کد مطلب:2528 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:314

(بخش سوم:حكمت عملي) درس اول و دوم
حكمت عملي





حكمت و يا فلسفه را از قديم به دو بخش تقسيم كرده اند : حكمت نظري و

حكمت عملي .

ممكن است ابتداء پنداشته شود كه حكمت نظري عبارت است از حكمتي كه

فقط بايد آن را دانست ، در عمل به كار نمي آيد ، مانند آگاهي بر احوال

فلان ستاره دور دست كه ميليونها سال نوري با ما فاصله دارد ، و حكمت

عملي عبارت است از آگاهي بر اموري كه در عمل به كار مي آيد ، مانند

پزشكي يا حساب و هندسه . ولي اين تصور ، باطل است . معيار حكمت نظري و

حكمت عملي چيز ديگر است . شايد آن كه از همه بهتر آن را توضيح داده

است بوعلي در " منطق شفاء " و در " الهيات شفا " و در كتاب ة

مباحثات " است . ما فعلا در اين درسها نمي توانيم به توضيح و نقد آن

بپردازيم .

آنچه در اينجا مي توانيم به عنوان معيار براي حكمت نظري

و حكمت عملي ذكر كنيم اين است كه حكمت نظري عبارت است از علم به

احوال اشياء آنچنانكه اشياء هستند يا خواهند بود . ولي حكمت عملي عبارت

است از علم ب ه اينكه افعال بشر ( 1 ) ( افعال اختياري او ) چگونه و به

چه منوال خوب است و بايد باشد ، و چگونه و به چه منوال بد است و نبايد

باشد ( 2 ) . مثلا اينكه جهان از مبدئي عليم صادر شده است ، يا اينكه همه

مركبات طبيعي به چند عنصر محدود منتهي مي شوند و يا اينكه قاعده در ضرب

يا تقسيم اعشاري چنين يا چنان است جزء حكمت نظري است . اما اينكه :

مرد بايد كه در كشاكش دهر

سنگ زيرين آسيا باشد

جزء حكمت عملي است .

در يك كلام : حكمت نظري از " هست " ها و " است " ها سخن مي گويد

، و حكمت عملي از " بايد " ها و " شايد و نشايد " ها . مسائل حكمت

نظري از نوع جمله هاي خبريه است و مسائل حكمت عملي از نوع جمله هاي

انشائيه .

حكمت عملي عبارت است از علم به تكاليف و وظايف انسان ، يعني چنين

فرض شده كه انسان يك سلسله تكاليف و وظايف انسان ، يعني چنين فرض

شده كه انسان يك سلسله تكاليف و وظايف دارد ، نه از ناحيه قانون اعم

از قانون الهي يا بشري كه آن داستان ديگري است ، بلكه از ناحيه خرد محض

آدمي .



پاورقي :

. 1 البته بحث ديگري درباره نظام احسن هست كه آيا آنچه هست و جريان

مي يابد . آنچنان است كه بايد ، و افضل و علي احسن و اكمل ما يمكن است

يا نه ؟ ولي آن بحث ، خود ، حكمت نظري است نه عملي .

. 2 در مقاله ششم اصول فلسفه ، بحث از خود " بايد " ها شده است ،

ولي بحث از چگونه بايد و افضل و اكمل افعال در آن مقاله كه شأن عقل عملي

و حكمت است نشده است .





پس كساني كه به حكمت عملي قائلند ، معتقدند كه انسان يك سلسله

تكاليف و وظايف دارد كه همانها حكمتهاي عملي است و عقل و خرد مي تواند

آنها را كشف نمايد ( 1 ) .

حكمت نظري منقسم است به الهيات و رياضيات و طبيعيات ، عليهذا حوزه

بسيار وسيعي دارد ، اكثريت قريب به اتفاق علوم بشري را فرا مي گيرد ،

ولي حكمت عملي منقسم مي شود به اخلاق ، تدبير منزل ، سياست جامعه .

چنانكه مي بينيم ، حكمت عملي محدود است به علوم انساني ، البته نه همه

علوم انساني ، بلكه پاره اي از آنها .

حكمت عملي از جنبه هاي مختلف محدود است : اولا محدود است به انسان ،

شامل غير انسان نمي شود . ثانيا مربوط است به افعال اختياري انسان ، پس

شامل كارهاي غير اختياري بدني يا روحي كه در قلمرو پزشكي و فيزيولوژي و

روانشناسي است نمي شود . ثالثا مربوط است به " بايد " هاي افعال

اختياري انسان كه بايد چگونه باشد و چگونه نباشد . از اين رو با نيروي

عقل از دستگاه ادراكي و با نيروي اراده از دستگاه اجرايي سروكار دارد نه

با خيال ( از دستگاه ادراكي ) و ميل ( از دستگاه اجرايي ) . از اين رو

بحث درباره اختيار انسان و مقدمات عمل اختياري كه چه مقدماتي رخ مي دهد

تا فعل اختياري انسان صورت گيرد ، و يا بحث درباره ماهيت اختيار كه

چيست و آيا انسان مجبور است يا مختار از حوزه حكمت عملي خارج است و

مربوط است به روانشناسي يا فلسفه . رابعا حكمت عملي درباره همه " بايد

" ها بحث نمي كند ، بلكه درباره آن عده از " بايد " ها بحث مي كند كه

" بايد " هاي نوعي و كلي و مطلق و انساني است نه " بايد " هاي فردي

و نسبي .



پاورقي :

. 1 بلكه خود عقل ، حاكم نيز هست ، حاكم ، قوه ديگر نيست .





اكنون لازم است درباره قسمت اخير توضيحي بدهم . هر كار اختياري كه

انسان انجام مي دهد ، يك سلسله مقدمات دارد : اولا بايد تصوري از آن

داشته باشد . ثانيا بايد ميل او به آن كار و يا ترس او از نكردن آن كار

در او پيدا شود . ثالثا بايد نوعي حكم و قضاوت و تصديق در مورد مفيد

بودن يا فايده بودن آن داشته باشد . رابعا بايد نوعي حكم انشائي درباره

آن داشته باشد كه " بايد " آن كار را بكنم يا " نبايد " آن را انجام

دهم . خامسا اراده و تصميم و يك جهت و يك دل شدن ضرورت دارد .

در اين مقدمات بحثي نيست . تنها در مورد حكم تصديقي ( تصديق به مفيد

بودن و يا فائده بودن ) و حكم انشائي ( بايد و نبايد ) جاي سخن هست كه

آيا واقعا در مورد هر عمل اختياري دو نوع حكم در ذهن صورت مي گيرد : يكي

از نوع تصديق و قضاوت به مفيد بودن و يكي از نوع " بايد و نبايد " ،

يا يك حكم بيشتر نيست ؟ و اگر يك حكم در كار است ، كداميك از آن دو

است ؟

حق اين است كه هر دو حكم صورت مي گيرد . قدر مسلم اين است كه حكم

انشائي در كار هست ، هر كسي هر كاري انجام مي دهد با خود مي انديشده كه ة

بايد " انجام دهم . حداقل اين است كه حكم مي كند : " اولي اين است كه

انجام دهم " . اين " بايد " ها و " نبايد " ها به اعتبار مقصد و

هدفي است كه انسان از فعل اختياري خود دارد . يعني هر فعل اختياري براي

وصول به يك هدف و منظور و مقصد انجام مي يابد . معني " بايد " و ة

نبايد " ها اين است كه براي رسيدن به فلان مقصد ، فلان عمل ضروري است ،

پس آن عمل بايد انجام گيرد ، يعني اگر مقصد و هدفي در كار نباشد " بايد

" هم در كار نيست .

رعملي صورت گيرد بلكه بايد فلان عمل ديگر صورت گيرد تا خودش پيروز شود .

اينگونه بايدها و نبايدها كه همه فردي و جزئي و نسبي و موقت است ، از

قلمرو حكمت عملي خارج است .

اينجا مطلب ديگري در كار است ، و آن اين است كه آيا عقل و خرد بشر

يك نوع بايد و نبايد ديگر هم دارد كه در آن نوع از بايدها و نبايدها ة

ديد گاهها " همه يكسان است ، كلي است نه جزئي ، مطلق است نه نسبي ، و

حتي دائم است نه موقت ؟ يا آنكه اساسا چنين بايدها و نبايدها و جود

ندارد ؟

چيزهايي كه ارزش اخلاقي يا ارزش خانوادگي يا ارزش اجتماعي ناميده

مي شود و يا لااقل مي توان ناميد همه از اين قبيل است . آيا چنين احكامي در

وجدان بشر وجود دارد كه بايد راستگو و راسترو بود ، بايد نيكوكار و

خدمتگزار بود ، بايد خير عام را بر نفع خاص مقدم داشت ، بايد سزاي نيكي

را نيكي داد ، بايد آزاد و آزاده و آزاديخواه بود ، بايد عادل و عدالت

گستر بود ، بايد با ظلم و ظالم ستيزه كرد ، بايد شجاع و دلير بود ، بايد

بخشنده و ايثارگر بود ، بايد متقي و پارسا بود ، و امثال اينها ؟ مسلما

اگر چنين احكامي در وجدان بشر وجود داشته باشد ، ديگر فردي و نسبي نيست

، عام است نه خاص ، مطلق است نه نسبي ، دائم است نه موقت . اگر منكر

چنين احكام عام و مطلق بشويم ، در حقيقت منكر حكمت عملي ( عقلي و

استدلالي ) در برابر حكمت نظري ( عقلي و استدلالي ) هستيم . آنگاه بايد

برو يم سراغ اخلاق تجربي كه ديگر مفهوم خود را از دست خواهد داد . اما

اگر اين احكام عام و مشترك و مطلق را پذيرفتيم ، پس حكمت عملي ، معني

و مفهوم دارد . يعني همانطور كه در حكمت نظري ، يك سلسله اصول اوليه

داريم كه مبادء

اولي تفكرات نظري ما هستند ، در علوم عملي هم يك سلسله اصول اوليه كلي

و مطلق داريم . اگر منكر چنين اصولي بشويم ، ديگر سخن از ارزشهاي اخلاقي و

انساني بي معني است . البته ما بعدا درباره اين مطلب بحث خواهيم كرد .

تازه به اين مرحله كه برسيم ، ناگزيريم از تحليل اصول حكمت عملي هستيم و

سؤال ديگري براي ما مطرح مي شود ، و آن اين است كه اين احكام عام و مطلق

بر چه پايه اي استوار است ؟ هر چند اين بحث ، بحث دقيق و عميقي است ،

ولي نظر به اهميت فوق العاده آن ، آن را مطرح مي كنيم كه دانشجويان ما از

هم اكنون با آن آشنا باشند . در اينجا سه گونه مي توان نظر داد :

الف : اينگونه احكام ، برخلاف احكام جزئي و نسبي كه مقدمه و وسيله اي

است براي انجام كاري كه خود آن كار مقدمه اي است براي وصول به يك مقصد

، در مورد كارهايي است كه خود آن ، كارها مقصدند . مثلا بايد راستگو و

راسترو بود ، چرا ؟ براي خود راستي ، يعني خود راستي حقيقتي است كمالي

متناسب با ذات و فطرت انسان . به عبارت ديگر : از آن جهت بايد

راستگو و راسترو بود كه خود راستي ، كمال نفس و خير و فضيلت است و

ارزش بالذات دارد . به تعبير ديگر در ذات راستي يك حسن معقول و يك

زيبايي ذاتي وجود دارد . خود راستي ، خير و كمال نفس انساني است . دروغ

مغاير جوهر انساني است . و باز به تعبير ديگر راستي خود يك هدف انساني

است ولي هدف مشترك همه انسانها .

انسان ، راستي را براي خود راستي انتخاب مي كند نه به منظور ديگر ، ولي

اتفاقا و تصادفا اين كمال ذاتي فردي ، به سود جامعه انساني هم هست . سود

جامعه انساني در اين است كه افراد به كمال لايق

انساني خود برسند . پس آنچه براي فرد خير و كمال است ، براي جامعه و در

حقيقت براي افراد ديگر سود و فائده است . خير و كمال فردي مستلزم سود و

نفع اجتماعي است .

ب : نظريه دوم كه مي توان ابراز داشت اين است كه راستي و درستي و

عدالت و امثال اينها ، هر چند عام و مطلقند ، ولي خود آنها هدف نيستند

. آنچه در مورد اين گونه انديشه هاي بشري هدف است ، خير ديگران است ،

خواه اين هدف آگاهانه باشد يا غير آگاهانه . انسان بدون آنكه خود خواسته

باشد يا آگاه باشد ، اجتماعي آفريده شده است . يعني انسان داراي دو نوع

هدف است و به دو نوع كار تمايل ذاتي دارد و از دو نوع كار لذت مي برد .

يكي كارهايي كه او را به هدفها و سودها و كمالهاي فردي خودش مي رساند .

نوع ديگر كارهايي كه نتيجه اش رسيدن افراد ديگر است به مقاصد و اهداف و

نيازهاي خودشان . پس انسان بالفطره به حسب ساختمان ذهني و ساختمان

تمايلات و عواطف و احساسات خود ، هم در خدمت خود است و هم در خدمت

افراد ديگر . آنچه حكمت عملي ناميده مي شود ، از نظر اينكه يك سلسله

بايدها براي وصول به يك سلسله مقصدها و هدفها است ، با ساير " بايد ة

ها و " نبايد " ها فرقي ندارد ، فرقي كه هست در ناحيه هدفها و مقصدهاي

انساني است . بعضي مقصدها و هدفها ، غايات كمالي خود فردند و بعضي ديگر

غايات كمالي افراد ديگر ( 1 ) . آنجا كه به افراد ديگر مربوط



پاورقي :

. 1 به عبارت بهتر ، متعلق بايدهاي اخلاقي ، با متعلق ساير بايدها ، في

حد ذاته في نفسه تفاوتي ندارد . از اين نظر مثلا فرقي ميان خوردن و خدمت

نيست ، تفاوت در وجود لغيره و اضافي اين افعال است كه تا آنجا كه به

خود مربوط مي شود ، عادي است و آنجا كه به غير مربوط مي شود ، عالي است .

از يك نظر ، ملاك اخلاقي بودن ، براي غير بودن است ، و از يك نظر ،

ملاك اخلاقي بودن ، كلي بودن و براي انسان بودن است .





مي شود ، بايدها و نبايدها ، عام و مطلق مي گردد و حكمت عملي است . مثلا

آنجا كه من كاري را براي سير شدن شكم خودم مي كنم ، كاري است فردي و نسبي

مبتذل و حيواني و بي ارزش ، اما آنجا كه كاري را براي سير شدن شكم

انسانهاي ديگر مي كنم كاري است كلي و متعادل و انساني باارزش . با اينكه

مقصد به هر حال سير شدن است و سير شدن في حد ذاته يك امر عادي و مبتذل

است ، كارهايي كه براي سير شدن انجام مي گيرد ، اگر خصلت فردي داشته

باشد : " من بايد سير بشوم " كه قهرا در هر انساني به شكل خاص و به

صورت جزئي و مخصوص به خود او خواهد بود ، كاري است مبتذل و عادي ، ولي

اگر خصلت كلي داشته باشد : " ديگران بايد سير شوند " ( قهرا اين

انديشه در همه اذهان يكسان است ) متعالي و مقدس و با ارزش است .

عليهذا ، اين انديشه ، ارزش و قد است و تعالي خود را از ناحيه كليت و

عموميت و اشتراك خود مي گيرد .

ج : نظريه سوم اين است كه كارهاي اخلاقي ، برخلاف نظريه اول ، خود هدف

نيستند بلكه هدف چيز ديگر است ، هدف ، خير و كمال جامعه است كه خود

فرد نيز جزئي از آن است . يعني جامعه به عنوان امري برون ذات و بيگانه

، هدف نيست ، بلكه به عنوان يك " من " ديگر ماوراي " من " فردي و

زيست شناسي كه متعالي تر از " من " فردي و زيستي است هدف است .

اساسا برخلاف نظريه دوم كه مي پنداشت ديگران به عنوان اموري برون ذات

هدف ارزشهاي اخلاقيند امكان ندارد انسان يا هر موجود ديگر به سوي مقصدي

حركت كند كه با خودش بيگانه باشد . هر حركت همواره به سوي غايتي است

كه آن غايت در نهايت امر خود او است . هر حركت از

خود ناقص به خود كامل است . هر حركت از قوه به فعليت است ، و قوه و

فعل مراتب حقيقت واحدند . جامعه هدف است ولي به عنوان امري درون ذات

نه برون ذات .

توضيح مطلب اين است كه جامعه خود يك حقيقت و واقعيت است نه يك

امر اعتباري . تركيب جامعه از افراد ، تركيب اعتباري نيست ، تركيب

حقيقي است . يعني افراد جامعه از نظر جسماني هر چند اموري جدا و منفصل

از يكديگرند و وحدت واقعي ندارند ، ولي از نظر روحي و فرهنگي در اثر يك

سلسله تأثير و تأثرها يك وحدت واقعي پيدا مي شود . به عبارت ديگر افراد

جامعه از نظر " شخص " بودن كثرت دارند و وحدتي ندارند ، ولي از نظر

شخصيت داشتن به وحدت واقعي رسيده اند ، از نظر " اندام " كثرت دارند

و از نظر " وجدان " وحدت . به عبارت ديگر " وجدان فرد " يك جزء

حقيقي از " وجدان الكل " است .

در حقيقت ، هر فردي داراي دو " من " و دو وجدان و دو شخصيت است و

دو نوع احساس " من " در او وجود دارد . يكي " من " فردي كه محصول

جنبه زيست شناسي و حيواني او است و ديگر " من " اجتماعي كه محصول

جنبه جامعه شناسي و انساني او است . انسان در احساس يكي از دو " من ة

، خود را به عنوان يك فرد احساس مي كند ، و در احساس آن " من " ديگر

جامعه را احساس مي كند ، و در حقيقت ، اين جامعه است كه در وجود اين

فرد خويشتن را احساس مي كند و درك مي نمايد و به خود آگاه است . جامعه

كه در وجود فرد به خود احساسي و خود آگاهي مي رسد ، قهرا هدفها دارد ، و

يك سلسله انديشه ها و " بايد " و " نبايد " ها متناسب با آن هدفها

مي سازد .

آنچه حكمت عملي ناميده مي شود كه جنبه كلي و اشتراكي و

دائم و مطلق دارد ، انديشه هايي است كه " خود " اجتماعي بشر براي وصول

به كمالات و هدفهاي خود مي آفريند .

ملاك ارزش و قداست اين انديشه ها نسبت به انديشه هاي فردي ، وابسته به

" كل " بودن آنهاست نه كلي بودن آنها . فرق ميان كل و كلي در منطق

بيان شده است .

در اين سه فرضيه اي كه ما طرح كرديم ، فرضيه اول مبتني است بر دوگانگي

شخصيت فردي انسان و دو درجه اي بودن آن . مبتني بر اين است كه انسان يك

حقيقت دو مرتبه اي و دو درجه اي است : مرتبه اي خاكي و حيواني و داني ، و

مرتبه اي ديگر علوي و ملكوتي ، داراي دو " من " و دو " خود " . " خود

" اصلي و واقعي انساني " خود " ملكوتي او است ، " خود " خاكي تنها

وسيله و مقدمه و مركبي است براي خود ملكوتي او . كارها تا حدودي كه صرفا

محدود مي شود به خود خاكي او عادي و مبتذل است و آنجا كه با خود متعالي

او سروكار دارد و از انگيزه هاي معنوي او سرچشمه مي گيرد ، و به عبارت

ديگر از كرامت ذاتي انساني و الهي او سرچشمه مي گيرد ارزش و قداست و

تعالي پيدا مي كند . و به تعبير ديگر : ارزشهاي اخلاقي همه يك سلسله

كمالات نفساني مي باشند ولي كمالات عملي نه نظري ، يعني كمالاتي كه به

رابطه نفس با مادون خود ، يعني بدن و زندگي اجتماعي مربوط مي گردد ،

برخلاف كمالات نظري كه به رابطه نفس با مافوق خود يعني خدا و نظام كلي

جهان مربوط مي گردد .

آنچه از كلمات امثال بوعلي و صدرالمتألهين استفاده مي شود ، تقريبا اين

مطلب است .

فرضيه دوم ، مبتني بر دو گانگي شخصيت انسان نيست ، بلكه

مبني بر دوگانگي انگيزه هاي اوست ، مبني بر اين است كه برخي انگيزه هاي

فردي در خدمت نيازهاي فرد است ، و برخي ديگر در خدمت نيازهاي ديگران ،

به عبارت ديگر در وجود هر فرد چيزي قرار داده شده كه به نيازهاي خود او

به هيچ وجه مربوط نيست ، بلكه به نيازهاي ديگران مربوط است . از اين

جهت مثل اين است كه پستان و جهاز شير سازي و شيردهي در وجود ما در قرار

داده شده و حال آنكه اين جهازات مورد نياز فرزند است نه مادر .

فرضيه سوم مبني بر دوگانگي شخصيت انساني است ، ولي نه شخصيت خاكي و

شخصيت مافوق خاكي ، بلكه شخصيت فردي و زيست شناسي و طبيعي و شخصيت

اجتماعي و فرهنگي و انساني . انسان از آن جهت يك سلسله فعاليتهاي

ماوراء فردي و شخصي را انجام مي دهد ، و از آن جهت يك سلسله " بايد ة

ها و " نبايد " ها كه احيانا برضد منافع خود فردي او است برايش مطرح

است كه علاوه بر " من " فردي و شخصي و زيست شناسي ، داراي يك " خود

" و يك " من " اجتماعي است .

" من " اجتماعي و شخصيت اجتماعي انسان ، نه طبيعي و زيستي است ، نه

فطري و الهي ، بلكه اكتسابي و اجتماعي است و لازمه زندگي جمعي است . (1)

ما در ميان اين سه نظريه ، نظريه اول را ترجيح مي دهيم . بحث بيشتر را

به آينده موكول مي كنيم . با همه اينها ممكن است گفته



پاورقي :

. 1 به عبارت ديگر نظريه اول مدعي است كه انسان ديدگاهي معنوي و

ارزشي و معقول دارد ، و نظريه دوم مي گويد : انسان ديدگاهي غيري و يا كلي

دارد ، و نظريه سوم مي گويد : انسان ديدگاهي اجتماعي و مجموعه اي و " كل

" ي دارد .





شود كه بيان فوق جنبه كليت و عموميت احكام اخلاقي را توجيه مي كند نه

جنبه دوام يا اطلاق آنها را .

جواب اين است كه توجيه دوام و اطلاق مربوط است به نوعيت انسان كه

آيا انسان از نوعيت خود خارج مي شود و يا تحولات ، انسان را از نظر نوعي

خارج نمي كند و كمال واقعي انسان در مسير نوعيت او است . جنبه اجتماعي

نيز تابع نوعيت انسان است، يعني نوعيت اجتماعي تابع نوعيت فردي است.