کد مطلب:2522 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:295

درس دوم
عرفان نظري





اكنون بايد به توضيح بخش دوم عرفان ، يعني عرفان نظري بپردازيم .

عرفان نظري به تفسير هستي مي پردازد ، درباره خدا و جهان و انسان بحث

مي نمايد .

عرفان در اين بخش خود مانند فلسفه الهي است كه در مقام تفسير و توضيح

هستي است ، و همچنانكه فلسفه الهي براي خود موضوع ، مبادي و مسائل معرفي

مي كند ، عرفان نيز موضوع و مسائل و مبادي معرفي مي نمايد . ولي البته

فلسفه در استدلالات خود تنها به مبادي و اصول عقلي تكيه مي كند و عرفان

مبادي و اصول به اصطلاح كشفي را مايه استدلال قرار مي دهد و آنگاه آنها را

با زبان عقل توضيح مي دهد .

استدلالات عقلي فلسفي مانند مطالبي است كه به زباني نوشته شده باشد و

با همان زبان اصلي مطالعه شود ، ولي استدلالات

عرفاني مانند مطالبي است كه از زبان ديگر ترجمه شده باشد . يعني عارف

لااقل به ادعاي خودش آنچه را كه با ديده دل و با تمام وجود خود شهود كرده

است با زبان عقل توضيح مي دهد .

تفسير عرفان از هستي ، و به عبارت ديگر : جهان بيني عرفاني هستي ، با

تفسير فلسفه از هستي تفاوتهاي عميقي دارد .

از نظر فيلسوف الهي ، هم خدا اصالت دارد و هم غير خدا ، الا اينكه خدا

واجب الوجود و قائم بالذات است و غير خدا ممكن الوجود و قائم بالغير و

معلول واجب الوجود . ولي از نظر عارف ، غير خدا به عنوان اشيايي كه در

برابر خدا قرار گرفته باشند ، هر چند معلول او باشند ، وجود ندارد ، بلكه

وجود خداوند همه اشياء را در بر گرفته است ، يعني همه اشياء ، اسماء و

صفات و شؤون و تجليات خداوندند ، نه اموري در برابر او .

نوع بينش فيلسوف با عارف متفاوت است . فيلسوف مي خواهد جهان را

فهم كند ، يعني مي خواهد تصويري صحيح و نسبتا جامع و كامل از جهان در ذهن

خود داشته باشد . از نظر فيلسوف حد اعلاي كمال انسان به اين است كه جهان

را آنچنانكه هست با عقل خود در يابد به طوري كه جهان در وجود او وجود

عقلاني بيابد و او جهاني شود عقلاني . لهذا در تعريف فلسفه گفته شده است:

" صيرورش الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العيني " يعني فيلسوفي

عبارت است از اينكه انسان جهاني بشود عقلي شبيه جهان عيني .

ولي عارف به عقل و فهم كاري ندارد ، عارف مي خواهد به كنه و حقيقت

هستي كه خدا است برسد و متصل گردد و آن را شهود

نمايد .

از نظر عارف كمال انسان به اين نيست كه صرفا در ذهن خود تصويري از

هستي داشته باشند ، بلكه به اين است كه با قدم سير و سلوك ، به اصلي كه

از آنجا آمده است باز گردد و دوري و فاصله را با ذات حق از بين ببرد و

در بساط قرب از خود فاني و به او باقي گردد .

ابزار كار فيلسوف ، عقل و منطق و استدلال است ، ولي ابزار كار عارف ،

دل و مجاهده و تصفيه و تهذيب و حركت و تكاپو در باطن است .

بعدا آنجا كه درباره جهان بيني عرفاني بحث خواهيم كرد ، تفاوت آن با

جهان بيني فلسفي روشن خواهد گشت .



عرفان و اسلام





عرفان ، هم در بخش عملي و هم در بخش بصري ، با دين مقدس اسلام تماس

و اصطكاك پيدا مي كند ، زيرا اسلام مانند هر دين و مذهب ديگر و بيشتر از

هر دين و مذهب ديگر روابط انسان را با خدا وجهان و خودش بيان كرده و هم

به تفسير و توضيح هستي پرداخته است .

قهرا اينجا اين مسأله طرح مي شود كه ميان آنچه عرفان عرضه مي دارد با

آنچه اسلام بيان كرده است چه نسبتي بر قرار است ؟

البته عرفاي اسلامي هرگز مدعي نيستند كه سخني ماوراء اسلام دارند ، و از

چنين نسبتي سخت تبري مي جويند . برعكس ، آنها مدعي هستند كه حقايق اسلامي

را بهتر از ديگران كشف كرده اند و

مسلمان واقعي آنها مي باشند . عرفا چه در بخش عملي و چه در بخش نظري

همواره به كتاب و سنت و سيره نبوي و ائمه و اكابر صحابه استناد مي كنند

. ولي ديگران درباره آنها نظريه هاي ديگري دارند و ما به ترتيب آن

نظريه ها را ذكر مي كنيم :

الف . نظريه گروهي از محدثان و فقهاء اسلامي . به عقيده اين گروه ،

عرفا عملا پايبند به اسلام نيستند و استناد آنها به كتاب و سنت صرفا

عوامفريبي و براي جلب قلوب مسلمانان است و عرفان اساسا ربطي به اسلام

ندارد .

ب . نظريه گروهي از متجددان عصر حاضر . اين گروه كه با اسلام ميانه

خوبي ندارند و از هر چيزي كه بوي " اباحيت " بدهد و بتوان آن را به

عنوان نهضت و قيامي در گذشته عليه اسلام و مقررات اسلامي قلمداد كرد به

شدت استقبال مي كنند ، مانند گروه اول معتقدند كه عرفا عملا ايمان و

اعتقادي به اسلام ندارند ، بلكه عرفان و تصوف نهضتي بوده از ناحيه ملل

غير عرب برضد اسلام و عرب ، در زير سر پوشي از معنويت .

اين گروه با گروه اول در ضديت و مخالفت عرفان با اسلام وحدت نظر

دارند ، و اختلاف نظرشان در اين است كه گروه اول اسلام را تقديس مي كنند

و با تكيه به احساسات اسلامي توده مسلمان ، عرفا را " هو " و تحقير

مي نمايند و مي خواهند به اين وسيله عرفان را از صحنه معارف اسلامي خارج

نمايند ، ولي گروه دوم با تكيه به شخصيت عرفا كه بعضي از آنها جهاني

است مي خواهند وسيله اي براي تبليغ عليه اسلام بيابند و اسلام را " هو ة

كنند كه انديشه هاي ظريف و بلند عرفاني در فرهنگ اسلامي با اسلام بيگانه

است و اين عناصر از خارج وارد اين فرهنگ گشته است ، اسلام و انديشه هاي

اسلامي در سطحي پايين تر از اينگونه انديشه ها است .

اين گروه مدعي هستند كه استناد عرفا به كتاب و سنت صرفا تقيه و از

ترس عوام بوده است ، مي خواسته اند به اين وسيله جان خود را حفظ كنند .

ج . نظريه گروه بي طرفها . از نظر اين گروه ، در عرفان و تصوف خصوصا در

عرفان عملي ، و بالاخص آنجا كه جنبه فرقه اي پيدا مي كند بدعتها و

انحرافات زيادي مي توان يافت كه با كتاب الله و با سنت معتبر وفق

نمي دهد . ولي عرفا مانند ساير طبقات فرهنگي اسلامي و مانند غالب فرق

اسلامي نسبت به اسلام نهايت خلوص نيت را داشته اند و هرگز نمي خواسته اند

برضد اسلام مطلبي گفته و آورده باشند . ممكن است اشتباهاتي داشته باشند

همچنانكه ساير طبقات فرهنگي مثلا متكلمين ، فلاسفه ، مفسرين ، فقهاء ،

اشتباهاتي داشته اند، ولي هرگز سوء نيتي نسبت به اسلام در كار نبوده است.

مسأله ضديت عرفا با اسلام از طرف افرادي طرح شده كه غرض خاص

داشته اند يا با عرفان و يا با اسلام . اگر كسي بي طرفانه و بي غرضانه كتب

عرفا را مطالعه كند ، به شرط آنكه با زبان و اصطلاحات آنها آشنا باشد ،

اشتباهات زيادي ممكن است بيابد ولي ترديد هم نخواهد كرد كه آنها نسبت

به اسلام صميميت و خلوص كامل داشته اند .

ما نظر سوم را ترجيح مي دهيم و معتقديم عرفا سوء نيت نداشته اند ، در

عين حال لازم است افراد متخصص و وارد در عرفان و



در معارف عميق اسلامي بي طرفانه درباره مسائل عرفاني و انطباق آنها با

اسلام بحث و تحقيق نمايند .



شريعت ، طريقت ، حقيقت





يكي از موارد اختلاف مهم ميان عرفا و غير عرفا ، خصوصا فقهاء ، نظريه

خاص عرفا درباره شريعت و طريقت و حقيقت است .

عرفا و فقها متفق القول اند كه شريعت ، يعني مقررات و احكام اسلامي

مبني بر يك سلسله حقايق و مصالح است . فقهاء معمولا اين مصالح را به

اموري تفسير مي كنند كه انسان را به سعادت ، يعني حد اعلاي ممكن استفاده

از مواهب مادي و معنوي مي رساند . ولي عرفا معتقدند كه همه راهها به خدا

منتهي مي شود و همه مصالح و حقايق از نوع شرائط و امكانات و وسائل و

موجباتي است كه انسان را به سوي خدا سوق مي دهد .

فقها همين قدر مي گويند : در زير پرده شريعت ( احكام و مقررات ) يك

سلسله مصالح نهفته است ، و آن مصالح به منزله علل و روح شريعت به شمار

مي روند . تنها وسيله نيل به آن مصالح عمل به شريعت است . اما عرفا

معتقدند كه مصالح و حقايقي كه در تشريع احكام نهفته است از نوع منازل و

مراحلي است كه انسان را به مقام قرب الهي و وصول به حقيقت سوق مي دهد .

عرفا معتقدند كه باطن شريعت " راه " است و آن را " طريقت ة

مي خوانند ، و پايان اين راه " حقيقت " است يعني توحيد به معني كه قبلا

به آن اشاره شد كه پس از فناء عارف از خود و انانيت خود دست مي دهد .

اين است كه عارف به سه چيز معتقد

است : شريعت ، طريقت ، حقيقت . معتقد است كه شريعت وسيله يا

پوسته اي است براي طريقت ، و طريقت پوسته يا وسيله اي براي حقيقت .

فقهاء طرز تفكرشان درباره اسلام همان است كه در بخش درسهاي كلام شرح

داديم . معتقدند كه مقررات اسلامي در سه بخش خلاصه مي شود :

اول بخش اصول عقايد كه كلام عهده دار آن است . در مسائل مربوط به اصول

عقايد لازم است انسان از راه عقل ، ايمان و اعتقاد تزلزل ناپذير داشته

باشد .

دوم بخش اخلاق . در اين بخش دستورهايي بيان شده است كه وظيفه انسان

را از نظر فضائل و رذائل اخلاقي بيان مي كند و علم اخلاق عهده دار بيان آن

است .

بخش سوم ، بخش احكام است كه مربوط به اعمال و رفتار خارجي انسان

است و فقه عهده دار آن است .

اين سه بخش از يكديگر مجزا هستند . بخش عقائد مربوط است به عقل و

فكر ، بخش اخلاق مربوط است به نفس و ملكات و عادات نفساني ، بخش

احكام مربوط است به اعضاء و جوارح .

ولي عرفا در بخش عقائد ، صرف اعتقاد ذهني و عقلي را كافي نمي دانند ،

مدعي هستند كه به آنچه بايد ايمان داشت و معتقد بود بايد رسيد و بايد

كاري كرد كه پرده ها از ميان انسان و آن حقايق برداشته شود . و در بخش

دوم همچنانكه قبلا اشاره شد ، اخلاق را كه هم ساكن است و هم محدود كافي

نمي دانند ، به جاي اخلاق عملي و فلسفي ، سير و سلوك عرفاني را كه تركيب

خاص دارد پيشنهاد

مي كنند . و در بخش سوم ايراد و اعتراضي ندارند ، فقط در موارد خاصي

سخناني دارند كه احيانا ممكن است برضد مقررات فقهي تلقي شود .

عرفا از اين سه بخش به " شريعت و طريقت و حقيقت " تعبير مي كنند و

معتقدند كه همانگونه كه انسان واقعا سه بخش مجزا نيست ، يعني بدن و

نفس و عقل از يكديگر مجزا نيستند ، بلكه در عين اختلاف با يكديگر متحدند

و نسبت آنها با يكديگر ، نسبت ظاهر و باطن است ، شريعت و طريقت و

حقيقت نيز اينچنين اند ، يعني يكي ظاهر است و ديگري باطن و سومي باطن

باطن ، با اين تفاوت كه عرفا مراتب وجود انسان را بيش از سه مرتبه و

سه مرحله مي دانند ، يعني به مراحل و مراتبي ماوراء عقل نيز معتقدند و ان

شاء الله بعدا توضيح خواهيم داد .