت نميكند . خداوند درباره فرار كنندگان جنگ حنين اصلاً نميگويد آنها را بخشيدم و كسانيكه در جنگ حنين فرار كردند صراحتاً در صحيح بخاري دارد كه عمر و ابوبكر از كساني بودند كه در جنگ حنين فرار كردند . و من مطلب خاص ديگري را از ايشان نديدم كه گفته باشند و ارزش جواب دادن داشته باشد . البته درباره فرار از جنگ يك آيه از قرآن كريم هم بايد براي ايشان بخوانم كه خداوند در سوره انفال آيه 15 و 16 فرموده « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ ، وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلي فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ » كسيكه در جنگ فرار كند گرفتار خشم خداوند ميشود و مأواي او جنهم است . پس فقط كسانيكه در تنگه بودند و مسئول تيراندازي بودند بخشيده شدند و بقيه بخشيده نشدند . سؤال يكي از بينندگان : هنگاميكه رسول خدا عازم جنگ تبوك بود حضرت علي را در شهر گذاشت تا مواظب باشد و به كارها رسيدگي كند و منافقين كور دل كه هميشه بدنبال بهانه بودند حضرت علي را ناراحت كردند وقتيكه رسول خدا برگشت به رسول خدا فرمودند شما من را در ميان زنها و بچه ها ميگذاري و خودتان به جنگ و جهاد تشريف برديد و پيامبر فرمودند « فَقَالَ لَهُ صلي الله عليه و آله و سلم أَ مَا تَرْضَي أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَي إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي » چه فضيلتي از اين بهتر كه او را بمنزلت هارون نسبت به موسي قرار داد ؟ و كدام فضيلت از اين بالاتر ميتواند باشد كه او را در مدينه جانشين خود كرده باشند ؟! حضرت علي لياقت اينكار را داشتند و رسول خدا شخص ديگري را بجاي او قبول نكردند چون كس ديگري شايستگي اين كار را نداشت و حضرت علي از چيزي نميترسد زيرا ايشان صاحب ذوالفقار است و فرزند ابوطالب است و اين بهترين چيز است كه پيامبر اكرم فرمودند هيچ منافقي دوستي علي را نخواهد پذيرفت و هيچ مؤمني كينه علي را در دل نخواهد داشت و نيز فرمودند خوشا بحال كسي كه حضرت علي را دوست ميدارد . اما درباره بحثي كه امشب فرموديد عمار ياسر ميگويد اختلافي بين من و خالد بن وليد افتاد و من پيش پيامبر خدا شكايت كردم و ايشان فرمودند اي خالد مبادا عمار را اذيت كني زيرا كسيكه عمار را اذيت كند او مرا بخشم مي آورد . سؤال يكي از بينندگان : برادران اهل سنت ميگويند پشت سر هر فاسق و فاجري ميشود نماز خواند ، ميخواهم بدانم كه آيا چنين چيزي وجود دارد ؟ ابن حجر عسقلاني در صفحه 30 جلد 10 كتاب فتح الباري مي نويسد كه ابو طلحه بن سعد در منزل خود مجلس شرابي را تشكيل داد و ده نفر از صحابه را هم دعوت كرد و نام هاي آنها هم وجود دارد كه اگر نام ببرم اهل سنت ميگويند تهمت نزنيد در حاليكه در كتابهاي خودشان هم موجود است ، اگر اين كتاب برادر قرآن است پس بايد روايتش را هم قبول كنيم و اگر برادر قرآن نيست پس بايد مثل كاريكه عثمان كرد و قرآنها را سوزانيد پس بايد اين را هم بسوزانيم . اگر كتاب خودشان و علماء خودشان را قبول ندارند ميتوانيم به حق نبودن آنها پي ببريم . پاسخ آقاي يزداني : در مورد اينكه آيا اهل سنت نماز خواندن پشت سر هر فاجر و فاسقي را صحيح ميدانند يا نه بايد عرض كنم كه اين مطلب صحّت دارد و اهل سنت همگي همينگونه هستند مثلاً احمد بن حنبل در كتابش بنام العقيدة جلد 1 صفحه 124 ميگويد « الصَّلاَةُ خَلفَ كُلُّ بِرٍ وَ فَاجِرٍ وَ قَد صَلَّي إِبنُ عُمَر خَلفَ حَجَّاج يَعنِي الجُمُعَه وَ العِيدَين » نماز پشت سر هر فاجر و فاسقي و خوبي جايز است و دليلش هم اين است كه پسر عمر عبد الله بن عمر پشت سر حجاج نماز خوانده است . علي ابن اسماعيل اشعري متوفي 324 از علماء بزرگ اهل سنت در كتاب الابانة جلد 1 صفحه 30 ميگويد « وَ مِن دِينَنَا أَن نُصَلِّي الجُمُعَة وَ الأَعيَادِ وَ سَّائِرِ الصَّلَوَاتِ وَ الجَمَاعَاتِ خَلفَ كُلُّ بِرٍ وَ فَاجِرٍ كَمَا رُوِيَ أَنَّ عَبدُ الله بن عُمَر كَانَ يُصَلِّي خَلفَ حجّاج » از دين ما و مذهب ما اين است كه نماز جمعه و عيد و ساير نمازهايمان را پشت سر هر فاجر و فاسقي بخوانيم چنانچه نقل شده كه عبد الله بن عمر پشت سر حجاج نماز ميخوانده است كه مطلب در اين باره بسيار است و من بيشتر از اين توضيح نميدهم . سؤال يكي از بينندگان : آقاي علاقي به پرسشهاي آقاي يزداني پاسخ ندادند و فقط تنها چيزيكه گفتند اين بود كه طبق نظر اهل سنت كسيكه بر خليفه خروج كند مرتد است پس نظر ايشان درباره عايشه و طلحه و زبير و معاويه كه بر اميرالمؤمنين خروج كردند چيست ، آيا عقيده دارند كه اينها هم مرتدهستند يا نه ؟ سؤال يكي از بينندگان : من از آقاي قزويني گله دارم كه به چه علت به اهل سنت اينقدر بهاء ميدهند كه اگر كسي از كتب ايشان مطلبي را نقل كند خاطر ايشان مكدر ميشود . آقاي علاقي بايد توضيح دهند كه مگر در سوره تحريم خداوند عايشه را به زن نوح و زن لوط تشبيه نكردند ؟ يا اگر عايشه زن خوبي بود چرا خداوند در همان سوره به پيامبر فرمودند كه اگر او را طلاق بدهيد خداوند زناني بهتر را به ازدواج ايشان در مي آورد ؟ اگر عايشه بهترين زن بود خداوند نبايد چنين ميگفت و اين آيه ثابت ميكند كه در صدر اسلام زناني بهتر از عايشه هم وجود داشتند . عايشه مادر مؤمنان است ولي مادر خطاكاري است كه برخلاف دستورات الهي عمل كرده و در مقابل خليفه بحق پيامبر ايستاده است و ما نميتوانيم در مقابل مادري خطاكار ساكت بمانيم . زندگي ابوبكر در همان ابتدا داراي خطاها و اشتباهاتي بوده است كه ميتوان به علاقه او به بت عزي ياد برد كه پسرش را هم به همين نام ، نامگذاري كرده است و يا به فرار از جنگها و يا ترس و اندوه او در غار و غصب خلافت اميرالمؤمنين و مخصوصاً هجوم به خانه حضرت زهرا و به شهادت رساندن آن حضرت و قتل مالك بن نويره و همچنين انتخاب عمر بعنوان جانشين بعد از خودش اشاره كرد . آقاي علاقي ( عالم اهل سنت ) : كسانيكه به اين شيوه توهين ميكنند به مادر ما و مادر شما اگر اهل ايمان هستيد در حاليكه خداوند ميفرمايد « وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ » و با ضمير غائب ميفرمايد براي اينكه جريان مستمر و دائمي در تاريخ شود كه زنان پيامبر مادران شما هستند و شك ندارم كسانيكه به مادر ما توهين كنند از دايره ايمان خارج هستند . پاسخ آقاي يزداني : درباره بحث فرار بايد بطور خلاصه مطلبي را نقل كنم كه خود بزرگان اهل سنت نقل كردند كه در جنگ أحد تعدادي از صحابه كه مسئول تنگه احد بودند وقتي ديدند كه مسلمانان پيروز شدند سنگر را ترك كردند و بفكر غنائم جنگي بودند و خداوند از آنها گذشت كه خالد بن وليد از همانجا استفاده كرد و مسلمانان را بقتل عام رساند كه اين مطلب را طبراني در معجم كبير جلد 10 صفحه 301 نقل كرده است كه بعد از نقل اين آيه ميفرمايد خداوند كه ميگويد ما اينها را بخشيديم فقط منظورش كساني است كه تيرانداز بودند و آن منطقه را رها كردند و خداوند فقط از آنها گذشته است . در بحث تهمت به عايشه بايد بگويم كه بيننده اي كه تماس گرفتند هيچ مطلب تندي درباره عايشه نگفتند كه اگر ما بخواهيم اينگونه بحث كنيم و مطالب تندي كه اهل سنت درباره عايشه نقل كردند واقعاً عرق شرم از پيشاني هر مسلماني جاري ميشود و اين تهمتها را ما در مقاله اي در سايت بطور مفصل آورديم كه ببينيد اهل سنت چه تهمتهايي به عايشه همسر رسول خدا زده اند . من يك نمونه از آنها را براي شما نقل ميكنم كه اين تهمت زشت در صحيح ترين كتاب اهل سنت بعد از قرآن يعني در صحيح مسلم نقل شده است كه نعوذ بالله برخي از مردان غريبه مي آمدند و در خانه عايشه از سر شب تا صبح مي ماندند و نعوذ بالله جُنب از آنجا خارج ميشدند كه اين مطلب در صحيح مسلم آمده است كه شخصي مثل عبدالله بن شهاب الخولاني و حمام بن حفص و مردي از قبيله نخع و مرد گمنام ديگري بودند و من قصد ندارم اين مطالب را بيش از اين نقل كنم و تهمتهايي كه اهل سنت نقل كرده اند بسيار بيش از اينهاست . اگر بحث تهمت و فحاشي به عايشه باشد خودِ صحابه بيش از هر كسي به عايشه فحاشي كردند و به او تهمت زدند و همين صحابه بودند كه در ماجراي افك به عايشه تهمت زدند كه رسول خدا روي منبر رفت و فرمود « يُسَبُّونَ أَهلِي » اين صحابه به خانواده من فحاشي كردند . يا عثمان خليفه سوم به عايشه و حفصه ميگويد « إِنَّ هَاتَانِ الفَتَّانَتَانِ » از عايشه و حفصه به دو زن فتنه گر تعبير ميكند و يا ميگويد « لَأُسبَّنَكُمَا مَا حَل ليَ السِّبَاب » تهديد ميكند كه اگر از اين كار دست برنداريد هر دشنامي كه به ذهنم برسد به شما خواهم داد . اينها مطالبي است كه در منابع اهل سنت مفصلاً آمده است مثل المصنف عبد الرزاق جلد 11 صفحه 356 . سؤال يكي از بينندگان : در اين آيه « وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ » بايد ببينيم كه اين امهّات به چه معناست چون آنها كه مادران حقيقي ما كه نيستند و به دو دليل اينگونه آمده است كه يكي حرمت ازدواج با آنهاست كه ازدواج آنها را بعد از پيامبر حرام كرده است و ديگري احترامي است كه بخاطر نسبت با پيامبر بايد درباره ايشان حفظ شود و البته اين احترام را خداوند در قرآن مشروط كرده است در سوره احزاب آيه 33 ميفرمايد « يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ » اي زنان پيامبر ، شما مانند بقيه زنان نيستيد يعني محترم هستيد اما چه احترامي ؟ احترام بشرطيكه تقوا پيشه كنيد از ساير زنان محترمتر هستيد و اين تقوا چيست ؟ تقوا يعني اطاعت خداوند و رسول خدا و انجام واجبات و ترك محرمات است و اين كليهء است و در آيه بعد ميفرمايد « وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتينَ الزَّكاهء » كه اين عموميت تقوا است كه در زن و مرد يكسان است اما درباره زن مخصوصاً مادران مؤمنان تقواي ويژه وجود دارد كه خداوند فرموده است « وَ قَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولي » در خانه هايتان بنشينيد و مانند زمان جاهليت خوتان را ظاهر نكنيد . من سؤالم اين است كه شرط خداوند تقواست كه تقوا هم در آيه بعد معنا شده است و مخصوصاً درباره زنان پيامبر « وَ قَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولي » پس جناب عايشه به چه دليلي و به چه حكمي از احكام خداوند و از آيات قرآن بر عليه اولي الامري كه در قرآن آمده است « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ » ( سوره نساء آيه 59 ) و فرضاً هم كه شما قبول نداريد كه اميرالمؤمنين به نص صريح قرآن و سنت نبوي و احاديثي كه در كتب خودتان است امام است و وصي پيامبر است اما بر اساس بيعتي كه اگر اهل بيعت كنند اين بيعت بر گردن همه مسلمانان است اميرالمؤمنين به خلافت رسيدند كه اين بيعت از بيعت خلفاء قبل است كه درباره بيعت با اولي در سقيفه دو يا سه نفر با او بيعت كردند و بقيه هم كه مجبور شدند بيعت كنند و دومي كه بدستور اولي بود و سومي هم كه در شوراي شش نفره آن هم با نظر يك نفر انتخاب شد و اميرالمؤمنين اينگونه نبودند بلكه همگي آمدند و به حضرت رجوع كردند و حضرت در ابتدا قبول نكردند و بعد پذيرفتند ، حال بايد از ايشان پرسيد كه به چه دليلي عايشه از قرآن و سنت نبوي بر اولي الامر و امام و خليفه بعد از رسول خدا خروج كرده است و اين تقواي الهي را چون رعايت نكرده است مقام او مانند مقام ساير زنان و بلكه پست تر و پائين تر از بقيه زنان امت است . درباره عصمت زنان پيامبر مطرح است كه در آيه « إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً » اولاً سياق آيه مشخص است و در تفاسير هم مشخص است كه اين تفاسير همگي بيان ميكندكه اين آيه درباره خمسه طيبه است . حال بايد گفت اگر « إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً » اهل سنت ميگويند اين اهل بيت منظور از زنان در خانه هستند بايد بگويم كه چرا قرآن در آيات بعد ميگويد « يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَي اللَّهِ يَسيراً » اگر آنها عصمت داشتند پس اين آيه بي معنا ميبود ؟؟؟ كه شما اگر فاحشه مبينه كنيد و فاحشه مبينه يك گناه ساده نيست بلكه عمل آشكار و بسيار زشتي است كه واضح باشد و اگر اينطور است پس چرا خداوند اين آيه را درباره اينها نازل كرده است ؟؟؟ سؤال يكي از بينندگان : ميگويند كه عمر و ابوبكر و عثمان از ابتدا منافق بودند و خيانت كردند و ... پس چگونه پيامبر مي آيند و با اينها وصلت ميكنند و دختر ابوبكر را ميگيرد و دختر عمر را ميگيرد و به عثمان هم زن ميدهد ؟ پاسخ آقاي يزداني : در ابتدا بايد بحث محتلم شدن برخي از مردان در خانه عايشه را توضيح بدهم كه اهل سنت فردا بر ما اشكال نگيرند و من عين متن روايت را از صحيح مسلم ميخوانم كه مسلم نيشابوري در صحيح خود مينويسد كه « و حدثنا احمد فلان ... عن شيبه بن ارقده عن عبدالله بن شهاب الخولاني كُنتُ نَازِلاً عَلَي عَائِشَه فَاحتَلَمتُ فِي ثَوبِي فَغَمسَتها في ِالمَاءِ » از عبدالله بن شهاب نقل شده كه من در خانه عايشه وارد شدم و در لباس خود محتلم شدم و سپس لباسم را در آب فرو بردم . صحيح مسلم ـ جلد 1 ـ صفحه165 همين قضيه را ابن ابي داود سجستاني در سنن خودش درباره حمام بن حفص نقل ميكند و باز احمد بن حنبل همين قضيه را درباره مردي از قبيله نخع نقل ميكند كه « أَنَّ رَجُلاً مِنَ النَّخَع كَانَ نَازِلاً عَلَي عَائِشَه فَاحتَلَمَ وَ أَحضَرَتهُ جَارِية عَائِشَه فَأَبصرتهُ جَارِيَة لعَائِشَه وَ هُوَ يغَسَلَ أَثَرَ الجَنَابَة من ثوبه » مردي از قبيله نخع بر عايشه وارد شد و سپس محتلم شد و سپس كنيز عايشه او را در حال شستن اثر جنابت ديد . مسلم نيشابوري در صحيح خودش جلد 1 صفحه 238 حديث 288 ميگويد يك مرد گمنامي به درب خانه عايشه آمد . البته مطالب در اين مورد زياد است كه ما سوالمان از اهل سنت اين است كه شما چرا چنين تهمتي به أم المؤمنين عايشه زديد ؟ آيا همسر رسول خدا ميتواند چنين كاري را انجام داشته باشد ؟ ما يقين داريم اين مطالبي كه در صحيح مسلم و ديگر كتابهاي صحيح شما وجود دارد تهمتهاي زشتي به همسر پيامبر خداست و همسر پيامبر چگونه ميتواند مردان غريبه را وارد خانه خودش كند و آن مردان غريبه محتلم از آنجا خارج شوند و در حاليكه روايت در خود صحيح مسلم دارد كه رسول خدا از ورود برادر رضاعي عايشه به خانه او منع ميكرد كه حق ندارد وارد خانه عايشه شود . برادران اهل سنت سؤال ميكنيم كه اين مردان نامحرم در خانه عايشه كه زن بيوه است چكار ميكردند و چرا اين قضايا درباره ديگر زنان پيامبر اتفاق نيافتاده است ؟ اينها تهمت زشتي است كه كتابهاي صحيح اهل سنت به همسران پيامبر زده اند و اگر تهمت نيست بايد به حال رسول خدا اشك ريخت و گريه كرد كه چقدر مظلوم بودند و همسران ايشان بعد از او احترام خانه او را حفظ نكردند . و بزرگان اهل سنت نقل كردند كه صحابه عايشه را سبّ كردند و رسول خدا سه نفر از صحابه را كه دو نفر از آنها در جنگ بدر حضور داشتند مثل حسان بن ثابت و مسوهء بن اسوه را حدّ زدند ، همين صحابه اي كه در جنگ بدر حضور داشتند به عايشه تهمت فحشاء زدند و خود بزرگان اهل سنت اين مطلب را نقل كردند كه رسول خدا يك ماه با عايشه قهر كرده بود و در صحيح مسلم آمده كه به عايشه فرمودند اي عايشه از تو بمن چنان و چنين رسيده است اگر گناه نكردي خداوند برائت تو را نازل ميكند ولي اگر گناه كردي بمن بگو تا من براي تو طلب استغفار كنم و يا از خداوند طلب استغفار كن . اين نشان ميدهد كه رسول خدا به عايشه اطمينان نداشته است و اين مطالب را ما قبول نداريم كه در صحيح بخاري جلد 2 صفحه 935 حديث 2518 نقل شده است . طبراني هم اين مطلب را نقل ميكند كه رسول خدا به عايشه ميگفت « إِن كُنتِ فَعَلتِ هَذَا الأَمرِ فَقُولِي حَتَّي أَستَغفِرالله لَكِ » اي عايشه اگر اينكار را انجام دادي به من حتماً بگو تا من از خدا براي تو طلب استغفار كنم . معجم كبير ـ جلد 23 ـ صفحه 128 جالب است كه بزرگان اهل سنت نقل كردند كه رسول خدا يك ماه با عايشه قهر كردند و اين مطلب در صحيح بخاري آمده است و از خود عايشه نقل ميكند « فَلَم يَجلِس عِندِي مُنذُ ...» رسول خدا بعد از اينكه اين مطالب را نقل كردند يكماه با من قهر بود . صحيح بخاري ـ جلد 4 ـ صفحه 1520 ـ حديث 3910 اما درباره تهمتي كه آنها به شيعه ميزنند ، آلوسي از بزرگان شيعه به صراحت ميگويد « وَ نُسبَ لِلشِّيعَة قَذفُ عَائِشَه بِمَا بَرَاَهَا اللهُ تَعَالِي مِنهُ وَ هُم يُنكِرُونَ ذَلِكَ أَشَدَّ الإنكَارِ وَ لَيسَ فِي كُتُبِهِم عَينٌ مِنهُ وَ أَثَرٌ أَصلاً » شيعه هرگز چنين اعتقادي ندارد و به شيعيان نسبت داده شده كه به عايشه نسبت زنا زده اند كه خداوند او را از آن مبرا كرده است در حاليكه خود شيعيان چنين مطلبي را شديداً انكار ميكنند و در كتابهاي مورد اعتماد آنها چنين مطلبي ديده نميشود و اثري از آن نيست . و باز در جاي ديگر ميگويد اين چيزي كه به شيعه ها نسبت داده ميشود درباره اين تهمت به عايشه دروغ به شيعه هاست و اصلاً چنين چيزي صحت ندارد . و درباره سؤال آن بيننده گرامي بايد بگويم كه ما بارها به اين مطلب پاسخ داديم كه مسائل خويشاوندي سبب نجات كسي از جهنم نميشود و رسول خدا با بسياري از مردم خويشاوندي برقرار كرده است مثلاً با ابوسفيان يا با خالد بن وليد و با دو نفر از يهوديان كه دشمن پيامبر اكرم بودند و بدست مسلمان كشته شدند هم خويشاوندي برقرار كرده است و اين وصلتها هرگز سبب نميشود كه ابوبكر يا عمر و يا عثمان افراد خوبي باشند و اگر ميخواهند خوبي آنها را ثابت كنند بايد بدنبال مدارك مهمتري بگردند . درباره اينكه پرسيدند چرا عايشه أم المؤمنين بوده است ولي حضرت خديجه نبوده است بايد بگويم كه همه زنان پيامبر أم المؤمنين هستند و طبق نص صريح قرآن كريم هم عايشه و هم حضرت خديجه و همه ديگر زنان به اين مطلب اعتقاد دارند كه همه زنان پيامبر اكرم أم المؤمنين هستند . اما أم المؤمنين به چه معناست ؟ آقاي ابوالقاسمي توضيح دادند كه معناي أم المؤمنين تنها حرمت ازدواج با زنان پيامبر است يعني زنان پيامبر همانند مادران شما هستند و همانطور كه شما نميتوانيد با مادرانتان ازدواج كنيد با آنها هم نميتوانيد ازدواج كنيد و اين مطلب را نقل كردند و حتي محمد بن ادريس شافعي اين مطلب را در كتاب الأم مي آورد و توضيح ميدهد كه مقصودش فقط همين است كه « وَ حَرَّمَ نِكَاحُ نِسَائِهِ مِن بَعدِهِ عَلَي العَالَمِينِ لَيسَ هَكَذَا نَسَاءٌ أَحَدٌ غَيرَهُ » خداوند با اين آيه ازدواج با زنان پيامبر را تا قيامت براي همه حرام كرده است » . ابن ملقب شافعي در تقسيم بندي مادران و احكام اختصاصي هر كدام از آنها مينويسد « قَالَ أَصحَابُنَا وَ الامُومَةُ ثَلاَث وَ أَحكَامُهُم مُختَلِفَة » ميگويد مادران سه دسته هستند و احكام هر كدام جداست : 1ـ مادريكه تو را بدنيا آورده است و همه احكام مادري بر او وارد ميشود 2 ـ « وَ امُومَةِ الأَزوَاجِ عليه السلام وَ لاَ يُثَبِّت إِلاَّ تَحرِيمَ النِّكَاحِ » اينكه همسران پيامبر مادران ما هستند فقط و فقط حُرمت نكاح را ثابت ميكند و بعد عمومهء رضا را هم ميگويد . ابن جوزي بعد از نقل اين آيه ميگويد « فَقَالَ بِهَذَا الحَدِيثَ أَنَّ بَعضَ امُومَةَ تَحرِيمِ نِكَاحِهِ فَقَط » با اين حديث ثابت ميشود كه معناي آيه فقط حرمت ازدواج با همسران پيامبر است . اين نكته را هم بايد توجه داشته باشيد كه الآن امكان ندارد كه ما بتوانيم با يكي از همسران پيامبر ازدواج كنيم پس معناي أم المؤمنين بودن او براي ما هم ثابت ميشود كه اصلاً معنا ندارد و شأن نزول آيه هم درباره طلحه بوده كه مقاتله بن سليمان از قديمي ترين مفسران اهل سنت اين را در كتابش آورده است .