کد مطلب:2529 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:319

درس سوم
علم اخلاق





در درسهاي گذشته گفتيم كه " حكمت عملي " منشعب مي شود به سه شعبه :

شعبه اخلاق ، شعبه نظام خانوادگي ، شعبه نظام اجتماعي . ما بحث خود را به

اخلاق اختصاص مي دهيم .

معمولا در مورد اخلاق مي گويند كه : " عبارت است از علم چگونه زيستن يا

علم چگونه بايد زيست " ، يا مي گويند : اخلاق مي خواهد به انسان پاسخ بدهد

كه " زندگي نيك براي انسان كدام است ؟ و آدميان چگونه بايد عمل كنند ؟

" .

اين تعريف براي اخلاق صحيح است به شرط آنكه به صورت مفاهيم كلي و

مطلق در نظر بگيريم . يعني به اين صورت كه انسان از آن جهت كه انسان

است چگونه بايد زيست كند ، و زندگي نيك براي انسان از آن جهت كه

انسان است كدام است ؟ .

اما اگر به صورت فردي در نظر بگيريم كه يك فرد از آن نظر كه

براي خودش مي خواهد تصميم بگيرد و بس كه عين اين تصميم را از ديگري جايز

نمي شمار د اين تعريف صحيح نيست .

به علاوه ، يك معني و مفهوم ديگري در متن اخلاقي بودن يك كار مندرج

است و آن اينكه چگونه بايد زيست كه با ارزش و مقدس و متعالي باشد ؟

يعني ارزش داشتن و برتر از " فعل عادي " بودن ، جزء مفهوم " فعل

اخلاقي " است .

از اينرو برخي از مكتبها كه بعدا شرح خواهيم داد ، هر چند مدعي سيستم

اخلاقي هستند ، سيستم اخلاقي ندارند . آن مكتبها درباره " چگونه بايد

زيست " سخن گفته اند ، ولي ما قبلا گفتيم همه " بايد " ها را نمي توان

جزء حكمت عملي كه اخلاق يك ركن اساسي آن است به شمار آورد . در حقيقت

آنچه مربوط به اخلاق است تنها اين نيست كه " چگونه بايد زيست " بلكه

اين است كه " براي اينكه با ارزش و مقدس و متعالي زيست كرده باشيم

چگونه بايد زيست " .

در اينجا يك ملاحظه ديگر هم هست كه لازم است ياد آوري شود و آن اينكه

معمولا مي گويند اخلاق ، دستور چگونه زيستن را در دو ناحيه به ما مي دهد :

يكي در ناحيه چگونه رفتار كردن و ديگري در ناحيه چگونه بودن . در حقيقت

چگونه زيستن دو شعبه دارد : شعبه چگونه رفتار كردن و شعبه چگونه بودن .

چگونه رفتار كردن مربوط مي شود به اعمال انسان كه البته شامل گفتار هم

مي شود كه چگونه بايد باشد . و چگونه بودن مربوط مي شود به خويها و ملكات

انسان كه چگونه و به چه كيفيت باشد . در اين بيان چنين فرض شده كه به

هر حال انسان يك " چيستي " و يك ماهيت دارد ماوراء رفتارها و ماوراء

خويها و

ملكاتش ، اخلاق سروكار با ماهيت انسان ندارد .

ولي بنابر نظريه " اصالت وجود " از يك طرف ، و بالقوه بودن و

نامتعين بودن شخصيت انساني انسان از طرف ديگر ، و تأثير رفتار در ساختن

نوع خلق و خويها ، و نقش خلق و خويها در نحوه وجود انسان كه چه نحوه

وجود باشد ، در حقيقت اخلاق تنها علم چگونه زيستن نيز نيست ، بلكه علم

" چه بودن " هم هست .



معيار درستي و نادرستي در اخلاق





اينجا لازم است نكته اي روشن شود . آن نكته اين است كه در حكمت نظري

اعم از الهي و رياضي و طبيعي ، معيار مشخصي و منطق معيني براي كشف صحت

و سقم نظريه ها وجود دارد . اگر استدلال استدلالي قياسي باشد ، مثل استدلالات

علم الهي ، معيارهاي منطق صورت كافي است ، يعني اينكه صورت استدلال

مطابق قواعد منطقي باشد و ماده استدلال از اصول مسلم بديهي اولي و يا

محسوس و يا تجربي باشد . و اگر استدلال ، استدلال تجربي باشد ، خود آزمون

عملي و عيني كافي است براي كشف صحت و سقم آن نظريه .

در حكمت عملي چطور ؟ ممكن است گفته شود كه مسائل حكمت عملي از

هيچيك از دو طريق فوق قابل اثبات نيست . نه از طريق قياسي و منطقي ، و

نه از طريق تجربي . اما از طريق قياسي به دليل اينكه مواد قياس بايد از

بديهيات اوليه و يا محسوسات و يا وجدانيات و يا مجريات باشد ، در

صورتي كه حكمت عملي مربوط است به مفهوم " خوب " و " بد " و مفهوم

خوب و بد از " بايد " ها و " نبايد " ها انتزاع مي شود ، و بايدها و

نبايدها تابع دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها

است ، و دوست داشتن و نداشتن در افراد يكسان نيست ، مردم به حسب وضع

شخصي و منافع شخصي هر كدام و هر دسته و يا هر طبقه و يا هر ملت و يا

پيروان هر عقيده هدفها و خواسته هاي متفاوت دارند و هر فرد يا گروهي چيزي

را دوست مي دارد . پس بايدها و نبايدها و قهرا خوبيها و بديها كاملا امور

نسبي و ذهني مي باشند ، پس معاني اخلاقي يك سلسله امور عيني نيست كه

قابل تجربه و يا قابل اثبات منطقي باشد . تجربه يا قياس صرفا در مورد

امور عيني جريان دارند .

برتراند راسل از كساني است كه در فلسفه تحليل منطقي خود به همين نتيجه

رسيده است . وي در كتاب " تاريخ فلسفه " خود ، ضمن تشريح نظريه

افلاطون درباره " عدالت " و اعتراض معروف تراسيما خوس كه " عدالت

جز منافع اقويا نيست " مي گويد :

" اين نظر ، مسأله اساسي اخلاق و سياست را در بر دارد ، و آن اين است

كه آيا براي تميز دادن " خوب " از " بد " معياري جز آنكه به كار

برنده اين كلمات مي خواهد وجود دارد ؟ اگر چنين معياري وجود نداشته باشد

، بسياري از نتايجي كه تراسيماخوش گرفته است اجتناب ناپذير به نظر

مي رسد . اما چگونه مي توان گفت كه چنين معياري وجود دارد ؟ " ( 1 ) .

و هم او مي گويد :

" اختلاف ميان افلاطون و تراسيماخوس حائز اهميت بسيار است . . .

افلاطون مي پندارد كه مي تواند اثبات كند كه جمهوري مطلوب وي " خوب ة

است . يك نفر دموكرات كه به عينيت اخلاق معتقد باشد ممكن است كه

بپندارد كه مي تواند اثبات كند



پاورقي :

. 1 تاريخ فلسفه غرب ، ج 1 ، ص . 242





كه جمهوري افلاطون " بد " است . اما كسي كه موافق تراسيماخوس باشد

خواهد گفت : بحث بر سر اثبات يا رد نيست ، بحث فقط بر سر اين است

كه آيا شما " دوست داريد " يا نه ؟ اگر دوست داريد براي شما خوب

است ، اگر دوست نمي داريد براي شما بد است . اگر عده اي دوست بدارند و

عده اي دوست ندارند ، نمي توان به موجب " دليل " حكم كرد ، بلكه بايد

به زور متوسل شد ، يا زور آشكار و يا زور پنهان " ( 1 ) .

خلاصه سخن راسل اين است كه مفهوم خوب و بد ، بيان كننده رابطه ميان

شخص انديشنده و شي ء مورد جستجو است . اگر رابطه ، رابطه دوست داشتن

باشد ، آن شي ء را " خوب " مي خوانيم ، و اگر رابطه ، رابطه نفرت داشتن

باشد ، آن را " بد " مي خوانيم ، و اگر نه دوست داشتن باشد و نه نفرت

داشتن ، آن شي ء نه خوب است و نه بد .

و هر گاه يك معني و يك مفهوم بر شيئي خاص از آن نظر صدق كند كه

اضافه و رابطه با شي ء خاص ديگر دارد ، آن معني و مفهوم نمي تواند كليت و

اطلاق داشته باشد .

پاسخ راسل اين است كه اولا بايد ريشه دوست داشتن را به دست آوريم كه

چرا انسان چيزي را دوست مي دارد و چرا چيزي را دوست نمي دارد . انسان

چيزي را دوست مي دارد كه آن چيز براي حيات او ( ولو از جنبه خاص ) مفيد

و نافع باشد . به عبارت ديگر : طبيعت همواره به سوي كمال خود مي شتابد ،

و براي اينكه انسان را در آنچه وسيله اختيار و اراده صورت مي گيرد وادار

به كار و عمل نمايد ، شوق و علاقه و دوستي را در او تعبيه كرده است ،

همچنانكه مفهوم " بايد " و

" نبايد " و " خوب " و " بد " را تعبيه كرده است .

طبيعت ، همچنانكه به سوي كمال فرد و مصلحت فرد مي شتابد ، به سوي كمال

نوع و مصلحت نوع نيز مي شتابد . اساسا كمال فرد در قسمتهايي از كمال نوع

مجزا نيست . در اموري كه كمال نوع است ، و كمال فرد در كمال نوع است ،

قهرا نوعي دوست داشتن ها كه همه افراد در آنها علي السويه هستند ، در همه

افراد به صورت يكسان وجود پيدا مي كند . اين دوست داشتن هاي متشابه و

يكسان وكلي و مطلق ، معيار خوبيها و بديها هستند .

عدالت و ساير ارزشهاي اخلاقي ، همه اموري هستند كه طبيعت از نظر مصالح

نوع و كمال نوع به سوي آنها مي شتابد ، و براي رسيدن به آنها از طريق عمل

اختياري ، علاقه به اين امور را در نفس همه افراد به وجود آورده و به

موجب آن علاقه ها " بايد " ها و " نبايد " ها به صورت يك سلسله

احكام انشائي در نفس به وجود مي آيد .

پس ضرورتي نيست براي اينكه معياري كلي در اخلاق داشته باشيم ، اينكه

خوبي و بدي از قبيل سفيدي و سياهي و يا كرده بودن و مكعب بودن اموري

عيني باشند .

راسل به اصل " من دوست دارم براي خودم به عنوان يك فرد آنهم فردي كه

فقط به منافع مادي و جسماني مي انديشد " توجه كرده اما به اصل " من

دوست دارم براي خودم به عنوان فردي كه كرامت بالاي روح خود را احساس

مي كند " يا اصل " من دوست دارم به عنوان فردي كه مصالح كلي نوع را

دوست مي دارد " توجه نكرده است .

به عبارت ديگر : راسل به حركت طبيعت به سوي مصالح مادي فرد توجه

كرده اما به حركت طبيعت به سوي مصالح علوي و روحي فرد ،

و همچنين به حركت طبيعت به سوي مصالح نوع توجه نكرده است .

راسل در آخر سخنانش مدعي مي شود كه اگر هم معياري در كار باشد قطعا

عيني نخواهد بود . البته اين سخن درستي است . اضافه مي كند :

" اين مسئله ، مسئله دشواري است ، من داعيه حل آن را ندارم " ( 1 )

در يك صفحه قبل از آن نيز گفته است :

" اين يكي از آن مباحث فلسفي است كه تاكنون حكم قطعي درباره آن صادر

نشده است " ( 2 ) .



پاورقي :

. 1 تاريخ فلسفه غرب ، ج 1 ص . 245

. 2 همان كتاب ص . 244