کد مطلب:2530 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:291

درس چهارم
نظريه افلاطون





اكنون بايد وارد نظريه ها در مورد اخلاق بشويم . گفتيم علم اخلاق يا فلسفه

اخلاق مي خواهد به اين پرسش پاسخ بدهد كه انسان چه رفتاري را پيشه كند كه

فضيلت است و بايسته است ؟

حكما و فلاسفه به اين پرسش پاسخهاي مختلف داده اند . اين پاسخها اگر چه

مختلف است ، ولي غالبا متضاد و متناقض نيستند . يعني غالبا هر كدام از

اين مكتبها به گوشه اي از آنچه انسان " بايد پيشه كند " توجه كرده اند .

اين مطلب پس از توضيح نظريات مختلف در مكتبهاي مختلف روشن خواهد شد

. بحث خود را از نظريه افلاطون شروع مي كنيم .

افلاطون نظريه اخلاقي خويش را در ضمن نظريه اجتماعيش بيان مي كند . به

عبارت ديگر : افلاطون از شاخه " سياست مدن " به شاخه " اخلاق " مي رسد

. او بحث خود را از عدالت اجتماعي آغاز و به

عدالت اخلاقي و فردي منتهي مي شود .

افلاطون معتقد است فقط سه چيز ارزش دارد : عدالت ، زيبائي ، حقيقت (

1 ) . و مرجع اين سه چيز را افلاطون به يك چيز مي داند ، و آن " خير ة

است . پس فقط يك چيز ارزش دارد و آن " خبر " است ، و آن چيزي كه

بايد درپي آن بود ، " خير " است ، و آن چيزي كه در پي آن بودن اخلاق

است " خير " است . لازم است مطلب را توضيح دهيم :

افلاطون عدالت اجتماعي را اينچنين تعريف كرده است :

" عدالت آن است كه كسي آنچه حق او است به دست آورد و كاري را در

پيش گيرد كه استعداد و شايستگي آن را دارد " ( 2 ) .

درباره عدالت فردي مي گويد :

" عدالت در فرد نيز نظام و انتظام مؤثر و منتج است ، هماهنگي قواي

يك فرد انساني است ، به اين معني كه هر يك از قوا در جاي خود قرار

گيرد و هر يك در رفتار و كردار انسان تشريك مساعي كند " ( 3 ) .

پس مي بينيم كه عدالت را چه عدالت فردي و چه عدالت اجتماعي به توازن

و تناسب تعريف كرده است . توازن و تناسب ، يعني زيبايي . پس بازگشت

عدالت به زيبائي است .

از طرف ديگر : زيبائي دو نوع است ، محسوس و معقول ، زيبايي محسوس

مانند زيبايي يك گل ، يا زيبائي طاووس ، يا زيبائي يوسف . اما زيبائي

معقول كه با عقل و قابل ادراك است نه با حس ، مانند زيبائي راستي ،

زيبائي ادب ، زيبائي تقوا ، زيبائي ايثار



پاورقي :

. 1 " تاريخ فلسفه " ويل دورانت ، صفحه . 34

. 2 همان كتاب ، ص . 35

. 3 " تاريخ فلسفه " و يل دورانت ص . 35





و خدمت . زيبائي معقول همان است كه از آن به " نيكي " يا " حسن عمل

" يا " خير اخلاقي " تعبير مي كنيم . زيبائي عدالت از نوع زيبائي معقول

است نه محسوس . پس باز گشت عدالت به " خير " و " نيكوئي " است.

از طرف ديگر : عدالت ، ناموس اصلي جهان است . در همه نظام هستي ،

اصل عدالت و انتظام و تناسب به كار رفته است . جهان به عدل و تناسب

برپا است . لهذا اگر كسي از عدالت تخطي كند و " اگر فردي از حد

استعداد و قابليت طبيعي خود پا فراتر گذاشت ، مي تواند براي مدت معيني

امتيازات و منافعي تحصيل كند ، ولي خداوند عدالت و انتقام ، او را

تعقيب خواهد كرد . . . طبيعت مانند راهنماي يك اركستر است كه با

باتون مخوف خود ، هر سازي را كه سرناسازگاري داشته باشد به جاي خود

مي نشاند ، و صدا و آهنگ طبيعي او را باز مي گرداند " ( 1 ) .

عليهذا حقيقت عبارت است از درك عدالت جهاني، و درك عدالت اخلاقي.

از نظر افلاطون ، خير ( حتي خير اخلاقي ) حقيقتي است عيني ، مستقل از

ذهن ما ، يعني مانند واقعيتهاي رياضي و طبيعي كه قطع نظر از ذهن ما وجود

دارد ، خير اخلاقي نيز وجود دارد ، محصول رابطه ذهن ما با يك واقعيت

خارجي نيست كه امر نسبي باشد ، بلكه وجود في نفسه دارد و مطلق است .

خير كه خود حقيقتي است مستقل از ذهن ما ، از نظر " شناخت " امري

بديهي نيست ، بلكه نظري است ، يعني بايد در تحصيل شناخت آن ، با نيروي

منطق و فلسفه كوشيد . لهذا تنها



پاورقي :

. 1 همان كتاب ، ص 35 - . 36





فيلسوفان قادر به شناخت خير مي باشند .

خير براي همه ، اعم از زن و مرد ، و پيرو جوان ، عالم و عامي ، فرد و

جامعه يكي است . پس اخلاق براي همه يكي است و يك فرمول دارد .

براي عمل به خير ، شناختن آن كافي است . افلاطون و استادش سقراط

معتقدند براي عمل به مقتضاي خير ، شناختن آن كافي است يعني امكان ندارد

كه انسان ، كار نيك را بشناسد و تشخيص دهد و عمل نكند . علت عمل نكردن

، جهالت است . پس براي مبارزه با فساد اخلاق ، جهل را بايد از بين برد

و همان كافي است . از اينرو سقراط معتقد است كه سر منشأ همه فضائل ، ة

حكمت " است ، بلكه هر فضيلتي نوعي حكمت است . مثلا " شجاعت ة

عبارت است از معرفت اينكه از چه بايد ترسيد و از چه نبايد ترسيد ، ة

عفت " عبارت است از دانستن اينكه چه اندازه رعايت شهوات نفساني

بشود و چه اندازه جلوگيري شود ، " عدالت " عبارت است از دانستن اصول

و ضوابطي كه بايد در روابط با مردم رعايت شود . ( 1 )

از نظر افلاطون اگر كسي فيلسوف بشود ، جبرا و قطعا خوب خواهد بود ،

محال است كه كسي واقعا فيلسوف باشد و فاقد اخلاق نيك باشد ، چون بد

بودن از ناداني است .

بر نظريه افلاطون ايرادهائي وارد كرده اند :

يكي اينكه افلاطون ، خير را يك امر واقعي و مستقل از ذهن انسان دانسته

نظير امور رياضي و طبيعي ، يعني همانطور كه دائره يا مثلث ، مستقل از

ذهن ما وجود دارد ، و ذهن ما فقط آن را كشف مي كند ،



پاورقي :

. 1 سير حكمت در اروپا ، ج 1 ، احوال سقراط .



خير نيز حقيقتي است كه قطع نظر از ذهن ما وجود دارد و ذهن ما آن را كشف

مي كند .

قبلا گفتيم و بعد نيز خواهيم گفت كه اين مطلب قابل مناقشه است . گوئي

از نظر افلاطون ، تفاوتي ميان مسائل حكمت نظري و حكمت عملي نيست .

ديگر اينكه ، افلاطون به حكم اينكه خير اخلاقي را مستقل از ذهن دانسته

است ، هر نوع نسبيتي را در اخلاق انكار كرده است . اين مطلب نيز قابل

مناقشه است و بعد درباره اش بحث خواهد شد . سوم اينكه افلاطون ، مانند

استادش سقراط ، علم و حكمت و معرفت را براي اخلاقي بودن كافي دانسته

است ، و حال آنكه معرفت و علم و حكمت به تنهايي كافي نيست . علاوه بر

علم و معرفت ، تربيت ضرورت دارد . تربيت يعني ايجاد ملكات نفساني

موافق با مقتضاي علم و حكمت . به عبارت ديگر : افلاطون ، آموزش را براي

نيك شدن كافي دانسته و حال آنكه پرورش هم در كنار آموزش ضرورت دارد .

اين همان ايرادي است كه ارسطو ، شاگرد نامدار افلاطون ، بر نظريه

افلاطون و سقراط گرفته و خودش بر خلاف آنها نظر داده است .