کد مطلب:2513 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:280

(بخش اول : كلام) درس اول
علم كلام





يكي از علوم اسلامي ، علم كلام است . علم كلام علمي است كه درباره عقائد

اسلامي ، يعني آنچه از نظر اسلام بايد بدان معتقد بود و ايمان داشت بحث

مي كند ، به اين نحو كه آنها را توضيح مي دهد و درباره آنها استدلال مي كند و

از آنها دفاع مي نمايد .

علماء اسلامي مي گويند : مجموع تعليمات اسلامي سه بخش است :

الف - بخش عقايد ، يعني مسائل و معارفي كه بايد آنها را شناخت و

بدانها معتقد بود و ايمان آورد ، مانند مسأله توحيد ، صفات ذات باري

تعالي ، نبوت عامه و خاصه ، و برخي مسائل ديگر . و البته فرق اسلامي در

اينكه چه چيزهايي از اصول دين است و لازم است به آنها ايمان واعتقاد

داشت تا حدودي اختلاف نظر دارند .

ب - بخش اخلاق ، يعني مسائل و دستورهايي كه درباره

" چگونه بودن " انسان از نظر صفات روحي و خصلتهاي معنوي است . از

قبيل : عدالت ، تقوا ، شجاعت ، عفت ، حكمت ، استقامت ، وفا ، صداقت

، امانت وغيره .

ج - بخش احكام ، يعني مسائل مربوط به كار و عمل كه چه كارهايي و چگونه

بايد انجام شود ، از قبيل نماز ، روزه ، حج ، جهاد ، امر به معروف و نهي

از منكر ، ربيع ، اجاره ، نكاح ، طلاق ، تقسيم ارث و غيره .

علمي كه متصدي بخش اول است علم كلام است ، و علمي كه عهده دار بخش

دوم است علم اخلاق ناميده مي شود ، و علمي كه بخش سوم را بر ذمه دارد علم

فقه نام گرفته است .

در اين تقسيم آنچه مقسم واقع شده است " تعليمات اسلامي " است يعني

چيزهايي كه جزو متن اسلامي است ، نه علوم اسلامي كه اموري را هم كه

مقدمه اي است بر تحقيق درباره تعليمات اسلامي شامل مي گردد مانند ادبيات

، منطق و احيانا فلسفه .

ثانيا در اين تقسيم جهت ارتباط تعليمات اسلامي با " انسان " مورد

توجه قرار گرفته است ، چيزهايي كه مربوط است به عقل و انديشه انسان ة

عقايد " خوانده شده است و چيزهايي كه مربوط است به خلق و خوي انسان ة

اخلاق " خوانده شده است و چيزهايي كه مربوط است به عمل و كار انسان ة

فقه " نام گرفته است .

همچنانكه در درسهاي كليات علم فقه خواهيم گفت ، علم فقه هر چند از آن

وجهه نظر كه فقها بحث مي كنند يك علم است ، از وجهه ديگر مشتمل بر علوم

متعدد است .

به هر حال علم كلام ، علم عقائد اسلامي است . در گذشته به

آن ، علم " اصول دين " يا علم " توحيد و صفات " هم مي گفته اند .



آغاز علم كلام





درباره آغاز علم كلام و اينكه از چه وقت در ميان مسلمين پديد آمد

نمي توان دقيقا اظهار نظر كرد . آنچه مسلم است اين است كه در نيمه دوم

قرن اول هجري پاره اي از مسائل كلامي از قبيل بحث جبر و اختيار و بحث عدل

در ميان مسلمين مطرح بوده است و شايد نخستين حوزه رسمي اين مباحث حوزه

درس حسن بصري متوفا در 110 هجري است .

در ميان مسلمين دو شخصيت از شخصيتهاي نيمه دوم قرن اول نام برده

مي شوند كه سخت از اختيار و آزادي انسان دفاع مي كرده اند : معبد جهني و

غيلان دمشقي . در مقابل ، افرادي بوده اند كه طرفدار عقيده جبر بوده اند .

معتقدان به اختيار و آزادي به نام " قدري " و منكران آن به نام " جبري

" معروف شدند .

تدريجا موارد اختلاف اين دو دسته به يك سلسله مسائل ديگر در الهيات ،

طبيعيات و اجتماعيات و برخي مسائل مربوط به انسان و معاد كشيده شد و

مسأله جبر و اختيار يكي از مسائل مورد اختلاف بود . قدريون در اين دوره ها

به نام " معتزله " خوانده شدند و جبريون به نام " اشاعره " .

مستشرقين و اتباع آنها اصرار دارند كه آغاز بحثهاي استدلالي در جهان

اسلام را از اينجا و يا امثال آن بدانند .

اما حقيقت اين است كه بحث استدلالي درباره اصول اسلامي از خود قرآن

كريم آغاز شده است و در سخنان رسول

اكرم ( ص ) و مخصوصا در خطب اميرالمؤمنين علي ( ع ) تعقيب و تفسير شده

است ، گو اينكه سبك و اسلوب اين مباحث با سبك و اسلوبي كه متكلمين

اسلامي داشتند متفاوت است .



تحقيق يا تقليد





قرآن كريم ، ايمان را بر پايه تعقل وتفكر گذاشته است . قرآن همواره

مي خواهد كه مردم از انديشه به ايمان برسند . قرآن در آنچه بايد به آن

مؤمن و معتقد بود و آنرا شناخت " تعبد " را كافي نمي داند . عليهذا در

اصول دين بايد منطقا تحقيق كرد . مثلا اينكه خداوند وجود دارد و يكي است

مسأله اي است كه منطقا بايد به آن پي برد ، و همچنين اينكه حضرت محمد

صلي الله عليه و آله پيامبر خدا است . اين جهت باعث شد كه علم اصول

دين از همان قرآن اول پايه گذاري شود .

پيوستن اقوام و ملل مختلف به اسلام با يك سلسله افكار و انديشه ها ، و

همزيستي مسلمين با ارباب ديانات ديگر از قبيل يهوديان و مسيحيان و

مجوسيان و صابئين ، و مجادلات مذهبي كه ميان مسلمين و آن فرقه ها رخ مي داد

، و خصوصا پيدايش گروهي به نام " زنادقه " در جهان اسلام كه به طور كلي

ضد دين بودند با توجه به آزاديي كه خلفاي عباسي ( در حدودي كه با سياست

برخورد نداشت ) داده بودند ، و پيدايش فلسفه در عالم اسلامي كه به نوبه

خود شكوك و شبهاتي بر مي انگيخت ، موجب شد كه بيش از پيش ضرورت

تحقيق در مباني ايماني اسلامي و دفاع از آنها در ميان مسلمين احساس شود و

موجب ظهور متكلمان برجسته اي در قرنهاي دوم و سوم و چهارم گرديد .

اولين مسأله





ظاهرا اولين مسأله اي كه در ميان مسلمين مورد بحث و قيل و قال ولم و لا

نسلم واقع شد مسأله " جبر و اختيار " بود ، واين بسيار طبيعي بود ،

زيرا اولا اين مسأله چون با سرنوشت انسانها مربوط است مورد علاقه هر

انسان بالغ الفكري است . شايد جامعه اي يافت نگردد كه مردمش به مرحله

بلوغ فكري رسيده باشند و اين مسأله در آن جامعه طرح نشده باشد . ثانيا

قرآن مجيد آيات زيادي در اين زمينه دارد كه محرك انديشه ها در اين مسأله

اساسي مي گردد ( 1 ) .

عليهذا دليلي ندارد كه ما در جستجوي منشأ ديگري براي طرح اين مسأله در

جهان اسلامي بشويم . مستشرقين ، معمولا براي اينكه اصالت علوم و معارف

اسلامي را نفي كنند ، كوشش دارند به هر نحو هست براي همه علومي كه در

ميان مسلمين پديد آمده ريشه اي از خارج از دنياي اسلام ، خصوصا از دنياي

مسيحيت بيابند . از اينرو كوشش دارند به هر نحو هست ريشه اصلي علم كلام

را از خارج بدانند همچنانكه نظير اين كار را در مورد علم نحو ، عروض ( و

شايد معاني ، بيان و بديع ) و عرفان اسلامي كرده اند .

بحث جبر و اختيار كه ضمنا بحث قضا و قدر هم هست ، يعني از آن جهت

كه به انسان مربوط است " جبر و اختيار " است و از آن جهت كه به خدا

مربوط است " قضا و قدر " است ، خود بحث عدل را به ميان آورد ، زيرا

رابطه اي آشكار ميان جبر و ظلم از يك



پاورقي :

. 1 رجوع شود به كتاب " انسان و سرنوشت " تأليف مرتضي مطهري .







طرف و اختيار و عدل از طرف ديگر ديده مي شد .

بحث عدل ، بحث حسن و قبح ذاتي افعال را به ميان آورد ، و اين بحث به

نوبه خود بحث عقل و مستقلات عقليه را به ميان كشيد ، و اينها همه بحث

" حكمت " يعني غايت و غرض حكيمانه داشتن ذات باري را موجب شد ( 1

) و كم كم بحث به توحيد افعالي و سپس به توحيد صفاتي كشيده شده كه

بعدها در اين باره توضيح خواهيم داد .

صف آرايي ميان بحثهاي كلامي بعدها خيلي توسعه و دامنه پيدا كرد ، به

بسياري از مسائل فلسفي كشيده شد از قبيل بحث در جواهر و اعراض و تركب

جسم از اجزاء لا يتجزي و مسأله " خلأ " و غيره . زيرا متكلمين طرح اين

مسائل را به عنوان مقدمه اي براي مسائل مربوط به اصول دين خصوصا مسائل

مربوط به مبدأ و معاد لازم مي شمردند .

از اينرو بسياري از مسائل كه در قلمرو فلسفه بود در قلمرو علم كلام هم

قرار گرفت . فلسفه و كلام مسائل مشترك زيادي دارند .

اگر كسي كتب كلام را - خصوصا كتب كلاميه اي كه از قرن هفتم به بعد

تأليف شده - مطالعه كند مي بيند اكثر مسائل كلامي اسلامي همانها است كه

فلاسفه - خصوصا فلاسفه اسلامي - در كتب خود طرح كرده اند .

فلسفه اسلامي و كلام اسلامي در يكديگر زياد تأثير كرده اند . يكي از آن

تأثيرات اين است كه كلام براي فلسفه مسائل جديدي جبرا مطرح ساخت و

فلسفه نيز موجب شده دائره كلام وسعت



پاورقي :

. 1 رجوع شود به مقدمه كتاب " عدل الهي " تأليف مرتضي مطهري .





يابد به اين معني كه ضرورت طرح بسياري از مسائل فلسفي در قلمرو كلام لازم

شناخته شد . شايد به ياري خدا ما بعدا توفيق بيابيم و نمونه هايي از هر دو

قسم كه به آنها اشاره كرديم بياوريم .



كلام عقلي و كلام نقلي





علم كلام در عين اينكه يك علم استدلالي و قياسي است ، از نظر مقدمات و

مبادئي كه در استدلالات خود به كار مي برد مشتمل بر دو بخش است : عقلي و

نقلي .

بخش عقلي كلام ، مسائلي است كه مقدمات آن صرفا از عقل گرفته شده است

و اگر فرضا به نقل استناد شود به عنوان ارشاد و تأييد حكم عقل است ، مثل

مسائل مربوط به توحيد ونبوت و برخي از مسائل معاد . در اينگونه مسائل

استناد به نقل - كتاب و سنت - كافي نيست ، صرفا از عقل بايد استمداد

شود .

بخش نقلي كلام ، مسائلي است كه هر چند از اصول دين است و بايد به

آنها مؤمن و معتقد بود ، ولي نظر به اينكه اين مسائل فرع بر نبوت است ،

نه مقدم بر نبوت و نه عين آن ، كافي است كه از طريق وحي الهي يا سخن

قطعي پيامبر مطلب اثبات شود ، مثل مسائل مربوط به امامت ( البته به

عقيده شيعه كه امامت را از اصول دين اسلام مي داند ) و اكثر مسائل مربوط

به معاد .