کد مطلب:2519 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:281

درس هفتم
شيعه 1





اكنون نوبت آن است كه به كلام شيعه ولو مختصر بپردازيم . كلام به معني

استدلال عقلي و منطقي درباره اصول اعتقادي اسلام در شيعه وضع خاص و ممتازي

دارد .

كلام شيعه از طرفي از بطن حديث شيعه بر مي خيزد و از طرف ديگر با فلسفه

شيعه آميخته است . در گذشته ديديم كه كلام اهل سنت و جماعت ، جرياني بر

ضد سنت وحديث تلقي شد ، ولي كلام شيعه نه تنها بر ضد سنت و حديث نيست

، در متن سنت و حديث جا دارد .

سر مطلب از نظر حديثي اين است كه احاديث شيعه بر خلاف احاديث اهل

تسنن ، مشتمل است بر يك سلسله احاديثي كه در آنها منطقا مسائل عميق

ماوراء الطبيعي يا اجتماعي مورد تجزيه و تحليل واقع شده است .

در احاديث اهل تسنن تجزيه و تحليلي درباره اين موضوعات صورت نگرفته

است . مثلا اگر سخن از قضا و قدر و اراده شامله حق و از اسماء و صفات

باري ، و از روح و انسان ، و از عالم بعد از مرگ و حساب و كتاب و صراط

و ميزان ، و از امامت و خلافت و امثال اين مسائل به ميان آمده است هيچ

گونه بحثي در اطراف آنها انجام نشده و توضيحي صورت نگرفته است . ولي

در احاديث شيعه همه اين مسائل طرح شده و درباره آنها استدلال شده است .

يك مقايسه ميان ابواب حديث صحاح سته با ابواب حديث كافي كليني مطلب

را روشن مي كند .

عليهذا در خود احاديث شيعه " تكلم " به معني تفكر عقلاني و تجزيه و

تحليل ذهني صورت گرفته است . به همين جهت شيعه به دو گروه اهل الحديث

و اهل الكلام تقسيم نشد ، آنچنانكه اهل تسنن تقسيم شدند .

ما در درسهاي گذشته ، بر اساس منابع اهل تسنن ، چنين گفتيم كه اولين

مسأله اي ك ه به عنوان اصل اعتقادي در ميان مسلمين مطرح شد ، مسأله " كفر

فاسق " بود كه وسيله خوارج در نيمه اول قرن اول مطرح شد . پس از آن ،

مسأله اختيار و آزادي بود كه از ناحيه دو نفر يكي به نام معبد جهني و يكي

ديگر به نام غيلان دمشقي مطرح و دفاع شد ، و اين عقيده بر خلاف عقيده اي

بود كه حكام اموي آن را تبليغ و ترويج مي كردند . پس از آن در نيمه اول

قرن دوم عقيده و حدت صفات و ذات از طرف جهم بن صفوان مطرح شد و آنگاه

واصل بن عطاء و عمرو ابن عبيد به عنوان پايه گذاران اولي مكتب معتزله

عقيده آزادي و اختيار را از معبد و غيلان ، و عقيده وحدت ذات و صفات را از جهم بن صفوان گرفتند و در مورد كفر و يا ايمان فاسق عقيده منزله بين

المنزلتين را اختراع كردند و به بحث وچون و چرا در برخي مسائل ديگر

پرداختند و به اين ترتيب كلام اسلامي پايه گذاري شد .

آري اين است نوع تفسير و توجيه پيدايش بحثهاي عقلي ديني اسلامي از نظر

مستشرقان و اسلامشناسان غربي و شرقي .

اين گروه ، عمدا يا سهوا بحثهاي استدلالي و عقلي عميقي را كه اولين بار

وسيله اميرالمؤمنين علي عليه السلام طرح شده فراموش مي كنند .

حقيقت اين است كه طرح بحثهاي عقلي عميق در معارف اسلامي اولين بار

وسيله علي عليه السلام در خطب و دعوات و مذاكرات آن حضرت مطرح شد . او

بود كه اولين بار درباره ذات و صفات باري و درباره حدوث و قدوم ،

بساطت و تركب ، وحدت و كثرت و غير اينها بحثهاي عميقي را طرح كرد كه

در نهج البلاغه و روايات مستند شيعه مذكور است . آن بحثها رنگ و بوي و

روحي دارد كه با روشهاي كلامي معتزلي و اشعري و حتي كلامهاي برخي علماي

شيعي كه تحت تأثير كلامهاي عصر خود بوده اند كلاملا متفاوت است .

ما در كتاب " سيري در نهج البلاغه " و همچنين در مقدمه جلد پنجم ة

اصول فلسفه و روش رئاليسم " در اين باره بحث كرده ايم .

مورخان اهل تسنن اعتراف دارند كه عقل شيعي از قديم الايام عقلي فلسفي

بوده است ، يعني طرز تفكر شيعي از قديم ، استدلالي و تعقلي بوده است .

تعقل و تفكر شيعي نه تنها با تفكر حنبلي كه از

اساس منكر به كار بردن استدلال در عقايد مذهبي بود ، و با تفكر اشعري كه

اصالت را از عقل مي گرفت و آنرا تابع ظواهر الفاظ مي كرد مخالف و مغاير

است ، با تفكر معتزلي نيز با همه عقل گرايي آن مخالف است ، زيرا تفكر

معتزلي هر چند عقلي است ولي جدلي است نه برهاني ( 1 ) . و به همين جهت

است كه اكثريت قريب به اتفاق فلاسفه اسلامي شيعه بوده اند . حيات فلسفي

اسلامي را فقط شيعه حفظ كرده است و شيعه اين روح را از پيشوايان خود دارد

، خصوصا پيشواي اول اميرالمؤمنين علي عليه السلام .

فلاسفه شيعه ، بدون آنكه فلسفه را به شكل كلام در آورند و از صورت حكمت

برهاني به صورت حكمت جدلي خارج سازند ، با الهام از وحي قرآني و

افاضات پيشوايان ديني ، عقايد اصيل اسلامي را تحكيم كردند . از اينرو اگر

ما بخواهيم متكلمين شيعه را بر شماريم و مقصودمان همه كساني باشد كه

درباره عقايد اسلامي شيعه تفكر عقلي داشته اند ، هم جماعتي از راويان حديث

و هم جماعتي از فلاسفه شيعه را بايد جزء متكلمين بشماريم ، زيرا چنانكه

گفتيم حديث شيعه و فلسفه شيعه هر دو وظيفه علم كلام را بهتر از خود علم

كلام انجام داده اند .

اما اگر مقصود ما از متكلمين جماعتي باشد كه تحت تأثير متكلمان معتزلي

و اشعري به حكمت جدلي مجهز بوده اند ، ناچار گروه خاصي را بايد مورد نظر

قرار دهيم . ولي ما دليلي نمي بينيم كه تنها آن گروه خاص را مورد توجه

قرار دهيم .



پاورقي :

. 1 ما در درسهاي " كليات فلسفه " فرق حكمت مشائي و حكمت اشراقي و

حكمت ذوقي و حكمت جدلي ( = كلامي معتزلي و اشعري ) را روشن كرده ايم .



بگذريم از بيانات ائمه اطهار عليهم السلام درباره " عقايد " كه به

صورت خطبه و روايت و دعا در دست است ، در ميان مؤلفان شيعي اولين

فردي كه در مورد " عقا يد " كتاب تأليف كرده است علي بن اسماعيل ابن

ميثم تمار است . ميثم تمار خود مردي خطيب و سخنور بوده و از صاحبان سر

اميرالمؤمنين علي عليه السلام محسوب مي شود . علي بن اسماعيل نواده اين مرد

بزرگ است . اين مرد معاصر عمر و بن عبيد و ابوالهذيل علاف از متكلمان

معروف نيمه اول قرن دوم و از پايه گذاران طبقه اول كلام معتزلي است .

در ميان اصحاب امام صادق عليه السلام گروهي هستند كه خود امام صادق

عليه السلام آنها را به عنوان " متكلم " ياد كرده است از قبيل هشام بن

الحكم ، هشام بن سالم ، حمران بن اعين ، ابوجعفر احول معروف به مؤمن

الطاق ، قيس بن ماصر و غيرهم .

در كتاب كافي داستاني از مباحثه اين گروه با يكي از مخالفين در حضور

امام صادق عليه السلام كه موجب نشاط خاطر امام شده بود نقل مي كند .

اين طبقه نيز در نيمه اول قرن دوم هجري مي زيسته اند . اين گروه پرورش

يافته مكتب امام صادق عليه السلام بودند و اين خود مي رساند كه ائمه اهل

البيت عليهم السلام نه تنها خود به بحث و تجزيه و تحليل مسائل كلامي

مي پرداخته اند ، گروهي را نيز در مكتب خود براي بحثهاي اعتقادي تربيت

مي كرده اند . هشام بن الحكم همه برجستگيش در علم كلام بود ، نه در فقه يا

حديث يا تفسير . امام صادق عليه السلام او را كه در آن وقت جواني نو خط

بود از ساير اصحابش بيشتر گرامي مي داشت و او را بالا دست ديگران

مي نشاند . همگان در تفسير اين عمل امام اتفاق نظر دارند كه اين تجليلها

فقط به علت متكلم بودن هشام بوده است .

امام صادق عليه السلام با مقدم داشتن هشام متكلم بر ارباب فقه و حديث ،

در حقيقت مي خواسته است ارزش بحثهاي اعتقادي را بالا ببرد و كلام را بالا

دست فقه و حديث بنشاند . بديهي است كه اين گونه رفتارهاي ائمه اطهار

تأثير بسزايي داشته در ترويج علم كلام و در اينكه عقل شيعي از ابتدا عقل

كلامي و فلسفي گردد .

حضرت رضا عليه السلام شخصا در مجلس مباحثه اي كه مأمون از جمع متكلمان

مذاهب تشكيل مي داد شركت مي كرد و به مباحثه مي پرداخت . صورت اين

جلسات در متن كتب شيعه محفوظ است .

مستشرقان و اسلامشناسان غربي و شرقي همچنانكه مساعي اميرالمؤمنين علي

عليه السلام رامسكوت مي گذارند ، همه اين جريانات را كه وسيله ائمه اطهار

در راه احياء بحثهاي عقلي در امور اعتقادي ديني صورت گرفته است ناديده

مي گيرند و اين مايه شگفتي است .

فضل بن شاذان نيشابوري از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادي

عليهم السلام ، كه قبرش در نيشابور است ضمن اينكه فقيه و محدث بوده ،

متكلم نيز بوده است ، كتب زيادي در كلام از او نقل مي شود .

خاندان نوبخت كه بسيارند ظاهرا عموما متكلم بوده اند . از فضل ابن ابي

سهل بن نوبخت گرفته كه در زمان هارون در رأس كتابخانه معروف بيت

الحكمة بود و از مترجمين معروف فارسي به عربي

به شمار مي رود تا اسحاق بن ابي سهل بن نوبخت و پسرش اسماعيل بن اسحاق بن

ابي سهل ابن نوبخت و پسر ديگرش علي بن اسحاق و نواده اش ابوسهل اسماعيل

بن علي بن اسحاق بن ابي سهل بن نوبخت كه او را شيخ المتكلمين در شيعه

لقب داده اند و حسن بن موسي نوبختي خواهرزاده اسماعيل بن علي وعده اي ديگر

از اين خاندان همه از متكلمين شيعه اند .

ابن قبه رازي در قرن سوم و ابوعلي بن مسكويه حكيم و طبيب معروف اسلامي

صاحب كتاب " طهارش الاعراق " نيز از متكلمين شيعه در اوايل قرن پنجم

است .

متكلمين شيعه فراوانند . خواجه نصيرالدين طوسي فيلسوف و رياضيدان

معروف صاحب كتاب " تجريد الاعتقاد " و علامه حلي فقيه معروف و شارح

" تجريد الاعتقاد " از متكلمان معروف قرن هفتم مي باشند .

خواجه نصير الدين طوسي كه خود حكيم و فيلسوفي متبحر است با تأليف

كتاب ، " تجريد الاعتقاد " محكمترين متن كلامي را آفريد . پس از ة

تجريد " هر متكلمي اعم از شيعه و سني كه آمده است به اين متن توجه

داشته است . خواجه نصيرالدين تا حد زيادي كلام را از سبك حكمت جدلي به

سبك حكمت برهاني نزديك كرد . ولي در دوره هاي بعدتر كلام تقريبا سبك

جدلي خود را به كلي از دست داد ، همه پيرو حكمت برهاني شدند و در

حقيقت " كلام " استقلال خود را در مقابل " فلسفه " از دست داد .

فلاسفه شيعي متأخر از خواجه مسائل لازم كلامي را در فلسفه مطرح كردند و با

سبك و متود فلسفي آنها را تجزيه و تحليل

كردند و از متكلمين كه با سبك قديم وارد و خارج مي شدند موفق تر بودند .

مثلا صدرالمتألهين يا حاجي سبزواري اگر چه در زمره متكلمان به شمار

نيامده اند، اما از نظر اثر وجودي از هر متكلمي اثر وجودي بيشتر داشته اند.

حقيقت اين است كه اگر به متون اصلي اسلام ، يعني قرآن ، نهج البلاغه ،

روايات و ادعيه مأثوره از اهل بيت مراجعه كنيم اين سبك را از آن سبك

، به زبان و منطق اصلي پيشوايان ديني نزديكتر مي بينيم . در اينجا ناچاريم

به همين اشاره قناعت نماييم .