کد مطلب:2527 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:294

درس دهم
اصطلاحات





در اين درس ما مي خواهيم به پاره اي از اصطلاحات عرفا اشاره كنيم . عرفا

اصطلاحات زيادي دارند . بدون آشنائي با اصطلاحات آنها فهم مقاصد آنها غير

ممكن است و احيانا مفهومي ضد مقصود آنها را مي رساند ، واين از مختصات

عرفان است .

هر علمي براي خود يك سلسله اصطلاحات دارد و چاره اي نيست . مفاهيم

عرف عام براي تفهيم مقاصد علمي كافي نيست ، ناچار در هر علمي الفاظ

خاص با معاني خاص قرار دادي ميان اهل آن فن ، مصطلح مي شود . عرفان نيز

از اين اصل مستثني نيست .

علاوه بر اين ، عرفا نه تنها به دليلي كه در بالا گفته شد اصطلاحات

مخصوص به خود دارند ، آنها اصرار دارند كه افراد غير وارد در طريقت از

مقاصد آنها آگاه نگردند ، زيرا معاني عرفاني براي غير عارف - لااقل به

عقيده عرفا - قابل درك نيست . اين است كه

عرفا تعمد دارند در مكتوم نگهداشتن مقاصد خود ، برخلاف صاحبان علوم و

فنون ديگر . لهذا اصطلاحات عرفا ، علاوه بر جنبه اصطلاحي ، اندكي جنبه

معمائي دارد و بايد " راز " معما را به دست آورد .

گذشته از دو مطلب فوق ، امر سومي احيانا در كار است كه كار را مشكلتر

مي كند ، و آن اينكه برخي عرفا لااقل آنها كه عرفاي " ملامتي " خوانده

مي شوند براي اينكه در مراحل سير و سلوك " تعينات " را درهم بشكنند و

به جاي " نام " و افتخار ، براي خود " ننگ " در ميان مردم درست

كنند ، در گفتارهاي خود تعمدي به " رياي معكوس " داشته اند . يعني

برعكس رياكاران كه بد هستند و مي خواهند خود را خوب بنمايند ، جو دارند

و گندم مي نمايانند ، آنها مي خواهند بين خود و خدا خوب باشند ولي مردم

آنها را بد بدانند ، مي خواهند گندم داشته باشند و جو بنمايانند ، تا به

اين وسيله مجال هر گونه خودنمائي و خودپرستي از نفس گرفته شود .

مي گويند عرفاي خراسان اكثر " ملامتي " بوده اند . برخي معتقدند كه حافظ

هم ملامتي است ، مفهوم " رندي " ة لا اباليگري " ة قلندري " ة قلاشي

" و نظاير اينها همه به معني بي اعتنائي به خلق است نه بي اعتنائي به

خالق .

حافظ درباره تظاهر به موجبات بدنامي و نيك بودن در باطن ، زياد سخن

گفته است ، مثلا :

گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن شيخ صنعان ، خرقه رهن خانه خمار

داشت

اشاره به داستان معروف شيخ صنعان است .

گر من از سرزنش مدعيان انديشم

شيوه مستي و رندي نرود از پيشم

زهدرندان نو آموخته راهي به دهي است من كه رسواي جهانم چه صلاح

انديشم

به مي پرستي از آن نقش خود بر آب زدم كه تا خراب كنم نقش خود

پرستيدن

وقت آن شيرين قلندر خوش كه در اطوار سير ذكر تسبيح ملك در حلقه

زنار داشت

ولي حافظ در جاي ديگر ، تظاهر به فسق را ( ملامتيگري ) مانند تظاهر به

تقدس ( رياكاري ) محكوم كرده است :

دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

مولوي در دفاع از ملامتيان مي گويد :

هين زبدنامان نبايد ننگ داشت

هوش بر اسرارشان بايد گماشت

اي بسا زر كه سيه تابش كنند

تا شود ايمن ز تاراج و گزند

از جمله مسائلي كه عرفا گفته اند و فقها آنها را تخطئه كرده اند همين

مسأله است . فقه اسلامي همانطور كه ريا را محكوم مي كند و آن را نوعي شرك

مي داند ، ملامتيگري را نيز محكوم مي كند و مي گويد : مؤمن حق ندارد عرض و

شرافت اجتماعي خود را لكه دار

سازد . بسياري از خود عرفا نيز ملامتيگري را محكوم مي كنند .

مقصود اين است كه روش ملامتگري كه در ميان بعضي از عرفا معمول بوده

سبب شده كه آنها تعمد خاصي در ارائه ضد مقاصد و ضد منويات و ضد اهداف

خود داشته باشند ، و اين كار فهم مقاصد آنها را مشكلتر مي سازد .

ابوالقاسم قشيري كه از پيشوايان اهل عرفان است در رساله " قشيريه ة

تصريح مي كند كه عرفا تعمد دارند در ابهامگوئي ، زيرا نمي خواهند افراد غير

وارد از اطوار و حالات و مقاصد آنها آگاه شوند ، زيرا براي غير وارد قابل

فهم و درك نيست ( 1 ) .

اصطلاحات عرفا نيز زياد است . برخي مربوط است به عرفان نظري يعني به

جهان بيني عرفاني و تفسيري كه عرفان از هستي مي نمايد . اين اصطلاحات ،

شبيه اصطلاحات فلاسفه است و مستحدث است . محي الدين عربي پدر همه يا

بيشتر اين اصطلاحات است و فهم آنها هم بسيار دشوار است . از قبيل :

فيض اقدس ، فيض مقدس ، وجود منبسط حق مخلوق به ، حضرات خمس ، مقام

احديث ، مقام و احديت ، مقام غيب الغيوب و امثال اينها .

برخي ديگر مربوط است به عرفان عملي ، يعني به مراحل سير و سلوك

عرفاني . اين اصطلاحات قهرا بيشتر مربوط به انسان است ، شبيه مفاهيم

روانشناسي يا اخلاقي است و در حقيقت نوعي خاص روانشناسي است ، آن هم

روانشناسي تجربي . به عقيده عرفا فلاسفه يا روانشناسان يا علماي دينشناسي

يا جامعه شناسان كه عملا وارد اين واديها نشده اند و اين اطوار نفس را از

نزديك مشاهده و



پاورقي :

. 1 رساله قشيريه ص . 33





مطالعه نكرده اند حق ندارند در اين مسائل قضاوت كنند ، تا چه رسد به ساير

طبقات .

اين اصطلاحات بر خلاف اصطلاحات عرفان نظري ، قديمي است ، لااقل از قرن

سوم ، يعني از زمان ذوالنون و با يزيد و جنيد سابقه دارد .

اينك ما بعضي از اصطلاحات را طبق آنچه قشيري و ديگران گفته اند مي آوريم

:



. 1 وقت





در درس پيش اين اصطلاح را از بوعلي نقل كرديم . اينكه بيان خود عرفا

را مي آوريم . خلاصه آنچه قشيري گفته است اين است كه مفهوم وقت ، يك

مفهوم نسبي و اضافي است . هر حالتي كه عارض عارف شود ، اقتضاي رفتاري

خاص دارد . آن حالت خاص آن نظر كه رفتاري خاص ايجاب مي كند " وقت

" آن عارف ناميده مي شود . البته عارفي ديگر در همان حال ممكن است "

وقت " ديگر داشته باشد ، و يا خود آن عارف در شرايط ديگر " وقت ة

ديگر خواهد داشت ، و وقت ديگر رفتار و وظيفه اي ديگر ايجاب مي كند .

عارف بايد " وقت شناس " باشد يعني اينكه حالتي كه از غيب بر او

عارض شده است و وظيفه اي كه در اين زمينه آن حالت دارد بايد بشناسد ، و

هم عارف بايد " وقت " را مغتنم بشمارد . لهذا گفته اند : " عارف ،

ابن الوقت است " . مولوي مي گويد :

صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق

نيست فردا گفتن از شرط طريق

وقت مصطلح همان است كه در اشعار عرفاني فارسي از آن به " دم " يا

" عيش نقد " تعبير كرده اند . مخصوصا حافظ درباره عيش نقد و " دم

غنيمت شمردن " زياد سخن گفته است .

افراد ناوارد و يا مغرض كه خواسته اند از حافظ ، توجيهي براي فسق و

فجورهاي خود بسازند ، چنين گمان كرده و يا و انمود كرده اند كه مقصود حافظ

دعوت به لذتگرائي مادي و فراموش كردن آينده و عاقبت و خدا و فردا است

، يعني همان چيزي كه اروپائيان آن را " اپيكوريسم " اصطلاح كرده اند .

مسأله " دم غنيمت شمردن " يا " عيش نقد " يكي از تكيه گاههاي شعر

حافظ است . شايد در حدود سي بار يا بيشتر براين معني تكيه شده است .

بديهي است نظر به اينكه در اشعار حافظ ، سنت عرفاني به رمز سخن گوئي ،

و به اصطلاح " امراز " و سمبوليك سخن گفتن زياد رعايت شده است ، ظاهر

بسياري از اشعار موهم همان معني فاسد است ، ولي ما چند بيت كه مي تواند

قرينه براي همه شمرده شود در اينجا مي آوريم :

من اگر باده خورم ورنه چه كارم باكس حافظ راز خود و عارف " وقت

" خويشم

خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم شطح و طامات به بازار خرافات

بريم

شرممان باد زپشمينه آلوده خويش

گر بدين فضل و هنر نام كرامات بريم



قدر " وقت " ار نشناسد دل و كاري نكند بس خجالت كه از اين حاصل

اوقات بريم

سحر گه رهروي در سرزميني

همي گفت اين معما با قريني

كه اي صوفي شراب آنگه شود صاف

كه در شيشه بماند اربعيني ( 1 )

خدا زان خرقه بيزار است صد بار

كه صد بت با شدش در آستيني

نمي بينم نشاط " عيش " در كس

نه درمان دلي نه درد ديني

درونها تيره شد باشد كه از غيب

چراغي بر كند خلوت نشيني

نه حافظ را حضور درس خلوت

نه دانشمند را علم اليقيني

اشعار دو پهلوي حافظ در اين زمينه بسيار است ، از آن جمله :

در عيش نقد كوش كه چون آبخورنماند

آدم بهشت روضه دارالسلام را

قشيري مي گويد : اينكه مي گويند : " صوفي فرزند وقت خويش است " يعني

او همواره آنچه را كه برايش در آن حال اولويت دارد انجام مي دهد ، و

گفته شده است : " الوقت سيف قاطع " يعني وقت شمشير برنده است .

منظور اين است كه ح كم وقت قاطع و برنده



پاورقي :





. 1 من اخلص لله اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه علي لسانه



» حديث نبوي .





است ، تخلف از آن كشنده است .



2 ، . 3 حال و مقام





از اصطلاحات شايع عرفا ، اصطلاح حال و مقام است . آنچه بدون اختيار بر

قلب عارف وارد مي شود " حال " است ، و آنچه او آن را تحصيل و كسب

مي كند " مقام " است . حال زود گذر است و مقام ، باقي . گفته اند احوال

مانند برق جهنده اند كه زود خاموش مي شوند .

حافظ :

برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر

وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد

سعدي :

يكي پرسيد از آن گمگشته فرزند

كه اي روشن روان پير خردمند

زمصرش بوي پيراهن شنيدي

چرا در چاه كنعانش نديدي

بگفتا " حال " ما " برق " جهان است دمي پيدا و ديگر دم نهان

است

گهي بر طارم اعلي نشينيم

گهي تا پشت پاي خود نبينيم

اگر درويش در " حالي " بماندي

سرودست از دو عالم برفشاندي

در درسهاي پيش ، از نهج البلاغه اين جمله ها را نقل كرديم :

« قد أحيي عقله و امات نفسه ، حتي دق جليله و لطف غليظه و " برق له

لامع كثير البرق » " . . .

عرفا آن برقهاي جهنده را " لوائح " و " لوامع " و " طوالع ة

مي نامند با اختلافي كه در درجات و مراتب و ميزان شدت و مدت بقاء اين

درخششها هست .



4 ، . 5 قبض و بسط





اين دو كلمه نيز از نظر عرفا معني و مفهومي خاص دارد . قبض يعني

حالت گرفتگي روح عارف و بسط يعني حالت شكفتگي و بازي روح . عرفا

درباره قبض و بسط و علل آنها زياد بحث كرده اند .



6 ، . 7 جمع و فرق





اين دو كلمه نيز در استعمالات عرفا زياد به كار برده مي شود . قشيري

مي گويد : آنچه از ناحيه بنده است و بنده آن را تحصيل كرده است و لايق

مقام بندگي است " فرق " ناميده مي شود ، و آنچه از ناحيه خدا است از

قبيل القا آت " جمع " ناميده مي شود . كسي كه خدا او را بر طاعات و

عباداتش واقف مي كند او در مقام فرق است و كسي كه خداوند عنايات خود

را به او مي نماياند در مقام جمع است .

حافظ :

به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش كه اين سخن سحر از هاتفم

به گوش آمد

ز فكر " تفرقه " باز آي تا شوي " مجموع " به حكم آنكه چوشدا هر

من ، سروش آمد



8 ، . 9 غيبت و حضور





غيبت يعني حالت بي خبري از خلق كه احيانا به عارف دست مي دهد . در آن

حال عارف از خود و اطراف خود بي خبر است . عارف از آن جهت از خود

بي خبر مي شود كه حضورش در نزد پروردگار است ، و زبان حالش اين است :

نه آن چنان به تو مشغولم اي بهشتي روي

كه ياد خويشتنم در ضمير مي آيد

ممكن است در اين حال ، يعني حال حضور در نزد پروردگار و غيبت از خود

و اطراف خود حوادث مهمي در اطراف طرف رخ دهد و او آگاه نگردد .

عرفا در اين زمينه قصه هاي افسانه مانندي نقل مي كنند . قشيري مي نويسد كه

آغاز كار ابوحفص حداد نيشابوري كه منجر به ترك حرفه آهنگري گشت اين شد

كه در دكانش نشسته و مشغول كارش بود ، شخصي آيه اي از قرآن مجيد تلاوت

كرد ، حالتي بر قلبش مستولي شد كه از احساس خود " بي خبر " گشت ،

بدون توجه دست برد آهن گداخته را با دستش از كوره خارج كرد ، شاگردش

فرياد

كشيد كه چه مي كني ؟ ابوحفص به خود آمد و از آن پس اين شغل را رها كرد .

و هم او مي نويسد : شبلي وارد بر جنيد شد در حالي كه همسر جنيد نشسته

بود . همسر جنيد خواست حركت كند و برود ، جنيد گفت : شبلي در حالي

است كه از تو بي خبر است ، بنشين . همسر جنيد نشست . جنيد مدتي با

شبلي سخن گفت تا كم كم شبلي شروع كرد به گريه . جنيد به همسرش گفت

اكنون خود را مستور ساز كه شبلي در حال به خود آمدن است .

حافظ :

چو هر " خبر " كه شنيدم رهي به حيرت داشت از اين سپس من وساقي و

وضع " بي خبري ة

ايضا حافظ :

حضوري گر همي خواهي از او غايب مشو حافظ متي ما تلق ما تهوي دع

الدنيا و اهملها

عرفا حالي را كه به اولياء الله در حال نماز دست مي داد كه از خود و

اطراف خود به كلي بي خبر مي ماندند به همين نحو تفسير مي كنند . بعدا

خواهيم گفت كه چيزي از " غيبت " بالاتر هم هست ، و آنچه در اولياء

الله بوده است از آن قبيل است .



10 ، 11 ، 12 ، . 13 ذوق ، شرب ، ري ، سكر





ذوق يعني چشيدن . عرفا معتقدند كه اطلاع علمي به چيزي جاذبه و كشش

ندارد ، شوق و انجذاب فرع بر چشيدن است . بوعلي در اواخر نمط هشتم ة

اشارات " به مناسبتي همين مطلب را ياد آوري

مي كند و " عنين " را مثال مي آورد ، مي گويد " عنين " چون فاقد غريزه

جنسي است و آن لذت را نچشيده است ، هر مقدار آن لذت برايش توصيف

شود اشتياقي در او پديد نمي آيد .

پس ذوق ، چشيدن لذت است . ذوق عرفاني يعني درك حضوري لذات حاصل از

تجليات و مكاشفات . چشيدن ابتدائي " ذوق " است ، ادامه يافتن آن ة

شرب = نوشيدن " است و سرخوش شدن " سكر " است ، پر شدن از آن " ري

= سيراب شدن " است .

عرفا معتقدند آنچه از ذوق دست مي دهد تساكر است نه سكر ، و آنچه از

شرب دست مي دهد سكر است ، ولي حالت حاصل از پرشدن ، به خود آمدن ( صحو

) است .

در كلمات عرفا به همين مناسبت سخن از مي و شراب زياد آمده است .



14 ، 15 ، . 16 محو ، محق ، صحو





در كلمات عرفا سخن از محو و صحو نيز بسيار آمده است . مقصودشان از

محو اين است كه عارف به جايي مي رسد كه محو در ذات حق مي گردد و از خود

فاني مي شود ، يعني " من " در او محو مي شود ، او ديگر خود را مانند

ديگران " من " درك نمي كند .

اگر محو شدن به حدي برسد كه آثار " من " نيز محو شود " محق ة

ناميده مي شود . محو و محق هر دو بالاتر از مقام غيبت است كه قبلا اشاره

شد . محو و محق ، فنا است . ولي عارف ممكن است از حالت فنا به حالت

بقاء باز گردد . اما نه به اين معني كه تنزل كند در حالت اول ، بلكه به

اين معني كه بقاء بالله پيدا مي كند . اين حالت را

كه فوق حالت " محو " است " صحو " مي نامند .



. 17 خواطر





عرفا القاآتي را كه بر قلب عارف وارد مي شود " واردات " مي خوانند .

آن واردات گاهي به صورت قبض يا بسط يا سرور يا حزن است و گاهي به

صورت كلام و خطاب است ، يعني احساس مي كند كه گوئي كسي از درون با او

سخن مي گويد . در اين صورت آن واردات " خواطر " ناميده مي شوند .

عرفا در باب خواطر سخنان زيادي دارند ، مي گويند خواطر گاهي رحماني

است و گاهي شيطاني و گاهي نفساني . يكي از خطرگاهها همين خاطرات است .

ممكن است در اثر انحراف و لغزش ، شيطان بر انسان مسلط شود ، همچنانكه

قرآن كريم مي فرمايد :

« و ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم »( 1 ) .

مي گويند همواره فرد كاملتر بايد تشخيص دهد كه خاطره رحماني است يا

شيطاني . مقياس اساسي اين است كه ببينيم آن خاطره به چه چيز امر و نهي

مي كند ، اگر امر و نهيش بر خلاف امر و نهي شريعت بود قطعا شيطاني است.

« هل انبئكم علي من تنزل الشياطين ، تنزل علي كل افاك اثيم »( 2 ) .



پاورقي :

. 1 سوره انعام ، آيه . 121

. 2 سوره شعراء ، آيات 221 و . 222





18 ، 19 ، . 20 قلب ، روح ، سر





عرفا در مورد روان انسان گاهي " نفس " تعبير مي كنند و گاهي " قلب

" و گاهي " روح " و گاهي " سر " . تا وقتي كه روان انسان اسير و

محكوم شهوات است " نفس " ناميده مي شود ، آنگاه كه مي رسد كه محل

معارف الهي قرار مي گيرد " قلب " ناميده مي شود ، آنگاه كه محبت الهي

در او طلوع مي كند " روح " خوانده مي شود ، و آنگاه كه به مرحله شهود

مي رسد " سر " ناميده مي شود . البته عرفا به مرتبه بالاتر از " سر ة

نيز قائلند كه آنها را " خفي " و " اخفي " مي نامند .