کد مطلب:2523 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:309

درس سوم
مايه هاي عرفان اسلامي





براي شناخت هر علمي ، توجه به تاريخ آن علم و تحولات مربوط به آن ،

آشنائي با شخصيتهايي كه حامل و وارث آن علم يا مبتكر در آن علم بوده اند

، و همچنين آشنايي با كتب اساسي آن علم لازم و ضروري است . ما در اين

درس و درس چهارم به اين مسائل مي پردازيم .

اولين مسأله اي كه اينجا بايد طرح شود اين است كه آيا عرفان اسلامي از

قبيل فقه و اصول و تفسير و حديث است ؟ يعني از علومي است كه مسلمين

مايه ها و ماده هاي اصلي را از اسلام گرفته اند و براي آنها قواعد و ضوابط و

اصول كشف كرده اند و يا از قبيل طب و رياضيات است كه از خارج جهان

اسلام به جهان اسلام راه يافته است و در دامن تمدن و فرهنگ اسلامي وسيله

مسلمين رشد و تكامل يافته است و يا شق سومي در كار است ؟عرفا ، خود شق اول را اختيار مي كنند و به هيچ وجه حاضر نيستند شق ديگري

را انتخاب كنند . بعضي از مستشرقين اصرار داشته و دارند كه عرفان و

انديشه هاي لطيف و دقيق عرفاني همه از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه

يافته است . گاهي براي آن ريشه مسيحي قائل مي شوند و مي گويند افكار

عارفانه نتيجه ارتباط مسلمين با راهبان مسيحي است ، و گاهي آن را عكس

العمل ايرانيها عليه اسلام و عرب مي خوا نند ، و گاهي آن را دربست محصول

فلسفه نو افلاطوني كه خود محصول تركيب افكار ارسطو و افلاطون و فيثاغورس

و گنوسيهاي اسكندريه و آراء و عقائد يهود و مسيحيان بوده است معرفي

مي كنند ، و گاهي آن را ناشي از افكار بودائي مي دانند ، همچنانكه مخالفان

عرفا در جهان اسلام نيز كوشش داشته و دارند كه عرفان و تصوف را يكسره با

اسلام بيگانه بخوانند و براي آن ريشه غير اسلامي قائل گردند .

نظريه سوم اين است كه عرفان مايه هاي اول خود را چه در مورد عرفان عملي

و چه در مورد عرفان نظري از خود اسلام گرفته است و براي اين مايه ها قواعد

و ضوابط و اصولي بيان كرده است و تحت تأثير جريانات خارج نيز خصوصا

انديشه هاي كلامي و فلسفي و بالاخص انديشه هاي فلسفي اشراقي قرار گرفته است

. اما اينكه عرفا چه اندازه و توانسته اند قواعد و ضوابط صحيح براي

مايه هاي اولي اسلامي بيان كنند ؟ آيا موفقيتشان در اين جهت به اندازه

فقها بوده است يا نه ؟ و چه اندازه مقيد بوده اند كه از اصول واقعي اسلام

منحرف نشوند ؟ و همچنين آيا جريانات خارجي چه اندازه روي عرفان اسلامي

تأثير داشته است ؟ آيا عرفان اسلامي آنها را در خود

جذب كرده و رنگ خود را به آنها داده و در مسير خود را از آنها استفاده

كرده است ، و يا برعكس ، موج آن جريانات ، عرفان اسلامي را در جهت

مسير خود انداخته است ؟ اينها همه مطالبي است كه جداگانه بايد مورد

بحث و دقت قرار گيرد . آنچه مسلم است اين است كه عرفان اسلامي سرمايه

اصلي خود را از اسلام گرفته است وبس .

طرفداران نظريه اول - و كم و بيش طرفداران نظريه دوم - مدعي هستند كه

اسلام ديني ساده و بي تكلف و عمومي فهم و خالي از هر گونه رمز و مطالب

غامض و غير مفهوم و يا صعب الفهم است . اساس اعتقادي اسلام عبارت

است از توحيد . توحيد اسلام يعني همچنانكه مثلا خانه ، سازنده اي دارد

متغاير و متمايز از خود ، جهان نيز سازنده اي دارد جدا و منفصل از خود .

اساس رابطه انسان با متاعهاي جهان از نظر اسلام زهد است . زهد يعني

اعراض از متاعهاي فاني دنيا براي وصول به نعيم و جاويدان آخرت . از

اينها كه بگذاريم به يك سلسله مقررات ساده عملي مي رسيم كه فقه متكفل

آنها است .

از نظر اين گروه ، آنچه عرفا به نام توحيد گفته اند مطلبي است وراء

توحيد اسلامي . زيرا توحيد عرفاني عبارت است از وحدت وجود و اينكه جز

خدا و شؤون و اسماء و صفات و تجليات او چيزي وجود ندارد . سير و سلوك

عرفاني نيز وراء زهد اسلامي است زيرا در سير و سلوك يك سلسله معاني و

مفاهيم طرح مي شود از قبيل عشق و محبت خدا ، فناء در خدا ، تجلي خدا بر

قلب عارف كه در زهد اسلامي مطرح نيست . طريقت عرفاني نيز امري است

وراء شريعت اسلامي ، زيرا در آداب طريقت مسائلي طرح مي شود كه فقه از

آنها بي خبر است .

از نظر اين گروه ، نيكان صحابه رسول اكرم كه عرفا و متصوفه خود را به

آنها منتسب مي كنند و آنها را پيشرو خود مي دانند زاهداني بيش نبوده اند ،

روح آنها از سير و سلوك عرفاني و از توحيد عرفاني بي خبر بوده است .

آنها مردمي بوده اند معرض از متاع دنيا و متوجه به عالم آخرت ، اصل حاكم

بر روح آنها خوف بوده و رجاء ، و خوف از عذاب دوزخ و رجاء به ثوابهاي

بهشتي ، همين و بس .

حقيقت اين است كه نظريه اين گروه به هيچ وجه قابل تأييد نيست .

مايه هاي اولي اسلامي بسي غني تر است از آنچه اين گروه به جهل و يا به عمده

فرض كرده اند . نه توحيد اسلامي به آن سادگي و بي محتوائي است كه اينها

فرض كرده اند و نه معنويت انسان در اسلام منحصر به زهد خشك است و نه

نيكان صحابه رسول اكرم آنچنان بوده اند كه توصيف شد و نه آداب اسلامي

محدود است به اعمال جوارح و اعضاء .

ما در اين درس اجمالا در حدي كه روشن شود كه تعليمات اصلي اسلامي

مي توانسته است الهامبخش يك سلسله معارف عميق در مورد عرفاي نظري و

عملي بوده باشد مطالبي مي آوريم . اما اينكه عرفاي اسلامي چه قدر از اين

تعليمات به طور صحيح استفاده كرده اند و چه قدر منحرف شده اند ، مطلبي

است كه در اين بحثهاي كوتاه و مختصر نمي توان وارد شد .

قرآن كريم در باب توحيد ، هرگز خدا و خلقت را به سازنده خانه و خانه

قياس نمي كند . قرآن خدا را خالق و آفريننده جهان معرفي مي كند و در همان

حال مي گويد ذات مقدس او در همه جا و با همه چيز هست :

« اينما تولوا فثم وجه الله »( 1 ) .

به هر طرف رو كنيد چهره خدا آنجاست .

« و نحن اقرب اليه منكم »( 2 ) .

از شما به او [ يعني ميت ] نزديكتريم .

« هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن »( 3 ) .

اول همه اشياء او است و آخر همه او است ( از او آغاز يافته اند و به

او پايان مي يابند ) ظاهر و هويدا او است و در همان حال باطن و ناپيدا هم

او است .

و آياتي ديگر از اين قبيل .

بديهي است كه اينگونه آيات افكار و انديشه ها را به سوي توحيدي برتر و

عاليتر از توحيد عوام مي خوانده است . در حديث كافي آمده است كه خداوند

مي دانست كه در آخر الزمان مردماني متعمق در توحيد ظهور مي كنند ، لهذا

آيات اول سوره حديد و سوره " قل هو الله احد " را نازل فرمود .

در مورد سير و سلوك وطي مراحل قرب حق تا آخرين منازل ، كافي است كه

برخي آيات مربوط به " لقاء الله " و آيات مربوط به " رضوان الله ة

و آيات مربوط به وحي و الهام و مكالمه ملائكه با غير پيغمبران مثلا حضرت

مريم و مخصوصا آيات معراج رسول اكرم را مورد نظر قرار دهيم .

در قرآن سخن از نفس اماره ، نفس لوامه ، نفس مطمئنه آمده



پاورقي :

. 1 سوره بقره ، آيه . 115

. 2 سوره واقعه ، آيه . 85

. 3 سوره حديد ، آيه . 3



است ، سخن از علم افاضي و لدني و هدايتهاي محصول مجاهده آمده است : « و

الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا »( 1 ) . در قرآن از تزكيه نفس به

عنوان يگانه موجب فلاح و رستگاري ياد شده است : « قد افلح من زكيها و قد

خاب من دسيها »( 2 ) . در قرآن مكرر از حب الهي ما فوق همه محبتها و

عقله هاي انساني ياد شده است . قرآن از تسبيح و تحميد تمام ذرات جهان

سخن گفته است و به تعبيري از آن ياد كرده كه مفهومش اين است كه اگر

شما انسانها " تفقه " خود را كامل كنيد آن تسبيحها و تحميدها را درك

مي كنيد . به علاوه قرآن در مورد سرشت انسان مسأله نفخه الهي را طرح كرده

است .

اينها و غير اينها كافي بوده كه الهامبخش معنويتي عظيم و گسترده در

مورد خدا و جهان و انسان ، و بالاخص در مورد روابط انسان و خدا بشود .

همچنانكه اشاره شد ، سخن در اين نيست كه عرفاي مسلمين از اين سرمايه ها

چگونه بهره برداري كرده اند ، درست يا نادرست ؟ . سخن درباره اظهار

نظرهاي مغرضانه گروهي غربي و غربزده است كه مي خواهند اسلام را از نظر

معنويت ، بي محتوا معرفي نمايند . سخن درباره سرمايه عظيمي در متن اسلام

است كه مي توانسته الهامبخش خوبي در جهان اسلام باشد . فرضا عرفاي مصطلح

نتوانسته باشند استفاده صحيح كرده باشند ، افراد ديگري كه به اين نام

مشهور نيستند ، استفاده كرده اند .

به علاوه روايات و خطب و ادعيه و احتجاجات اسلامي و



پاورقي :

. 1 سوره عنكبوت ، آيه . 69

. 2 سوره شمس ، آيات 9 و . 10





تراجم احوال اكابر تربيت شدگان اسلام نشان مي دهد كه آنچه در صدر اسلام

بوده است صرفا زهد خشك و عبادت به اميد اجر و پاداش نبوده است .

در روايات و خطب و ادعيه و احتجاجات ، معاني بسيار بلندي مطرح است

. تراجم احوال شخصيتهاي صدر اول اسلام از يك سلسله هيجانات و واردات

روحي و روشن بيني ها ي قلبي و سوزها و گدازها و عشقهاي معنوي حكايت مي كند

. ما اكنون يكي از آنها را ذكر مي كنيم .

در كافي مي نويسد : رسول خدا روزي پس از اداء نماز صبح چشمش افتاد به

جواني رنگ پريده كه چشمانش در كاسه سرش فرو رفته و تنش نحيف شده بود

، در حالي كه از خود بي خود بود و تعادل خود را نمي توانست حفظ كند .

پرسيد : « كيف اصبحت ؟ » حالت چگونه است ؟ گفت : " « اصبحت موقنا

» " در حال يقين بسر مي برم . فرمود : علامت يقينت چيست ؟ عرض كرد :

يقين من است كه مرا در اندوه فرو برده و شبهاي مرا بيدار ( در شب زنده

داري ) و روزهاي مرا تشنه ( در حال روزه ) قرارداده است و مرا از دنيا و

ما فيها جدا ساخته تا آنجا كه گوئي عرش پروردگار را مي بينم كه براي

رسيدن به حساب مردم نصب شده است و مردم همه محشور شده اند و من در ميان

آنها هستم ، گوئي هم اكنون اهل بهشت را در بهشت ، متنعم و اهل دوزخ را

در دوزخ ، معذب مي بينم ، گوئي هم اكنون با اين گوشها آواز حركت آتش

جهنم را مي شنوم .

رسول اكرم به اصحاب خود رو كرد و فرمود : اين شخص بنده اي است كه

خداوند قلب او را به نور ايمان منور گردانيده است .

آنگاه به جوان فرمود : حالت خود را حفظ كن كه از تو سلب نشود .

جوان گفت : دعا كن خداوند مرا شهادت روزي فرمايد . طولي نكشيد كه

غزوه اي پيش آمده و جوان شركت كرد و شهيد شد .

زندگي و حالات و كلمات و مناجاتهاي رسول اكرم سرشار از شور و هيجان

معنوي و الهي و مملو از اشارات عرفاني است . دعاهاي رسول اكرم فراوان

مورد استشهاد و استناد عرفا قرار گرفته است .

اميرالمؤمنين علي عليه السلام كه اكثريت قريب به اتفاق اهل عرفان و

تصوف سلسله هاي خود را به ايشان مي رسانند ، كلماتش الهام بخش معنويت و

معرفت است . ما به دو قسمت كه در نهج البلاغه مسطور است اشاره مي كنيم.

در خطبه 220 مي فرمايد :

« ان الله سبحانه و تعالي جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوفرش و

تبصر به بعد العشوش و تنقاد به بعد المعاندش و ما برح لله عزت آلاوه في

البرهة بعد البرهة و في ازمان الفترات عباد ناجاهم في فكرهم و كلمهم في

ذات عقولهم » .

همانا خداوند متعال ياد خود را مايه صفا و جلاي دلها قرار داده است .

بدين وسيله پس از سنگيني ، شنوا و پس از شبكوري ، بينا و پس از سركشي

مطيع مي گردند . همواره در هر زمان و در دوره فترتها خدا را مرداني بوده

است كه در انديشه هاي آنها را با آنها راز مي گفته است و در خردشان با

آنها سخن مي گفته است .

در خطبه 218 درباره اهل الله مي فرمايد :

« قد احيي عقله و امات نفسه حتي دق جليله و لطف غليظه و برق له لامع

كثير البرق فابان له الطريق و سلك به السبيل و تدافعته الابواب »

« الي باب السلامة و دار الاقامة و ثبتت رجلاه بطمأنينة بدنه في قرار الامن

و الراحة بما استعمل قلبه و ارضي ربه » .

خرد خويش را زنده ساخته و نفس خويش را ميرانده است ، تا در وجودش

درشتها نازك ، و غليظها لطيف گشته است و نوري درخشان در قلبش مانند

برق جهيده است . آن نور راهش را آشكار و او را سالك راه ساخته است و

درها يكي پس از ديگري او را به پيش رانده است تا آخرين در كه آنجا

سلامت است و آخرين منزل كه بار اندازه اقامت است . آنجا قرارگاه امن و

راحت است . پاهايش همراه با آرامش بدنش استوار است . همه اينها به

موجب اين است كه قلب خود را به كار گرفته و پروردگار خويش را راضي

ساخته است .

دعاهاي اسلامي ، مخصوصا دعاهاي شيعي گنجينه اي از معارف است ، از قبيل

دعاي كميل ، دعاي ابوحمزه ، مناجات شعبانيه ، دعاهاي صحيفه سجاديه .

عاليترين انديشه هاي معنوي در اين دعاها است .

آيا با وجود اينهمه منابع جاي اين هست كه ما در جستجوي يك منبع خارجي

باشيم ؟ !

نظير اين جريان را ما در موضوع حركت اجتماعي منتقدانه و معترضانه

ابوذر غفاري نسبت به جباران زمان خودش مي بينيم . ابوذر نسبت به

تبعيضها و حيف و ميلها و ظلم وجورها و بيداد گريهاي زمان سخت معترض

بود تا آنجا كه تبعيدها كشيد و رنجهاي جانكاه متحمل شد و آخر الامر در

تبعيدگاه و در تنهائي و غربت از دنيا رفت .

گروهي از مستشرقين اين پرسش را طرح كرده اند كه محرك ابوذر كي بوده

است ؟ اين گروه در پي جستجوي عاملي از خارج دنياي اسلام براي تحريك

ابوذر هستند . جرج جرداق مسيحي در كتاب " الامام علي صوت العدالة

الانسانية " مي گويد : من تعجب مي كنم

از اين اشخاص . درست مثل اين است كه شخصي را در كنار رودخانه يا لب

دريا ببينيم و آنگاه بينديشيم كه اين شخص ظرف خويش را از كدام بركه پر

كرده است ، در جستجوي بركه اي براي توجيه ظرف آب او باشيم و رودخانه يا

دريا را نديده بگيريم ! ابوذر جز اسلام از كدام منبع ديگري مي توانسته است

الهام بگيرد ؟ ! كدام منبع به قدر اسلام مي تواند الهامبخش ابوذرها براي

قيام در برابر جبارهايي مانند معاويه باشند ؟ !

عين آن جريان را در موضوع عرفان مي بينيم . مستشرقين در جستجوي منبعي

غير از اسلام هستند كه الهام بخش معنويتهاي عرفاني باشد و اين درياي عظيم

را ناديده مي گيرند . آيا مي توانيم همه اين منابع را اعم از قرآن و حديث

و خطبه و احتجاج و دعا و سيره انكار كنيم براي آنكه فرضيه بعضي از

مستشرقين و دنباله روهاي شرقي آنها درست درآيد ؟ ! خوشبختانه اخيرا

افرادي مانند نيكولسون انگليسي و ماسينيون فرانسوي كه مطالعات وسيعي در

عرفان اسلامي دارند و مورد قبول همه هستند صريحا اعتراف دارند كه منبع

اصلي عرفان اسلامي قرآن و سنت است .

با نقل جمله هائي از نيكولسون اين درس را پايان مي دهيم . وي مي گويد :

" در قرآن مي بينيم كه مي گويد : " خدا نور آسمانها و زمين است ( 1 )

او اولين و آخرين مي باشد ( 2 ) هيچ خدائي به غير او نيست ( 3 ) همه



پاورقي :

. 1 الله نور السموات و الارض ».

. 2 هو الاول و الاخر ».

. 3 لا اله الا هو ».





چيز به غير او نابود مي شود ( 1 ) من در انسان از روح خود دميدم ( 2 ) ما

انسان را آفريديم و مي دانيم روحش با او چه مي گويد ، زيرا ما از رگ گردن

به او نزديكتريم ( 3 ) به هر كجا رو كنيم همانجا خدا است ( 4 ) به هر

كس خدا روشني ندهد او به كلي نور نخواهد داشت ( 5 ) . محققا ريشه و تخم

تصوف در اين آيات است و براي صوفيان اولي ، قرآن نه فقط كلمات خدا

بود ، بلكه وسيله تقرب به او نيز محسوب مي شد . به وسيله عبادت و تعميق

در قسمتهاي مختلفة قرآن ، مخصوصا آيات مرموزي كه مربوط به عروج " معراج

" است متصوفه سعي مي كنند حالت صوفيانه پيغمبر را در خود ايجاد نمايند

" ( 6 ) .

و هم او مي گويد :

" اصول وحدت در تصوف ، بيش از همه جا در قرآن ذكر شده ، و همچنين

پيغمبر مي گويد كه خداوند مي فرمايد : " چون بنده من در اثر عبادت و

اعمال نيك ديگر به من نزديك شود من او را دوست خواهم داشت ، بالنتيجه

من گوش او هستم به طوري كه او به توسط من مي شنود ، و چشم او هستم به

طوري كه او به توسط من مي بيند ، و زبان و دست او هستم به طوري كه او به

توسط من مي گويد ، و مي گيرد " ( 7 ) .



پاورقي :

. 1 كل من عليها فان ».

. 2 و نفخت فيه من روحي ».





. 3 و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه



من حبل الوريد ».

. 4 اينما تولوا فثم وجه الله ».

. 5 و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور ».

. 6 كتاب ميراث اسلام مجموعه اي از مستشرقين درباره اسلام ، صفحه 84.





. 7 ترجمه اين حديث قدسي است : لا يزال العبد يتقرب الي بالنوافل

حتي اذا حببته فاذا احببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و



لسانه الذي ينطق به و يده الذي يبطش بها » .





همچنانكه مكرر گفته ايم ، سخن در اين نيست كه آيا عرفاء و متصوفه

توانسته اند درست الهام بگيرند يا نه ؟ سخن در اين است كه منشأ اين

الهامگيريها منابع خارجي است يا خود متون اسلامي ؟