کد مطلب:2514 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:303

درس دوم
تعريف و موضوع علم كلام





در تعريف علم كلام اسلامي كافي است كه بگوئيم علمي است كه درباره اصول

دين اسلام بحث مي كند ، به اين نحو كه چه چيز از اصول دين است و چگونه و

با چه دليل اثبات مي شود ، و جواب شكوك و شبهاتي كه در مورد آن وارد

مي شود چيست ؟

در كتب منطق و فلسفه بحثي هست راجع به اينكه هر عملي موضوعي خاص

دارد و تمايز مسائل هر علمي از مسائل علم ديگر به حسب تمايز موضوعات آن

علوم است .

البته اين ، مطلب درستي است . علومي كه مسائل آنها وحدت واقعي دارند

چنين است . ولي مانعي ندارد كه علمي داشته باشيم كه وحدت مسائل آن

اعتباري باشد و موضوعات متعدده و متباينه داشته باشد و يك غرض و هدف

مشترك منشأ اين وحدت و اعتبار شده باشد .

علم كلام از نوع دوم است ، يعني وحدت مسائل كلامي ، وحدت ذاتي و نوعي

نيست بلكه وحدت اعتباري است . از اينرو ضرورتي ندارد كه در جستجوي

موضوع واحدي براي علم كلام باشيم .

علومي كه وحدت مسائل آنها وحدت ذاتي است ، امكان ندارد كه از نظر

مسائل متداخل باشند ، يعني برخي مسائل ميان آنها مشترك باشد ، ولي علومي

كه وحدت آنها اعتباري است و يا يك علم كه وحدت مسائلش اعتباري است

با علمي ديگر كه وحدت مسائلش ذاتي است ، هيچ مانعي ندارد كه از نظر

مسائل متداخل باشند . علت تداخل مسائل فلسفي و كلام و يا مسائل روانشناسي

و كلام و يا مسائل اجتماعي و كلام همين امر است .

برخي از علماي اسلامي در صدد بر آمده اند براي علم كلام موضوع و تعريفي

بيابند نظير موضوع و تعريفي كه براي علوم فلسفي هست ، و نظريات مختلفي

در اين زمينه ابراز كرده اند . و اين اشتباه است . زيرا موضوع مشخص

داشتن مربوط است به علومي كه مسائل آن علوم وحدت ذاتي دارند ، اما

علومي كه مسائل آنها وحدت اعتباري دارند نمي توانند موضوع واحدي داشته

باشند . در اينجا بيش از اين نمي توان بحث كرد .



نامگذاري





يك بحث ديگر اين است كه چرا اين علم به نام " كلام " ناميده شده و

در چه زماني اين نام به آن داده شد ؟ برخي گفته اند به اين سبب كلام

ناميده شد كه قدرت دارنده خود را در سخن و

استدلال فزوني مي دهد . برخي مي گويند از آن جهت كلام ناميده شد كه روش و

عادت علماء اين فن اين بود كه در كتب خود سخن خود را با تعبير " الكلام

في كذا " و " الكلام في كذا " آغاز مي كردند . بعضي گفته اند از آن جهت

كلام ناميده شد كه سخن در اطراف مباحثي بود كه به عقيده اهل حديث درباره

آنها بايد سكوت كرد . و بعضي گفته اند كه اين نام آنگاه به ميان آمده كه

بحث مخلوق بودن و يا مخلوق نبودن كلام الله ميان مسلمين طرح گرديد و صف

آرائي شديدي شد و مردم زيادي كشته شدند و به همين مناسبت آن دوره را

دوره " محنت " ناميده اند . يعني چون در دوره محنت اكثر مباحثات اصول

ديني در اطراف حدوث و قدم كلام الله دور مي زد ، علم اصول دين به نام ة

علم كلام " ناميده شده . اينها وجوهي است كه در وجه تسميه " علم كلام ة

گفته شده است .



مذاهب و فرق كلامي





مسلمين همانطور كه از نظر فقهي و آنچه مربوط است به فروع دين و مسائل

عملي ، مذاهب و روشهاي مختلفي پيدا كردند و از اين جهت به فرقه هاي

مختلف تقسيم شدند : جعفري ، زيدي ، حنفي ، شافعي ، مالكي ، حنبلي ، و هر

فرقه اي فقهي مخصوص به خود دارد ، از نظر مسائل اعتقادي و چيزهايي كه

مربوط است به ايمان و اعتقاد مسلمانان نيز فرقه فرقه شدند و هر فرقه اي

مباني و اصول اعتقادي مخصوص به خود دارد . اهم مذاهب كلامي عبارت است

از : شيعه ، معتزله ، اشاعره ، مرجئة .

اينجا ممكن است پرسشي پيش آيد و اظهار تاسف شود كه

چرا مسلمين در مسائل كلامي و مسائل فقهي اين اندازه فرقه فرقه شدند و

وحدت كلامي وفقهي خود را از دست دادند ؟ اختلاف در مسائل كلامي سبب

مي گردد كه مسلمين در بينش اسلامي وحدت نداشته باشند و اختلاف در مسائل

فقهي موجب مي شود كه عمل مسلمين نيز يكنواختي خود را از دست بدهد .

اين سؤال و هم اين تأسف بجا است ، اما لازم است به دو نكته اشاره شود

. نكته اول اين است كه اختلافات مسلمين در مسائل كلامي و فقهي نه به آن

اندازه است كه پايه وحدت بينش اعتقادي و روش عملي آنها را به كلي

متزلزل كند ، مشتركات اعتقادي و عملي آنها آن اندازه زياد است كه

مفترقات آنها كمتر مي تواند ضربه اساسي وارد نمايد .

نكته دوم اين است كه اختلاف فكري و نظري در جامعه ها با همه وحدتها و

اتفاقها در اصول فكري ، لا بد منه است ، و تا آنجا كه مبنا و ريشه

اختلافات ، طرز استنباطها باشد نه غرضها ، مفيد هم هست يعني موجب تحرك

و تجسس و بحث و كاوش و پيشرفت است . آري آنجا كه اختلافات با

تعصبات و جانبداريها و گرايشهاي بي منط ق احساساتي توأم مي گردد و مساعي

افراد بجاي اينكه صرف در اصلاح روش خود بشود صرف تحقير و تهمت و افترا

به رقيب مي شود موجب بدبختي است .

در مذهب شيعه ، مردم مكلفند كه از مجتهد زنده تقليد نمايند ، مجتهدان

موظفند مستقلا در مسائل ، تفكر و اجتهاد نمايند و به آنچه از اسلاف و

بزرگان رسيده بسنده نكنند . اجتهاد و استقلال در تفكر ، خود به خود منجر

به اختلاف نظرهايي مي گردد ، اما اين

اختلاف نظرها به فقه شيعه حيات و حركت داده است .

پس مطلق اختلاف ، محكوم نيست . اختلافي محكوم است كه ناشي از سوء

نيت و غرضراني باشد و يا در مورد مسائلي باشد كه راه اصلي مسلمين را از

يكديگر جدا مي كند مانند مسأله امامت و رهبري، نه مسائل فرعي و غير اصلي.

اما بررسي تاريخ فكري مسلمين و اينكه چه اختلافاتي از سوء نيتها و

غرضرانيها و تعصبها ناشي شده و چه اختلافاتي لازمه طبيعي تفكر عقلي مسلمين

بوده است ، و هم اينكه آيا همه مسائل كلامي را بايد جزء مسائل اصلي و همه

مسائل فقهي را جزء مسائل غير اصلي به شمار آورد ، و يا ممكن است مسأله اي

كلامي از اين نظر اصالت نداشته باشد و مسأله اي فقهي اصالت داشته باشد ،

بحثهايي است كه از عهده اين درس خارج است .

قبل از آنكه به نقل مذاهب كلامي بپردازيم لازم است به يك جريان در

جهان اسلامي اشاره نمائيم و آن اينكه گروهي از علماء اسلامي از اصل با كلام

يعني بحث عقلي در مسائل اصولي اسلامي ، مخالف شدند و آنرا " بدعت " و

حرام دانستند . اينها به نام " اهل حديث " معروفند . احمد بن حنبل كه

يكي از ائمه فقهي اهل تسنن است در رأس " اهل الحديث " قرار دارد .

حنابله به طور كلي با كلام اعم از كلام معتزلي يا اشعري ، چه رسد به شيعي

مخالفند و به طريق اولي با منطق و فلسفه مخالفند . اين تيميه حنبلي كه از

شخصيتهاي برجسته دنياي جماعت است فتوا به حرمت كلام و منطق داده . جلال

الدين سيوطي نيز كه اهل الحديث است كتابي دارد به نام " صون المنطق و

الكلام عن المنطق و الكلام " . مالك بن انس

يكي ديگر از ائمه جماعت نيز هر گونه بحث و كاوشي را در مسائل اعتقادي

غير جايز مي شمرد . ما در مقدمه جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئاليسم موقف

شيعه را در اين زمينه بيان كرده و توضيح داده ايم .

اهم مذاهب كلامي - همانطور كه قبلا اشاره شد - عبارت است از شيعه ،

معتزله ، اشاعره ، مرجئه . برخي ، مذهب خوارج و مذهب باطنيه يعني مذهب

اسماعيلي را نيز جزء مذاهب كلامي اسلامي به حساب آورده اند ( 1 ) . ولي از

نظر ما هيچيك از اين دو مذهب را جزء مذاهب كلامي اسلامي نمي توان آورد .

اما خوارج بدان جهت كه هر چند عقايد خاصي در اصول دين ابراز داشتند و

شايد اولين مسائل اصول ديني از طرف آنها طرح شد ، يعني آنها بودند كه

پاره اي عقايد در مورد امامت و كفر فاسق آوردند و منكر آن عقايد را كافر

دانستند ، ولي اولا يك مكتب فكري و استدلالي به وجود نياوردند و به

عبارت ديگر آنها يك نظام فكري در جهان اسلام نيافريدند و ثانيا از نظر

ما شيعيان انحرافات فكري خوارج در حدي است كه مشكل است بتوان آنها را

د ر زمره مسلمين به حساب آورد . چيزي كه كار را آسان مي كند اين است كه

خوارج منقرض شدند و تنها يك فرقه آنها كه " اباضيه " ناميده مي شوند

كم و بيش پيرواني دارند . اباضيه معتدلترين فرق خوارج بودند و به همين

دليل تاكنون منقرض نشده اند .

باطنيه نيز آن قدر در انديشه هاي اسلامي بر اساس باطنيگري دخل و تصرف

كرده اند كه مي توان گفت اسلام را " قلب " كرده اند .



پاورقي :

. 1 المذاهب الاسلاميين عبدالرحمن بدوي ، جلد اول ، صفحه . 34





به همين دليل مسلمين جهان حاضر نيستند آنها را جزء فرق اسلامي به شمار

آورند .

در حدود سي سال پيش كه " دار التقريب بين المذاهب الاسلامية " در

قاهره تأسيس شد و مذاهب : شيعه اماميه ، زيدي ، حنفي ، شافعي ، مالكي ،

حنبلي ، هر كدام نماينده داشتند ، اسماعيليان خيلي كوشش كردند كه

نماينده بفرستند ولي از طرف ساير مسلمين مورد قبول واقع نشد .

باطنيه ، علي رغم انحرافات زيادشان ، برخلاف خوارج كه از خود مكتب و

نظام فكري نداشتند ، از يك مكتب كلامي و فلسفي نسبتا قابل توجهي

برخوردارند ، شخصيتهاي فكري با اهميتي در ميان آنها ظهور كرده است و

كتب قابل توجهي نيز از آنها به يادگار مانده است . اخيرا مستشرقين

عنايت فراواني به افكار و آثار باطنيه نشان مي دهند .

از جمله شخصيتهاي برجسته اسماعيليه " ناصر خسرو علوي " شاعر فارسي

زبان معروف متوفا در سال 841 هجري است . كتاب " جامع الحكمين " و

كتاب " وجه دين " و " خوان اخوان " او معروف و مشهور است . و از

جمله " ابوحاتم رازي " متوفا در 332 صاحب كتاب " اعلام النبوش ة

است . و ديگر " ابويعقوب سجستاني " صاحب كتاب " كشف المحجوب ة

و متوفا در حدود نيمه دوم قرن چهارم است . ترجمه فارسي اين كتاب اخيرا

چاپ و منتشر شده است .

يكي ديگر از شخصيتهاي معروف اسماعيليه " حميدالدين كرماني " شاگرد

" ابويعقوب سجستاني " است . " حميدالدين " كتب زيادي در زمينه

مذهب اسماعيليه تأليف كرده است . يكي

ديگر " ابوحنيفه نعمان بن ثابت " معروف به " قاضي نعمان " است كه

به عنوان " ابوحنيفه شيعي " ( شيعه اسماعيلي ) معروف است . اين مرد

اطلاعاتش در فقه و حديث خوب است ، كتاب معروف " دعائم الاسلام " او

سالها پيش در تهران با حروف سنگي چاپ شده است